تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

سفرنامه شیراز

به نام خداوند جان وخرد

بالاخره غروب پنجشنبه رسی. حدود 2 ماه بود که داشتیم نامه‌نگاری میکردیم. خدا پدر فرماندار قم رو بیامرزه خداییش هر کاری که از دستش برمیاد انجام میده. تا گفتیم مشکل جا داریم نامه نوشت شیراز و کمکون کرد. هرچند فرمانداری شیراز خیلی معطلمون کرد بعدش هم مسئولین اردوگاه تا روز آخر روی اعصابمون راه رفتند و حالمو گرفتند ولی خوب هر چی بود بالاخره کار به نتیجه رسید.
دو شب قبل از اینکه حرکت کنیم مثل همیشه اضطراب و استرس سفر افتاده بود به جونم. شب چهارشنبه که تا صبح نتونستم بخوابم. نگرانی اینکه نکنه به بچه‌ها خوش نگذره. نکنه غذای شیراز بازهم باب میل بچه‌ها نباشه. نکنه جایی رو که برای استراحتشون در نظر گرفتیم باب طبعشون نباشه. نکنه .......
همه‌ی اینها دست به دست هم داده بودند و خواب رو از چشمم ربوده بودند.
شب پنج شنبه هم خواب بود یا رویا نمی‌دونم اتفاقی که باعث شد کمتر در این سفر صحبت کنم  چون از تکرار تجربه‌ی سفرهای قبلی خیلی می‌ترسیدم.... اون شب هم تا صبح نتونستم بخوابم.....
صبح پنجشنبه که شد هر چی فکر کردم و باخودم گفتم من که همه‌ی تلاشم رو کردم چرا هنوز اضطراب و ترس تو وجودمه فکر به جایی نرسید تا اینکه یاد این بیت از خواجه افتادم:
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است   راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
دلمو قرص و محکم کردم و با توکل برخدا آروم شدم. غروب رفتم دنبال گردو و ظرف یکبار مصرف برای پنیر با اینکه خیلی سرم شلوغ بود ولی روم نمی‌شد دیگه کاری رو گردن علی تولایی بندازم. اون بنده خدا هم اندازه کافی سرش شلوغ بود هرچند ماشاالله ماشاالله بچه‌های آرمان سپید دستشون تو دست هم بود و از هیچ کاری فروگذاری نمی‌کردند. و در مقابلش این طرف فقط من بودم و خانم کاظمی.... ولی بهر حال باید یه بخشی از کار رو هم ما انجام میدادیم.
وقتی رفتم دفتر آرمان بنده خدا آقای صادقی داشت وسایل رو جمع می‌کرد یکی دو نفر هم داشتند کمکش می‌کردند. ساعت 8 شب بود باید زودتر می‌رفتم خونه یه دوش میگرفتم شام می‌خوردمو آماده میشدم.
همه این اتفاق‌ها تو نیم ساعت افتاد حالا بعد از همه گرفتاریهاو دغدغه‌ها مونده بود مشکل امیررضا که نمی‌تونست به راحتی ازم دل بکنه... لطف خدابود که بعد از یک هفته التماس که من هم باید دنبالت بیام لحظه‌های آخر آروم شد و من هم خیالم راحت....
محمد با ماشینش رسوندم سازمان امیررضا و اردوان و علیرضا رو بوسیدم ساعت 9 شده بود و بچه‌ها یواش یواش سروکلشون داشت پیدا می‌شد. مهندس تازه از تهران رسیده بود استاد آهنگران بعدش اومد.آقای زینلی هم مثل همیشه سرموقع رسید و استاد اسلامی عزیز هم با یه تاکسی تلفنی و لبخند ملیح همیشگی برلب از راه رسیدند.
پدر میرفتاح خیلی نگران بود. معلوم بود خیلی به دخترش دلبستگی داره. وقتی رفتم جلوی ماشینش تا سلام و احوالپرسی کنم گفت: اول خدا دوم خدا.... حرفش رو قطع کردم و گفتم سوم هم خدا اصلا نگران نباش پدر جان...
کاروانی که بود بدرقه‌اش لطف خدا   به تجمل بنشیند به جلالت برود
اتوبوس یه کم دیر کرد خیلی دوست داشتم سرساعت حرکت میکردیم. همه برنامه‌ها رو تو ذهنم مرور کرده بودم. ولی متاسفانه با یک ساعت تاخیر حرکت کردیم. از شهر که یه کم فاصله گرفتیم چشمم افتاد به مغازه‌های سوهانی کنار جاده یاد شبهایی افتادم که با اتوبوسهای مسافربری هنوز از قم حرکت نکرده بودیم اینجا متوقف میشدیم چقدر اون شبها سخت بود و من فقط و فقط به شوق دیدن بچه‌های مهربون شیراز و استادهای بی‌ریایی که کنار مزار خواجه جمع می‌شدند و از رازهای درون پرده سخن می‌گفتند دلمو می‌دادم به این جاده‌ی طولانی و سختی همه‌ی سفر رو با یه غزل حافظ به خودم هموار می‌کردم.
راه زیادی نرفته بودیم که تو یه پمپ بنزین نزدیک یه سرویس بهداشتی ایستادیم(اگر به کسی نگید ونخندید 40 دقیقه کشید تا 2 تا بچه‌ی کوچولو رفتند دستشویی و برگشتند).
شب از نیمه گذشته بود که اصفهان رو پشت سرگذاشتیم مهندس که کنارم بود پتو رو کشید روی پاهاش و آروم خوابید. ولی من هر کاری کردم خوابم نمی‌برد. با خودم زمزمه میکردم:
شب فراق که داند که تا سحر چند است   مگر کسی که به زندان عشق دربند است
دلم آروم و قرار نداشت. خیلی فکر می‌کردم راجع به این مدتی که گذشت. راجع به کلاس حافظ خوانی که شروع شد با چه شوق و شوری و چطور تموم شد راجع به اتفاقات بعد از اون راجع به حرفهایی که تو دلم بود و نمی‌تونستم بگم راجع به خیلی چیزها فکر کردم و این فکرها بود که اصلا نمی‌ذاشت خواب به چشمم بیاد. تو این لحظه‌ها بود که فکر کردم بهتره نماز صبح رو توشهررضا بخونیم. آخه از قبل برنامه‌ریزی کرده بودم تا در مسیر برگشت مثل سفر گذشته سرمزار شهید همت فاتحه‌ای بخونیم و روحی تازه کنیم ولی اینبار انگار قسمت بود که تاخیر داشته باشیم و همین اول سفری عهد و میثاقمون رو با زنده نامان همیشه جاویدان این سرزمین تازه کنیم.
به راننده گفتم نماز رو شهررضا می‌خونیم گفت: برسیم اونجا هنوز اذان نگفتند نمی‌شه. گفتم چرا و زمان دقیق نماز صبح رو از استاد اسلامی پرسیدم. درست وقتی بود که می‌رسیدیم به شهررضا اول وقت همان لحظه‌ی ناب سحر و صبح و سپیده......
اتوبوس که نگه داشت هوا خیلی سرد بود و فاصله‌ی وضوخانه تا ماشین خیلی زیاد بچه‌ها بدو بدو رفتند منم باهاشون بودم تو راه وضوخونه کاظمی رو دیدم گفتم بعد از نماز کنار مزار شهید همت......
نماز رو که خوندم مثل یه مرغ پرکنده بودم خیلی همت رو دوست دارم بخاطر بی‌ریاییش بخاطر سادگیش و بخاطر نگاه بلند و همت عالیش. کنار مزارش که رسیدم حالم عوض شد حالی که تو نماز پیدا نکرده بودم حالا کنار مزار شاهباز بلند همت مردان بی‌ادعای سرزمین همیشه جاوید ایران بهم دست داده بود. بچه‌ها یکی یکی اومدند فاتحه خوندند و رفتند دلم نمی‌اومد از کنار مزارش دل بکنم. ولی چاره‌ای نبود باید حرکت می‌کردیم راه که افتادم دیدم کاظمی هنوز کنار مزار شهید همت ایستاده و داره باهاش نجوا می‌کنه تو دلم خوشحال بودم که هنوز هستند بچه‌هایی که قدر این گلهای همیشه بهار سرزمین لاله خیز ایران رو می‌دونن..... یه قطره اشک از کنار چشمام چکید به پیرهنم که رسید شکوفه کرد و دمید..... باز یاد همت افتادم..... خدایا تو چی آفریدی واقعا که(فتبارک الله احسن الخالقین)....
آباده که رسیدیم آبجوش گرفتیم و صبحانه رو با کمی تاخیر نزدیکی‌های پاسارگاد کنار چشمه‌ی آبی که برام پراز خاطره‌است خوردیم. بعدش هم حرکت کردیم طرف پاسارگاد مقبره‌ی کوروش اولین پادشاه مقتدر ایران...
قبل از اینکه به پاسارگاد برسیم یه کم برای بچه‌ها درباره پاسارگاد توضیح دادم بعد هم کاغذهایی روکه از قبل آماده کرده بودم بینشون تقسیم کردیم. وارد پاسارگاد که شدیم اول بچه‌هارو تشویق کردم تا نوشته‌های اطراف مقبره رو بخونند بعد یه مختصری از زندگی کوروش رو براشون گفتم خوشحال بودم که استاد اسلامی هست تا بار علمی سفر رو اون به دوش بکشه و خودمم کنار بچه‌ها جست و خیز کنم. قبل از اینکه وارد پاسارگاد بشیم براش گفتم که براساس نوشته ویل دورانت در تاریخ تمدن و فیلمی که جدیدا دربارة اسکندر مقدونی ساختند اسکندر نمی‌تونه پادشاه ذوالقرنین باشه... بعد که استاد داستان ذوالقرنین در قرآن رو گفت فهمیدم حرفهام روش اثر کرده و یواش یواش برای خودش هم ثابت شده بود که پادشاه ممدوح خدای بزرگ در قرآن(ذوالقرنین) همان کوروش ایرانیاست.....
صحبت‌ها که تموم شد یه بنده خدایی دوربین به دست گیر داده بود که باید مصاحبه کنی. همین هایی که گفتی بیا جلوی دوربین هم بگو... نمیدونست من از اول از این جعبه سیاه وحشت داشتم از دوربین و ژست‌هایی که باید جلوش گرفت و چیزهایی که باید گفت ....
ازش عذرخواهی کردم دوست داشتم آزاد باشم راحت صحبت کنم هر چندیواشکی بعضی از حرفها رو ضبط کرد.....
ساعت نزدیک 11 صبح روز جمعه بود که حرکت کردیم به سمت نقش رستم. همون جایی که خاطره‌ی خوبی از صحبت کردن توش نداشتم. زنگ زدم به مهران محمد با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی به حرمت عهد برادری که با هم داشتیم نه نگفت. اومد و خدایی هم خوب توضیح داد. هرچند بعضی چیزها موند ولی گفتم اشکالی نداره باقیش رو هم اگر دوست دارن برن مطالعه کنند اگر هم شد تو اتوبوس براشون میگم که انگار قسمتشون نبود.....
ناهار رو علی تولایی هماهنگ کرده بود که آوردند تو تخت جمشید خوردیم خیلی خسته بودم و خوابم می‌اومد از روز قبل ساعت 6 صبح که بلند شده بودم تا اون لحظه اصلا نتونسته بودم بخوابم نماز رو که خوندم تا بچه‌ها جمع بشند دم در نمازخونه رو صندلی یه 10 دقیقه‌ای خوابیدم که سرحال شدم و خواب دیگه پرید......
وقتی حرکت کردیم طرف دروازه ورودی تخت جمشید ساعت نزدیک 4 بود. تو ماشین فیلم شکوه تخت جمشید رو برای بچه‌ها نمایش دادیم یه کمی با فضای تخت جمشید آشنا شدند دم پله‌های ورودی باز هم گروه رو تحویل مهران محمدی دادم تا راهنماییشون کنه و براشون توضیح بده که الحق و الانصاف هم خوب توضیح می‌داد عجیب آدمیه با اینکه اونهم مثل ماها غم نان داره ولی اونقدر به این مرز و بوم عشق وعلاقه داره که همه چیز رو مثل سرگذشت پدربزرگش از حفظه بعضی وقت‌ها که توضیح می‌ده آدم فکر می‌کنه خودش همة اینها رو دیده که داره بازگو می‌کنه... واقعا خدا حفظش کنه......
بعد از گشت اولیه که تو محوطه زدیم رفتیم موزه رو دیدیم ازش خواستم نقش انسان بالدار رو برای بچه‌ها توضیح بده چون تو پاسارگاد وقت نشد درباره‌اش حرف بزنیم. بعد هم قسمتی از پرده‌ی سوخته تو نمایشگاه که هر وقت نگاهم بهش می‌افته هرچی بدوبیراهه نثار اسکندر و معشوقة ...... می‌کنم که چه بلایی سر این مکان زیبا آوردند...
تو تخت جمشید بعضی مطالب به ذهنم می‌اومد یواشکی برای بعضی از بچه‌ها که بیشتر از مابقی مشتاق بودند بازگو می‌کردم و ازشون می‌خواستم که توجه بیشتری به اینجا داشته باشند....
برام جالب بود مثل همیشه تخت جمشید برای بعضی‌ها خیلی دردناک بود که چرا ما 2500 سال از خودمون عقب هستیم و در گذشته چی بودیم و حالا چی به سرمون اومده. بعضی ها هم البته کل تخت جمشید رو همون تخته‌ سنگهایی می‌دیدند که بعضی از مسئولین می‌بینن وارزشی براش قایل نیستند.
نزدیک غروب از تخت جمشید اومدیم اومدیم مروشت بعد هم حرکت کردیم سمت شیراز تو راه یه پیامک برام رسید که محتواش بوی بی‌مهری و بی‌معرفتی می‌داد شماره ناآشنا بود وقتی از مهران پرسیدم و صاحب شماره رو شناختم فهمیدم که بنده خا حق داره چونیه چندسالی هست میام شیراز و برمی‌گردم و دیگه سراغی از دوستای قدیمی نمی‌گیرم. یه کمی به خودم بدوبیراه گفتم و یه ذره هم به دکتر امینی که همه‌ی دوستای خوبم رو به بهونه‌ی اینکه حلقه‌ی ارتباطاتت خیلی زیاده و اصلا برات خوب نیست ازم گرفتشون.
وقتی بهش پیامک دادم که تو شیراز هستم بال درآورده بود می‌گفت از سالی که دیگه سراغ مارو نمی‌گیری جمع بچه‌ها ازهم پاشیده. می‌گفت از فروردین که اومدم حافظیه دیگه پام رو اینجا نگذاشتم.... بعد یادم افتاد که هر وقت دلم برای شیراز و حال و هوای حافظیه تنگ می‌شد یکی از اونهایی که تو حافظیه یادم می‌کرد و احوالی می‌پرسید ایشون بود..... یادش بخیر روزهای خوب چقدر زود می‌گذرند...
شیراز که رسیدیم سعید منبری جلوی در اردوگاه منتظرم بودم تا چشمش بهم افتاد پرید تو بغلم خیلی دلم براش تنگ شده بود یکی از بهترین دوستام تو شیرازه که محبت‌هاش هیچ وقت فراموشم نمی‌شه... بچه‌ها رو که اسکان دادیم سه تا از خانم‌ها انگار دوست داشتند جدا باشند یه تخت خراب شده بود اونها هم بهونه کردن که می‌ترسیم روی تخت‌ها بخوابیم. با نگهبان اردوگاه که آدم مهربونی به نظر می‌رسید صحبت کرد موقت یه اتاق براشون گرفتم که راحت باشند. توصیه‌های لازم رو در مورد خانم‌ها به خانم کاظمی کردم و از این بابت که حواسش به همه چیز جمع هست و چیزی از ذهنش خارج نمی‌شه خیالم راحت بود. دیگه داشتم از خستگی می‌مردم خونواده‌ی منبری‌ها گیر داده بودن که شب رو حتما باید بیایی خونه‌ی ما گفتم باور کنید نمی‌شه باید پیش مابقی دوستان باشم. خلاصه به هر جون کندنی که بود رفتم رو تخت دراز کشیدم دیگه بدنم یاری نمی‌ کرد ساعت تقریبا 12 شب بود که از هوش رفتم....
ساعت 3 و 48 دقیقه بود که بیدار شدم ولی حالی که از جا بلند شم رو نداشتم. یه کم بعد استاد آهنگران بلند شد وضو گرفت و برگشت پیرمرد داشت نماز شب می‌خوند بعد هم که اذان گفتند نماز صبح رو خوند و شروع کرد به ورزش کردن. از خودم خجالت کشیدم بلند شدم وضو گرفتم نماز خوندم یه کم دم در نشستم و به آسمون نگاه کردم چقدر معنا دار بود و عمیق مثل همیشه.
یواش یواش زمزمه شروع شد....
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن   دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب   ما را زجام بادة گلگون خراب کن
خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد   گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند   زنهار کاسة سر ما پر شراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم   با ما به جام بادة صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا   برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
دلم از حال رفت وقتی شعر تموم شد یه حال و هوای خاصی داشت یه طوفانی تو این شعر نهفته است که هر وقت موقع سحر یا دم صبح میخونیش خون رگهات تبدیل به شراب ناب میشه و تمام وجودت رو مست مست می‌کنه.....
گفتم اول صبحی چه کار صوابی بکنم که روزم بخیر بشه یاد صبحانه افتادم لباس پوشیدم برم نون بگیرم که محمود گفت منم میام دوتایی رفتیم چقدر هم شانس اوردیم چون به هرنفر بیشتر از 10 تا نون نمی‌داد دوتایی 20 تا گرفتیم تا برگشتیم اردوگاه ساعت 7و نیم شده بود..... راننده‌ها رفتن آبجوش آوردن چایی هم آماده شده بود مونده بود بچه‌ها بلند شن صبحونه بخوریم که یادم افتاد باید هرچی زودتر برم فرمانداری شیراز و بچه‌های اونجا رو برای مساله اردوگاه ببینم زنگ زدم به سعید منبری که پدرش گوشی رو برداشت و گفت رفته دوش بگیره تا یه چایی خوردم و مسئول اردوگاه اومد دیدمش سعید زنگ زد که من حرکت کردم تو هم بیا.....
رفتم فرمانداری روز آخر خدمت آقای پورهمت بود که خیلی برای این اردو کمکمون کرد یه مقدار سی‌دی از محصولات مرکز تحقیقات دنبال خودم برده بودم که بهش هدیه دادم بعد هم زنگ زدم به اردوگاه هنوز بچه‌ها آماده نشده بودند. بعد با سعید رفتیم کمیته امداد آقای مهربان رو دیدیدم که اونهم برای خودش ماجرای جالبی داشت که بماند.....
تا اومدیم به بچه‌ها رسیدیم ساعت 10 شده بود شاهچراغ رو زیارت کرده بودند گفتم حیفه مسجد جامع عتیق رو نبینند همشون رو برگردوندم یه کم درباره‌ی مسجد صحبت کردیم که توضیحات من مورد قبول استاد اسلامی واقع نشد. بحث سر این بودکه من می‌گفتم یه سال اعراب ایرانیان رو به حج راه ندادند بعد صفاریان حج رو همین جا برگزار کردند به همین خاطر به اینجا می‌گن مسجد جامع عتیق استاد اسلامی می‌گفت حج رو فقط باید در خانة خدا بجا آورد و این قبول نیست. من استناد کردم به کلام بایزید بسطامی که از کسی پرسیده بود کجا می‌ری گفته بود حج. خرج راهش رو ازش گرفته بود و گفته بود هفت دور، دور من طواف کن بعد از طواف هم بهش گفته بود حالا برو بسوی خانه‌ات. مرد سوال کرده بود پس حج چی؟ گفته بود: تو کعبه‌ی دل رو زیارت کردی چه حاجت به کعبه‌ی گل داری؟؟؟
ساعت نزدیک 11 بود که رسیدیم خونه زینت الملک(بنیاد فارس شناسی و موزه مردم شناسی فارس) خوشحال بودم که استاد اسلامی هست و کامل دربارة شخصیت‌های فارس توضیح می‌ده همه رو استاد گفت بجز عیسی خان معمار شیرازی و شهید عباس دوران که به دومی ارادت خاصی داشتم و علاقه‌ام این بود که درباره‌اش بیشتر برای بچه‌ها توضیح بدم.....
بعد هم رفتیم نارنجستان قوام همون خونه‌ی قوام السلطنه. این وسط استاد گفت فلانی می‌بریمون سر قبر شیخ روزبهان، با کمال میل قبول کردم چون هر وقت میام شیراز خیلی دوست دارم مزار این مرد بزرگ رو زیارت کنم. همون کسی که سعدی درموردش می‌گه: هر وقت دلم تنگ می‌شد می‌آمدم کنار مزارش و از روح بلندش کمک میگرفتم.....
در آرامگاه شیخ شطاح(روزبهان) بسته بود با استاد اسلامی و آقای زینلی یه مختصری فشاری که به در آوردیم شانس ما باز شد داخل شدیم و فاتحه‌ای خواندیم لیست کتابهای شیخ و زندگی نامه‌اش از دوران قدیم روی دیوار به جا مانده بود عکسی گرفتم که بعدا استاد از روی اون یادداشت برداری کنه سریع برگشتیم نارنجستان نماز خوندیم و حرکت کردیم برای ناهار...
ناهار رو توی دانشگاه شیراز خوریم جوجه کباب بود بدک نبود نسبت به غذاهای دیگه تو شیراز خیلی خوب بود بعد از غذا استاد یه کم تو ماشین برای بچه‌ها صحبت کرد و رفتیم طرف اردوگاه همه رو دعوت کردم که یه ذره بخوابند تا بعدازظهر  به دیدار دو تن از اساتید بزرگ سخن ایران زمین یعنی سعدی و حافظ بریم....
خودم هر چی زور زدم خوابم نبرد بلند شدم دیدم استاد هم بی‌خوابی زده به کلش با هم رفتیم یه گوشه تو حیاط نشستیم و در مورد سخنرانی فرداشبش با هم صحبت کردیم. تا ساعت 4 و نیم شد و حرکت کردیم به سمت سعدیه. قبل از حرکت جلوی در آقای مهربان رو دیدم که میگفت هنوز کار اردوگاه درست نشده یه کم اوقات تلخی کردم و اون بنده خدا هم وقتی حال و هوام رو دید گفت خودمون پیگیری می‌کنیم شما خیالتون راحت باشه.
تو راه وقتی داشتیم می‌رفتیم طرف آرامگاه سعدی یه کم از مظلومیت سعدی برای بچه‌ها صحبت کردم که چقدر حقش پایمال شده و ما ایرانی‌ها قدر این استاد بزرگ سخن رو نمی‌دونیم. یک کم از تفاوت‌های مکانی آرامگاه سعدی با حافظ صحبت کردم تا اینکه رسیدیم مقابل سعدیه....
پا رو که گذاشتم تو محوطه آرامگاه یه حس ناب بهم دست داد. ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن...
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب توبنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
از دشمنان شکایت به دوستان برند
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینست بوالعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بردریم

...
سعدی تو کیستی که در این حلقه‌ی کمند
چندان فتاده‌اند که ماصید لاغریم

ما گدایان خیل سلطانیم
شهروند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هرچه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمی‌دانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سرافشانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
...
سعدیا بی حضور صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم

دلم داشت پرپر می‌زد که استاد شروع کرد به خواندن مقدمة گلستان....
منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات
پس در هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب....
...
ماشاالله به جونش تمام مقدمه رو حفظ بود چند نفری که از تهران از وزارتخونه اومده بودند و انگار آشنایی قدیمی با استاد داشتند سلام و علیکی کردند و خوشحال از اینکه استاد اسلامی رو اینجا زیارتشون می‌کنند. رسیدیم سر مزار سعدی اینجا دیگه دست خودت نیست همه حرفهای عاشقونه رو نمی‌شه تحمل کرد روی یکی از دیوارها غزلی از سعدی نوشته شده وقتی می‌خونم صورتم رو اشک خیس می‌کنه به ذوق و هنر این مرد آفرین می‌گم و مطمئن هستم که همة‌اینها لطف خدادادی است.......
بچه‌ها رو می‌بریم کنارحوض ماهی تو زیرزمین سعدیه . هر کسی دنبال یه سکه می‌گرده تا بندازه تو آب و حاجتش رو بگیره. همه می‌گن یه کم توضیح بدین. با اینکه ته دلم بدم نمی‌آد توضیح بدم براشون ولی خوب جلوی استاد اسلامی نمی شه بهشون می‌گم: برید بابا آخه مگه خرافات هم توضیح داره؟!!!
فالودة شیراز رو که می‌خوریم یه سری غرغر می‌کنن که بابا این چیه به خوردمون دادید فالوده‌های دم حرم خیلی خوشمزه‌تر از اینهاست. می‌گم هرکسی یه ذائقه‌ای داره ذائقه‌ی شیرازیها هم اینطور می‌پسنده
بیرون که می‌اییم تا سوارشیم یکی دو تا از بچه‌ها خیلی تحت تاثیر فضای سعدیه قرار گرفتند از جمله‌ی اونها دکتر امینی و مهندس شیرازی هستن که اولین باری بود که این فضا رو تجربه می‌کردن. چشمام برق می‌زنه خوشحالم که بالاخره اصالت ایرانی و ذوق شرقی کار خودش رو کرد حالا بهتر می‌شه به جنگ دکتر امینی رفت حالا بهتر می‌شه پایه‌های علم روانشناسی رو که ریشه در ادبیات غربی‌ها داره مورد انتقاد قرار داد البته هنوز کارم تموم نشده منتظرم تا دکتر رو تو حافظیه منفجرش کنم....
حرکت می‌کنیم به سمت حافظیه تو راه فقط فرصت می‌شه از معماری حافظیه براشون بگم. از اینکه از بیرون کامل دیده نمی‌شه و......
سعی می‌کنم از همین ابتدا با جو حافظیه آشناشون کنم هر چند اینجا دیگه همة همراهانمون نخورده مست هستند و مشتاق و منتظر تا حال و هوای حافظیه رو تجربه کنند.
وارد حافظیه که می‌ شم قدیمی‌ترین نگهبان حافظیه میاد سراغم کسی که سالهاست رفت و آمدهای من براش طبیعی شده میاد جلو و دیده بوسی می‌کنیم دلم براش تنگ شده بود یعنی دلم برای همة بچه‌های حافظیه تنگ شده همة بچه‌های انجمن که این سری از ترس اینکه کاروان رو رها نکنم و تا آخر با بچه‌ها باشم هیچ کدومشون رو خبر نکردم می‌دونم الان تو دلشون می‌گن عجب آدم نامردیه. به ما که بهترین دوستاش تو این شهر بودیم یه تلفن خشک و خالی هم نزد تا بیاییم ببینمش و مثل همیشه دور هم گده کنیم بگیم و بخندیم ولی چکار می‌شه کرد دیگه مثل قدیم نیستم همه چیز تو وجودم از بین رفته. حس‌های قدیمی رفته و جای خودش رو به چیزهای جدید داده.
آروم آروم محوطه ابتدای حافظیه رو طی می‌کنیم. زمزمه می‌کنم:
سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد    آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است   طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
..........
می‌رسم به این بیت
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند    جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
مو به بدنم سیخ میشه... می‌رسم به پله‌ها دو تا 9 تا پله رو می‌رم بالا دو تا 9 افلاک رو می‌رسم به ایوون حالا دیگه مقبره حافظ کامل پیداست از پله‌ها که پایین می رم ناخودآگاه سرم رو می‌اندازم پایین و به عالم حقیقت تعظیم می‌کنم. هنوز به مقبرة خواجه نرسیدم که خانم رزمجو رو بعد از 2 سال می‌بینمش. اولین چیزی که می‌گه اینه: چقدر تو این دو سال شکسته شدید چرا اینقدر موهاتون سفید شده؟؟؟
به شوخی بهش می‌گم: چیزی نیست شکسته گچ گرفتم بخاطر همین سفیدی می‌زنه.....

(ادامه سفرنامه شیراز رو روز دوشنبه بخوانید) 

در ضمن دوستان می‌توانندعکس‌های سفر شیراز رو در صفحه‌ی اول سایت

http://www.hafezdata.ir

ببینند

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اردوی شیراز...................

سلام به همه دوستای مهربونم

بالاخره با هر جون کندنی بود اردوی شیراز درست شد

محل اسکان رو تونستیم یه جای خیلی خوب بگیریم

برنامه رو هم از این پنج شنبه ۱۶ مهر گذاشتیم تا دوشنبه ۲۰ مهر یادروز حافظ

تمام هم و غممون اینه که یه سفر به یادماندنی برای همه ی دوستان تدارک ببینیم که تا آخر عمر یادشون نره و فکر میکنم با برنامه ریزی که کردیم انشاالله همینطور خواهد بود.

سعی میکنیم همه جاهای دیدنی استان فارس رو ببینیم.

دوستان برای ثبت نام هرچه زودتر به دفتر آرمان سپید در سازمان ملی جوانان مراجعه کنند.

خوشحالم که بالاخره شرمنده بچه های مهربون کلاس حافظ خوانی نشدم و تونستیم این سفر رو برنامه ریزی کنیم...

انشاالله که همتون می ایید و ما هم عمری باشه در خدمتتون خواهیم بود. به لطف حضرت حق

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

تغییر سرنوشت با یک تصمیم به موقع

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند و سرنوشت خود را  تغيير  دهد!

 زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است!

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

 آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. وپیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

 امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،

جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

 یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اولین نگاه به طبیعت

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

زندگی نامه جلال آل احمد.....

امروز سالگرد چهلمین سال درگذشت زنده یاد جلال آل احمد است. مردی که با قلمش خدمتهای فراوانی به ادبیات معاصر این مرز و بوم انجام داد. به همین مناسبت زندگی نامه اون بزرگوار رو از زبان خودش براتون اینجا آوردم. حتما تا انتها بخونید.....

در خانواده اي روحاني (مسلمان – شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. که الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تک و توک استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در«ديد و بازديد» مي شود ديد و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاي ديگر.

نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 بي اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هيچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکي سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و يکي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت. کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي که وزارت عدليه ي «داور» دست گذشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس هاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب ها درس. و با درآمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداري سيم کشي هاي متفرقه. بَـردست «جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهرهايم که اينکاره بود. همين جوري ها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه ي وجودم - در سال 1322 - يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب است که جوانکي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ي قواي اشغال کننده را.

جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. 1325. و معلم شدم. 1326. در حالي که از خانواده بريده بودم و با يک کروات و يکدست لباس نيمدار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد کسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ي انتظام، اميريه. و شب ها در کلاس هايش مجاني فنارسه (فرانسه) درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده، بودند هر کدام مأمور يکي شان بوديم و سرکشي مي کرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان (MEETING)... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «رضا زنجاني» و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم «عزاداري هاي نامشروع» که سال 22 چاپ شد و يکي دو قِران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاري هاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزه ي تجديد نظرهاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت کميته ي حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براي دانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ي «مردم» که مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آن وقت ها زير سايه «صادق هدايت» منتشر مي شد و ناچار همه جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند و در اسفند همين سال «ديد وبازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه ي آنچه در «سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل سال 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب، 18 شماره اش را درآوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي» و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ي «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همين چاپخانه اي که در اختيارشان بود «از رنجي که مي بريم» درآمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آغاز 1326 اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتي که ما بوديم – به رهبري خليل ملکي – و رهبران حزب که به علت شکست قضيه آذربايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سخت دنباله روي سياست استاليني بودند که مي ديديم که به چه مي انجاميد. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست ساختيم که زيربار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سکوت.

در اين دوره ي سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) يادگرفتن. از «ژيد» و «کامو» و «سارتر». و نيز از «داستايوسکي». «سه تار» هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن، از آن به خانه شخصي و زنم سيمين دانشور است که مي شناسيد. اهل کتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها وترجمه هاي فراوان و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگر درنيامده؟) از 1329 به اين ور هيچ کاري به اين قلم منتشر نشده است که سيمين اولين خواننده و نقـّادش نباشد.

و اوضاع همين جورهاهست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده مي شوم به سياست و از نو سه سال ديگر مبارزه در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و«نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود، علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازي ها . که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازي ها از حزب توده انشعاب کرده بوديم و حالا از نو به سرمان مي آمد.

در همين سال ها است که «بازگشت از شوروي» ژيد را ترجمه کردم و نيز «دست هاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سال ها است آشنايي با «نيما يوشيج» هم مال همين دوره است و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه اي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سه سال دنبال شد به گمان من يکي از پربارترين سال هاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.

بگذريم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و بُرد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گـَپي زده ام – سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکست ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش «اورازان – تات نشين هاي بلوک زهرا- و جزيزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ي نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي کنم و اين چنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي از رشته ي کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا که ديدم مي خواهند از آن تک نگاري ها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار هم به معيارهاي او و من اين کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.

 

 

و همين جوري ها بود که آن جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازي ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايراني ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنبال روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کند به مصرف کننده ي تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي» -سال 1341 - که پيش از آن در «سه مقاله ديگر» تمرينش را کرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اين ها چاپ کرده بودم- 1327- حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.

انتشار«غرب زدگي» که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه ي عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اين که «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341براهش انداخته بودم و با اينکه تأمين مالي کمپاني کيهان را پس پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگي» را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات وديگر قضايا ...

کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به مأموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتاب هاي درسي. در فروردين 42 به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره ي بين المللي مردم شناسي و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از اين سفرها سفرنامه اي که مال حجش چاپ شد به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد؛ به صورت پاورقي درهفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رؤيايي» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردم شناسي داده ام در «پيام نوين» ونيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهني» در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ي ما را نکرد. هم در اين مجله بود که دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را درآوردم. و اين ها مال سال 1345. پيش از اين «ارزيابي شتابزده» را در آورده بودم – سال 43– که مجموعه ي هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد. و پيش از آن نيز قصه «نون و القلم» را – سال 1340– که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشتم و وارسيده.

آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه «کرگدن» اوژن يونسکو است – سال 45– و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگر که به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه براو واهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها درباره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جايش زده اند. پس از اين بايد« در خدمت و خيانت روشنفکران» را براي چاپ آماده کنم . که مال سال 43 است و اکنون دستکاري هايي مي خواهد و بعد بايد ترجمه «تشنگي و گشنگي» يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگي و گوري» که قصه اي است درباب عقيم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جديد» که قصه ي ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شبي ترا به حجره خويش خواند و چه مايه ماليخوليا که به سرداشت...

 روحش شاد و یاد و نامش گرامی.....

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

آرامگاه حافظ...

این مطلب رو از روی سایت دکتر حسن لی براتون نوشتم

حافظيه(آرامگاه حافظ)-دانشنامه‌ي زبان و ادبيات فارسي، جلد دوم، 1386 

 حافظيه مكاني در شمال شهر شيراز است. اين مكان در منطقه‌اي است كه در گذشته مُصّلا ناميده مي‌شده است. مردم شيراز از گذشته‌هاي دور، براي برپايي نمازهاي جماعت، بويژه نمازهاي عيد فطر و قربان و دعاي طلب باران و آيين‌هاي ديگر عبادي، در شمالِ شهر شيراز، زميني گسترده و هموار را در دامنه‌ي «كوه رحمت» و در همسايگيِ «تنگِ الله اكبر» برگزيده بوده‌اند كه به آن مصلا مي‌گفتند. آن مكان، آب و هوايي بسيار خوش و چشم اندازي بسيار دلكش داشته است. برپايي آيين‌هاي گوناگونِ عبادي، زمين يادشده را هر چه بيش‌تر احترام انگيز و مقدس مي‌كرده است.
 احترام و تقدسِ زمينِ مصلا و كوهِ رحمت، مردم  را برمي‌انگيخته تا مردگانِ خود را براي آمرزش در اين منطقه به خاك بسپارند و بخشي از اين منطقه به صورت گورستانِ عمومي در‌آيد.  «مُصّلا» از ساحل شمالي رودخانه‌ي خرّم دره، در شمال دروازه اصفهانِ كنوني و آرامگاه علي بن حمزه آغاز مي‌شده و تا دامنه‌ي كوهِ چهل‌مقام امتداد مي‌يافته است. (امداد، ص 166).
  حافظِ شيرازي، اين منطقه از شهر را كه «آبِ ركناباد» آن را سرسبز و فرح انگيز مي‌كرده، بسيار دوست داشته و از بهشت زيباتر مي‌ديده است:
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را

  هنگامي كه روان حافظ تن او را بدرود مي‌گويد (سال 791 يا 792 ق)، هم شهريانِ اهلِ دل و هوشمند حافظ او را در همان جايگاهِ دل بستگي‌هايش به خاك مي‌سپارند، تا آن زمينِ دل آويز، بيش از پيش، ستايش‌انگيز گردد و «زيارتگه رندانِ جهان» شود.
  پس از گذشت 65 سال از درگذشت حافظ، (به سال 856 ق) «شمس‌الدين محمد معمايي» كه از سوي سلطان ابوالقاسم بابر بهادر، در فارس فرمانروايي مي‌كرد، عمارتي بر مزار او برافراشت كه اين بنا در طول روزگاران، بارها و بارها تعمير شد و تغيير يافت. (آربري، ص 181)  تا اين كه در سال 1186 ق. كريم خان زند بنايي تازه و عمارتي زيبا بر آن مزار ساخت (سامي، ص 367). به دستور كريم خان ابتدا دور تا دورِ محوطه‌ي بزرگي كه قبر حافظ در آن جاي‌داشت، ديوار كشيده شد. سپس ايواني در آن محوطه بنا گرديد كه بر چهار ستونِ سنگي يك پارچه قرار داشت. با ساخت آن ايوانِ بزرگ، محوطه‌ي حافظيه به دو باغِِ جداگانه‌ي شمالي و جنوبي تقسيم شد و قبر حافظ در ميان باغ شمالي واقع گرديد. (ميرزا حسن فسايي، ص 1202).
  همچنين در زير گوشه‌ي غربي اين عمارت «آب انبار» ارزشمندي ساخته شد كه از آب «ركن آباد» پر مي‌شد. هنوز هم آن چهار ستونِ سنگي و آب انبارِ يادشده پا برجا هستند.(بهروزي، ص 63)
  سنگِ مرمريني كه امروز، هنوز بر مزار حافظ بازمانده است، از يادگارهاي ديگر برجاي مانده‌ي كريم‌خاني است. سنگي به درازاي 270، به پهناي 80 و به بلندي 40 سانتي‌متر كه حاجي آقاسي بيگ افشار آذربايجاني با خط زيباي نستعليق، غزلِ دلنشينِ «مژده‌ي وصل تو كو كز سر جان برخيزم ...» را به همراه ابياتي ديگر بر آن نوشته است.
  طهماسب ميرزا (مؤيد الدوله)، يكي ديگر از حكم رانان فارس، در سال 1273ق. بار ديگر آرامگاه حافظ را تعمير كرد. در سال 1295 ق. حاج معتمدالدوله فرهاد ميرزا، حاكم وقتِ فارس، كه به حافظ صميمانه عشق مي‌ورزيد، دستور داد اتاقي از نرده‌ي آهني بسازند و بر مزار او قرار دهند. قوام‌الملك مشهور نيز آرامگاه را تعمير كرد. سپس در سال 1317 ق. ملاشاه جهان زردشتي قبه‌ي زيبايي بر سرِ قبرِ خواجه، با چوب و آهن ساخت امّا سيد علي اكبر فال اسيري، از علماي شيراز، از اين اقدام ناخرسند شد و دستور داد تا بنايِ ساخته شده از سوي ملاشاه جهان زردشتي را تخريب كنند (كريمي، ص 16، بهروزي، ص 65 ، سامي، ص 368 و معين، ص 627).
  منصور ميرزا شعاع السلطنه، در سال 319 ق. به دستور پدر خود، مظفرالدين شاه، يك بار ديگر آرامگاه حافظ را به گونه‌اي شايسته تجديد بنا كرد و براي تزيين ديوارهاي بنا از ذوق هنرمندان نام‌دارِ زمان خود، از جمله «مزين الدوله نقاش باشي» بهره برد (سامي، ص 368). مزين الدوله كه از استادان دارالفنون بود اتاقچه‌اي آهنين بر روي مزار حافظ ساخت و دستور داد كه دو سويِ ايوانِ كريم خاني را به يكي از غزل‌هاي حافظ زينت دهند (بهروزي، ص 67) در اين كار عبدالصمد، معروف به لله باشي ظل السلطان كه شخصي با ذوق بود، غزلِ «روضه‌‌ي خلد برين خلوت درويشان است ...» را بر اساسِ خطِ «ميرعماد» از كاغذ بريد و بر تخته‌هاي مربع مستطيل قرار داد و در دو سوي ايوان نصب كرد (كريمي، ص 17).
  در سال 1310 ش. «دبير اعظم بهرامي»، استاندار فارس، دست به كارِ بازسازي آرامگاه شد. امّا همين كه ديوارهاي اطراف را تعمير كرد و نارنجستان حافظيه را سرو سامان داد به تهران منتقل شد و كار او نيمه تمام ماند (بهروزي، ص 68).
  آخرين اقدام مهم و شايسته در پيوند با ساخت و ساز بناي حافظيه در زمان وزارت آقاي علي‌اصغر حكمت صورت پذيرفت. در اين زمان (1314 ش) مهندس گُدار فرانسوي، مأمور طراحي و ساخت و سازِ بناي تازه شد. او براي زمينِ حافظيه و آرامگاه حافظ، طرحِ كنوني را پيشنهاد و اجرا كرد. محوطه‌ي حافظيه در اين طرح، به همان سبكِ گذشته، به دو باغِ شمالي و جنوبي تقسيم شد كه ايواني با طول 56 و عرض 7 متر، با 20 ستونِ سنگي، آن دو باغ را از هم جدا مي‌كرد. اجراي كامل اين طرح تا سال 1317 ش. ادامه يافت. (سامي، ص 369)
  جمع كل باغ ورودي و باغ آرامگاه و ساختمان‌ها و منضمات در حدود بيست هزار متر مربع است. مساحت باغ شمالي كه آرامگاه حافظ در ميانه‌ي آن قرار گرفته، سه هزار متر (60×50 متر) و مساحت باغ جنوبي دوازده هزار متر (150×80) است. خياباني به عرض 22 متر، باغِ جنوبي را به دو بخش شرقي و غربي تقسيم مي‌كند. در دو طرفِ اين خيابان باغچه و در وسط هر باغچه حوضِ مستطيل شكلي به سبك حوض‌هاي كريم خاني با فواره‌هاي سنگي ساخته شده است. درخت‌هاي كاج، سرو و نارنج و گل‌هاي زيباي رنگارنگ در هر دو باغ جنوبي و شمالي، فضاي حافظيه را بسيار فرح‌انگيز و دل‌ربا كرده‌اند.
  معماري هنري حافظيه، با هوشمنديِ ستايش برانگيزي پديد آمده است. به گونه‌اي كه اجزاي هماهنگِ اين معماري، آرامشِ فضايِ ملكوتيِ حافظيه را افزايش مي‌دهد. ايوانِ بلند و باشكوه وسط حافظيه به شيوه‌اي شايسته، ميان دو باغِ شمالي و جنوبي- بويژه با توجه به اختلافِ ارتفاع آن دو- تعادل ايجاد مي‌كند.
  آرامگاهِ حافظ، در واقع، آميزشي‌ست از شيوه‌ي معماريِ گذشته و اكنونِ ايراني: گنبدي با پوششَ مسين، به شكلِ كلاهِ درويشانِ قلندر، برافراشته بر هشت ستون، كه يادآورِ سده‌ي هشتم و روزگار حافظ است. اين آرامگاه دلربا را هيچ ديواري محصور و محدود نكرده است و تراش‌هاي هنرمندانه‌ي سر ستون‌ها و كاشي‌كاري سقف آرامگاه بر زيبايي آن افزوده است. در زير سقفِ گنبدِ آرامگاه، غزلِ «حجاب چهره‌ي جان مي‌شود غبار تنم ...» بر روي كاشي با خط زيبا نوشته شده است.
  از سال 1375 ش. مركز حافظ شناسي، فعاليت‌هاي خود را در محل كتابخانه‌ي عمومي حافظيه، به گونه‌اي رسمي آغاز كرده است و هم اكنون در قالب نهادي مستقل به فعاليت‌هاي گوناگونِ آموزشي، علمي و پژوهشي مشغول است. در اين مركز، آثاري كه در پيوند با حافظ پديد آمده است (مقاله، كتاب، فيلم، نرم افزار و ...) گردآوري، فهرست نويسي تنظيم مي‌شود و در اختيار درخواست كنندگان قرار مي‌گيرد.
  در محوطه‌ي حافظيه، بسياري ديگر از نام آورانِ شيرازي به خاك سپرده شده‌اند؛ كه افراد زير از شمار آنانند: اهلي شيرازي، فرصت‌الدوله، محمّدهاشم ذهبي، ميرزا عبدالنبيا، سيدمحمّدعلي كازروني، حاج محمّدعلي سمناني، نظام‌الدين دستغيب، حسن آزادمعدلي، شيخ محمّدمهدي كجوري، شيخ محمّدحسن كجوري، سيدعلي مجتهد كازروني، قاسم خان والي، علي‌اكبر نخعي‌اراكي ، شيخ محمّدباقر مجتهد استهباناتي، لطف‌علي صورتگر، رسول پرويزي، محمّدخليل رجايي، مهدي حميدي، فريدون توللي، عبدالوهاب نوراني‌وصال، علي‌محمّد مژده، حميد ديرين، محمّدكاظم كاظمي شيرازي، نورالدين رضوي و آرامگاه‌هاي خانوادگي چون: آرامگاه خاندان معدل، آرامگاه خاندان قوام، آرامگاه خاندان توللي، آرامگاه خاندان طباطبايي‌كازروني، آرمگاه خاندان مؤيدالملك قوامي، آرامگاه خانوادگي فربود و ... .
  همچنين از سال 1375 ش. طرحِ بزرگِ گسترش محوطه‌ي حافظيه مطرح شده و هم اكنون در حال اجراست. بر اساس اين طرح، محوطه‌ي حافظيه گسترشي چشم‌گير مي‌يابد (از چهارراه ادبيات، تا چهارراه حافظيه، از چهارراه حافظيه تا شمالِ باغ جهان‌نما و از شمال باغ جهان‌نما تا چهارراه هفت تنان.)

منابع:
آربري، شيراز: مهد شعر و عرفان، ترجمه‌ي منوچهر كاشف، تهران، 1353؛ امداد، حسن، شيراز در گذشته و حال، شيراز، 1339؛ بهروزي، علي نقي، بناهاي تاريخي و آثار هنري جلگه‌ي شيراز، شيراز، 1354؛ حسيني فسايي، ميرزا حسن، فارس‌نامه‌ي ناصري، تصحيح دكتر منصور رستگار فسايي، ج 2، تهران، 1367؛ سامي، علي، شيراز، شهر جاويدان، شيراز، 1363؛ كريمي، بهمني، راهنماي آثار تاريخي شيراز، تهران، 1327؛ مصطفوي، سيد محمد تقي، اقليم پارس، تهران، 1343؛

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

روی در قبله معنی به بیابان نرود......

هركه را باغچه‌اي هست به بستان نرود

هر كه مجموع نشسته است پريشان نرود

آنكه در دامنش آويخته باشد خاري

هرگزش گوشه‌ي خاطر به گلستان نرود

سفر قبله دراز است و مجاور بادوست

روي در قبله‌ي معني به بيابان نرود

گر بيارند كليد همه درهاي بهشت

جان عاشق به تماشاگه رضوان نرود

گر سرت مست كند بوي حقيقت روزي

اندرونت به گل و لاله و ريحان نرود

هر كه دانست كه منزلگه معشوق كجاست

مدعي باشد اگر بر سر پيكان نرود

صفت عاشق صادق به درستي آن است

كه گرش سر برود از سر پيمان نرود

به نصيحتگر دل شيفته مي‌بايد گفت

برو اي خواجه كه اين درد به درمان نرود

به ملامت نبرند از دل ما صورت عشق

نقش بر سنگ نبشته است به طوفان نرود

عشق را عقل نمي‌خواست كه بيند ليكن

هيچ عيار نباشد كه به زندان نرود

سعديا گر همه شب شرح غمش خواهي گفت

شب به پايان رود و شرح به پايان نرود

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

فاصله تا خدا....

اول:
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟ 

 دوم
درویشی ۳۰ سال ذکر خدا میگفت. بعد از ۳۰ سال فهمید فاصله او با خدا همین ذکر و تسبیح بود!!!!!!

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

یک هشدار

با سلام خدمت همه دوستای مهربونم. امیدوارم که طاعات و عبادات شما مقبول درگاه حضرت حق قرار گرفته باشه.
در این روزها و شب ها اگر دلتان شکست این دوست قدیمی خودتون رو انشا الله از دعای خیر فراموش نمی کنید که به شدت به دعایتان محتاجم.
بگذریم از اینکه به قول یکی از دوستان خیلی بی وفا شدم و مدتهاست که مطلبی روی وبلاگ نگذاشتم ولی باور کنید در این روزها بیشتر باید همچو همان شتر دو ساله ای باشیدکه نه شیری ازت بدوشند و نه چیزی بارت کنند. بگذریم یه مقاله روی اینترنت خوندم که برام جالب بود گفتم اینجا بیارم شاید برای شما هم جالب باشه. باز هم از همتون التماس دعا دارم.....

در اواخر مردادماه ۸۸ تب «جومونگ» تهران را فراگرفت و عده اى از خبرنگاران رسانه هاى مختلف به دنبال اين بودند كه با آمدن جومونگ به تهران سريعاً خود را به او رسانده و گزارش هاى مفصلى را براى رسانه هاى خود تهيه كنند.
در سريال «افسانه جومونگ» جومونگ همچون موسى (ع) در خانه فرعون (امپراتور) رشد و نمو مى كند،با وى به مخالفت برمى خيزد و در نهايت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه اى پهناور (كه گذرموسى (ع) از رود نيل را تداعى مى كند) به سرزمين خالى از سكنه (!) پدرانش يعنى چوسان قديم (ارض موعود) وارد مى كند.
چوسان در ذهن عبارت «چو سان - jew sun» يعنى خورشيد يهود را متبادر مى سازد و ماجرا آنجا شگفت آور مى شود كه خورشيد در تورات، نماد ارض موعود يا سرزمين مادرى مى باشد! چوسان كه ارض موعود شد، منجى اين قوم - جومونگ - نيز راهبى يهودى مى شود (jew monk = راهب يهودى) و پايه هاى ابتدايى امپراتورى خود را در جو لبن (jew lebun = لبنان يهود) بنا مى كند. در اكثر واژه هاى كليدى اين افسانه كره اى، «جو» يا چيزى شبيه آن (كه دقيقاً با همين تلفظ، در زبان لاتين به معناى يهودى است) به كار رفته است. شايان ذكر است، لازم نيست دقيقاً املاى اين لغات صحيح باشد؛ چرا كه در عمل هم ممكن نيست. بلكه نويسندگان اين افسانه كوشيده اند از اسامى يا كلماتى بهره ببرند كه بيشترين شباهت را با اسامى و مفاهيم يهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزاماً املا - اهداف صهيونيستى عناصر پشت پرده اين مجموعه را در ذهن بينندگان نهادينه كند. جالب اينكه بيشتر اين عبارات، اسامى خاص هستند تا در صورت ترجمه و دوبله به زبان هاى ديگر، تغيير نكنند.
البته آنچه ذكر شد، سواى موارد متعدد نمادگرايى تصويرى صهيونيستى اين سريال است. اگر نقشه چوسان قديم كه روى پوست ترسيم شده را ديده باشيد فقط كافيست نقشه فرضى ارض موعود صهيونيست ها (نيل تا فرات) را قبلاً ديده باشيد تا از اين شباهت بى اندازه به شگفت آييد. در پس زمينه سكانس هاى مختلف اين سريال با ستاره شش گوش يا تصاوير متعدد پرچم هايى داراى نقش خورشيد كه نماد ارض موعود صهيونيست هاست، مواجه مى شويد.
نقش «كابالا» يا عرفان و سنت شفاهى يهود و پيشگويى هايشان در اين سريال غوغا مى كند. گويا قرار نيست هيچ تصميمى بدون اذن پيشگوهاى زن اين سريال انجام گيرد. لابد آنها هم حداقل يك «نوستراداموس» يا «ربى يهودا»، «ارى مقدس»، «ربى شمعون» و ديگر كاباليست هاى يهودى لازم دارند تا برايشان، واقعه ۱۱ سپتامبر را پيشگويى كنند و از آينده روشن قومشان بگويند. تاكيد بسيار بر مساله پيشگويى، پرده از نيتى شوم و شيطانى بر مى دارد كه آن چيز جز نامگذارى دهه دوم قرن بيست و يكم به نام دهه كابالا نيست.
آنچه در اين سريال و ديگر فعاليت هاى فرهنگى - رسانه اى يهود به آن پرداخته مى شود. آماده سازى ذهن مردم جهان براى پياده شدن مفاهيم دلخواهشان است. همان گونه كه فيلم ها، سريال ها و آوازه خوانى هاى سبك متال و... دهه نود، جهان را براى ورود به عصر ترانس مدرنيسم كه همان Satanism يا شيطان پرستى بود، آماده كرد.
جومونگ كه گويا «ماشيح يهود» بوده و قومش نيز همان فرزندان برتر خداوند هستند، ارتباطى تنگاتنگ با تورات و تلمود دارد. آنگونه كه همواره مورد عنايت الهى است و حتى همچون پيامبران بنى اسراييل (طالوت و داوود)، خداوند به او روش بافت و ساخت زره را آموخته و سربازانش با تعدادى كم بر دشمنان بسيار خود از امپراتورى چينى ها (هان) پيروز مى شود.
نقش زنان در اين سريال (اعم از كاراكترهاى مثبت ومنفى) انسان را به ياد پيامبران زن هفتگانه يهود يا حداقل ديگرانى چون ريوقا، ساره، يائل و ... مى اندازد. شخصيت بانو «سوسانو» بسيار شبيه «دبورا» پيامبر زن يهودى است كه بنابر فصل هاى چهار و پنج كتاب شوفطيم از مجموعه عهد عتيق بر سربازان سيسرا پيروز مى گردد يا اقدامات تجارى وى «گراسيا ناسى» زن تاجر معروف يهودى و عامل اصلى نفوذ يهوديان در دربار عثمانى را در خاطر زنده مى كند. بانو سويا (همسرجومونگ) نيز كه ابتدا به اسارت مى رود، ولى پس از بازگشت به خاطر اهداف عاليه قوم همسرش از معرفى مجدد خود سرباز مى زند، انسان را ياد داستان «هدسه» كه بنابر فيلم صهيونيستى «يك شب با پادشاه» به زور از خانه عمويش مردخاى ربوده شد و به همسرى خشايار شاه درآمد، مى اندازد.
در بررسى شخصيت هاى زن اين سريال، از هدسه كه با نفوذ در دربار ايران، مقدمات قتل ۷۷۰۰۰ ايرانى را فراهم كرد، بگذريم (كه شرح آن در دفتر استر از مجموعه عهد عتيق آمده است)، به ياد «ركسلانه» يا «خرم سلطان» يهودى مى افتيم كه با نفوذ در دربار سليمان، پادشاه عثمانى به همسرى وى درآمد و با قتل وليعهد «مصطفى» بالاخره منجر به قتل سلطان سليم دوم و شعله ور شدن آتش فتنه جنگ هاى ايران و عثمانى شد. در ديالوگ هاى اين سريال، فراوان عبارت آوارگى، اسارت، سرزمين مادرى و تاريخى، كوچ و ... به چشم مى خورد كه همگى يادآور فرازهايى از تورات است.
جومونگ براى دفاع از خود، حق دارد از سلاح هاى نامتعارف زمان خودش مانند شمشير فولادى، بمب هاى آتشزا و ... عليه دشمنان خود استفاده كند تا جايى كه بيننده، اين برترى تسليحاتى را نوعى حق مسلم وى مى داند كه حاصل هوشمندى و تخصص كارگزاران اوست.
دشمن اصلى جومونگ، امپراتورى چينى ها يا همان «هان» است كه سربازهايش با پرى كه روى كلاهخودهايشان دارند، بى شباهت به جنگاوران مسلمان نيستند. منطقى هم به نظر مى رسد. بايد در مقابل نفوذ روز افزون اقتصادى چينى هاى كمونيست در مقابل ايالات متحده كه ۸۰ درصد ثروتش در اختيار جمعيت حداكثر ۶ درصدى يهوديان است، ايستاد. يكى از اين راه ها، قدرت گرفتن كره به عنوان متحد آمريكا و اسراييل در حياط خلوت چين است.
توجه بيش از حد اين سريال به مقوله تجارت، بى شك براى يهوديان زرپرست، زيبنده تر است تا شينتويست ها و مائويست هاى روح گراى شرق آسيا، شايد هم صهيونيست نمى تواند قبول كند كه پيروان مكتب كمونيسم (چين) امروز اينگونه در اقتصاد آزاد جهان جولان دهند.
لابد كره هم به عنوان هم پيمان ايالات متحده و اسراييل با توجه بيش از حد به مقوله تجارت در اين افسانه تازه ساز (!) به دنبال ايجاد مقدمات فرهنگى جهت سرازير كردن هر چه بيشتر توليدات خود در كشورهاى هدف (مانند ايران) است؛ چرا كه مناسبات اقتصادى ۱۲ ميليارد دلارى بين ايران و كره و نيز داشتن مقام سوم صادرات به ايران، چشم طمع چشم بادامى هاى كره اى را هر چه بيشتر به سوى اين مرز پرگهر جلب كرده است.
اين در حالى است كه نوادگان جومونگ بارها در مجامع بين المللى همداستان با آمريكا و اسراييل، فعاليت هاى صلح آميز هسته اى ما را محكوم كرده اند، راستش من خودم هم نمى فهمم چرا بايد بازارمان را در اختيار كشورى بگذاريم كه حقوق مسلم ما را قبول ندارد. البته اين تنها گزاره اقتصادى - تجارى اين مجموعه نيست بلكه موارد ديگرى همچون نقش شركت گوگل در القاى تبليغات غير مستقيم نيز در اين سريال مشهود است.
آنجا كه قرار است امپراتورى نو بنياد جومونگ «گوگورى يو» نام گيرد، بيننده را به ياد تبليغات و شايعات گسترده مبنى بر تاسيس كشورى به نام گوگورى يو يا گوگ لند در جزيره اى G شكل «لوگوى اصلى شركت گوگل» در اقيانوس آرام از سوى مديران گوگل مى اندازد.
البته شايد سخت باشد اگر بگويم حرف G از نمادهاى اصلى فراماسونرى است يا اينكه نرم افزار google earth هيچگاه آنگونه كه پايگاه اتمى نطنز را به وضوح مشخص كرده پايگاه اتمى ديموناى اسراييل را به دلايل امنيتى تصوير نكرده است. نمى دانم شايد اين هم از ترفندهاى اقتصادى بانو سوسانو و جومونگ باشد!
البته با تمام تلاش و زبردستى كه نويسندگان و دست اندركاران كره اى- اسراييلى اين مجموعه به خرج داده اند، هيچگاه نخواهند توانست اسامى برخى شخصيت ها و كاراكترهاى اين سريال مانند «مگول»، «يا گاك» و «ماگاك» را كه از ديدگاه ترمينولوژى يا اصطلاح شناسى همان «مغول»، «ياجوج» و «ماجوج» خودمان هستند، با پوشش فرهنگى بپوشانند؛ چرا كه همواره در پشت اين اسامى قتل و غارت، خونريزى و توحش نهفته است. البته بد نيست بدانند كه مردمان اين سرزمين همان صاحبان فرهنگى هستند كه از مغول ها، مسلمان ساختند و بنا بر برخى تفاسير اين ذوالقرنين يا كوروش ايرانى بود كه اسلاف و اجداد آنها يعنى ياجوج و ماجوج را از اين سرزمين بيرون راند. به هر حال اگر يكى از قسمت هاى اين سريال را از دست داديد، چندان نگران نباشيد چون صدا و سيما آن را سه بار برايتان پخش خواهد كرد!
جوان

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

بیا لبخند بزنیم بدون هیچ انتظار پاسخی از دنیا...

سلام به همه‌ی دوستای مهربون و عزیزم امیدوارم که روزهایی خوبی در پیش داشته باشید و هیچ وقت به مکان و جایگاهی که الان در آن قرار دارید قانع نباشید هر روز تلاش کنید تا از اینهمه نعمتی که پرودگار مهربون نصیبتون کرده بهره‌ی کافی رو ببرید و از تماشای این همه زیبایی لذت واقعی رو بچشید.

یادش بخیر یه روزگاری چند روزی با یه دوست خیلی مهربون همسفره و هم کاسه بودم اون چند روز برای همیشه تو ذهنم موند طوری که هیچ وقت فراموش نمیشه با اینکه زندگی خیلی سخت میگذشت و روزگار هم مثل همیشه بر وفق مراد نبود ولی با این حال روز آخری که با هم بودیم اونقدر گفتیم و خندیدیم که حساب نداشت لحظه‌های نابی در خاطرم ثبت شد که هیچ گاه فراموش نمی‌شه. امروز که داشتم اون خاطره‌ها رو مرور می‌کردم یاد بعضی از کلمات کوتاه اما عمیق و پرمعنی که چند وقت پیش یکی از دوستان برام فرستاده بود افتادم اینها رو از همین جا هدیه می‌کنم به اون دوست مهربون و صمیمی که امیدوارم هر کجا هست خدا به سلامت داردش و به شما دوستای مهربونم که مدتهاست توفیق دیدارتون رو نداشتم....

 باد می وزد …  میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی  
تصمیم با تو است . . .

 زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .

 دوست داشتن بهترین شکل مالکیت    و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .

 خوب گوش کردن را یاد بگیریم…  گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .

 اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

 وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .

 مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .

 فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولی راه به جائی نخواهد برد . . .

 انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .

 اگر در کاری موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد . . .

 زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .

 مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند . . .

 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .

 یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست که اگر پیدا کردی قدرش را بدان . . .

 همیشه خواستنی ها داشتنی نیست ، همیشه داشتنی ها خواستنی نیست . . .

 بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

 به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، چراکه چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست . . .

 فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است . . .

 کسی که به فکر درست کردن آینده خودش نیست ، نمیتونه آینده کسی باشه . . .

 آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد . . .

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .

 هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم  به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . .

 اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد  صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .

 کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .

 شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش . . .

 توی دنیا دو نفر باش یکی واسه خودت و یکی برای دیگری واسه خودت زندگی کن و برای دیگری زندگی باش . . .

 هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

 همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود . . .

 برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت / برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت . . .

 زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد . . .

 برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .

 برنده میگوید مشکل است اما ممکن  بازنده میگوید ممکن است اما مشکل . . .

 فرق است بین دوست داشتن و داشتن  دوست    دوست داشتن امری لحظه ایست   ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است . . .

 وقتی پایت خواب می رود نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی!  وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی عاشق می شوی . . .

 اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

 علف هرز چیه؟؟!    گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده . . .

 از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

 زنان هوشیارتر از آن هستن که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند .. . .

 تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است  پس همیشه امید داشته باش . . .

 چه خوب می شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس و حقیقت را با واقعیت و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان

 

به امید روزگاری سرشار از شادی و شادابی.......

+ نوشته شده در  88/05/03ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

همه عالم گواه عصمت اوست....

سلام به همه ی دوستای مهربونم.. یه نگاهی امروز به وبلاگ کردم جایی که هر روز یه مطلب جدید توش نوشته میشد الان مدتهاست که هیچ خبری از حرفهای جدید نیست. خوب چه میشه کرد. اینهم خاصیت ما آدمهاست....

بگذریم روز دوشنبه روز به یادماندنی بود. از مدتی قبل با استاد اسلامی قرار گذاشتیم بریم دیدن یکی از مردان خدا....
این یکی رو بگم واقعا جای همتون خالی بود قبل از رفتن باید یه چیزی به یکی از دوستان میدادم که ماشین تو خیابون خراب شد یه یک ساعتی الاف شدیم همش حرص و جوش دیر رسیدن سر قرار رو داشتم خلاصه ساعت ۷ بود که به دیدار آیت الله انصاری شیرازی رفتیم. تو زندگی خیلی دوست داشتم که علامه ی طباطبایی رو از نزدیک ببینم ولی خوب این آرزوی محالی بود اون انسان بزرگ سالهاست که از دنیا رفته ولی روز دوشنبه وقتی آقای انصاری شیرازی رو دیدم حس کردم که در محضر علامه طباطبایی هستم...
شاید براتون جالب باشه منی که همیشه به پرحرفی مشهور هستم و این مصیبت جانسوز رو همه ی شماها هم  درک کردید روز دوشنبه لام تا کام حرف نزدم فقط یکی دوتا سوال کردم که جواب عالمانه و عارفانه ی این مردم مبهوتم کرد و تا ساعتها داشتم به این حرفها فکر می کردم. وقتی از علامه ی طباطبایی میگفت اشک از چشماش جاری می شد می گفت بر عکس آیت الله خمینی که خیلی به مولوی علاقه داشت علامه طباطبایی علاقه ی وافری به حافظ داشت.....
مقداری از علامه گفت بعد سر یه جریان این بیت از حافظ رو خوند که برق سه فاز از کله ی من پرید:

گر من آلوده دامنم چه عجب              همه عالم گواه عصمت اوست

اونقدر چسبید که حساب نداشت. بعد هم یه صحبت هایی شد که اینجا جای مطرح کردن اونها نیست. خیلی دوست دارم تا این مرد خدا زنده است یه بار با همه ی دوستان به دیدن ایشون بریم....

خلاصه باز هم جای همتوووووووووووووون خالی بود.

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

مرثيه‌ي يك شهيد بر شهيدي ديگر....

سلام به همه‌ي دوستاي مهربونم اميدوارم در اين روزهاي سخت دلتان لبريز از ترنم‌هاي زيبا باشه. در اين روزها كه همگي سرگرم بحث‌هاي انتخاباتي هستند سالروز عروج ملكوتي دو تن از مردان هميشه جاويد تاريخ ايران بود يك استاد و يك شاگرد كه خود استاد كامل بود.

آري اين روزها متعلق بود به زنده‌يادان دكتر علي شريعتي و دكتر مصطفي چمران. دو مرد بزرگي كه بخشي از تاريخ پرحادثه‌ي اين سرزمين با نام آنها مأنوس است. دوست داشتم زندگي نامه‌ي اين دو بزرگوار را برايتان بنويسم ولي چون مطلب طولاني مي‌شد تصميم گرفتم تا مرثيه‌اي را كه دكتر مصطفي چمران در هنگام خاكسپاري دكتر علي شريعتي خواند را برايتان بياورم. و اينك فرازهايي از آن مرثيه:

«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!

اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....

خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.

مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.

مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.

اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.

اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.

اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.

اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!

اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

 ‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.

اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.

من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .

........ اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.

تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.

قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .

قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...»

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

آنان كه مي‌فهمند و آنان كه نمي‌فهمند.....

امروز يكي از بچه‌هاي انجمن كه خيلي هم زحمت مي كشه زنگ زد از ادامه‌ي جمله‌ي دكتر علي شريعتي سوال كرد كه گفته بود: خدايا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان....

تصميم گرفتم چند تا از جمله‌هاي ناب دكتر رو هديه كنم به اون دوست مهربونم و همه‌ي دوستاي خوب و بي‌نظيرم. شايد در اين روزها كه سرشار از دروغ و نيرنگ و رياست مرحمي باشد بر زخم‌هاي سربازكرده‌ي شما..............

آنان كه مي‌فهمند عذاب مي‌كشند و آنان كه نمي‌فهمند عذاب مي‌دهند

خدایا!  در روح من، اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز! آنچنان که نتوانم این سه موضوع جدا از هم را، باز شناسم

خدایا! اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین میاور که زرنگی‌های حقیر و پستی‌های نکبت‌بار و پلیدشبه آدم‌های اندک” را متوجه شوم

خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبیعت، تاریخ و جامعه و خویشتن رها کن تا آنچنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریده‌ای، خود آفریدگار خود باشم، و نه همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیق دهم

خدایا در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه‌ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه‌ای در ترجیح عظمت، عصیان و رنج بر خوشبختی، آرامش و لذت اندکی تردید کرده‌اند

خدایا! مرا از زبونی تقلید نجات بخش تا قالب‌های ارثی را بشکنم تا در برابر “قالب‌ریزی” غرب و شرق بایستم تا دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم

و سرآخر

خدایا! آتش مقدس “شک” را آنچنان در من بیفروز تا همه‌ی یقین‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزاند آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب‌های صبح یقینی شسته از هر غبار، طلوع کند

به اميد ديدار........

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

الکن....

اینهم یه شاهکار از شعر پارسی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی کنید پیشکش به همه ی دوستای مهربونم........

پيركي لال سحرگاه به طفلي الكن                             مي‌شنيدم كه بدين نوع همي راند سخن

كاي ززلفت صصصبحم شاشاشام تاريك                      وي زچهرت شاشاشامم صصصبح روشن

تتترياكيم و بي شششهد للبت                                 صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن

طفل گفتا مممن را تو تو تقليد مكن                           گگگم شو زبرم اي كككمتر از زن

مي ميخواهي مممشتي به ككلّت بزنم                      كه بيفتد مممغزت به ميان ددهن

پير گفتا وو والله مممعلوم است اين                            كه كه زادم من بيچاره زمادر الكن

هههفتاد و ههشتاد وسه سال است فزون                   كه كه گنگ و لالالالم ببخلاق زمن

طفل گفتا خخدا را صصصد بار ششكر                         كه برستم به جهان از مملال وممحن

ممن هم گگگنگم مممثل تو تو تو                               تو تو هم گگگنگي مممثل مممن

(ميرزا حبيب‌الله قاآني شيرازي)
+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

از رحمت خدا غافل مباشيم...

خيلي وقت‌ها هست كه آدم فكر مي‌كنه عبادت‌هايي كه انجام مي‌ده خيلي زياده و حتما قابل توجه غافل از اينكه هيچ كس نمي‌دونه كدوم عبادت به درگاه خدا مقبوله و كدوم نيست ولي هر چي هست من فكر مي‌كنم خدا به هر بهانه‌اي كه هست دوست داره بنده‌اش رو مورد بخشش و عفو قراربده. مطلب زير را بخوانيد...

شنيدم كه شيخي به بغداد بود                                            زمستان به راهي گذر مي‌نمود

به كنجي يكي بچه‌ي گربه ديد                                             كه لرزد زسرما چو از باد بيد

دل شيخ بر حال او سخت سوخت                                         ز رحمت به بالاي او رخت دوخت

بشد خم گرفت از زمين گربه را                                             نهان كرد در پوستين گربه را

پس او را چو مهمان سوي خانه برد                                        غذايي كه خود خورد دادش بخورد

همش سير فرمود و هم كرد گرم                                           هم او را مكان داد در جاي نرم

شنيدم كه چون شيخ رفت از جهان                                        به خوابش يكي ديد بس شادمان

بپرسيد از اوضاع و احوال او                                                  بگفتا مرا هست حالي نكو

نشد هيچ طاعت چو از من قبول                                            زمأيوسي خويش گشتم ملول

كه ناگه بگفتند دل دار شاد                                                   مگر بچه‌ي گربه رفتت زياد

چو لله كردي به او التفات                                                    خدا داد از اين گير و دارت نجات

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

رستم كيه باباجون الان وقت جومونگه......

نامه‌ي يك دختر ايراني به جوموووووووونگ......

سلام آقاي جومونگ .اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد. اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم . هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرشنبه و سه شنبه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي وياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.

و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.به من چه؟ مرا که توي قبر اونها نمي گذارند. غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد. آخه مي دانيد؟ ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شمانداريم!

نه درتاريخ مان نه درقصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم. به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما ،درستي شما ،کارداني شما برايمان لذت بخش است .چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟ چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟ چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟

اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است. ولش کنيد لطفا. پير است و هذيان مي بافد .کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها اساطير مايند .من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند چرا صداسيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟

 

مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟ اونکه اصلا لاجون بود.فقط حرف ميزد. اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستيم, داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است وتازه از جومونگ هم چيزي کم نداره .و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت.

گفتم داداشم گوش کن.من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو خيابون دايي اينهاست. اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش مي ساختند. بد که نگفتم .خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي شه .اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست .من فقط مخلص جومونگم وغيرجنابعالي اسطوره اي ندارم.دور دور جومونگ است وبس.منبع:برنا

+ نوشته شده در  88/03/09ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

در پوست رفتن مجنون ديدار ليلي را

امروز حال و هواي خوبي نداشتم از صبح دلم گرفته بود تا رسيدم به اين شعر وقتي خوندم با هر كلمه‌اش آتشي به جان خسته‌ام نشست. من كه خيلي باهاش حال كردم اميدوارم به شما هم بچسبه.....

اهل ليلي جمله مجنون را همي                               در قبيله ره ندادندي دمي

داشت چوپاني در آن صحرا نشست                           پوستي بستد ازو مجنون مست

سرنگون شد پوست اندر سرفكند                              خويشتن را كرد همچون گوسفند

آن شبان را گفت بهر كردگار                                      در ميان گوسفندانم گذار

سوي ليلي ران گله، من در ميان                              تا بيابم بوي ليلي يك زمان

تا نهان از غير زير پوست من                                    بهره گيرم ساعتي از دوست من

گر ترا يك دم چنين دردي بود                                    در بن هر موي تو مردي بود

اي دريغا درد مردانت نبود                                        درد بايد مرد را آنت نبود

عاقبت مجنون چو زير پوست شد                             در گله پنهان به سوي دوست شد

خوش خوشي برخاست اول جوش ازو                       پس به آخر گشت زايل هوش ازو

چون در آمد آب و عشق از سر گذشت                      بر گرفتش آن شبان بردش به دشت

آب زد بر روي آن مست خراب                                  تا دمي بنشست آن آتش ز آب

بعد از آن، روز دگر مجنون مست                              كرد با قومي به صحرا در نشست

يك تن از قومش به مجنون گفت باز                          بس برهنه مانده‌اي اي سرفراز

جامه‌اي كان دوست تر داري و بس                           گر بگويي من بيارم اين نفس

گفت هر جامه سزاي دوست نيست                         هيچ جامه بهترم از پوست نيست

پوستي خواهم از آن گوسفند                                 چشم بد را نيز مي‌سوزم سپند

اطلي و اكسون مجنون پوست است                        پوست خواهد هر كه ليلي دوست است

برده‌ام در پوست بوي دوست من                             كي ستانم جامه‌اي جز پوست من

يافت دل در پوست راز دوستي                                چون نداري مغز باري پوستي

عشق بايد كز خودي بستاندت                                پس صفات تو بدل گرداندت

(منطق الطير عطار)

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

زبور عشق نوازي ....

سلام خدمت همه‌ي دوستاي مهربونم

مدتي اين مثنوي تاخير شد بايد ببخشيد و عذر من رو بپذيريد.
امشب يه بيت شعر براي يكي از دوستاي خيلي خيلي خيلي محترم و عزيزم فرستادم اين بيت اين بود:
زبور عشق نوازي نه كار هر مرغي است            بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش

اين بيت خيلي به دل خودم چسبدي تصميم گرفتم اين يه بيت رو يه كمي درباره‌اش توضيح بديم. منبع اين توضيح كتاب«شرح اشارت حافظ» نوشته‌ي علي اكبر رزاز است...

«زبور در اصطلاح به كتاب داود پيامبر اختصاص دارد، ولي در لغت به معناي هر نوع كتاب حكمت اطلاق شده است.
شايد كتاب داود را بدان جهت زبور ناميده‌اند كه شامل حكمت‌هاي عقلي است. ناصرخسرو گويد:
اي پسر شعر حجت از بر كن                كه پر از حكمت است همچو زبور
در مفردات راغب اصفهاني آمده است:
به گفته‌ي برخي ، زبور اسم كتابي است كه مخصوص حكمت‌هاي عقلي است و بيان احكامي نكند، در مقابل، كتاب كه متضمن احكام شرعي نيز هست و دليل اين سخن آن است كه زبور داود متضمن احكام شرعي نيست.(نقل از لغت‌نامه)
از اين رو به نظر مي‌رسد زبور عشق اضافه‌ي بياني است و مراد از آن شعر يا نوشته‌اي كه نكات عرفاني و حكمت‌هاي ذوقي را بازگو كند. نواختن نيز به قرينه‌ي زبور، به معناي سرودن و خواندن است.
بنابراين سروده‌هاي عطار و عراقي و غزليات جاودانه‌ي مولانا و حافظ را مي‌توان زبور عشق ناميد.
زبور عشق به احتمال زياد، براي نخستين بار در ادب فارسي توسط شيخ فريدالدين عطار و در منطق الطير به كار رفته است و اين اصطلاح در بيت حافظ تلميحي است به خطابه بلبل در جمع مرغاني كه به راهنمايي هدهد، به عزم ديدار سميرغ به كوه قاف سفر مي‌كنند:
بلبل شيدا درآمد مست مست                        وزكمال عشق نه نيست و نه هست
معنيي در هر هزار آواز داشت                        زير هر معني جهاني راز داشت
شد در اسرار معاني نعره زن                        كرد مرغان را زبان بند از سخن
گفت بر من ختم شد اسرار عشق                جمله‌ي شب مي‌كنم تكرار عشق
نيست چون داود يك افتاده كار                    تا زبور عشق خوانم زار زار
در اين ابيات مي‌بينيم كه بلبل شيدا به مثابه‌ي عارفي شوريده حال است كه رد عالم جذبه و بي‌خودي به افشاي اسرار عشق و معرفت مي‌پردازد و چنان با شور و حال سخن مي‌گويد كه مرغان حاضر در مجلس مسحور كلام او شده و لب از گفت و گو فرو بسته‌اند:
مطرب چه پرده ساخت كه در پرده‌ي سماع            بر اهل وجد وحال در هاي و هو ببست(حافظ)
با اين همه، بلبل شيدا ياران همسفر را افسرده حال مي‌بيند؛ لذا خواستار حريفي پخته و كارآزموده است تا زبور عشق را چنان كه بايد بر او بخواند و حق مطلب را كاملا ادا كند. با تعمق در ابيات فوق مبهمات بيت حافظ كه عبارتند از اين كه زبور عشق نوازي چيست و چرا اين فضيلت تنها به بلبل اختصاص دارد و مرغان ديگر از آن بي‌بهره‌اند.
و اين كه چرا حافظ خود را بلبل خوش الحان لقب داده و اشعار شورانگيز و رمزآلود خود را، زبور عشق ناميده است. تا حدي روشن مي‌شود.
نكته‌ي ديگر اين كه«هر مرغ» در بيت مورد بحث اشاره به شاعران و گويندگان هم عصر حافظ، چنان كه در ابيات زير، واژه‌ي مرغ به صورت استعاره از شاعر«شخص حافظ» به كار رفته است:
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه                زبام عرش مي‌آيد صفيرم
خوش چمني است عارضت خاصه كه در بهار حسن        حافظ خوش كلام شد مرغ سخن سراي تو
هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد                        بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي

شب خوش و خدا نگهدار.......

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

جلسه هماهنگی کلاس عرفان عملی

سلام خدمت همه‌ی دوستای مهربونم

امروز ساعت ۶ بعدازظهر در سازمان ملی جوانان جلسه‌ی هماهنگی کلاسهای عرفان عملی برگزار میشه.

کلاسهای عرفان عملی شامل ۱۷ درس در مقدمه‌ی عرفان عملی است که زحمت استاد اسلامی تربتی می‌باشد.

قراره از هفته‌ی آینده هفته‌ای یک یا دو جلسه در سازمان ملی جوانان برگزار بشه

به امید دیداررررر

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

بچه ها باور کنید خدا همین جاست همین جاااااااااااااااااا

به دنبال خدا نگرد .....
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ......
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست .....
خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....
خدا آنجا نیست ....
به دنبالش نگرد.
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.
در قلبیست که برای تو می تپد ....
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...
خدا آنجاست .......
خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست،
در جمع عزیزترین هایت است ...
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
این قدر نگرد ....
گشتنت زمانیست که هدر می دهی ...
زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد ....

خدا در عطر خوش نان است ،
آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی
خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ...
آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
او جایی است که همه شادند،
جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ...
در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،
و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،
و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا ....
قویترین است و کاملترین ...
همه چیز را می داند.
آخر او پدر من است ....
خدا را در غم جستجو نکن،
در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها

روایت کرده اند،

نگرد ...

آنجا نیست ...

خدا را جای دگر باید جستجو کنی ....
جوانمردهایی که با پای پیاده میروند

به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ...
خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....

زندگی ، فرصتی ست کوتاه و تکرار ناپذیر.
زندگی ، امکانی ست محدود.
با امکان محدود زندگی ،
باید نامحدود را جست.
باید از فرصت کوتاه زندگی،
برای یافتن جاودانگی بهره برد.
بنابراین،
زندگی ،
چالشی ست بزرگ;
مخاطره ای عظیم .
فرصت یکه و یکباره زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد.
چیز های کم بها ،
چیز هایی اند که مرگ آنها را از ما میگیرد.
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ
نمی تواند آنها را از ما بگیرد.
زندگی ،
کاروانسرایی ست که شب هنگام
در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن کوچ می کنیم.
فقط چیزهایی اهمیت دارند که،
وقت کوچ ما از خانه بدن،
با ما همراه باشند.
خداوند گفته است :
من گنجی مخفی بودم.
دوست داشتم شناخته شوم.

آفریدم آفریدگان را،
تا شناخته شوم.
بنابراین، خداوند آفریدگان را آفریده است،
زیرا دوست داشته است که بیافریند.
او آفریده است تا در آیینه جان فهیم آفریدگان،
دیده و شناخته شود.
شناخت، همسنگ علم اصطلاحی نیست.
شناخت چیزی ست از جنس تاملی ژرف;
بنابراین،
تنها چیزی که ارزش عمر کوتاه و تکرار ناپذیر ما را دارد،
معرفت بر الله و به خود آيي است;
شناخت برین است;
آگاهی کیهانی ست;
تامی ژرف است;
مراقبه و اتصال است.
تنها با اتصال است که انسان آن گنج مخفی را می یابد.

زندگی ، کاروانسرایی ست که شب هنگام
در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن کوچ می کنیم.
فقط چیزهایی اهمیت دارند که،
وقت کوچ ما از خانه بدن، با ما همراه باشند
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم.
دنیا چیزی ست که باید آنرا برداریم و با خود همراه کنیم.
ترک دنیا راهی نیست که به بلوغ معنوی و آگاهی کیهانی بینجامد.
سالکان حقیقی حقیقت، بهره خود از دنیا را فراموش نمی کنند.
آنها هر آنچه را که زندگی در اختیارشان می گذارد بر میگیرند.
آنها میدانند که همه این زندگی با شکوه،
هدیه ایست از طرف خداوند.
آنها موهبت الهی را بر نمی گردانند.
کسانی که از دنیا روی بر میگردانند
نگاهی تیره و یاس آلود دارند.
آانها دشمن زندگی و شادمانی اند...
نباید از زندگی گریخت.
باید مستانه و شادمانه،
به چالشهای پر مخاطره زندگی تن سپرد.
چگونه می توان از زندگی گریخت
و خود را پشت سر گذاشت!؟
ما همه پاره ای از زندگی هستیم.
زندگی در رگهای ما جاریست
و در سینه ما می تپد.


زندگی عین خود ماست.
از زندگی، به کجا می توان گریخت!؟
تمنای گریز از زندگی تمنای خود کشی ست.
گریز از زندگی ، تلاشی ست از سر زبونی.
گریز از زندگی،
گریز از خداست.
به کجا می توان گریخت که خدا نباشد؟
هم کیش من،
کیش و دين همگي ما، ستایش، عشق، خنده و زندگی ست.
بنابر این همه چیز را باید جشن گرفت.
همه چیز را باید زندگی کرد.
همه چیز را باید دوست داشت.
همه چیز خاک را از آسمان جدا نمی کند.
همه چیز این زندگی خاکی، آسمانی ست.
همه چیز این زندگی مادی ، الهی ست.
همه ما به ضیافت الهی دعوت شده ایم:
ضیافت وجود.
باید با همه وجود خود ،
در این ضیافت شرکت کنیم.
این گونه است که شکر نعمت این فرصت یکه
و تکرار ناپذیر را به جا آورده ایم.
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی بگردانیم.
او زندگی را به ما بخشیده است تا آن را به تمامی زندگی کنیم.

سر آخر خداوند از من و تو خواهد پرسید:

"آیا زندگی را زندگی کرده ای؟"

عزيز من

مرگ نیز پاره ای از این زندگی با شکوه است.
حتی مرگ را نیز باید جشن گرفت.
مرگ،
قله زندگی ست.
اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی،
آنگاه ، زیستن تو، رستن تو
 و مرگ تو نيز، پرواز توست.

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط جام می  |