تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

88/04/01

مرثيه‌ي يك شهيد بر شهيدي ديگر....

سلام به همه‌ي دوستاي مهربونم اميدوارم در اين روزهاي سخت دلتان لبريز از ترنم‌هاي زيبا باشه. در اين روزها كه همگي سرگرم بحث‌هاي انتخاباتي هستند سالروز عروج ملكوتي دو تن از مردان هميشه جاويد تاريخ ايران بود يك استاد و يك شاگرد كه خود استاد كامل بود.

آري اين روزها متعلق بود به زنده‌يادان دكتر علي شريعتي و دكتر مصطفي چمران. دو مرد بزرگي كه بخشي از تاريخ پرحادثه‌ي اين سرزمين با نام آنها مأنوس است. دوست داشتم زندگي نامه‌ي اين دو بزرگوار را برايتان بنويسم ولي چون مطلب طولاني مي‌شد تصميم گرفتم تا مرثيه‌اي را كه دكتر مصطفي چمران در هنگام خاكسپاري دكتر علي شريعتي خواند را برايتان بياورم. و اينك فرازهايي از آن مرثيه:

«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!

اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....

خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.

مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.

مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.

اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.

اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.

اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.

اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!

اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

 ‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.

اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.

من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .

........ اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.

تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.

قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .

قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...»

نوشته شده توسط جام می در 10:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/03/28

آنان كه مي‌فهمند و آنان كه نمي‌فهمند.....

امروز يكي از بچه‌هاي انجمن كه خيلي هم زحمت مي كشه زنگ زد از ادامه‌ي جمله‌ي دكتر علي شريعتي سوال كرد كه گفته بود: خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان....

تصميم گرفتم چند تا از جمله‌هاي ناب دكتر رو هديه كنم به اون دوست مهربونم و همه‌ي دوستاي خوب و بي‌نظيرم. شايد در اين روزها كه سرشار از دروغ و نيرنگ و رياست مرحمي باشد بر زخم‌هاي سربازكرده‌ي شما..............

آنان كه مي‌فهمند عذاب مي‌كشند و آنان كه نمي‌فهمند عذاب مي‌دهند

خدایا!  در روح من، اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز! آنچنان که نتوانم این سه موضوع جدا از هم را، باز شناسم

خدایا! اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین میاور که زرنگی‌های حقیر و پستی‌های نکبت‌بار و پلیدشبه آدم‌های اندک” را متوجه شوم

خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبیعت، تاریخ و جامعه و خویشتن رها کن تا آنچنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریده‌ای، خود آفریدگار خود باشم، و نه همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیق دهم

خدایا در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه‌ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه‌ای در ترجیح عظمت، عصیان و رنج بر خوشبختی، آرامش و لذت اندکی تردید کرده‌اند

خدایا! مرا از زبونی تقلید نجات بخش تا قالب‌های ارثی را بشکنم تا در برابر “قالب‌ریزی” غرب و شرق بایستم تا دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم

و سرآخر

خدایا! آتش مقدس “شک” را آنچنان در من بیفروز تا همه‌ی یقین‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزاند آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب‌های صبح یقینی شسته از هر غبار، طلوع کند

به اميد ديدار........

نوشته شده توسط جام می در 9:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/03/10

الکن....

اینهم یه شاهکار از شعر پارسی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی کنید پیشکش به همه ی دوستای مهربونم........

پيركي لال سحرگاه به طفلي الكن                             مي‌شنيدم كه بدين نوع همي راند سخن

كاي ززلفت صصصبحم شاشاشام تاريك                      وي زچهرت شاشاشامم صصصبح روشن

تتترياكيم و بي شششهد للبت                                 صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن

طفل گفتا مممن را تو تو تقليد مكن                           گگگم شو زبرم اي كككمتر از زن

مي ميخواهي مممشتي به ككلّت بزنم                      كه بيفتد مممغزت به ميان ددهن

پير گفتا وو والله مممعلوم است اين                            كه كه زادم من بيچاره زمادر الكن

هههفتاد و ههشتاد وسه سال است فزون                   كه كه گنگ و لالالالم ببخلاق زمن

طفل گفتا خخدا را صصصد بار ششكر                         كه برستم به جهان از مملال وممحن

ممن هم گگگنگم مممثل تو تو تو                               تو تو هم گگگنگي مممثل مممن

(ميرزا حبيب‌الله قاآني شيرازي)
نوشته شده توسط جام می در 12:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/03/10

از رحمت خدا غافل مباشيم...

خيلي وقت‌ها هست كه آدم فكر مي‌كنه عبادت‌هايي كه انجام مي‌ده خيلي زياده و حتما قابل توجه غافل از اينكه هيچ كس نمي‌دونه كدوم عبادت به درگاه خدا مقبوله و كدوم نيست ولي هر چي هست من فكر مي‌كنم خدا به هر بهانه‌اي كه هست دوست داره بنده‌اش رو مورد بخشش و عفو قراربده. مطلب زير را بخوانيد...

شنيدم كه شيخي به بغداد بود                                            زمستان به راهي گذر مي‌نمود

به كنجي يكي بچه‌ي گربه ديد                                             كه لرزد زسرما چو از باد بيد

دل شيخ بر حال او سخت سوخت                                         ز رحمت به بالاي او رخت دوخت

بشد خم گرفت از زمين گربه را                                             نهان كرد در پوستين گربه را

پس او را چو مهمان سوي خانه برد                                        غذايي كه خود خورد دادش بخورد

همش سير فرمود و هم كرد گرم                                           هم او را مكان داد در جاي نرم

شنيدم كه چون شيخ رفت از جهان                                        به خوابش يكي ديد بس شادمان

بپرسيد از اوضاع و احوال او                                                  بگفتا مرا هست حالي نكو

نشد هيچ طاعت چو از من قبول                                            زمأيوسي خويش گشتم ملول

كه ناگه بگفتند دل دار شاد                                                   مگر بچه‌ي گربه رفتت زياد

چو لله كردي به او التفات                                                    خدا داد از اين گير و دارت نجات

نوشته شده توسط جام می در 11:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/03/09

رستم كيه باباجون الان وقت جومونگه......

نامه‌ي يك دختر ايراني به جوموووووووونگ......

سلام آقاي جومونگ .اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد. اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم . هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرشنبه و سه شنبه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي وياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.

و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.به من چه؟ مرا که توي قبر اونها نمي گذارند. غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد. آخه مي دانيد؟ ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شمانداريم!

نه درتاريخ مان نه درقصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم. به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما ،درستي شما ،کارداني شما برايمان لذت بخش است .چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟ چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟ چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟

اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است. ولش کنيد لطفا. پير است و هذيان مي بافد .کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها اساطير مايند .من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند چرا صداسيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟

 

مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟ اونکه اصلا لاجون بود.فقط حرف ميزد. اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستيم, داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است وتازه از جومونگ هم چيزي کم نداره .و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت.

گفتم داداشم گوش کن.من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو خيابون دايي اينهاست. اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش مي ساختند. بد که نگفتم .خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي شه .اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست .من فقط مخلص جومونگم وغيرجنابعالي اسطوره اي ندارم.دور دور جومونگ است وبس.منبع:برنا

نوشته شده توسط جام می در 10:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/03/03

در پوست رفتن مجنون ديدار ليلي را

امروز حال و هواي خوبي نداشتم از صبح دلم گرفته بود تا رسيدم به اين شعر وقتي خوندم با هر كلمه‌اش آتشي به جان خسته‌ام نشست. من كه خيلي باهاش حال كردم اميدوارم به شما هم بچسبه.....

اهل ليلي جمله مجنون را همي                               در قبيله ره ندادندي دمي

داشت چوپاني در آن صحرا نشست                           پوستي بستد ازو مجنون مست

سرنگون شد پوست اندر سرفكند                              خويشتن را كرد همچون گوسفند

آن شبان را گفت بهر كردگار                                      در ميان گوسفندانم گذار

سوي ليلي ران گله، من در ميان                              تا بيابم بوي ليلي يك زمان

تا نهان از غير زير پوست من                                    بهره گيرم ساعتي از دوست من

گر ترا يك دم چنين دردي بود                                    در بن هر موي تو مردي بود

اي دريغا درد مردانت نبود                                        درد بايد مرد را آنت نبود

عاقبت مجنون چو زير پوست شد                             در گله پنهان به سوي دوست شد

خوش خوشي برخاست اول جوش ازو                       پس به آخر گشت زايل هوش ازو

چون در آمد آب و عشق از سر گذشت                      بر گرفتش آن شبان بردش به دشت

آب زد بر روي آن مست خراب                                  تا دمي بنشست آن آتش ز آب

بعد از آن، روز دگر مجنون مست                              كرد با قومي به صحرا در نشست

يك تن از قومش به مجنون گفت باز                          بس برهنه مانده‌اي اي سرفراز

جامه‌اي كان دوست تر داري و بس                           گر بگويي من بيارم اين نفس

گفت هر جامه سزاي دوست نيست                         هيچ جامه بهترم از پوست نيست

پوستي خواهم از آن گوسفند                                 چشم بد را نيز مي‌سوزم سپند

اطلي و اكسون مجنون پوست است                        پوست خواهد هر كه ليلي دوست است

برده‌ام در پوست بوي دوست من                             كي ستانم جامه‌اي جز پوست من

يافت دل در پوست راز دوستي                                چون نداري مغز باري پوستي

عشق بايد كز خودي بستاندت                                پس صفات تو بدل گرداندت

(منطق الطير عطار)

نوشته شده توسط جام می در 8:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/03/02

زبور عشق نوازي ....

سلام خدمت همه‌ي دوستاي مهربونم

مدتي اين مثنوي تاخير شد بايد ببخشيد و عذر من رو بپذيريد.
امشب يه بيت شعر براي يكي از دوستاي خيلي خيلي خيلي محترم و عزيزم فرستادم اين بيت اين بود:
زبور عشق نوازي نه كار هر مرغي است            بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش

اين بيت خيلي به دل خودم چسبدي تصميم گرفتم اين يه بيت رو يه كمي درباره‌اش توضيح بديم. منبع اين توضيح كتاب«شرح اشارت حافظ» نوشته‌ي علي اكبر رزاز است...

«زبور در اصطلاح به كتاب داود پيامبر اختصاص دارد، ولي در لغت به معناي هر نوع كتاب حكمت اطلاق شده است.
شايد كتاب داود را بدان جهت زبور ناميده‌اند كه شامل حكمت‌هاي عقلي است. ناصرخسرو گويد:
اي پسر شعر حجت از بر كن                كه پر از حكمت است همچو زبور
در مفردات راغب اصفهاني آمده است:
به گفته‌ي برخي ، زبور اسم كتابي است كه مخصوص حكمت‌هاي عقلي است و بيان احكامي نكند، در مقابل، كتاب كه متضمن احكام شرعي نيز هست و دليل اين سخن آن است كه زبور داود متضمن احكام شرعي نيست.(نقل از لغت‌نامه)
از اين رو به نظر مي‌رسد زبور عشق اضافه‌ي بياني است و مراد از آن شعر يا نوشته‌اي كه نكات عرفاني و حكمت‌هاي ذوقي را بازگو كند. نواختن نيز به قرينه‌ي زبور، به معناي سرودن و خواندن است.
بنابراين سروده‌هاي عطار و عراقي و غزليات جاودانه‌ي مولانا و حافظ را مي‌توان زبور عشق ناميد.
زبور عشق به احتمال زياد، براي نخستين بار در ادب فارسي توسط شيخ فريدالدين عطار و در منطق الطير به كار رفته است و اين اصطلاح در بيت حافظ تلميحي است به خطابه بلبل در جمع مرغاني كه به راهنمايي هدهد، به عزم ديدار سميرغ به كوه قاف سفر مي‌كنند:
بلبل شيدا درآمد مست مست                        وزكمال عشق نه نيست و نه هست
معنيي در هر هزار آواز داشت                        زير هر معني جهاني راز داشت
شد در اسرار معاني نعره زن                        كرد مرغان را زبان بند از سخن
گفت بر من ختم شد اسرار عشق                جمله‌ي شب مي‌كنم تكرار عشق
نيست چون داود يك افتاده كار                    تا زبور عشق خوانم زار زار
در اين ابيات مي‌بينيم كه بلبل شيدا به مثابه‌ي عارفي شوريده حال است كه رد عالم جذبه و بي‌خودي به افشاي اسرار عشق و معرفت مي‌پردازد و چنان با شور و حال سخن مي‌گويد كه مرغان حاضر در مجلس مسحور كلام او شده و لب از گفت و گو فرو بسته‌اند:
مطرب چه پرده ساخت كه در پرده‌ي سماع            بر اهل وجد وحال در هاي و هو ببست(حافظ)
با اين همه، بلبل شيدا ياران همسفر را افسرده حال مي‌بيند؛ لذا خواستار حريفي پخته و كارآزموده است تا زبور عشق را چنان كه بايد بر او بخواند و حق مطلب را كاملا ادا كند. با تعمق در ابيات فوق مبهمات بيت حافظ كه عبارتند از اين كه زبور عشق نوازي چيست و چرا اين فضيلت تنها به بلبل اختصاص دارد و مرغان ديگر از آن بي‌بهره‌اند.
و اين كه چرا حافظ خود را بلبل خوش الحان لقب داده و اشعار شورانگيز و رمزآلود خود را، زبور عشق ناميده است. تا حدي روشن مي‌شود.
نكته‌ي ديگر اين كه«هر مرغ» در بيت مورد بحث اشاره به شاعران و گويندگان هم عصر حافظ، چنان كه در ابيات زير، واژه‌ي مرغ به صورت استعاره از شاعر«شخص حافظ» به كار رفته است:
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه                زبام عرش مي‌آيد صفيرم
خوش چمني است عارضت خاصه كه در بهار حسن        حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراي تو
هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد                        بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي

شب خوش و خدا نگهدار.......

نوشته شده توسط جام می در 0:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/31

جلسه هماهنگی کلاس عرفان عملی

سلام خدمت همه‌ی دوستای مهربونم

امروز ساعت ۶ بعدازظهر در سازمان ملی جوانان جلسه‌ی هماهنگی کلاسهای عرفان عملی برگزار میشه.

کلاسهای عرفان عملی شامل ۱۷ درس در مقدمه‌ی عرفان عملی است که زحمت استاد اسلامی تربتی می‌باشد.

قراره از هفته‌ی آینده هفته‌ای یک یا دو جلسه در سازمان ملی جوانان برگزار بشه

به امید دیداررررر

نوشته شده توسط جام می در 12:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/28

بچه ها باور کنید خدا همین جاست همین جاااااااااااااااااا

به دنبال خدا نگرد .....
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .....
خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....
خدا آنجا نیست ....
به دنبالش نگرد.
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.
در قلبیست که برای تو می تپد ....
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...
خدا آنجاست .......
خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست،
در جمع عزیزترین هایت است ...
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
این قدر نگرد ....
گشتنت زمانیست که هدر می دهی ...
زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد ....

خدا در عطر خوش نان است ،
آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی
خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ...
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
او جایی است که همه شادند،
جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ...
در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،
و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،
و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا ....
قویترین است و کاملترین ...
همه چیز را می داند.
آخر او پدر من است ....
خدا را در غم جستجو نکن،
در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها

روایت کرده اند،

نگرد ...

آنجا نیست ...

خدا را جای دگر باید جستجو کنی ....
جوانمردهایی که با پای پیاده میروند

به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ...
خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....

زندگی ، فرصتی ست کوتاه و تکرار ناپذیر.
زندگی ، امکانی ست محدود.
با امکان محدود زندگی ،
باید نامحدود را جست.
باید از فرصت کوتاه زندگی،
برای یافتن جاودانگی بهره برد.
بنابراین،
زندگی ،
چالشی ست بزرگ;
مخاطره ای عظیم .
فرصت یکه و یکباره زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد.
چیز های کم بها ،
چیز هایی اند که مرگ آنها را از ما میگیرد.
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ
نمی تواند آنها را از ما بگیرد.
زندگی ،
کاروانسرایی ست که شب هنگام
در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن کوچ می کنیم.
فقط چیزهایی اهمیت دارند که،
وقت کوچ ما از خانه بدن،
با ما همراه باشند.
خداوند گفته است :
من گنجی مخفی بودم.
دوست داشتم شناخته شوم.

آفریدم آفریدگان را،
تا شناخته شوم.
بنابراین، خداوند آفریدگان را آفریده است،
زیرا دوست داشته است که بیافریند.
او آفریده است تا در آیینه جان فهیم آفریدگان،
دیده و شناخته شود.
شناخت، همسنگ علم اصطلاحی نیست.
شناخت چیزی ست از جنس تاملی ژرف;
بنابراین،
تنها چیزی که ارزش عمر کوتاه و تکرار ناپذیر ما را دارد،
معرفت بر الله و به خود آيي است;
شناخت برین است;
آگاهی کیهانی ست;
تامی ژرف است;
مراقبه و اتصال است.
تنها با اتصال است که انسان آن گنج مخفی را می یابد.

زندگی ، کاروانسرایی ست که شب هنگام
در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن کوچ می کنیم.
فقط چیزهایی اهمیت دارند که،
وقت کوچ ما از خانه بدن، با ما همراه باشند
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم.
دنیا چیزی ست که باید آنرا برداریم و با خود همراه کنیم.
ترک دنیا راهی نیست که به بلوغ معنوی و آگاهی کیهانی بینجامد.
سالکان حقیقی حقیقت، بهره خود از دنیا را فراموش نمی کنند.
آنها هر آنچه را که زندگی در اختیارشان می گذارد بر میگیرند.
آنها میدانند که همه این زندگی با شکوه،
هدیه ایست از طرف خداوند.
آنها موهبت الهی را بر نمی گردانند.
کسانی که از دنیا روی بر میگردانند
نگاهی تیره و یاس آلود دارند.
آانها دشمن زندگی و شادمانی اند...
نباید از زندگی گریخت.
باید مستانه و شادمانه،
به چالشهای پر مخاطره زندگی تن سپرد.
چگونه می توان از زندگی گریخت
و خود را پشت سر گذاشت!؟
ما همه پاره ای از زندگی هستیم.
زندگی در رگهای ما جاریست
و در سینه ما می تپد.


زندگی عین خود ماست.
از زندگی، به کجا می توان گریخت!؟
تمنای گریز از زندگی تمنای خود کشی ست.
گریز از زندگی ، تلاشی ست از سر زبونی.
گریز از زندگی،
گریز از خداست.
به کجا می توان گریخت که خدا نباشد؟
هم کیش من،
کیش و دين همگي ما، ستایش، عشق، خنده و زندگی ست.
بنابر این همه چیز را باید جشن گرفت.
همه چیز را باید زندگی کرد.
همه چیز را باید دوست داشت.
همه چیز خاک را از آسمان جدا نمی کند.
همه چیز این زندگی خاکی، آسمانی ست.
همه چیز این زندگی مادی ، الهی ست.
همه ما به ضیافت الهی دعوت شده ایم:
ضیافت وجود.
باید با همه وجود خود ،
در این ضیافت شرکت کنیم.
این گونه است که شکر نعمت این فرصت یکه
و تکرار ناپذیر را به جا آورده ایم.
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی بگردانیم.
او زندگی را به ما بخشیده است تا آن را به تمامی زندگی کنیم.

سر آخر خداوند از من و تو خواهد پرسید:

"آیا زندگی را زندگی کرده ای؟"

عزيز من

مرگ نیز پاره ای از این زندگی با شکوه است.
حتی مرگ را نیز باید جشن گرفت.
مرگ،
قله زندگی ست.
اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی،
آنگاه ، زیستن تو، رستن تو
 و مرگ تو نيز، پرواز توست.

نوشته شده توسط جام می در 9:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/26

چه کسی جای چه کسی نشسته؟

مطلب زیر رو یکی از دوستان برام فرستاده بود گفتم اینجا بیارم و مطمئن هستم براتون جالب خواهد بود....

چه کسی جای چه کسی نشسته؟ 
  می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.  جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان

 کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

 با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد

نوشته شده توسط جام می در 12:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/23

باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را.....

با سلام خدمت همه‌ي دوستاي مهربونم

قرار هست كه بچه‌هاي انجمن روز شنبه بعدازظهر در سازمان دور هم جمع بشند. اخبار بيشتر رو مي‌تونيد از مسئول روابط عمومي انجمن بپرسيد.



حكايت

زاهدي بودست در ايام پيش از خلايق در صلاح و زهد بيش

بهر حق از خلق گشته منقطع روز و شب حكم خدا را متبع

جز به يادش بر نياوردي نفس در گذشته از هوي و از هوس

شب نياسودي ز ذكر و طاعتش صرف ورد و فكر روز و ساعتش

نفس او پيوسته در رنج و تعب بر خلاف طبع بودي در طلب

ترك دنيا گفته بهر آخرت گشته روح محض آن عيسي صفت

حاكم آن ملك روزي از قضا كرد لشگر جمع از بهر غزا

در دل زاهد درآمد خاطري كز غزا خواهم كه يابم هم بري

ركن اسلام است با كافر جهاد هر كه او بي بهره شد ناقص فتاد

گر كشم من كافري را غازيم ور كشندم در شهادت مي‌زيم

گفت «بل احياء» خداي لا يزال در حق اين كشتگان بي قيل و قال

چون در اين معني نمود او عزم جزم پرتوي افكند بر وي نور حزم

گفت اين خاطر اگر شيطاني است بي نصيب از رحمت رحماني است

كار شيطان نيست غير از ره زدن كي توان از مكر نفس ايمن شدن

چون به ظاهر فرق نتوانست كرد كان زشيطان است يا رحمان فرد

گشت مضطر در ميان اين و آن از خدا الهام آمد در زمان

خاطر شيطاني است اين خاطرت حق همي داند نهان و حاضرت

گفت مي‌خواهم بدانم تا چرا نفس شيطاني كند ميل غزا

اين همه محنت چرا بر خود نهد از چه او خود را به كشتن مي‌دهد

آمد الهامش كه نفس پر دغا زان همي خواند تو را سوي غزا

تا مگر او در غزا گردد شهيد زان شهادت شهرتي آيد پديد

هر يكي گويند از خاص وزعام در غزا كشته شد آن خير الانام

«والذين جاهدوا» در شان اوست بود زاهد، شد شهيد راه دوست

هم بماند نام نيكش در جهان هم بيابد از رياضت او امان

زين حكايت ماند زاهد در عجب كو وفات خويش خواهد با طرب

تا شود مشهور نامش زين سبب بهر شهرت جان دهد ياللعجب

لا تكلفني گفت خير الانبياء وا مهل با نفس ما را اي خدا

هر كه مي‌گردد خلاص از نفس شوم هست قدرش برتر از درك فهوم

گر بكشتي نفس را رستي زغم گو نشين فارغ زلذات و الم

هر كه او در دين و مذهب يار ماست تا نميرد از خودي فكرش خطاست

مثنوي اسرار الشهود سروده شيخ محمد اسيري لاهيجي شارح گلشن راز(قرن نهم هجري

نوشته شده توسط جام می در 9:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/19

آخه فقر فرهنگی تا کجاااااااااااااااااااااا......

دیروز امیر رضا(پسربزرگم که تازه کلاس اول ابتدایی رو تموم کرده) یه کتاب دست گرفته بود و گفت بابا این کتاب خیلی برام جذابه می‌خونم لذت می‌برم ولی بعضی از کلماتش رو متوجه نمی‌شم...
یه نگاهی به کتاب انداختم کتاب خلاصه‌ی روان شده‌ی داستان<رستم و سهراب> بود که به قول امیررضای کوچولو صفحه‌ی آخرش خیلی گریه‌آور و حزن‌انگیز بود و وقتی با دوستاش تو مدرسه خونده بودن همگی اشک از چشمشون جاری شده بود... وقتی کتاب رو گرفتم که بعضی از اصطلاحاتش که کمی سخت بود رو براش توضیح بدم وسوسه شدم تا دوباره این کتاب رو بخونم. وقتی خوندم ناخودآگاه اشک از چشمم جاری شد و به زبان و قلم فردوسی بزرگ بخاطر آفریدن چنین شاهکاری که بزرگترین تراژدی دنیاست آفرین گفتم. پس از خواندن داستان فکر کردم چی می‌شد بجای این همه چرت و پرتی که خدا می‌دونه چقدر هزینه می‌شه تا خریداری بشه و از صدا وسیمای ما به خورد مردم این کشور بدهند چرا تا کنون یک پرده از شاهنامه به صورت درست و حسابی در این مملکت ساخته و پرداخته نشده.... حرف زدن در این زمینه جز اینکه بر افسوسمان بیفزاید حاصلی دیگر در بر ندارد که: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ی ماست البته آنچه به جایی نرسد فریاد است..... حال خبر زیر رو که امروز توی یکی از سایت‌ها خوندم رو مرور کنید....... دیگر هیچ چیزی برای گفتن ندارم فقط باید به حال و روز این فرهنگ و این صدا و سیما و این ملت گریست..... بخوانید....

خودكشي يك جوان بخاطر عشق به سوسانو(هنرپيشه افسانه جومونگ)!
به گزارش كلمه به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني دنانيوز، اين جوان كه پس از تماشاي سريال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامي كه خانواده‌اش را از اين تصميم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد.
جوان ياسوجي از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزينه سفر وي به كشور كره و يافتن سوسانو را تامين كند و زماني كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نيستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشي كرد.
به دنبال اين ماجرا، والدين جوان عاشق پيشه او را به بيمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمي نجات يافت.
پدر اين جوان در ارتباط با اين موضوع گفت: پسرم تصور مي‌كرد براحتي مي‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپيشه زن اين سريال ازدواج كند و زماني كه به وي گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارايي من است كمتر از يك ميليون تومان است، او نيز در اقدامي عجيب دست به خودكشي زد و اگر كمي دير به بيمارستان مي‌رسيد،‌ به طور حتم جان خود را از دست مي‌داد. آخرين خبرها از وضعيت جسماني جوان ياسوجي حاكي است كه حال وي رو به بهبود است و از مرگ حتمي نجات يافته است

 

با خود زمزمه می‌کنم......<خدایا در کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟؟؟>.....

نوشته شده توسط جام می در 11:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/18

يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور.....

سلام خدمت همه‌ي دوستاي مهربونم اميدوارم كه ايام به كامتان باشد و روزهاي سراسر از شادي و شادابي در پيش داشته باشيد....

چند وقت پيش يكي از دوستان خواستند تا چند غزل از حافظ رو براشون ترجمه كنم(چون تفسير غزل حافظ اصلا كار من نيست) خلاصه جهت اجراي اوامر اون دوست مهربون ديشب تا ديروقت نشستم و ۳ غزل از حافظ رو كه خودش انتخاب كرده بود براش ترجمه كردم. گفتم يكي از اونها رو براتون اينجا بنويسم امشب كه ديگه سريال يوسف پيامبر پخش نمي‌شه شايد اينطوري يه كمي جاش پر بشه. از همتون التماس دعا دارم .......

يوسف گم‌گشته باز‌آيد به كنعان، غم مخور              كلبه‌ي احزان، شود روزي گلستان، غم مخور
اين دل غم ديده، حالش به شود، دل بدمكن            وين سر شوريده، بازآيد به سامان، غم مخور
گر بهار عمر باشد، باز بر تخت چمن                       چتر گل در سركشي اي مرغ خوش‌خوان،غم مخور
دور گردون، گر دو روزي بر مراد ما نرفت                    دائما يكسان نباشد حال دوران، غم مخور
هان! مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب          باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان، غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند                    چون تو را نوح است كشتي‌بان، ز طوفان غم مخور
در بيابان، گر به شوق كعبه خواهي زد قدم             سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان، غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد     هيچ راهي نيست كآن را نيست پايان، غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب                       جمله مي‌داند خداي حال گردان، غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شب‌هاي تار                  تا بود وردت دعا و درس قرآن، غم مخور
 
اين غزل استقبالي است از غزل شمس الدين محمد صاحب ديوان جويني (متوفاي 683) به مطلع:

«كلبه‌ي احزان شود روزي گلستان غم مخور         بشكفد گلهاي وصل از خار هجران غم مخور»

و اما غزلي كه حافظ سروده است:
يوسف گم‌گشته باز‌آيد به كنعان، غم مخور           كلبه‌ي احزان، شود روزي گلستان، غم مخور

يوسف، فرزند يعقوب از ابناي بني اسرائيل – يكي از دوازده فرزند يعقوب بوددر قرآن مجيد 27 بار نام او آمده است. 25 بار در سوره يوسف - كه سراپا بر خلاف سبك و سياق ساير قصص قرآن به يك موضوع يعني قصه يوسف اختصاص دارد.- يك بار در سوره‌ي انعام آيه 48 كه نامش را در عدد انبياء ذكر كرده است. يك بار در سوره مومن آيه 34 كه باز هم به پيامبري او تصريح شده است.«يوسف» كلمه‌اي عبري است به معناي «خدا خواهد افزود»

 حافظ بارها به يوسف و داستان او تلميح كرده است:

ماه كنعاني من مسند مصر آن تو شد                         وقت آن است كه بدرود كني زندان را
عزيز مصر به رغم برادران غيور                                   ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
پيراهني كه آيد ازو بوي يوسفم                                 ترسم برادران غيورش قبا كنند
ببين كه سيب زنخدان تو چه مي‌گويد                        هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد                       آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
بدين شكسته‌ي بيت الحزن كه مي‌آرد                        نشان يوسف دل از چه زنخدانش
اينكه پيرانه‌سرم صحبت يوسف بنواخت                      اجر صبريست كه در كلبه‌ي احزان كردم
الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور               پدر را باز پرس آخر كجا شد مهر فرزندي
يوسف عزيزم رفت اي برادران رحمي                          كز غمش عجب بينم حال پير كنعاني
من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم       كه عشق از پرده‌ي عصمت برون آرد زليخا را
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مهرو                         باز‌ آيد و از كلبه‌ي احزان به درآيي

 كنعان: سرزميني مطابق فلسطين قديم، بين رود اردن، بحر الميت و درياي مديترانه كه گاه سرزمين اردن را هم شامل بود. كنعان ارض موعود اسرائيليان بود و پس از خروج از مصر آن را به تصرف درآوردند.

كلبه‌ي احزان: در قصه‌ي يوسف مراد از آن «بيت الاحزان» است. يعني خانه‌اي كه يعقوب بنا كرده بود و دور از اهل‌بيت خويش بدانجا مي‌رفت و رو به ديوار بر فراق يوسف ناله و نوحه مي‌كرد.

حافظ مي‌گويد:
اينكه پيرانه‌سرم صحبت يوسف بنواخت             اجر صبريست كه در كلبه‌ي احزان كردم
شبي به كلبه‌ي احزان عاشقان آئي                  دمي انيس دل سوگوار من باشي
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مهرو               بازآيد و از كلبه‌ي احزان به درآيي
بدين شكسته‌ي بيت الحزن كه مي‌آرد              نشان يوسف دل از چه زنخدانش
صفير بلبل شوريده و نفير هزار                        براي وصل گل آيد برون ز بيت حزن
مي‌توان تفسيري عرفاني داشت كه انوار جمال حق از ديده‌ي دل حافظ پوشيده شده و فراق در بين آنها افتاده كه باعث غم بسيار گشته است. و مي‌گويد اي دل، محبوب در حجاب عزت  و مستور در نقاب جلال، باز‌ آيد و نزول فرمايد به دارالملك تو، به حكم «القلب بيت الله» منزل اوست. غصه مخور و كلبه‌ي غمگين و دلمرده‌ي تو يك روز به جلوه‌ي جمال با كمال تو گلستان مي‌شود. – «فان مع العسر يسرا  ان مع العسر يسرا»

 اين دل غم ديده، حالش به شود، دل بدمكن      وين سر شوريده، بازآيد به سامان، غم مخور
دل بدمكن: مترس – مهراس – انديشناك مشو (به تعبير امروزي به دلت بد نيار)
مي‌گويد: اي دلي كه از بعد و فراق غمديده شدي حال تو خوب شود به قرب و وصال مايوس مشو و غصه نخور.

 گر بهار عمر باشد، باز بر تخت چمن         چتر گل در سركشي اي مرغ خوش‌خوان،غم مخور

منظور از مرغ خوشخوان، بلبل است. چمن هم در اينجا يعني باغ و حافظ گل سرخ را در باغ چون پادشاهي بر تخت مي‌نشاند. چتر گل بر سر كشيدن هم يعني او در ميان گلها پنهان مي‌شود و باز هم در اين بيت براي تسلي بيشتر دل مي‌گويد: اگر بهار عمر از خزان اجل چند گاه مهلت مي‌يابد باز بر تخت چمن حلاوت و عشرت، سايه ي محبوب بر سر بكشي و به راحتي كلي برسي اي دل غم مخور و ناله مكن

 دور گردون، گر دو روزي بر مراد ما نرفت             دائما يكسان نباشد حال دوران، غم مخور
باز جهت تسلي دل مي‌گويد: اگر مدت زمان كوتاهي پيش‌آمدها و اتفاقات روزگار چنان كه ما مي‌خواستيم نبود. قرار نيست هميشه اين طور باشد ناراحت و نگران نباش.

 هان! مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب      باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان، غم مخور
سر غيب در اينجا يعني آنچه در قضاي الهي است و ما از آن اطلاع نداريم و نمي‌دانيم پيش خواهد آمد.

در اينجا حافظ مي‌گويد: آگاه باش اي دل زنهار مشو نااميد وقتي واقف به سر غيب نيستي. و مطمئن باش در پشت اين دنياي ظاهري اتفاقاتي مي‌افتد كه گاهي كوهي به كاهي و كاهي به كوهي تبديل مي‌شود.

 اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند         چون تو را نوح است كشتي‌بان، ز طوفان غم مخور
سيل فنا يعني زندگي گذراي اين جهان، گذشت عمر و مراد از نوح مي‌تواند «پيامبر بزرگ اسلام(ص)» باشد.

همانطور كه سعدي مي‌گويد:
چه غم ديوار امت را كه دارد چون تو پشتيبان       چه باك از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتيبان

و شاعري ديگر دارد كه:
سيد عالم برد كشتي امت بركنار                  اي غريب ناشناور، شو زطوفان غم مخور

يعني: اگر سيل فنا بنياد هستي كل كائنات را از بيخ و بن بركند هيچ وقت از اين طوفان ناراحت نباش در حالي كه كشتيباني چون نوح داري چرا كه او تو را به ساحل مراد خواهد رساند.

 در بيابان، گر به شوق كعبه خواهي زد قدم     سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان، غم مخور

كعبه: در اصطلاح عرفا «مقام وصل» را گويند بعضي هم جمال الله را گويند و بعضي وجه الله، كه در اين جا هر سه معني مناسب است.
مغيلان: درختي است پر از خارهاي سر تيز كه در بيابانهاي مكه مي‌رويد.
معني: پيش آمدهاي ناگوار و سخت زندگي هميشه هست و انسان اگر مي‌خواهد به مقصد اصلي كه همان كعبه‌ي عشق است برسد بايد اين سختي‌ها را كه چون خار مغيلان ناگوار است تحمل كند و به اميد وصل و چشيدن حلاوت آن غمگين نباشد.

 گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد    هيچ راهي نيست كآن را نيست پايان، غم مخور

اگر چه منازل راه طلب بسيار خطرناك است و در هر منزلي هزاران درد سر و آزار و اذيت تعبيه شده و مقصد كه عبارت از مشاهده‌ي معشوق است از غايت طول اين راه جانكاه ناپديد شده در پس سختي‌هاست اما هيچ راهي در دنيا نيست كه پاياني نداشته باشد پس ناراحت مباش.

 حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب              جمله مي‌داند خداي حال گردان، غم مخور
رقيب در كلام حافظ مكرر به معني كسي كه راقب نگهبان معشوق و مانع وصال اوست بكار مي‌رود.
حال گردان: معني همان‌ «يا مقلب القلوب» و «محول الاحوال» يعني خداوند فرياد رس است و حال بد را به نيكو مبدل مي‌گرداند.
انوري مي‌گويد:
من نگويم كه جز خداي كسي                        حال گردان و غيب دان باشد

نظامي مي‌گويد:
حال گردان تويي به هر ساني                        نيست كس جز تو حال گرداني
به تعبيري حافظ به دل مي‌گويد: حال ما اي دل با درد دوري محبوب و تعدي‌هاي رقيب جمله و تمام خدا مي‌داند و اوست كه هميشه حال انسان را متحول مي‌كند از اين رو هيچ گاه ناراحت مباش.

 حافظا در كنج فقر و خلوت شب‌هاي تار              تا بود وردت دعا و درس قرآن، غم مخور
ورد در اينجا با اصطلاح خاص به معني تكرار يك لفظ يا يك عبارت، كمي فرق دارد و دامنه‌ي گسترده‌تري دارد.
دعا هم به معني آن وظايف و اورادي كه به آن خداي تعالي را مي‌خوانند وقت حاجت مستعمل شده است.
چون در بيت‌هاي قبلي گفت سختي‌هاي زيادي در اين راه است در اينجا خود را تسلي مي‌دهد و مي‌گويد: اي حافظ در كنج صبر و گوشه‌ي تنهايي شبهاي تار تا همدمي مانند قرآن و دعا داري ناراحت مباش. زيرا اين دو تو را از خطرات راه مي‌رهاند.

 در پناه خالق نيلوفرها شاد باشيد و شاداب........ 

نوشته شده توسط جام می در 8:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/14

ما که رفتیم بگیر این گل تو....

سالها پیش یکی این شعر رو برام نوشت امروز که یادش افتادم باز هم آسمون دلم ابری شد و اشک تو چشمام حلقه زد.... هدیه به تمام اونهایی که از عشق بویی برده‌اند...

عاشقي محنت بسيار کشيد                 تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشده از گل رويش سيراب                     که فلک دسته گلي داد به آب
نازنين چشم به شط دوخته بود               فارغ از عاشق دلسوخته بود
ديد در روي شط آيد به شتاب                  نوگلي چون گل رويش شاداب
گفت به به چه گل زيباييست                   لايق دست چو منِ رعناييست
حيف از اين گل که برد آب او را                  کند از منظره ناياب او را
زين سخن عاشق معشوقه پرست           جست در آب چو ماهي از شست

خوانده بود اين مثل ان مايه ي ناز              که نکو يي کن و در آب انداز
خواست کازاد کند از بندش                      نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که زهجرم برهي                      نام بي مهري بر من ننهي
مورد نيکي خاصت کردم                          از غم خويش خلاصت کردم
باري آن عاشق بي چاره چو بط                دل به دريا زد و افتاد به شط
ديد آبي ست فراوان و درست                   به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پايي زد و گل را بربود                   سوي دلدارش پرتاب نمود
گفت کاي افت جان سنبل تو                    ما که رفتيم، بگير اين گل تو!
جز براي دل من بوش مکن                       عاشق خويش فراموش مکن
بکنش زيب سر اي دلبر من                      يادِ آبي که گذشت از سر من

شعر از مرحوم ایرج میرزا بود..

نوشته شده توسط جام می در 10:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/14

فصلی برای عاشقی.....

سلام دوستای مهربونم
اینهم ترجمه‌ی فارسی متنی که در پست قبلی خوندید:

I ran into a stranger as he passed by, 
بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم 

"Oh excuse me please" was my reply. 
اوو!! معذرت ميخوام  

He said, "Please excuse me too; 
من هم معذرت ميخوام 

I wasn't watching for you."
دقت نكردم 

We were very polite, this stranger and I. 
ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه 

We went on our way saying good-bye. 
خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم 

But at home a difference is told, 
اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه  

how we treat our loved ones, young and old
با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم 

Later that day, cooking the evening meal, 
كمي بعد آنروز، در حال پختن شام 

My son stood beside me very still.
پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د 

As I turned, I nearly knocked him down.
همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا" انداختمش 

"Move out of the way," I said with a frown . 
"
اه !! ازسرراه برو كنار
بااخم گفتم

He walked away, his little heart broken. 
قلب كوچكش شكست ورفت 

I didn't realize how harshly I'd spoken. 
نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم 

While I lay awake in bed, 
وقتي توي تختم بيدار بودم 

God's still small voice came to me and said, 
صداي آرام خدا در درونم گفت 

"While dealing with a stranger, common courtesy you use, 
وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني 

But the children you love, you seem to abuse. 
اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني 

Go and look on the kitchen floor, 
برو به كف آشپزخانه نگاه كن 

You'll find some flowers there by the door. 
آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني 

Those are the flowers he brought for you.
آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است 

He picked them himself: pink, yellow and blue . 
خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي 

He stood very quietly not to spoil the surprise, 
آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه 

and you never saw the tears that filled his little eyes." 
وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي 

By this time, I felt very small,
در اين لحظه احساس حقارت كردم 

and now my tears began to fall . 
واشكام سرازيرشدند 

I quietly went and knelt by his bed; 
آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم 

"Wake up, little one, wake up," I said. " 
بيدار شو كوچولو ، بيدار شو 

Are these the flowers you picked for me?" 
اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟ 

He smiled, "I found 'em, out by the tree. 
او خنديد اونارو كنار درخت پيدا كردم 

I picked 'em because they're pretty like you.
 
ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن 

I knew you'd like 'em, especially the blue ." 
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو 

I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today; 
گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم 

I shouldn't have yelled at you that way ." 
نميبايست اونطور سرت داد بكشم 

He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway." 
گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان  
  
I said, "Son, I love you too, 
گفتم :من هم دوستت دارم پسرم 

and I do like the flowers, especially the blue." 
 
و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو 
 
Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days. 
But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives. 
And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think? 
So what is behind the story? 
What does the word FAMILY mean to us? 

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد.اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كا رميكنيم ونه خانواده مان .چه سرمايه گذاري نا عاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!!پشت اين داستان چه پندي نهفته است. كلمه " خانواده " يعني چه ؟؟

با تشکر از استاد مهربونم جناب آقای فهیمی منش جهت ارسال این مطلب....

نوشته شده توسط جام می در 10:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/09

خانواده....

این مطلب رو می‌نویسم برای اونهایی که به زبان انگلیسی آشنایی دارن. اونهایی که به خودشون زحمت این رو ندادن که لااقل سعی کنن یه زبان دیگه یاد بگیرند باید بگم که مطلب زیر واقعا زیبا و فوق‌العاده است بطوری که وقتی خوندم دایم اشکهام سرازیر می‌شد.
(البته زیاد غصه نخورید تا چند روز دیگه ترجمه می‌کنم و متن فارسیش رو هم می‌تونید بخونید)

I ran into a stranger as he passed by, 
"Oh excuse me please" was my reply. 
 He said, "Please excuse me too; 
I wasn't watching for you."
We were very polite, this stranger and I. 
We went on our way saying good-bye. 
But at home a difference is told, 
how we treat our loved ones, young and old
Later that day, cooking the evening meal, 
My son stood beside me very still.
As I turned, I nearly knocked him down.
"Move out of the way," I said with a frown .  
He walked away, his little heart broken. 
I didn't realize how harshly I'd spoken. 
While I lay awake in bed, 
God's still small voice came to me and said, 
 "While dealing with a stranger, common courtesy you use, 
But the children you love, you seem to abuse.  
Go and look on the kitchen floor, 
You'll find some flowers there by the door. 
Those are the flowers he brought for you.
 He picked them himself: pink, yellow and blue . 
He stood very quietly not to spoil the surprise, 
and you never saw the tears that filled his little eyes." 
By this time, I felt very small,
and now my tears began to fall . 
I quietly went and knelt by his bed; 
"Wake up, little one, wake up," I said. " 
Are these the flowers you picked for me?" 
 He smiled, "I found 'em, out by the tree. 
 I picked 'em because they're pretty like you.
 I knew you'd like 'em, especially the blue ." 
I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today; 
I shouldn't have yelled at you that way ." 
He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway." 
 I said, "Son, I love you too,  
and I do like the flowers, especially the blue." 
Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days. 
But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives. 
And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think? 
So what is behind the story? 
What does the word FAMILY mean to us?

نوشته شده توسط جام می در 1:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/09

دوست یا دشمن.....

سلام دوستان امیدوارم که روزگار خوبی داشته باشید....
می دونید یه روزی روزگاری یه دوستی داشتیم که خیلی ادعای رفاقت می کرد خیلی تریپ خفن تو رفاقت داشت. اونقدر به هم نزدیک شده بودیم که حتی با هم مسافرت می رفتیم و احساس می کردیم که خیلی در کنار هم خوش هستیم. من اون روزها تو سایت سازمان بودم. یه روز یکی از بچه‌ها گفت: فلانی میدونی این دوستی که اینهمه تو هواشو داریم چشمش به صندلی توئه؟؟ خیلی برام تعجب‌آور بود مگه می‌شه...

بچه‌ها ولی شد. کمتر از چند ماه نکشید که اون نشست جای من و من ماندم و یه دنیا خاطره که فکر میکردم بهترین خاطره‌های دنیاست.... اون جای من رو روی اون صندلی گرفت ولی جای خودش رو تو قلب من از دست داد...

دوست یا دشمن 

 
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است


اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

نوشته شده توسط جام می در 1:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/09

سعی کنید بهتر زندگی کنید....

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.

3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).

5- از مدیتیشن، یوگا، نماز و دعا کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

 

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.



جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید.

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- خداوند درمان‌گر هر چیزی است. (ذکر خدا شفای هر دردی است.)

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- حتی بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از خداوند تشکر کنید.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

 

آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:

40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید.


نوشته شده توسط جام می در 11:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/02/03

حتما بخوانید شاید روزی شما را هم به کار آید....

در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به سنگی خورد وبا پشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود. دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد.
مهماندار پشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد.. خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند
و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت... 
  چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که ژولی را به بیمارستان برده اند. خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان فوت کرد و پزشگان علت مرک را سکته مغزی A..V.C (Accident vasculaire cöébral) تشخیص دادند.

چند لحظه از وقت خود را به مطالبی که در پی می آیند معطوف کنید، شایدروزی شما با چنین اتفاقی
برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید  
یک متخصص اعصاب (نرولوگ ) می گوید:بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزی رگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده را در زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانند امکان بر طرف کردن حادثه و نجات شخص بسیار زیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه بود و این عمل بسیار ساده است.

 پزشک متخصص می گوید مهمترین وظیفه تشخیص حادثه خون ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از سه ساعت باید شخص را به پزشک  رساند.

 متخصص می گوید یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی می تواند با سه سئوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن پارتی یک نفر سئوالهای زیر را از ژولی کرده بود حتما" ژولی زیبا و جوان اکنون زنده بود....
 
1 ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید به خندد.

2 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.

3 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند...
مثلا" بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می درخشد.
 
اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد باید فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان منتقل کرده و به مسئول مربوطه عدم اجرای یک یا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در جریان گذارد.

یک متخصص قلب و یا اعصاب می گوید اگر کسی این ایمیل را دریافت کند و حداقل آنرا برای ده نفر دیگر ارسال دارد،مطمئن باشد که در زندگی اش جان یک یا چند فرد را نجات داده است.


توجه کنید، تعداد افرادی که این روزها با اینترنت کار میکنند در دنیا چقدر است و اگر ده نفر به ده نفر دیگر این ایمیل را ارسال دارند،تعداد افراد آشنا با این سئوالها به صورت تابع نمایی در کمتر از یک ماه به میلیونها نفر خواد رسید.

نوشته شده توسط جام می در 11:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

88/01/29

محل دفن حضرت یوسف علیه السلام ......

میدانید حضرت یوسف (ع) بعد از فوت چگونه دفن شدند؟
درمورد محل دفن حضرت یوسف(ع)شیخ طبرسی(ره)درتفسیرخود نقل كرده:چون حضرت یوسف ازدنیا رفت،اورا درتابوتی ازسنگ مرمر نهاده و میان رود نیل دفن كردند وعلتش این بود كه چون آنحضرت ازدنیا رفت،مردم مصربه نزاع برخاسته وهردسته ای می خواستند تا جنازه آن حضرت را در محله خود دفن كنند واز بركت آن پیكرمطهر بهره مند گردند وسرانجام مصلحت دیدند جنازه را دررود نیل دفن كنند تا آب نیل ازروی آن بگذرد وبه همه شهر برسد تا مردم در این بهره یكسان باشند وبركت آن جنازه بطور مساوی به همه مردم برسد،واین قبرتا زمان حضرت موسی(ع)هم چنان دررود نیل بود تا وقتی كه آن حضرت بیامد واو را از نیل بیرون آورد وبه فلسطین برد.{تفسیرمجمع البیان،ج5ص266}.

نوشته شده توسط جام می در 9:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •