تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

خر مش برات......

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی

چند روزی هست که دوست دارم بنویسم ولی وقتی پیش نمی آد. اونقدر سرم شلوغ شده که حساب نداره. بنده خدا یکی از بچه های فامیل یه مشکلی براش پیش اومده بود(نمیگم عاشق شده بود...) از پریشب تا حالا هی پیامک می ده که من چکار کنم؟؟!! وقتی دید جوابی بهش نمی دم دیشب عصبانی شده بود و دوباره پیامک داد که اگر مزاحمتم بگو اگر مزاحم هم نیستم چرا جوابم رو نمی دی؟ کلی ازش عذرخواهی کردم که والا بالله من از صبح ساعت شش که از خواب بلند شدم تا الان حتی نتونستم برای چند لحظه یه ذره دراز بکشم تا آروم بشم... شب ها که میخوام بخوابم تازه یادم میافته که به بچه هایی که از صبح پیامک دادن جواب بدم و اونها هم بالطبع پاسخ می دن گاهی این گفتگوها یه کم طول میکشه بعد هم صدای بچه ها و مادرشون درمیاد که ای بابا این وقت شب هم نمیخواهی این گوشی رو خاموش کنی؟؟ بگذریم.....(این رو گفتم اگه این روزها نتونستم جواب پیام ها و محبت های بعضی از دوستان رو بدم گله نکنید و عذر تقصیر بنده رو بپذیرید..)

چند روز پیش تو ماشین نشسته بودم و به نوار موسیقی که ناخودآگاه پخش می شد گوش میدادم. اشعاری که خونده میشد گاهی بامعنی بود و گاهی بی محتوا و بی معنی.... یه لحظه یاد گذشته افتادم. وقتی یه ذره کوچیکتر بودیم اگر از جایی رد میشدیم و صدا و آهنگ موزونی به گوشمون می خورد اونقدر وحشت میکردیم و اونقدر بار گناه روی شونه هامون سنگینی میکردکه مدتها حس میکردیم ته جهنم افتادیم....... وقتی این آسیاب گشت و گشت... و بیشتر و بیشتر با جامعه آشنا شدم و در یک شهر کاملا مذهبی بزرگ شدم که تو هر کوچه و خیابونش  صدها خونه برای خدا ساخته بودن که هر وقت پا توش می‌ذاشتی کسانی اونجا بودن که نصیحتت کنن و دایم آیه‌های عذاب رو تو گوشت زمزمه کنن. اگر هم دعایی می‌کردی این بود که خدایا منو ببخش. خدا اون موقع‌ها بیشتر به شکل یه صاحب عذاب بود تا یه کسی که در اول هر سوره‌ی قرآن ازش با صفت‌های بخشنده و مهربان یاد می‌شه.... یادم می‌اد شب‌های احیاء اول که تند تند جوشن‌کبیر رو می خوندیم تا زودتر تموم بشه و وقت بیشتری برای مداح مسجد باشه که بتونه روضه‌ی چهارده معصوم بخونه..... معمولا موقع دعا خوندن زیاد مسجد شلوغ نمی‌شد و شلوغی همیشه هنگام قرآن سرگرفتن و اجرای پرده‌ی نمایش مداح محل بود. تو یکی از این شب‌ها بود که بین مداح و شیخ محل دعوا شد. شیخ بنده خدا می‌گفت در روایت داریم که دعا رو باید پشت سر هم خوند و وسطش مداحی نکرد مداح هم قبول نداشت. بعد پشت بلندگو داد زد که بله حاج آقا می‌خواد به مسجد خیابون بغلی برسه به همین خاطر نمی‌ذاره وسط دعا مداحی کنیم.... اون شب بجای گریه کلی به دعوای این دو تا خندیدیم(استغفرالله.... شب احیاء و خنده؟؟؟)

آره روزهای بعد باز هم بخاطر خنده‌هایی که در شب احیاء کرده بودم احساس گناه بیشتری روی شونه‌‌هام حس می‌کردم. هر چی از عمرم بیشتر طی می‌شد بجای احساس نشاط و شادابی احساس درد و خستگی و گناه و شرمندگی می‌کردم. هر چی هم زور می‌زدم یه جوری این بار رو کمش کنم با هر کار نیکی که میکردم چون همش در گوشم فریاد می‌زدند که خدا کارهای نیک شماهارو چون از سر اخلاص و پاکی و خلوص نیت نیست قبول نمی‌کنه هیچ تاثیری در سنگینی بار گناهانم نداشتند. یواش یواش همه‌ی زندگیمون پرشد از شرمندگی و لبریز شد از واژه‌ی گناه.... وای خدایا من چقدر گناهکارم. من یه بار تو روضه ناخودآگاه خندم گرفته، من یه بار خواب موندم نماز صبحم قضا شده، من یه بار اسم پیامبر که اومد چون داشتم غذا می‌خوردم نتونستم صلوات بفرستم، من یه بار اونقدر مسابقه فوتبال برام جذاب بود که نتونستم رهاش کنم و نمازم رو اول وقت بخونم، من یه بار..... اینقدر این یه بار یه بارها تو زندگیم تکرار شد که از بهشت خدا هم قطع امید کردم.... هر وقت جلوی آیینه می‌رفتم عکس یه آدم معصیت‌کار نابخشودنی رو می‌دیدم بدتر از آیینه وقتی بود که با یه روحانی روبرو می‌شدم همش وحشت داشتم که نکنه الان از چهره و سیمای من بفهمه که چقدر گناهکارم و همینجا مجازاتم کنه آبروم بره ...... چقدر تنم لرزید.....

یه ذره که بزرگتر شدم و با دست تقدیر کارم افتاد به مسجد و مدرسه(این دو کلمه رو با هم بخونید بصورت جمع) آروم آروم فهمیدم که نه بابا این خبرها هم نیست، از اونجا بود که خیلی به خودم و به رحمت خدا امیدوارم شدم...   چرا؟؟؟ چندتا از اون چیزهایی رو که دیدم براتون می‌گم شاید شما هم مثل من امیدی به خودتون و صد البته رحمت خدا پیدا کنید:

وقتی می‌دیدم اونهایی که خیلی دم از دین می‌زنن بیشترشون(از واژه‌ی همشون بخاطر احترام به بعضی که انگشت‌شمارند استفاده نکردم) دنبال این هستند که پول دین بگیرند و خرج دنیاشون کنن.
وقتی کسانی رو دیدم که مهر داغ می‌کنن و می‌ذارن روی پیشونیشون تا جای سجده‌هاشون آشکارتر به نظر برسه (اونجا بود که تو دلم گفتم: داغی است مرا بر دل او را به جبین است) و پشت این پینه‌ی به پیشانی بسته چه حقه‌ها و کلک‌ها که خوابیده.....
وقتی دیدم بجای قانون و اینکه همه در برابر قانون مساوی اند(عدالت) چیز عجیب و غریبی به نام مصلحت وجود داشت که بیشتر به چاقوی تیزی می‌مانست تا شریعت و مذهب را ذبح شرعی کند. و با این تیغ تیز چه حق‌کشی‌ها و دروغ‌ها و تهمت‌ها و زشت‌کاری‌ها و خیانت‌ها که گفته نشد و انجام نشد....
وقتی ‌دیدم پیرمردی با دست‌های پینه بسته یک پنجم از دارایی خود را(که حاصل یک سال بی‌خوابی و رنج و زحمت شبانه‌روزی  و یکسال جنگ با شوکت باد دی و نخوت خار بیابون بود) با خلوص نیت و با احترام می‌بخشد تا بین کسانی تقسیم شود که یکبار نه سیلی سرد زمستان خورده‌اند و نه گرمای سوزان تابستان چشیده‌اند و عادت داشتند که هم از توبره بخورند هم از آخور...
وقتی دیدم برای یه گوشه‌ی چشمی که تو از سر غفلت و جوانی به نامحرمی انداخته‌ای حسابت با سرب داغ و زقوم و .... است ولی آنها که خرقه و سجاده و ردا دارند صبح تا شب به راحتی پشت سر هر کسی که دوست داشته باشند هزاران بار غیبت و تهمت ناروا می‌زنند و ککشان هم نمی‌گزد.(وفجیع تر اینکه وقتی تذکر می‌دی می‌گن تو کاسه‌ی داغ‌تر از آشی نمی‌خواد ما رو نصیحت کنی اصلا کی گفته که تو........) اونجا بود که با خودم گفتم مگر غیبت گناهش از زنا بیشتر نیست پس چرا اونهایی که به راحتی پشت سر هم غیبت می‌کنند رو تو خیابون شلاق نمی‌زنن.
وقتی دیدم امامان معصوم ما که در عمرشون یه شب با شکم سیر سر به بالشت نذاشتن حالا برای اینکه نهادی بتواند چپاولی بکند بنام آن بزرگواران نمادی می‌سازد(مقبره‌ای بارگاهی گنبد طلایی) تا در کنار آن بتوانند با نام آن پاکان مردم را سرکیسه کنند(راستی راستی تا حالا به ذهنتون رسیده پولهایی که مثلا درحرم آقا امام رضا ریخته می‌شه کجا می‌ره. – می‌گویند آستان قدس رضوی شاید ثروتمندترین موسسه در دنیا باشد که اینهمه موقوفات و درآمد دارد -  تا حالا شده فکر کنید که چرا حتما باید پول بندازیم تو ضریح تا امام رضا از ما راضی باشه نمی‌شه بجای پول هممون قرآن بخونیم و هدیه کنیم به روح بلند و آسمونی آن امام بزرگوار؟؟؟!!)   

وقتی دیدم یه شبه حقوق کسانی که در کنار ما، مثل ما کار می‌کنند(اگر کمتر کار نکنند باور کنید بیشتر کار نمی‌کنند) دوبرابر شد و حقوق ما همونطور بخور و نمیر موند تا اعتراض کردم و گفتم که: مگر همین شماها نبودید که می‌گفتید علی وقتی به خلافت رسید بیت المال رو بین همه به تساوی تقسیم کرد و به طلحه و زبیر همان سه درهمی را داد که به غلام گوش‌ بریده‌ی تازه آزاد شده داده بود!!!!؟؟ گفتند: تو نمی‌فهمی تو مابقی این حدیث رو نشنیدی تو داری همه چیز رو با هم قاطی می‌کنی.... و وقتی خواستم تا ادامه‌ی داستان رو بشنوم و بفهمم(که این کوچکترین حق من بود) گفتند: اینها در عقل و شعور تو نمی‌گنجه ظرف و مظروف با هم برابر نیست!!!!!!! ساکت باش ای بی‌دین ای لامذهب.....

خیلی چیزها دیدم با چشم خودم و هنوز هم دارم می‌بینم شما هم اگر مثل من نگاه کنید حتما خواهید دید.(البته اگر چشمتون رو بروی حقایق نبندید از ترس اینکه خدای ناکرده سنگ بشید...) یاد این بیت طلایی از خواجه اهل راز حافظ شیراز می‌افتم:

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست                      نان حلال شیخ زآب حرام ما

... دیگه دارم خسته می‌شم تازه می‌فهمم چرا بعضی‌ها می‌رن گوشه‌ی خونه می‌شینن در رو هم بروی خودشون می‌بندند....
فرجام سخن: بچه‌ها این دوستتون که بعضی وقتها حرفهاش براتون قابل شنیدنه می‌خواد یه چیز بگه: باور کنید بهشت خدا برای همه‌ی آدمهای روی زمینه، اگر قرار باشه بهشت مختص یه سری آدمهای خالی بند دروغ گوی مال مردم خور(البته خودمو می‌گم یه وقت به کس دیگه‌ای برنخوره خدای ناکرده...) باشه و اگر قرار باشه خدا ماهارو نبره بهشت... بهشتش سوت و کور می‌مونه... پس دلتون رو صاف کنید و امیدوار باشید.که خدای مهربون فقط به دل آدمها نگاه میکنه نه به پیشانی و لباس و .....

بگذریم راستی از خر مش برات چه خبر؟؟؟

تا یادم نرفته این رو بگم که:  مطلب قشنگی تو وبلاگ(خاک خیس) خوندم لینک وبلاگ رو همین گوشه براتون گذاشتم. صاحب وبلاگ دکترای جامعه شناسی داره و البته سالهاست که در زمینه‌ی ادیان ابراهیمی کار می‌کنه. من مطالبش رو پسندیدم به یکی دو تا از بچه‌ها هم که سوالاتی در زمینه‌ی ادیان داشتند گفتم به ایشان مراجعه کنند. بد نیست شما هم سری بزنید و در مباحث شرکت کنید.....

به امید روزگاری سرشار از شادابی و نشاط

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

گر خار کاري سمن ندروي .......

شبي دود خلق آتشي برفروخت                     شنيدم که بغداد چندي بسوخت

يکي شکر گفت اندران خاک و دود                که دکان ما را گزندي نبود 

كسي  گفتش اي پايبند هوس                      تو را خود غم خويشتن بود و بس؟

پسندي که شهري بسوزد به نار                     وگرچه سرايت بود بر کنار؟ 

بجز سنگدل كي كند معده تنگ                    چو بيند کسان بر شکم بسته سنگ ؟

توانگر خود آن لقمه چون مي‌خورد؟                چو بيند که درويش خون مي‌خورد؟ 

مگو تندرست است رنجوردار                         که مي‌پيچد از غصه رنجوروار 

تنکدل چو ياران به منزل رسند                      نخسبد که واماندگان از پسند 

اگر در سراي سعادت کس است                    ز گفتار سعديش حرفي بس است

همينت بسنده‌ست اگر بشنوي                       که گر خار کاري سمن ندروي 

بوستان سعدي تصحيح مرحوم عبدالعظيم قريب، ص 35 و تصحيح مرحوم غلامحسين يوسفي ص 32.

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

خودپرستی....

تا يك سر موي از تو هستي باقيست                          آيين دكان خودپرستي باقيست

گفتي بت پندار شكستم رستم                                   اين بت كه زپندار برستم باقيست

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

ای دل چه اندیشیده ای.....

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها؟             زان سوي او چندان وفا،زين سوي تو چندين جفا

زان سوي او چندان كرم،زين سو خلاف و بيش و كم     زان سوي او چندان نعم،زين سوي تو چندين خطا

زين سوي تو چندين حسد،چندين خيال و ظن بد   زان سوي او چندان كشش،چندان چشش،چندان عطا

چندين چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود      چندين كشش از بهر چه؟ تا در رسي در اولياء[1]

از بد پشيمان مي شوي،الله گويان مي شوي               آن دم تو را او مي كشد،تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان مي شوي،وز چاره پرسان مي شوي        آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا؟

گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن                    گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي(ص)

اين سو كشان سوي خوشان، وان سو كشان با نا خوشان     يا بگذرد يا بشكند، كشتي در اين گردابها

چندان دعا كن در نهان،چندان بنال اندر شبان            كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا

بانگ شعيب و ناله اش، وان اشك همچون ژاله اش    چون شد ز حد، از آسمان آ مد سحرگاهي ندا

گر مجرمي بخشيدمت، وز جرم آمرزيدمت                فردوس خواهي دادمت خامش،رها كن اين دعا

گفتا: نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان       گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقاء

گر رانده آن منظرم، بسته است از او چشم ترم          من در جحيم اولي ترم،جنت نشايد مر مرا

جنت مرا بي روي او هم دوزخ است و هم عدو           من سوختم زين رنگ و بو، كو فر انوار بقاء؟

گفتند باري كم گري، تا كم نگردد مبصري                   كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكاء

گفت: ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت      هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي؟

ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن             تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را

(كليات ديوان شمس تبريزي،ج1،صص 4 و 5) 


 1 – بعضي حكايت كرده است كه خضر عليه‌السلام به بعضي از اولياء دچار شد و گفت مي‌خواهم چندي با هم باشيم او قبول نكرد و گفت چگونه مصاحبت درگيرد و حال آنكه تو آب حيات خورده‌اي و حيات جاويد خواسته‌اي و من ترك جان گفته‌ام و ترك حيات كرده‌ام و به جانان تسليم شده‌ام.(اسرار الحكم ص 567)

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

به پایان آمد این دفتر.....

خدای بزرگ را شاکرم که بالاخره توانستم هفده درس عرفان عملی که به دوستان قول داده بودم رو روی وبلاگ بگذارم امید که مورد استفاده دوستان قرار گیرد.

همانطور که در ابتدا گفتم این کتاب حاصل زحمت استاد اسلامی تربتی بود که قرار بود برای اعضای محترم انجمن دوستداران حافظ تدریس شود و متاسفانه این کار بدلایلی عملی نشد.

 

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس هفدهم- شناخت آفاقی و انفسی

شناخت آفاقي و انفسي

معرفت به پروردگار از طريق معرفت نفس، نزديك‌ترين راه و كامل‌ترين نتيجه مي‌باشد؛ براي اينكه اين طريق قوي‌تر است و تأكيد بيشتر را از آن خود ساخته است. و براي همين است كه قرآن و سنت اين هدف را مد نظر قرار داده‌اند.

با هر زبان ممكني كه شده به اين قصد دعوت مي‌نمايند. خداوند سبحان مي‌فرمايد:

«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد. از خدا پروا داريد؛ و هر كسي بايد بنگرد كه براي فرداي خود از پيش چه فرستاده است؛ و [باز] از خدا بترسيد.

در حقيقت، خدا به آنچه مي‌كنيد آگاه است. و چون كساني مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خود فراموشي كرد.؛ آنان همان فاسقانند.

خداوند سبحان مي‌فرمايد:

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، به خودتان بپردازيد؛ هر گاه شما هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زياني نمي‌رساند.

و آمدي در كتاب«غرر الحكم و درر الكلم» از كلمات قصار حضرت علي(ع) حدود 22 حديث در معرفت نفس روايت كرده كه در ذيل ذكر مي‌شود:

1 – زيرك كسي است كه خود را شناخت و اعمالش را (براي خدا) خالص گردانيد.

2 – خودشناسي سودمندترين دو شناخت است.

علامه طباطبايي در «الميزان» مي‌فرمايد:«ظاهرا مراد آن جناب از دو معرفت، معرفت به آيات انفسي و آيات آفاقي است كه خداي تعالي فرموده:

«به زودي نشانشان مي‌دهيم آيات آفاقي خودمان را و آياتي كه در نفس خود آنها داريم تا اينكه روشن شود برايشان اينكه پروردگار حق است، آيا بس نيست براي روشن شدن حقانيت پروردگارت اينكه او بر هر چيز حاضر و شاهد است.» فصلت / 53

و نيز فرموده:

«در زمين آياتي است براي دارندگان ايمان و يقين و در نفسهاي خود شما، آيا هنوز نمي‌بينيد؟» الذاريات / 21

و اما اينكه چرا معرفت و سير انفسي از سير آفاقي،‌بهتر است شايد از اين جهت باشد كه معرفت نفس عادتا خالي از اصلاح اوصاف و اعمال نفس نيست به خلاف معرفت آفاقي؛ توضيح اينكه: نافع بودن معرفت آيات به طور كلي براي اين است كه معرفت آيات به خودي خود آدمي را به خداي سبحان و اسماء و صفات و افعال او آشنا مي‌سازد و مي‌فهماند كه خداوند متعال زنده‌اي است فناناپذير و قادر دانايي است كه قدرتش مشوب به عجز و داناييش آميخته با جهل نيست و اينكه خالق و ملاك هر چيزي خداي تعالي است، اوست كه پرورش دهنده و مراقب اعمال هر فردي است، خلق را آفريده بدون اينكه حاجتي به آنها داشته باشد و خلقش صرفا براي اين بود كه به هر يك از آنها به مقدار استحقاق و قابليتش انعام كند، آنگاه در روز جمع و قيامتي كه در آمدنش شبهه‌اي نيست همه را جمع نموده، كساني را كه بدي كرده‌اند به عمل بدشان جزا داده و كساني را كه احسان كرده‌اند به نيكي پاداش دهد....

پس خلاصه‌ي سخن ما اين شد كه: نظر و سير در آيات انفسي و آفاقي و نتيجتا آشنا شدن به خداي سبحان از نظر اينكه حيات ابدي انساني را در نظر مجسم مي‌سازد و نيز از نظر اينكه اين حيات بستگي تمام به توحيد و نبوت و معاد دارد،‌از اين رو آدمي را به تمسك به دين حق و شريعت الهي هدايت مي‌نمايد و در اين هدايت هر دو طريق يعني سير از طريق آفاق و در طريق انفس، مؤثر و در راهنمايي به دين و ايمان و تقوي، هر دو شريك و هر دو نافعند، جز اينكه نظر و سير در آيات انفس نافع‌تر است.... تنها و تنها سير انفسي است كه نتيجه‌اش معرفت حقيقي و حقيقت معرفت است و اين معنا با فرمايش اميرالمؤمنين(ع) در روايت مورد بحث كه فرمود: معرفت به نفس نافع‌تر از معرفت آفاقي است، منافات ندارد؛ زيرا اينكه امام معرفت به نفس را از ديگري مهمتر شمرده و نفرمود تنها راه به سوي حقيقت و به سوي پروردگار همانا سير انفسي است، باري اين بود كه عامه مردم سطح فكرشان آن اندازه بالا نيست كه بتوانند اين معناي دقيق را درك كنند؛ عامه مردم خدا را از همين  طريق آفاقي مي‌شناسند؛ قرآن كريم و سنت رسول الله(ص) و همچنين سيره‌ي طاهره‌ي آن جناب و اهل بيت اطهارش اين طريقه را پذيرفته و ايمان كسي را كه ايمانش را از ناحيه‌ي سير آفاقي كسب كرده،‌قبول نموده و عامه را در پيمودن اين طريقه تخطئه نكرده است و اين نظر و  سير، نظري است شايع در بين متشرعه‌ي مؤمنين، پس طريقه‌ي سير آفاقي و انفسي هر دو نافع‌اند، ليكن دومي نفعش تمام‌تر و بيشتر است.»

3 – عارف كسي است كه نفس خود را شناخت و آزادش ساخت و آنرا از هر آنچه(از خدا) دورش بدارد، پاك و منزه داشت.

4 – بزرگترين ناداني، ناداني انسان نسبت به خويشتن است.

5 – عالي‌ترين حكمت، شناخت انسان از خود مي‌باشد.

6 – خودشناس‌ترين مردم، خداترس‌ترين آنهاست.

7 – برترين دانايي شناخت آدمي از خود است؛ پس هر كه خود را شناخت دانا و خردمند است و هر كه خود را نشناخت گمراه گشت.

8 – در شگفتم از كسي كه در جستجوي گمشده‌ي خود برمي‌آيد در حالي كه خودش را گم كرده و در جستجوي آن برنمي‌آيد!

9 – در شگفتم از كسي كه خود را نمي‌شناسد، چگونه ممكن است پروردگارش را بشناسد؟!

10 – كمال و منتها درجه‌ي شناخت اين است كه آدمي خود را بشناسد.

11 – كسي كه خود را نمي‌شناسد، چگونه تواند ديگري را بشناسد؟!

12 – آدمي را همين شناخت بس، كه خود را بشناسد.(آدمي را ناداني همين بس كه خود را نشناسند.)

13 – هر كه خود را شناخت مجرد گشت. يعني از علايق و وابستگي‌هاي دنيا رها و برهنه گشت؛ يا با كناره‌گيري از مردم، تنهايي اختيار كرد؛ يا با خالص كردن عمل خود را براي خدا از هر چيز مبرا و مجرد شد.

14 – هر كه نفس خود را شناخت، با آن جهاد و مبارزه كرد و هر كه نفس خود را نشناخت، به حال خود رهايش كرد.

15 – هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.

16 – هر كه خود راشناخت مقام و منزلتش بلند گشت.

17 – هر كس خود را بشناسد؛ ديگران را بهتر مي‌شناسد و هر كس خود را نشناسد، نسبت به ديگران جاهل‌تر است.

18 – هر كس خود را شناخت به غايت و منتهاي هر شناخت و دانستني دست يافته است.

19 – هر كه خود را نشناخت، از راه نجات دور گشت و در گمراهي و ناداني‌ها افتاد.

20 – معرفت نفس سودمندترين معارف است.

21 – كسي كه موفق به خودشناسي شد به پيروزي بزرگتر دست يافته است.

22 – نسبت به خود نادان مباش؛ زيرا كسي كه در زمينه‌ي شناخت خود نادان باشد، به همه چيز نادان خواهد بود.

مي‌گويم: بعضي از علماء، اين فرمايش پيامبر(ص) را كه فرموده:«من عرف نفسه فقد عرف ربه» اين طور تفسير كرده‌اند كه شناختن نفس، تعليق بر محال است، چون شناخت خدا محال است؛ پس شناختن نفس نيز امكان‌پذير نيست؛ وليكن احاديث فوق‌الذكر و همچنين ظاهر آن روايات،‌ اين قول را مردود دانسته‌اند و همچنين دليل ديگر بر امكان‌پذير بودن شناختن نفس فرمايش پيامبر(ص) است كه فرموده:«اعرفكم بنفسه، اعرفكم بربه» نفس‌شناس‌ترين شما، خداشناس‌ترين شماست.

با اينكه معرفت و شناخت اگر هم محال باشد منظور محال بودن به روش فكري و عمل حصولي است نه شناخت شهودي و حضوري؛ حتي بر فرض اگر اين را هم بپذيريم منظور احاطه‌ي تام پيدا كردن برخداست كه چنين چيزي امكان‌پذير نيست.

اما شناخت به اندازه‌ي طاقت و امكان انسان، امكان‌پذير مي‌باشد.

و خلاصه‌ اينكه معرفت نفس، بهترين و نزديك‌ترين راه وصول به كمال است و در اين هيچ شكي نيست اما سخن در اين است كه كيفيت و روش سير و حركت در اين مسير چيست.

پس به تحقيق، بعضي چنين پنداشته‌اند كه كيفيت سير از اين راه، از نظر شرع روشن و بيان نشده، حتي بعضي از نويسندگان ادعا كرده‌اند كه اين روش سير و سلوك در اسلام همچون رهبانيت در دين مسيح است كه نصاري از خودشان درآورده‌اند و بدعت است و خداوند چنين حكمي را نفرستاده و آن را هم از آنان نخواهد پذيرفت؛ زيرا خداوند سبحان مي‌فرمايد:« و ترك دنيايي كه از پيش خود درآورده‌اند ما آن را بر ايشان مقرر نكرديم مگر براي آنكه كسب خشنودي خدا كنند، با اين حال آن را چنانكه حق رعايت آن بود منظور نداشتند.»

همچنين اين مدعيان گفته‌اند كه راه معرفت نفس نيز در شريعت وارد نشده جز اينكه شريعت، راهي است براي وصول به كمال پسنديده(پايان خلاصه‌ي سخنان مخالفان روش معرفت نفس) و از اينجاست كه چه بسا بعضي از اين افراد به رياضت‌ها و سير و سلوك‌هاي مخصوص مي‌پردازند كه در قرآن و سنت از آنها خبري نيست و در سيره‌ي رسول خدا(ص) و ائمه‌ي اطهار(ع) چنين روش‌هايي يافت نمي‌شود.

و كل اين مطالب بر اساس آن چيزي است كه ذكر شد و همانا مراد از اين روش‌ها، همان عبور و وصل است به هر شكل ممكن كه مي‌باشد و همچنين راه و روش‌هايي كه از غير مسلمانان كه از حكماي متاله و اهل رياضت به شمار مي‌آيند همين است؛‌ اين مطلب با مراجعه به كتاب‌ها يا روش‌هايي كه ازآنان نقل شده آشكار مي‌گردد. لكن حقيقت چيزي است كه اهل حق آنرا قبول دارند و از قرآن و سنت نيز بدست مي‌آيد. اين است كه همانا شريعت اسلام به هيچ عنوان اجازه‌ي توجه به غير خداي سبحان را براي اهل سلوك نمي‌دهد. و تمسك به غير خداي سبحان را روا نمي‌داند مگر راهي كه خود شريعت به لزوم و به كار‌گيري آن فرمان داده است و همانا شريعت اسلام كمترين ذره‌اي نيز در بيان احكام سعادت و شقاوت فروگذاري نكرده و هيچ چيزي را كه در سير الي الله براي سالكان لازم است فرو نگذاشته است، خواه آن چيز كم اهميت باشد يا مهم و بزرگ؛ پس هر كسي در گرو عمل خويش است و بر اساس آن نيز حسابرسي خواهد شد.

خداوند سبحان مي‌فرمايد:«اين كتاب را كه روشنگر هر چيزي است بر تو نازل كرديم.» نحل / 89

«و به راستي در اين قرآن براي مردم از هرگونه مثلي آورديم.» روم / 58

«بگو اگر خدا را دوست داريد؛ از من پيروي كنيد تا خدا دوستتان بدارد.» آل عمران / 31

«براي شما در[اقتدا به] رسول خدا(ص) سرمشقي نيكوست.» احزاب / 21

و آياتي ديگر نيز در اين رابطه است و رواياتي هم بطور مستفيض يا متواتر از ائمه‌ي اطهار عليهم السلام بدستمان رسيده است.

و از آنچه ذكر شد روشن مي‌شود كه همانا نصيب و بهره‌ي هر كس از كمال به مقدار متابعت او از شرع است و دانستي كه اين امري تشكيكي و داراي مراتب است. و چه نيكوست اين سخن كه بعضي از اهل كمال گفته‌اند كه دست برداشتن از سير و سلوك شرعي و روي آوردن به رياضت‌هاي سخت، يك نوع فرار از سخت‌تر به آسان‌تر است!؟ زيرا تبعيت و فرمانبرداري از شرع، نفس‌كشي دائمي و تدريجي است و مادام كه نفس موجود باشد رياضت‌هاي شرعي نيز بايد انجام گيرد.

اما رياضت‌هاي سخت كه شرع اجازه‌ي آن را نداده، قتل دفعي و غيرتدريجي به شمار مي‌آيد و براي همين نيز اين رياضت سخت، آسان‌تر و كم ايثارتر است.

و خلاصه اينكه؛ شرع كيفيت سير و سلوك از راه نفس را به هيچ عنواني فروگذار و اهمال نكرده است.

بيان مطلب از اين قرار است كه عبادت سه گونه تصور مي‌شود:

يك گونه‌ي آن عبادت به طمع بهشت، گونه‌ي دوم آن عبادت بخاطر ترس از جهنم است و گونه‌ي سوم آن عبادت براي خود خداست و نه بخاطر ترس از جهنم و نه به طمع دست يافتن به بهشت.

و به غير از گونه‌ي سوم، آن دوگونه‌ي ديگر از آنجا كه هدفش دستيابي به راحتي و رهايي از عذاب است، پس غايت و هدف نهايي آن نيز تحقق خواهش نفساني خواهد بود.

پس توجه در چنين عباداتي بخداي سبحان، فقط براي دست‌يابي به خواهش نفساني است و در آن عبادات،‌ حق سبحان را واسطه‌ي رسيدن به درخواستهاي نفساني خود ساخته است. و واسطه از آن لحاظ كه واسطه است مقصود به ذات نمي‌باشد و تنها بالعرض مي‌تواند باشد؛ پس چنين عبادتي در حقيقت چيزي جز عبادت شهوت نفساني نيست و فقط قسم سوم كه عبادت براي خداست مي‌تواند عبادت حقيقي به شمار آيد و از اين عبادت با تعبيرهاي گوناگوني ياد شده است. در كتاب [كافي]‌شيخ كليني، بطور مسند از هارون، از حضرت ابي عبدالله عليه السلام روايت شده كه فرمود: عبادت كنندگان سه گروهند: گروهي خدا را از روي بيم و ترس مي‌پرستند كه اين عبادت بردگان است؛ گروهي هم خداوند متعال را براي بدست آوردن ثواب مي‌پرستند كه اين عبادت مزدوران و اجرت گيرندگان است، و گروهي خداوند عز و جل را  بخاطر محبت(به آن محبوب بي‌نظير) پرستش مي‌كنند كه اين عبادت آزادگان است كه از برترين نوع عبادت به شمار مي‌آيد.(طريق عرفان – ترجمه و شرح رساله الولايه از عارف بالله علامه سيد محمدحسين طباطبايي رحمه‌الله عليه ص 71 تا 82)

در پايان گفتاري از شيخ علاءالدوله‌ي سمناني(قرن 7 و 8 هجري) به تحرير اميراقبال سيستاني در كتاب چهل مجلس را مي‌آوريم:

مراد از نفس چيست؟ .... ديگر فرمود كه: معني اين آيت در خاطر من بگذشت كه

... ãNn=÷ès? $tB ’Îû ÓŤøÿtR Iwur ÞOn=ôãr& $tB ’Îû y7Å¡øÿtR  .... ÇÊÊÏÈ   مائده / 116 

گفتم با درويشان بگوي تا اگر بشنوند در خاطر ايشان نيايد كه اين نفس همان نفس است كه مي‌شنود بلكه در نفس، هر قوم را اصطلاحي ديگر است.

حكماي محقق از نفس، نفس ناطقه خواهند. و صوفيان نفس گويند و منشأ اخلاق ذميمه خواهند. و اطباء‌ از نفس روح حيواني خواهند. و در عرب نفس گويند و عين ذات آن چيز خواهند. و محققان نفس گويند، و آن فيض خواهند كه مدبر بدن است.

پس آن نفس كه بر اين آيت بر حق اطلاق كرده، ذات حق خواسته است. تا گمان ديگر نبرند و نفس را چنين شرح كرده‌اند كه: نفس الشيء ذاته و حقيقته و هيئته.

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس شانزدهم - در لقاء الله و کیفیت آن

درلقاءالله و كيفيت آن است

بدان كه آيات و اخبار در «لقاء الله» چه صراحتا و چه كنايتا و اشارتا بسيار است، و اين مختصر گنجايش تفصيل و ذكر آنها را ندارد؛ ولي مختصرا اشاره به بعض آنها مي‌نماييم. و اگر كسي تفصيل بيشتر بخواهد به رساله لقاء الله مرحوم عارف بالله، حاج ميرزا جواد تبريزي، قدس سره، رجوع كند كه اخبار در اين باب را تا اندازه‌اي جمع كرده است.

بدانكه بعضي از علما و مفسرين كه بكلي سد طريق لقاء الله نمودند و انكار مشاهدات عينيه و تجليات ذاتيه و اسماييه نمودند –به گمان آنكه ذات مقدس را تنزيه كنند – تمام آيات و اخبار لقاء الله را حمل بر لقاء يوم آخرت و لقاء جزاء و ثواب و عقاب نموده‌اند. و اين حمل نسبت به مطلق لقاء و بعض آيات و اخبار گر چه خيلي بعيد نيست، ولي نسبت به بعضي ادعيه‌ي معتبره و روايات در كتب معتبره و بعض روايات مشهوره، كه علماي بزرگ به آنها استشهاد كردند، بسيار حمل بارد بعيدي است.

و ببايد دانست كه مقصود آنان كه راهي براي لقاء الله و مشاهده‌ي جمال و جلال حق بازگذاشته‌اند اين نيست كه اكتناه(پي بردن به كنه و حقيقت آن) ذات مقدس جايز است؛ يا در علم حضوري و مشاهده‌ي عيني روحاني احاطه بر آن ذات محيط علي الاطلاق ممكن است؛ بلكه امتناع اكتناه در علم كلي و به قدم تفكر، و احاطه در عرفان شهودي و قدم بصيرت، از امور برهانيه و مورد اتفاق جميع عقلا و ارباب معارف و قلوب است. لكن آنها كه مدعي اين مقام هستند گويند: پس از تقواي تام تمام و اعراض كلي قلب از جميع عوالم و رفض نشأتين و قدم بر فرق انيت و انانيت گذاشتن و توجه تام و اقبال كلي به حق و اسماء و صفات آن ذات مقدس كردن و مستغرق عشق و حب ذات مقدس شدن و ارتياضات قلبيه كشيدن، يك صفاي قلبي از براي سالك پيدا شود كه مورد تجليات اسماييه و صفاتيه گردد، و حجابهاي غليظي كه بين عبد و اسماء و صفات بود خرق شود، و فاني در اسماء و صفات گردد، و متعلق به عز قدس و جلال شود و تدلي تام ذاتي پيدا كند؛ و در اين حال، بين روح مقدس سالك و حق حجابي جز اسماء و صفات نيست. و از براي بعضي از ارباب سلوك ممكن است حجاب نوري اسمايي و صفاتي خرق گردد، و به تجليات ذاتي عيني نايل شود و خود را متعلق و متدلي به ذات مقدس ببيند؛ و در اين مشاهده، احاطه قيومي حق و فناي ذاتي خود را شهود كند، و بالعيان وجود خود و جميع موجودات را ظل حق بيند؛ و چنانچه برهانا بين حق و مخلوق اول، كه مجرد از جميع موارد و علايق است، حجابي نيست، بلكه بين مجردات مطلقا حجاب نيست برهانا، همينطور اين قلبي كه در سعه و احاطه هم افق با موجودات مجرده شده، بلكه قدم بر فرق آنها گذاشته، حجابي نخواهد داشت. چنانچه در حديث شريف كافي و توحيد است: ان روح المؤمن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها. يعني: همانا پيوند روح مومن به روح خدا از پيوند شعاع آفتاب بر آفتاب شديدتر و محكمتر است. و در مناجات «شعبانيه» كه مقبول پيش علما و خود شهادت دهد كه از كلمات آن بزرگواران است، عرض مي‌كند:

الهي، هب لي كمال الانقطاع اليك، و أنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتي تخرق أبصار القلوب حجب النور، فتصل الي معدن العظمه، و تصير أرواحنا معلقه بعز قدسك. الهي، واجعلني ممن ناديته فأجابك ولاحظته فصعق لجلالك فناجيته سرا فعمل لك جهرا.

يعني: بارالها عنايتي فرما تا با همه‌ي وجودم از غير تو گسسته و به تو بپيوندم و چشم دل ما را با روشنايي ديدارت منور فرما آنچنان چشم دلهاي ما حجابهاي نور را پاره كند و به معدن عظمت متصل شود و جان ما به عزت قدست وابسته گردد؛ بارالها مرا از كساني قرارده كه ندايش دادي پس او نداي تو را اجابت كرد و گوشه‌ي چشمي به او افكندي پس او به خاطر تجلي جلالت ازخود بي‌خود گشت پس با او به پنهاني سخن گفتي و او آشكارا براي تو عمل كرد.

.... اكنون ببين آيا اين حمل‌هاي بعيد بارد چه لزومي دارد؟ آيا مشاهده‌ي فرمايش حضرت امير، عليه السلام، را كه مي‌گويد:«فهبني صبرت علي عذابك، فكيف أصبر علي فراقك» (الهي گيرم كه به عذابت صبر كردم، چگونه به فراقت شكيبا باشم.)

و آن سوز و گدازهاي اوليا را مي‌توان حمل كرد به حور و قصور؟! آيا كساني كه مي‌گفتند ما عبادت حق نمي‌كنيم براي خوف از جهنم و نه براي شوق بهشت، بلكه عبادت احرار مي‌كنيم و خالص براي حق عبادت مي‌كنيم باز ناله‌هاي فراق آنها را مي‌توان حمل به فراق از بهشت و ماكولات و مشتهيات آن كرد؟ هيهات! كه اين حرفي است بس ناهنجار و حملي است بسيار ناپسنديده. آيا آن تجليات جمال حق كه در شب معراج و آن محفلي كه احدي از موجودات را در آن راه نبود و جبرييل امين وحي، محرم آن اسرار نبود، مي‌توان گفت ارايه‌ي بهشت و قصرهاي مشيد آن بوده؟ و آن انوار عظمت و جلال، ارايه‌ي نعم حق بوده؟ آيا آن تجلياتي كه در ادعيه‌ي معتبره وارد است براي انبياء، عليهم السلام، شده‌ از قبيل نعم و مأكول و مشروب يا باغات و قصرها بوده؟!

افسوس كه ما بيچاره‌هاي گرفتار حجاب ظلماني طبيعت و بسته‌هاي زنجيرهاي آمال و اماني جز مطعومات و مشروبات و منكوحات و امثال اينها چيزي نمي‌فهميم و اگر صاحب‌نظري يا صاحب‌دلي بخواهد پرده از اين حجب را بردارد، جز حمل بر غلط و خطا نكنيم و تا در چاه ظلماني عالم ملك مسجونيم، از معارف و مشاهدات اصحاب آن چيزي ادراك ننماييم.

ولي اي عزيز، اولياء‌ را به خود قياس مكن و قلوب انبياء و اهل معارف را گمان مكن كه مثل قلوب ماست. دلهاي ما غبار توجه به دنيا و مشتهيات آن را دارد و آلودگي انغمار در شهوات نمي‌گذارد مرآت تجليات حق شود و مورد جلوه‌ي محبوب گردد. البته با اين خودبيني و خودخواهي و خودپرستي بايد از تجليات حق‌تعالي و جمال و جلال او چيزي نفهميم؛ بلكه كلمات اولياء و اهل معرفت را تكذيب كنيم و اگر در ظاهر نيز تكذيب نكنيم، در قلوب تكذيب آنها نماييم و اگر راهي براي تكذيب نداشته باشيم مثل آنكه قائل، پيغمبر يا ائمه‌ي معصومين عليهم السلام باشد باب تاويل و توجيه را مفتوح مي‌كنيم.

و بالجمله، سد باب معرفت الله را مي‌كنيم. ما رايت شيا الا و رايت الله معه و قبله و فيه(هيچ چيز را نديدم مگر آنكه خدا را با او و پيش از او و در او ديدم) را حمل بر رويت آثار مي‌كنيم. لم اعبد ربا لم أره(من خدايي را كه نديده باشم پرستش نكرده‌ام) را به علم به مفاهيم كليه مثل علوم خود حمل مي‌نماييم! آيات لقاء الله را به لقاء روز جزا محمول مي‌داريم.

لي مع الله حاله ..... (مرا با خدا حالتي است.....) را به حالت رقت قلب مثلا حمل مي‌كنيم. وارزقني النظر الي وجهك الكريم(مرا روزي فرما تا روي نازنينت را بنگرم) و آن همه سوز و گدازهاي اوليا را از درد فراق، به فراق حورالعين و طيور بهشتي حمل مي كنيم! و اين نيست جز اينكه چون خود ما مرد اين ميدان نيستيم و جز حظ حيواني و جسماني چيز ديگر نمي فهميم همه معارف را منكر مي شويم و از همه بدبختي‌ها بدتر اين انكار است كه باب جميع معارف را بر ما منسد مي كند و ما را از طلب باز مي دارد و به حد حيوانيت و بهيميت قانع مي كند و از عوالم غيب و انوار الهيه ما را محروم مي كند.

ما بيچاره‌ها كه از مشاهدات و تجليات به كلي محروميم از ايمان به اين معاني هم، كه خود يك درجه از كمال نفساني است و ممكن است ما را به جايي برساند، دوريم. از مرتبه علم كه شايد بذر مشاهدات شود، نيز فرار مي كنيم و چشم و گوش خود را به كلي مي‌بنديم و پنبه غفلت در گوشها مي گذاريم كه مبادا حرف حق در آن وارد شود. اگر يكي از حقايق را از لسان عارف شوريده يا سالك دلسوخته يا حكيم متألهي بشنويم، چون سامعه‌ي ما تاب شنيدن آن ندارد و حب نفس مانع شود كه به قصور خود حمل كنيم، فورا او را مورد همه طور لعن و طعن و تكفير و تفسيقي قرار مي‌دهيم و  از هيچ غيبت و تهمتي نسبت به او فرو گذار نمي‌كنيم. كتاب، وقف مي كنيم و شرط استفاده از آن را قرار مي دهيم: روزي صد مرتبه لعن به مرحوم ملامحسن فيض كنند! جناب صدرالمتالهين را كه سرآمد اهل توحيد است، زنديق مي خوانيم و از هيچگونه توهين درباره او دريغ نمي‌كنيم، از تمام كتاب‌هاي آن بزرگوار مختصر ميلي به مسلك تصوف ظاهر نشود بلكه كتاب(كسر اصنام الجاهليه في الرد علي الصوفيه) نوشته، او را صوفي بحت مي خوانيم. كساني كه معلوم الحال هستند و به لسان خدا و رسول صلي الله عليه و آله، ملعون اند مي گذاريم، كسي[را] كه با صداي رسا داد ايمان به خدا و رسول و ائمه هدي، عليهم السلام، مي زند لعن مي كنيم! من خود مي دانم كه اين لعن و توهين ها به مقامات آنها ضرري نمي‌رساند بلكه شايد به حسنات آنها افزايد و موجب ارتقاء درجات آنها گردد، ولي اينها براي خود ماها ضرر دارد وچه بسا باشد كه باعث سلب توفيق و خذلان ما گردد.

شيخ عارف ما، روحي فداه،[1] مي‌فرمود: هيچ وقت لعن شخص نكنيد گرچه به كافري[2] كه ندانيد كه در حال كفر از اين عالم منتقل شده مگر آنكه ولي معصومي از حال بعد از مردن او اطلاع دهد، زيرا كه ممكن است در وقت مردن مومن شده باشد، پس لعن به عنوان كلي بكنيد. يكي داراي چنين نفس قدسيه‌ است كه راضي نمي‌شود به كسي كه در ظاهر كافر بوده توهين شود به احتمال آنكه شايد مومن شده باشد در دم مردن، يكي هم مثل ماست! والي الله المشتكي(شكوه و شكايت به خدا بايد برد) كه واعظ شهر با آنكه اهل علم و فضل است در بالاي منبر در محضر علما و فضلا مي گفت: فلان با آنكه حكيم بود قرآن هم مي خواند! اين به آن ماند كه گوييم: فلان با آنكه پيغمبر بود اعتقاد به مبدا و معاد داشت! من نيز چندان عقيده به علم فقط ندارم و علمي كه ايمان نياورد حجاب اكبر[3] مي دانم، ولي تا ورود در حجاب نباشد خرق آن نشود. علوم بذر مشاهدات است. گو كه ممكن است گاهي بي حجاب اصطلاحات و علوم به مقاماتي رسيد، ولي اين از غير طريق عادي و خلاف سنت طبيعي است و نادر اتفاق مي افتد، پس طريقه خدا خواهي و خدا جويي به آن است كه انسان در ابتداي امر، وقتش را صرف مذاكره حق كند و علم بالله و اسماء و صفات آن ذات مقدس را از راه معمولي آن در خدمت مشايخ آن علم تحصيل كند، و پس از آن به رياضات علمي و عملي، معارف را وارد قلب كند كه البته نتيجه از آن حاصل خواهد شد و اگر اهل اصطلاحات نيست، نتيجه حاصل تواند كرد از تذكر محبوب و اشتغال قلب و حال به آن ذات مقدس. البته اين اشتغال قلبي و توجه باطني اسباب هدايت او شود و حق تعالي از او دستگيري فرمايد و پرده از حجاب‌ها از براي او بالا رود و از اين انكارهاي عاميانه قدري تنزل كند، و شايد با عنايات خاصه حق تعالي راهي به معارف پيدا كند. انه ولي النعم.( شرح چهل حديث، ص 453-457)

عاشقان را، گر درآتش مي‌پسندد لطف دوست               تنگ چشمم، گر نظر بر چشمه‌ي كوثر كنم



[1] - مقصود از شيخ عارف ما مرحوم آيت الله حاج ميرزا محمدعلي شاه‌ آبادي است.

2 –اين گفته‌ي ايشان يادآور اين دو بيت جلال‌الدين مولوي از دفتر ششم مثنوي است:

هيچ كافر را به خواري منگريد           كه مسلمان مردنش باشد اميد

چه خبر داري زختم عمر او؟          كه بگرداني از او يكباره رو

[3]  علمي كه در آن عمل نباشد، عار است         هر سجده كه بي‌ذكر بود، ذوالنار است

هر كس كه به علم بي‌عمل مي‌نازد         عالم نبود، عامي مشعل‌دار است

ودر بخش دوم شعري را مطلع(علم گفتاري كه آن بي‌جان بود       عاشق روي خريداران بود) را نيز مطالعه كنيد.

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس پانزدهم - نقش نماز در سير استكمال روح(2) و حضور قلب

نقش نماز در سير استكمال روح(2) و حضور قلب

بر ارباب بصيرت مخفي نيست كه روح عبادت و كمال و تمام آن به حضور قلب است و هيچ عبادتي بدون آن مقبول درگاه حضرت احديت و مورد نظر و لطف و رحمت حق واقع نشود و حديثي كه با مضمون«اعبدالله كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك» از پيامبر اكرم(ص) رسيده اشاره‌ي كاملي به حضور قلب دارد. از اميرالمؤمنين علي(ع) نيز روايت شده كه« خوشا به حال كسي كه عبادت و دعا را براي خداوند خالص گرداند و قلبش به آن چيزي كه چشمش مي‌بيند مشغول نشود و ذكر خدا را به واسطه‌ي آن چيزي كه گوشهايش مي‌شنود فراموش نكند و دلش به آنچه كه به غير او عطا شده است محزون نشود.» در كلام الله مجيد مي‌خوانيم كه:

نساء / 43

يعني: اي كساني‌كه ايمان آورده‌ايد در حال مستي به نماز نزديك نشويد تا بدانيد چه مي‌گوييد.....

و در حديثي وارد شده كه نماز برخي از مردم نصف و گاهي ثلث يا ربع آن پذيرفته مي‌شود(آن مقدار كه با حضور قلب به جاي آورده است.) و نماز گروهي ديگر را همچون جامه‌ي كهنه‌اي كه به هم بپيچند، پيچيده و بر سر نمازگزار مي‌كوبند.(از آغاز تا انجام نماز را بدون حضور قلب خوانده است.)

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم؟                   من این نماز، حساب نماز نشمارم!

ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم              و گرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی                 حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

و گرنه این چه نمازی بود که من با تو            نشسته روی به محراب و دل به بازارم

نماز کن به صفت چون فرشته ماند و من         هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم

كسي كه جامه به سگ برزند نمازي نيست      نماز من به چه ارزد كه در بغل دارم

ازین نماز ریایی چنان خجل شده‏ام                که در برابر رویت نظر نمی‏آرم

 

 آن نماز او نيرزد نيم جو                               زانكه با اغيار دارد دل گرو

 ابوعبدالله جعفربن محمد رودكي گفته است:

روي به محراب نهادن چه سود                                 دل به بخارا و بتان طراز

ايزد ما وسوسه‌ي عاشقي                                         از تو پذيرد، نپذيرد نماز

 شيخ بهايي نيز گويد:

اي عقل خجل زجهل و ناداني ما                              درهم شده خلقي زپريشاني ما

بت در بغل و به سجده پيشاني ما                              كافر زده خنده بر مسلماني ما

 نمازگزار واقعي بايد به امور زير توجه كامل داشته باشد:

1 – حضور دل

2 – فهميدن معاني قرائت و ذكر و تسبيح نماز.

3 – تعظيم(عظمت معبود را در خاطر آوردن)

4 – هيبت(خوف در دلش هجوم آورد كه مبادا در اين عبادت تقصيري باشد)

5 – اميد(بداند كه خداي اكرم الاكرمين او را محروم نمي‌كند و گناهش را مي‌بخشد)

6 – شرم(خود و عبادت خود را كوچكتر از آن بداند كه شايسته‌ي درگاه حضرت حق باشد)

از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود: هنگامي كه علي بن الحسين عليهما السلام به نماز برمي‌خاست رنگش دگرگون ميشد و چون به سجده مي‌رفت تا چهره‌ي مباركش به عرق نمي‌نشست سر از سجده برنمي‌داشت.

از همان حضرت روايت است كه پدرم مي‌فرمود: «علي بن الحسين(ع) چون به نماز برمي‌خاست گويي شاخه‌ي درختي بود كه به جز آنچه باد از آن جناب حركت مي‌داد حركت نمي‌كرد. يعني بدن آن حضرت مانند چوب بي‌حركت بود و فقط دامن لباس او بود كه در اثر وزش باد در حركت بود.»

مرحوم كليني هم از علي بن الحسين(ع) نقل كرده كه آن حضرت فرمود:«واما حقوقي كه بايد در نماز رعايت كني آن است كه بداني نماز خواندن، وارد شدن به محضر الهي است وتو در حال نماز در پيشگاه خداوند ايستاده‌اي و چون اين معني را درك كني آمادگي پيدا خواهي كرد كه به نماز بايستي آنچنان كه بنده‌اي ذليل با هراس و اميد، مسكين و نالان مي‌ايستد و مقام كسي را كه در مقابلش ايستاده‌اي بزرگ بشماري و با آرامش و وقار و خشوع اعضاء و جوارح و همچون مرغ بال شكسته باشي و در جان خود با او نيكو مناجات كني.»

پس بر اهل معرفت روشن شد كه نبايد به حال كسالت و خواب‌آلودگي و شتاب‌زدگي به نماز ايستاد بلكه بايد با حالت خشوع و خضوع و تواضع همراه آرامش و وقار و آمادگي در مقابل خداي عز و جل قرارگرفت  همچون بنده‌اي گناهكار كه در برابر آقاي خودش ايستاده است.

آیت الله خميني از استادشان شيخ عارف كامل مرحوم شاه‌آبادي نقل كرده‌اند كه مي‌فرمود: انسان بايد در وقت ذكر مثل كسي باشد كه كلام دهان طفل مي‌گذارد و تلقين او مي‌كند براي اينكه او را به زبان بياورد، همينطور انسان بايد ذكر را تلقين قلب كند و مادامي كه انسان با زبان ذكر مي‌گويد و مشغول تعليم قلب است ظاهر به باطن مدد مي‌كند، همينكه زبان طفل قلب باز شد از باطن به ظاهر مدد مي‌رسد چنانچه تلقين طفل نيز چنين است.

مادامي كه انسان كلام دهان او مي‌گذارد او را مدد مي‌كند، همينكه آن كلام را بر زبان اجرا كرد نشاطي در انسان توليد مي‌شود كه خستگي سابق را برطرف مي‌كند. پس در اول از معلم به او مدد مي‌شود و در آخر از او به معلم كمك و مدد مي‌شود. و اگر انسان مدتي مواظبت كند در نماز و اذكار و ادعيه به اين ترتيب البته نفس عادي مي‌شود و اعمال عبادي هم مثل اعمال عاديه كه حضور قلب در آنها محتاج به رويه(نيست) بلكه مثل امور طبيعيه عاديه مي‌شود.

مراقبت اوقات نمازها كه ميقات حضور رب و ميعاد جناب ربوبيت است از مهمات نزد اهل مراقبه است كه اهل مناجات و سير و سلوك انتظار آن را مي‌كشيدند و خود و قلوب خود را آماده براي داخل شدن به آن مي‌كردند. و با حال طهارت ظاهر و باطن از آن استقبال مي‌نمودند و از اشتغالات ديگر يكسره كناره مي‌گرفتند و قلب را به كلي منقطع از غير و توجه به ميعادگاه حق مي‌كردند.

از بعضي همسران رسول اكرم(ص) نقل شده كه آن بزرگوار با ما مشغول صحبت بود و ما هم با او مكالمه مي‌كرديم همين كه وقت نماز داخل مي‌شد گويي او ما را نمي‌شناخت و ما او را نمي‌شناسيم و از هر چيزي اشتغال خود را صرف مي‌كرد و به حق مشغول مي‌شد و بايد دانست از اموري كه نسبت به تحصيل حضور قلب به انسان اعانت كامل مي‌كند مراقبت از وقت است كه عهد معهود و ميعاد موعود حق است و شخص سالك الي الله و مجاهد في سبيل الله اگرنمي‌تواند تمام اوقات خود را به حق دهد لااقل اين پنج وقت كه حق تعالي از او وقت خواسته و دعوت براي ملاقات فرموده بايد مراقبت كند و از حق تعالي به جان و دل تشكر نمايد كه به او اجازه‌ي ورود در مناجات داده و بار خدمت در مجلس انس و محفل قدس عطا نموده است. پس از آن غفلت نكند و از وعده‌گاه حق تخلف نورزد. شايد مواظبت بر اوقات و مراقبت از ميعاد ملاقات كه در اول بي‌مغز و صوري است به توفيق حق و دستگيري آن ذات مقدس جل‌شانه حقيقت پيدا كند و بامغز شود، آن وقت به لذت مناجات و انس با محبوب نايل شود و سر حقيقي عبادت را دريابد و فتح ابواب عبادت روح و قلب بر او گردد و رفته رفته جنود الهيه را در مملكت وجود خود قائم به عبادت حق بيند و كشف نمونه‌اي از سبحات جمال و جلال بر قلب او شود و پس از آن براي او راه سلوك الي الله مفتوح گردد و لياقت ورود در صلاه حقيقي پيدا كند باذن الله تعالي.

 در چهل حديث  مي‌خوانيم كه:

اي عزيز، نمازي كه براي خاطرخواهي زن باشد – چه زن دنيايي يا بهشتي – اين نماز براي خدا نيست؛ نمازي كه براي رسيدن به آمال دنيا باشد يا آمال آخرت به خدا ارتباط ندارد؛ پس چرا اين قدر ناز و غمزه‌فروشي مي‌كني و عشوه و غنج و دلال مي‌كني، به بندگان خدا به نظر حقارت نگاه مي‌كني، خود را از خاصان درگاه حق حساب مي‌كني؟ بيچاره، تو با همين نماز مستحق عذابي و مستوجب زنجير هفتاد ذراعي هستي! پس چرا خود را طلبكار مي‌داني، و براي خود در همين طلبكاري و تدلل و عجب عذابي ديگر تهيه مي‌كني؟ تو اعمالي را كه مأموري بكن و متوجه باش كه از براي خدا نيست؛ و بدان كه خداي تعالي با تفضل و ترحم تو را به بهشت مي‌برد، و يك قسمت از شرك را خداي تعالي براي ضعف بندگانش به آنها تخفيف داده و به واسطه‌ي غفران و رحمتش پرده‌ي ستاريت به روي آنها پوشيده است. بگذار اين پرده دريده نشود، و حجاب غفران حق به روي اين سيئات، كه اسمش را عبادت گذاشتيم، افتاده باشد، كه خداي نخواسته اگر اين ورق برگردد و ورق عدل پيش آيد، گند عبادات ما كمتر از گند معصيت‌هاي موبقه‌ي اهل معصيت نيست.

ثقه الاسلام كليني در كافي سند به حضرت صادق عليه السلام رسانده كه از رسول اكرم(ص) نقل مي‌فرمايد كه گفت خداي عز و جل به داود فرمود:«اي داوود بشارت ده گناهكاران را و بترسان صديقين را؟» گفت:‌ چگونه بشارت دهم گناهكاران را و بترسانم صديقين را؟ گفت:«اي داود بشارت ده گناهكاران را كه من همانا توبه قبول مي‌كنم و از گناه مي‌گذرم، و بترسان صديقان را كه عجب نكنند به اعمالشان، زيرا كه نيست بنده‌اي كه من به پا دارم او را براي حساب مگر آنكه هلاك گردد.»

بعد از آنكه صديقين در حساب هلاك‌اند، با آنكه آنها از گناه و معصيت پاك‌اند، من و تو چه مي‌گوييم؟ اينها همه در صورتي است كه اعمال من و شما از رياء دنيايي، كه از موبقات و محرمات است، خالص باشد؛ و كم اتفاق افتد براي ما عمل خالي از ريا و نفاق. بگذار نگفته ماند. اكنون اگر باز جاي عجب است و تدلل و ناز و غمزه، بكن؛ و اگر انصافا جاي خجلت و سرافكندگي و اعتراف به تقصير است بعد از هر عبادتي كه كردي از روي جد و واقع از آن عبادت و از آن دروغ‌ها كه در محضر حق تعالي گفتي، از آن نسبت‌ها كه بي‌جهت به خود دادي، استغفار و توبه كن. آيا توبه ندارد كه در مقابل حق قبل از ورود در نماز  مي‌گويي:

 انعام/79 

 انعام / 162 و 163 

آيا وجهه‌ي قلب شما به فاطر سماوات و ارض است؟ آيا شما مسلميد و از شرك خالصيد؟ آيا نماز و عبادت و محيا و ممات شما براي خداست؟ آيا خجالت ندارد در نماز مي‌گويي الحمد لله رب العالمين؟ آيا شما جميع محامد را از آن حق مي‌دانيد، يا اينكه براي بندگان، بلكه براي دشمنان او محمدت ثابت مي‌كنيد؟ آيا دروغ نيست قول تو كه مي‌گويي رب العالمين، با اينكه ربوبيت را در همين عالم براي غير ثابت مي‌كني؟ آيا توبه ندارد؟ خجلت ندارد «اياك نعبد و اياك نستعين»؟ آيا تو عبادت خدا مي‌كني يا عبادت بطن و فرج خود؟ آيا تو خداخواهي يا حورالعين خواه؟ آيا تو استعانت از خدا فقط مي‌طلبي، يا در كارها چيزي كه در نظر نيست خدا[است]؟

آيا تو به زيارت بيت‌الله كه مي‌روي، مقصد و مقصودت خداست و مطلب و مطلوبت صاحب خانه است و قلبت مترنم به قول شاعر: و ما حب الديار شغفن قلبي؟[1] خداجو هستي؟ آثار جمال و جلال حق را مي‌طلبي، يا براي رسيدن به آمال و آرزوهاي خودت؟.......

اي برادر در مكايد نفس و شيطان دقيق شو. بدان كه نمي‌گذارند توي بيچاره يك عمل خالص بكني، و همين اعمال غير خالص تو را كه خداوند به فضلش از تو قبول كرده نمي‌گذارند به سرمنزل برساني. كاري مي‌كنند كه به واسطه‌ي اين عجب و تدلل بي‌جا همه‌ي اعمالت به باد فنا برود. اين نفع هم از جيبت برود از خدا و رضاي او كه دوري، به بهشت و حورالعين هم نمي‌رسي، سهل است مخلد در عذاب و معذب در آتش قهر هم مي‌شوي. تو گمان كردي به واسطه‌ي اين اعمال پوسيده‌ي گنديده‌ي سرودست شكسته‌ي مخلوط به ريا و سمعه و هزار مصيبت ديگر، كه هر يك مانع از قبولي اعمال است، استحقاق بر حقتعالي پيدا كردي؟! يا از محبين و محبوبين شدي اي بيچاره‌ي بي‌خبر از حال محبين، اي بدبخت بي‌اطلاع از دل محبين و آتش قلب آنها، اي بينواي غافل از سوز مخلصين و نور اعمال آنها، تو گمان كردي آنها هم اعمالشان مثل من و توست! تو خيال مي‌كني كه امتياز نماز حضرت اميرمومنان(ع) با ما اين است كه«مد» «ولاالضالين» را طولاني‌تر مي‌كند؟ يا قرائتش صحيح‌تر است. يا طول سجود و ركوع و اذكار و اورادش بيشتر است؟ يا امتياز آن بزرگوار به اين است كه شبي چندصد ركعت نماز مي‌خواند؟ يا مناجات سيدالساجدين، عليه السلام هم مثل مناجات من و تو است؟ ....

در آداب الصلاه امام خميني(ره) – صفحه‌ي 47 – مي‌خوانيم: و از رسول خدا(ص) روايت است كه به ابي‌ذر فرمودند:«دو ركعت متوسط با فكر بهتر است از ايستادن يك شب در صورتي كه قلب غافل باشد.» و احاديث در اين باب بسيار است و براي اصحاب اعتبار و قلوب بيدار اين قدر كفايت كند.

 


1 - مصرع نخست از اين بيت است:

 وماحب الديار شغفن قلبي       ولكن حب من سكن الديارا

(دوستي ديار دلم را نبرده است، بلكه دل در گرو دوستي ساكن آن داده‌ام.)

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس چهاردهم - نقش نماز در سیر استکمال روح

نقش نماز در سير استكمال روح

آيات و روايات بسياري در مورد نماز وارد شده كه اين مختصر را گنجايش ذكر آن نيست و لذا به چند آيه و روايت اكتفا مي‌كنيم.

مومنون/ 1 و 2

يعني: مومنان رستگار شدند، آنها كه در نمازشان خشوع دارند.

2   مائون / 4 و 5

يعني: واي بر نمازگزاران، نمازگزاراني كه در نماز خود سهل‌انگاري مي‌كنند!

بعضي بر آنند كه از اين آيات استفاده مي‌شود كسي كه خشوع در نمازش نباشد از اهل ايمان و فلاح و رستگاري نيست.

3 È   بقره / 45

يعني:‌ از صبر و نماز ياري جوييد(و با استقامت و مهار هوس‌هاي دروني و توجه به پروردگار، نيرو بگيريد) و اين كار، جز براي خاشعان، گران و سنگين است.

در معني صبر گفته‌اند: «حبس النفس علي الطاعه و ضبط النفس عن المعصيه» يعني: در فرمانبرداري بردباري كند و در مقابل گناه خودداري نمايد. و در پاره‌اي از اخبار آمده كه مراد از صبر، روزه گرفتن است و شايد روزه يكي از مصاديق صبر باشد.

4 -  نساء / 103

يعني: و چون نماز را به پايان برديد خدا را [در همه حال]‌ ايستاده و نشسته و خوابيده ياد كنيد و همين كه ايمن شديد، نماز را [تمام] بخوانيد. چرا كه نماز بر مومنان فريضه‌اي با وقت معين است.

 

5 - طه / 14

يعني: اين منم خداوند[يكتا]‌كه خدايي جز من نيست، پس مرا پرستش كن و به ياد من، نماز برپا دار.

6 - .  عنكبوت / 45

يعني: .... و نماز را برپادار، كه نماز [انسان]‌ را از زشتي‌ها و گناه بازمي‌دارد....

و اما روايات:

از پيامبر اكرم(ص) روايت است كه فرمود:«الصلوه عمود الدين، ان قبلت قبل ما سواها و ان ردت رد ما سواها» يعني: اگر نماز پذيرفته شد ساير اعمال هم پذيرفته خواهد شد و اگر نماز برگشت خورد هر آنچه غير آن است برگشت خواهد خورد.

همچنين در حديثي فرمود:«مثل نمازهاي پنج‌گانه، مثل نهر آب گواراي تندي است كه بر در خانه‌ي يكي از شما باشد و روزي پنج‌ نوبت در آن فرو رود، آيا بر بدن او از چرك و كثافت چه خواهد ماند؟ .... نمازها كفاره‌ي گناهاني است كه در فاصله‌ي دو نماز انجام مي‌شود، مادامي كه از گناهان كبيره بگذري.»

و مي‌فرمود:«شيطان پيوسته و تا آن زمان كه مؤمن بر نمازهاي پنج‌گانه‌ي خود مراقبت دارد، از وي هراسان است ولي چون آدمي، نماز خود را ضايع كند، شيطان نيز بر او جسور مي‌گردد و بر گناهان بزرگش مي‌افكند.»

و از آن حضرت روايت شده كه:«خداي متعال بعد از توحيد، بر مردم واجب نكرد عملي را كه آن را بيشتر دوست دارد از نماز و اگر عملي را از نماز بيشتر دوست مي‌داشت البته فرشتگان خدا او را به آن پرستش مي‌كردند....»

در وصاياي پيامبر اكرم(ص) به اباذر هم آمده است:«اي اباذر! خداوند – جل ثنائه- نور و روشني چشم مرا در نماز قرارداده و چنانكه خوراك را براي گرسنه و آب را براي تشنه دوست‌داشتني گردانيده، نماز را نزد من محبوب قرار داده است، ولي گرسنه وقتي غذا مي‌خورد سير مي‌شود و تشنه وقتي آب مي‌نوشد سيراب مي‌گردد لكن من از نماز سير نمي‌شوم.»

در غرر و درر آمدي نيز از اميرالمؤمنين(ع) نقل است كه:«اگر نمازگزار مي‌دانست كه چگونه رحمت خداوند او را فرا گرفته است هرگز سر از سجده بلند نمي‌نمود.»

از امام صادق(ع) از بافضيلت‌ترين چيزي كه بندگان را به خدا نزديك مي‌كند و از محبوبترين چيز به سوي خداوند عزوجل سوال شد فرمود:«بعد از شناخت خداوند چيزي بافضيلت‌تر و برتر از همين نماز نمي‌دانم، آيا نمي‌بيني بنده‌ي شايسته، عيسي بن مريم(ع) فرمود: و تا زماني كه زنده‌ام، خداوند مرا به نماز و زكات سفارش فرمود.»

در كتاب وسايل الشيعه آمده است كه: «به راستي در تورات نوشته كه مساجد، خانه‌هاي من در روي زمين هستند، پس خوشا به حال كسي كه در خانه‌ي خود طهارت نموده و آنگاه مرا در خانه‌ام زيارت كند! و بر كسي كه زيارت مي‌شود شايسته و سزاوار است كه زائر خود را گرامي بدارد.»

در صحيفه‌ المهدي صفحه‌ي 354 مي‌خوانيم كه: «هيچ چيزي به مانند نماز، بيني شيطان را به خاك نمي‌سايد، پس نماز بگذار و بيني ابليس را به خاك بمال.»

اسلام به موضوع نماز تا آنجا اهتمام داشته كه حتي در حال خوف و خطرهاي جنگ و فشار دشمن نه تنها از نماز صرفنظر نكرد بلكه دستورهاي خاصي براي نماز خوف مقرر ساخت تا فرماندهان نظامي اسلامي در حال جنگ نيز نماز و جماعت را فراموش نكنند و سربازان مجاهد، همگي به فيض جماعت برسند.

در پايان تذكر اين جمله لازم است كه چون نمازگزار، نماز را به پايان برد فورا از جاي خود حركت نكند بلكه آنچه برايش ممكن است از تعقيبات نماز نيز بخواند و از جمله‌ي تعقيبات مشتركه‌ي نماز، تسبيح حضرت زهرا عليها السلام است كه ثواب بسياري براي آن نقل شده و پس از نماز يا بعد از فراغت از تعقيبات، سجده‌ي شكر بجاي آورد كه ثواب فراواني نيز براي آن وارد شده است. در رساله‌ي لقاء الله فقيه فقه و عرفان آيت‌الله حاج ميرزا جواد ملكي تبريزي – رحمه الله عليه – مي‌خوانيم كه: در ثواب سجده‌ي شكر نمازهاي واجب در حديث صحيح وارد شده است كه: همانا بنده چون نماز گذاشت و سجده‌ي شكر بجاي آورد خداي تعالي حجاب ميان او و فرشتگان را برمي‌دارد پس مي‌فرمايد اي فرشتگان من بنده‌ي مرا بنگريد فريضه‌ي من كه بر عهده‌اش بود بجا آورد و عهدي كه بسته بود اتمام كرد و سپس بر اين نعمتي كه او را ارزاني داشته‌ام سجده‌ي شكر نمود. فرشتگان من به نظر شما چه به پاداش او دهم؟ فرشتگان گويند: پروردگارا رحمتت را پاداش ده. سپس پروردگار متعال مي‌فرمايد: سپس چه؟ فرشتگان عرض كنند: پروردگارا مهماتش را كفايت فرما. پس پروردگار مي‌فرمايد: سپس چه؟ پس چيزي از خير نمي‌ماند مگر آنكه فرشتگان به عرض مي‌رسانند.

پس خداي تعالي مي‌فرمايد: فرشتگانم سپس چه؟ فرشتگان عرض كنند پروردگارا ما ديگر چيزي نمي‌دانيم. آنگاه خداي تعالي مي‌فرمايد: حتما او را شكرگزاري خواهم كرد. همانطور كه او شكر مرا كرد و با فضل خودم با او روبرو خواهم شد و وجه خودم را به او خواهم نماياند.

و در ثواب نابينا هم وارد شده است كه مي‌فرمايد: و اريك وجهي: من وجه خودم را به تو خواهم نماياند. (رساله‌ي لقاء الله ص 47 و 48)

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس سیزدهم - حالات سه گانه‌ی نفس

حالات سه‌گانه‌ي نفس

در درسهاي گذشته خوانديم كه در قرآن كريم سخن از نفس اماره، نفس لوامه و نفس مطمئنه آمده است. علماي اخلاق براي نفس سه مرحله قائلند:

 اول - «نفس اماره» يعني روح سركش كه پيوسته انسان را به زشتي‌ها و بدي‌ها فرمان داده و دعوت مي‌كند و شهوات و معاصي را در برابر او زينت مي‌بخشد و آدمي را به هر سو مي‌كشاند و لذا اماره‌اش گفته‌اند، در اين مرحله هنوز عقل و ايمان آن قدرت را نيافته‌ كه نفس سركش را مهار زده و آن را رام كند، بلكه در بسياري از موارد در برابر او تسليم مي‌گردد و يا اگر بخواهد گلاويز شود نفس سركش او را بر زمين مي‌كوبد و شكست مي‌دهد.

اين مرحله همان است كه در آيه‌ي 53 سوره‌ي مباركه‌ي يوسف آمده است.

 يعني: من خود را تبرئه نمي‌كنم چرا كه مسلما نفس[آدمي] پيوسته به بد‌ي‌ها امر مي‌كند مگر آنكه پروردگارم رحم كند. همانا پروردگار من آمرزنده‌ي مهربان است.

و روشن است كه همه‌ي بدبختي‌هاي انسان از آن است.

 دوم - «نفس لوامه» مي‌باشد كه روحي است بيدار و نسبتا آگاه، هرچند هنوز در برابر گناه مصونيت نيافته گاهي لغزش پيدا مي‌كند و در دامان گناه مي‌افتد اما كمي بعد بيدار شده،‌ پشيمان مي‌شود و توبه مي‌كند و به مسير سعادت بازمي‌گردد. انحراف درباره‌ي او كاملا ممكن است ولي موقتي است نه دائمي، گناه از او سر مي‌زند اما چيزي نمي‌گذرد كه جاي خود را به ملامت و سرزنش و توبه مي‌دهد. اين همان چيزي است كه امروزه  از آن بعنوان«وجدان اخلاقي» ياد مي‌كنند. در بعضي از انسان‌ها بسيار قوي و نيرومند است و در بعضي بسيار ضعيف و ناتوان ولي به هر حال در همه‌ي انسانها وجود دارد مگر اينكه با كثرت گناه آن را به كلي از كار بياندازد.

در اين مرحله مبارزه‌اي است بين عقل و نفس كه گاهي عقل پيروز مي‌شود و گاهي نفس، ولي به هر حال كفه‌ي سنگين از آن عقل و ايمان است. براي رسيدن به اين مرحله تمرين كافي، مجاهدت و تربيت در مكتب استاد، الهام گرفتن از سخن خدا و سنت پيشوايان و در يك جمله جهاد اكبر كه بهترين جهادهاست لازم و ضروري است.

اين مرحله همان است كه خداوند در سوره‌ي«قيامت» به آن سوگند ياد كرده است، سوگندي كه نشانه‌ي عظمت آن است.

 قيامت / 1 و 2

يعني: سوگند به روز رستاخيز و سوگند به نفس سرزنشگر؟

در واقع«نفس لوامه» رستاخيز كوچكي‌ است در درون جان هر انسان كه بعد از انجام يك كار نيك يا بد، بلافاصله محكمه‌ي آن در درون جان تشكيل مي‌گردد و به حساب و كتاب او مي‌رسد، لذا گاهي دربرابر انجام يك كار خوب و مهم چنان احساس آرامش دروني مي‌كند و روح او لبريز از شادماني و نشاط مي‌شود كه لذت و شكوه و زيبايي آن با هيچ بيان و قلمي قابل توصيف نيست و برعكس، گاهي بدنبال يك خلاف و جنايت بزرگ چنان گرفتار كابوس وحشتناك و طوفاني از غم و اندوه مي‌گردد و از درون مي‌سوزد كه از زندگي به كلي سير مي‌شود. و حتي گاهي براي رهايي از چنگال اين ناراحتي خود را آگاهانه به مقامات قضايي و نتيجتا به چوبه‌ي دار معرفي مي‌كند و احيانا شخصا دست به خودكشي مي‌زند.

 سوم - «نفس مطمئنه» است يعني روح تكامل يافته‌اي كه به مرحله‌ي اطمينان رسيده، نفس سركش را رام كرده و به مقام تقواي كامل و احساس مسئوليت ارتقاء يافته به طوري كه ديگر به آساني لغزش براي او امكان‌پذير نيست و البته اين مرحله بدون تصفيه و تهذيب و تربيت كامل به دست نمي‌آيد اما چون به دست آمد ديگر غرايز سركش دربرابر او رام مي‌شوند و سپر مي‌اندازند و توانايي پيكار با عقل و ايمان در خود نمي‌بينند. چرا كه عقل وايمان آنقدر نيرومند شده‌اند كه غرايز نفساني در برابر آن توانايي چنداني ندارند.

اين همان مرحله‌ي آرامش و سكينه است و مقام انبياء و اولياء و پيروان راستين آنها است كه در مكتب مردان الهي درس تقوي و ايمان آموخته و سالها به تهذيب نفس پرداخته و جهاد اكبر را به مرحله‌ي نهايي رسانده‌اند و قرآن مجيد در آيات آخر سوره‌ي«فجر» به آن اشاره مي‌كند:

يعني: اي نفس مطمئن و آرام به سوي پروردگارت بازگرد در حاليكه هم تو از او خشنودي و هم او از تو و داخل در زمره‌ي بندگان خاص من شو و در بهشتم گام نه!

چه تعبيرات جالب و دل‌انگيز و روح‌پروري! كه لطف و صفا و آرامش و اطمينان از آن مي‌بارد!.

دعوت مستقيم پروردگار،‌ از نفوسي كه در پرتو ايمان به حالت اطمينان و آرامش رسيده‌اند.

دعوت از آنها براي بازگشت بسوي پرورگارشان، به سوي مالك و مربي و مصلحشان.

دعوتي كه آميخته با رضايت طرفيني است، رضايت عاشق دلداده از معشوق و رضايت محبوب و معبود حقيقي از عاشق خود.

و بدنبال آن تاج افتخار عبوديت را بر سر او نهادن و به لباس بندگي مفتخرش كردن و در سلك خاصان درگاه، او را جاي دادن! سپس دعوت از او براي ورود در بهشت آنهم با تعبير«وارد بهشتم شو» كه نشان مي‌دهد ميزبان اين ميهماني تنها و تنها ذات مقدس اوست. عجب دعوتي، عجب ميزباني و عجب ميهماني!.

بايد دانست كه منظور از نفس در اينجا همان روح آدمي‌است و تعبير به صفت«مطمئنه» اشاره به آرامشي است كه در پرتو ايمان پيدا و حاصل مي‌شود چنانكه قرآن مي‌گويد:

 رعد/28

يعني: بدانيد تنها با ياد و ذكر خدا دلها آرام مي‌گيرد(دل آرام گيرد به ياد خدا).

 هيچ كنجي بي‌ ددو بي دام نيست                              جز به خلوتگاه حق آرام نيست

چنين نفسي هم اطمينان به وعده‌هاي الهي دارد و هم به راه و روشي كه برگزيده مطمئن است، هم در اقبال دنيا و هم در ادبار دنيا،‌ هم در طوفان‌ها و هم در حوادث و بلاها و از همه بالاتر در آن هول و وحشت و اضطراب عظيم قيامت نيز آرام است.

منظور از بازگشت بسوي پروردگار به عقيده‌ي جمعي از مفسران بازگشت به ثواب و رحمت اوست و به عقيده‌ي جمعي ديگر بازگشت به سوي خود اوست يعني در جوار قرب او جاي گرفتن، بازگشتي معنوي و روحاني نه مكاني و جسماني.

در بعضي از تفاسير آمده است كه اين آيات در مورد«حمزه‌ي سيدالشهداء» نازل شده ولي با توجه به اينكه اين سوره مكي است اين در حقيقت نوعي تطبيق است نه شان نزول و مرحوم طبرسي در حديثي از امام صادق(ع) نقل كرده كه: سوره‌ي فجر را در هر نماز واجب و مستحب بخوانيد كه آن سوره‌ي حسين بن علي عليهما السلام است....

معرفي اين سوره بعنوان«سوره‌ي سالار شهيدان حسين بن علي عليه السلام» ‌شايد به خاطر اين باشد كه آن حضرت از مصاديق روشن نفس مطمئنه بوده است.

 در مرصادالعباد نجم الدين رازي(ص 369) آمده است:

بدانكه نفس مطمئنه نفس انبياء و خواص اولياست كه در صف اولي بوده‌اند در عالم ارواح اگر چه هر نفسي را در اطمينان درجه‌اي ديگر است از انبياء و اولياء و در همان كتاب(صفحه‌ي 359) مي‌گويد: بدان كه نفس ملهمه آن است كه مشرف گشته بود به شرف الهامات حق و رتبت مرتبه‌ي قسم حق يافته باشد چنانكه فرمود:

 شمس/ 7 و 8

  و او آن است كه در عالم ارواح در صف دوم بوده است و ذكر او در قرآن هم در مرتبه‌ي دوم است كه:

 فاطر/32 

و اسم مقتصدي بر وي از آن وجه افتاد كه او متوسط دو عالم است، نه يك جهت عالم سابقان است كه در صف اول بوده‌اند، و نه يك جهت عالم ظالمان كه در صف سوم بوده‌اند.

 يقين و مراحل آن

«يقين» نقطه‌ي مقابل«شك» است، همانگونه كه علم نقطه‌ي مقابل جهل است و به معني وضوح و شهرت چيزي آمده است وطبق آنچه از اخبار و روايات استفاده مي‌شود به مرحله‌ي عالي ايمان «يقين» گفته مي‌شود.

از امام باقر عليه السلام روايت است كه فرمود: «ايمان يك درجه از اسلام بالاتر است و تقوي يك درجه از ايمان بالاتر و يقين يك درجه برتر از تقوي است. (و) در ميان مردم چيزي كمتر از يقين تقسيم نشده است!»

راوي سوال كرد كه يقين چيست؟ فرمود:«حقيقت يقين توكل بر خدا و تسليم در برابر ذات پاك او و رضا به قضاي الهي و واگذاري تمام كارهاي خويش به خداوند است.»

از اين تعبيرات به خوبي استفاده مي‌شود كه وقتي انسان به مقام يقين مي‌رسد آرامش خاصي سراسر قلب و جان او را فرا مي‌گيرد ولي با اين حال براي يقين سه مرتبه است: علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين.

1 – علم اليقين: اين است كه انسان از دلايل مختلف به چيزي ايمان آورد مانند كسي كه با مشاهده‌ي دود به وجود آتش ايمان پيدا مي‌كند.

2 – عين اليقين: و آن در جايي است كه انسان به مرحله‌ي مشاهده مي‌رسد و با چشم مثلا آتش را مشاهده مي‌كند.

3 – حق اليقين: آن است كه كيفيت و ماهيت چيزي را چنانكه سزاوار است به جميع حواس دريافته باشد. همانند كسي كه داخل آتش شود و سوزش آن را لمس كند و به صفات آتش متصف گردد و اين قسم بالاترين و عالي‌ترين مرحله‌ي يقين است.

پس«يقين» اعتقاد ثابت و راسخي است كه زوال آن ممكن نيست و در حقيقت از دو علم تركيب يافته، علم به معلوم و علم به اينكه خلاف آن علم محال است.

در حقيقت مرحله‌ي اول جنبه‌ي عمومي دارد و مرحله‌ي دوم براي پرهيزگاران است. و مرحله‌ي سوم مخصوص خاصان و مقربان و مقام بي‌خودي و فناي بنده است در حق و بقاي او به حق(به واسطه‌ي حق) كه آن را مقام واصلان نيز گويند.

در حديثي آمده است كه خدمت پيامبر اكرم(ص) عرض كردند: شنيده‌ايم بعضي از ياران عيسي عليه السلام بر روي آب راه مي‌رفتند! رسول اكرم(ص) فرمودند: «لوكان يقينه اشد من ذلك لمشي علي الهواء» يعني: اگر يقينش از آن محكمتر بود بر هوا راه مي‌رفت!

بطور خلاصه گوييم اعتقاد جازم و راي حتمي نسبت به امري را قطع و يقين نامند. و ترديد بين طرفين قضيه‌اي در اثبات و نفي و يا وجود و عدم، بطوريكه هيچ يك از طرفين رجحاني بر طرف ديگر نيابد آن را«شك» مي‌گويند هرگاه در نزد عقل آدمي، جانبي بر جانب ديگر ترجيح پيدا كند طرف راجح را«ظن» و طرف مرجوح را«وهم»‌ شمرده‌اند

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس دوازدهم - مقامات یا منازل(2)

مقامات يا منازل(2)

در درس گذشته درباره‌ي توبه كه اولين منزل بود به طور مفصل بحث شد در اين درس با مقامات ديگر آشنا مي‌شويم.

 2 - ورع: (تقوي شديد)

ورع در اصطلاح عارفان عبارت است از خودداري از محرمات و مكروهات و اعمالي كه خوب يا بد بودن آن قابل ترديد است(شبهات) و نيز برحذر بودن از هر عملي كه وجدان انسان اجازه‌ي اقدام به آن را نمي‌دهد و همچنين اجتناب از افعالي كه مانع توجه داشتن به خداوند مي‌گردد. چه اگر آدمي نفس خود را از جميع آلودگي‌ها پاك نكند ممكن نيست بتواند قدمي در مسير سير و سلوك بردارد.

 3 - زهد:

به معناي عدم رغبت و اعراض از دنيا و پشت پا زدن بر اين جهان گذران است. سالك الي الحق در سير خود بايد محبت دنيا و تعلقات دنيوي را فراموش كند و از(اين جهان جز به اندازه‌ي ضرورت و احتياج طلب نكند.) البته مقصود از زهد، قطع علاقه از دنيا مي‌باشد. و مناط كم و يا زيادي مال نيست، زيرا يك فرد بي‌نوا ممكن است علاقه‌اش به اثاثيه‌ي مختصرش بيشتر از علاقه‌ي يك شخص متمول به مال و دستگاه خود باشد.

بايد دانست كه زهد در دنيا به ضايع نمودن مال و حرام كردن حلال نيست بلكه به تعبير خواجه نصير در اوصاف الاشراف زهد عبارت است از اينكه اعتماد و اطمينان تو،  به آنچه در دست توست از آنچه نزد پروردگار است بيشتر نباشد.

به عبارت ديگر زاهد بايستي نظر خود را از اسباب بردارد و هم خود را متوجه مسبب الاسباب بداند و به زبان حال گويد: ديده‌اي خواهم سبب سوراخ كن                                تا سبب را بركند از بيخ و بن

مناسب است براي روشن‌تر شدن مطلب خلاصه‌ي نظر دين را در مورد دنيا بيان مي‌كنيم. در قرآن كريم آمده است: توبه/38

آيا به زندگي دنيا به جاي آخرت راضي شده‌ايد پس سرمايه‌ي زندگاني دنيا نسبت به آخرت اندكي بيش نيست.

و نيز ....    رعد/ 26

... و[آنها] به زندگاني دنيا شادمانند، در حالي كه زندگاني دنيا نسبت به آخرت جز سرمايه‌ي اندكي نيست.

در نهج البلاغه هم مي‌خوانيم كه امام علي(ع) مي‌فرمايد:«واحذركم الدنيا فانها غراره، غداره، مكاره، سحاره» يعني: مردم، من شما را از دنيا برحذر مي‌دارم. چرا كه آن فريبنده، جفا پيشه، حيله‌گر و افسون‌ساز است.

و خطاب به فرزندش امام مجتبي(ع)‌فرمود: «بني ان الدنيا بحر عميق غرق فيها الاكثرون»يعني: پسركم دنيا دريايي است كه بيشتر مردم در آن غرق گشته‌اند.

از رسول مكرم اسلام(ص) نيز نقل كرده‌اند كه فرمود:«ان كان بيد احدكم فسيله فاستطاع ان يغرسها قبل ان تقوم الساعه فليغرسها[1] فان له بذلك اجر» يعني: اگر در آستانه‌ي مرگ نهالي در دست يكي از شماست و مي‌تواند آن را بكارد و بميرد، بكارد زيرا در اين كار اجر و مزد است. در نهج‌البلاغه است كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام پس از آن كه شنيد فردي مذمت دنيا مي‌كند فرمود:

(اي نكوهنده‌ي جهان، فريفته به نيرنگ آن، ..... ان الدنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافيه لمن فهم عنها، و دار غنن لمن تزود منها، ودار موعظه لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله و مصلي ملائكه الله و مهبط وحي الله و متجر اولياء الله، اكتسبوا فيها الرحمه و ربحوا فيها الجنه ...... كلمه‌ي قصار شماره 131)

ترجمه: همانا دنيا سراي راستي است براي آنكه از در راستي درآيد، و سراي درستي است براي آنكه آنرا دريابد و سراي بي‌نيازي است براي آنكه از آن توشه برگيرد، و سراي پند است براي آنكه از آن پند گيرد. دنيا مسجد دوستداران خدا، و نمازگاه فرشتگان او، و جاي فرودآمدن وحي خدا و محل بازرگاني ياران خداست. كه در آن رحمت و آمرزش خدا را به دست آوردند و در آنجا بهشت را سود بردند....... پس كيست كه دنيا را نكوهش مي‌كند در حاليكه بانگ برداشته است كه(از مردم) جدا شدني است، و فرياد كرده است كه ناماندني است، گفته است كه خود خواهد مرد و از مردمش كسي جان بدر نخواهد برد.....) – نهج‌البلاغه ترجمه‌ي مرحوم استاد سيدجعفر شهيدي -

پس دنيا مال و ثروت و همسر و فرزند نيست بلكه دنيا غافل شدن از خداوند است حتي اگر عبادتي باشد كه آدمي را دچار عجب و غرور كند آن عبادت نيز از امور دنيوي به حساب مي‌آيد. اگر انسان مال و ثروت را در جهت دين و ايمان به دست آورد و به كار گيرد اين مال و ثروتي پسنديده است و چنين مالي را پيامبر اسلام(ص) مالي نيكو و شايسته خوانده است:«نعم المال الصالح للرجل الصالح» احاديث مثنوي ص/11

چيست دنيا؟ از خدا غافل بدن                                  ني قماش و نقره و فرزند و زن

مال را كز بهر دين باشي حمول                                نعم مال صالح خواندش رسول

آب در كشتي، هلاك كشتي است                             آب، اندر زير كشتي پشتي است

پس مي‌توان گفت آنچه به آخرت انسان زيان بزند دنيا است و آنچه از دنيا براي آخرتمان سودمند و مفيد واقع شود دنيا نيست بلكه خود آخرت است.

فصل الخطاب اين بخش را با كلام اميرالمؤمنين علي(ع) زينت مي‌بخشيم.

در كتاب شريف نهج البلاغه در بخش كلمات قصار(حكمت 439 ) زهد اين‌ گونه معرفي شده است. الزهدكله بين كلمتين من القرآن قال الله سبحانه:

 [حديد/ 26]

و من لم ياس علي الماضي و لم يفرح بالاتي فقد أخذ الزهد بطرفيه .

يعني: همه‌ي زهد در دو كلمه‌ي قرآن فراهم آمده است: خداي سبحان فرمايد«تا بر آنچه از دستتان رفته دريغ نخوريد و بدانچه به شما رسيده شادمان مباشيد.» و آنكه بر گذشته دريغ نخورد و به آينده شادمان نباشد از دو سوي زهد گرفته است.

4 فقر:‌

يك شمه زفقر خويش اظهار كنم                   چندان كه خدا غني‌است من محتاجم

يكي از مقامات مهم فقر است و عبارت‌ است از نيازمندي به حق‌تعالي و بي‌نيازي از غير او.

  فاطر/15

يعني: اي مردم! شما(همگي)‌نيازمند به خداييد، تنها خداوند است كه بي‌نياز و شايسته‌ي هرگونه حمد و ستايش است.

در اصطلاح فقير كسي را مي‌گويند كه صاحب مالي نباشد و يا اگر مالي داشته باشد تكافوي احتياجات او را نكند. ولي در طريقت، فقير به كسي مي‌گويند كه به مال و مقتضيات دنيوي رغبت نداشته باشد و اگر هم مالي بدست آورد آن را حفظ

ننمايد، البته نه از روي غفلت و ناداني، بلكه به علت عدم رغبتي كه لازمه‌ي سلوك راه حقيقت مي‌باشد، تا غير حق‌تعالي حجاب او نگردد و اين نوع فقر، شعبه‌اي از زهد به شمار مي‌رود. حافظ عليه‌الرحمه گويد:

درويش را نباشد برگ سراي سلطان                           ماييم و كهنه دلقي كآتش بدان توان زد

 5 صبر:

معني و حقيقت صبر، حبس و نگاهداري نفس است از جزع و بي‌تابي در موقع فرود آمدن بلاها و مصيبت‌هاي عظيم و شكوه‌نكردن از آن. البته خودداري از شكايت به مخلوق است و گرنه شكايت به خداوند و اظهار جزع در درگاه قدس او با صبر منافات ندارد چنانچه حضرت ايوب عليه السلام عرض شكوي به حق نمود:

  ص / 41

و بخاطر بياور بنده‌ي ما ايوب را، هنگاميكه پروردگارش را خواند(وگفت پروردگارا) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده‌ است.

با آنكه حقتعالي او را مدح فرموده:

ص / 44

......... و ما ايوب را بنده‌اي حليم و خويشتن‌دار يافتيم. چه نيكو بنده‌اي بود، رجوعش دايم به درگاه ما بود.

و حضرت يعقوب عرض مي‌كند:

يوسف / 86

شكايت غم و اندوه خويش به خدا مي‌برم، با اينكه او از صابران بود.

در اهميت صبر همين بس كه ثقه الاسلام كليني(ره) از حضرت علي بن الحسين(ع) روايت كرده است كه فرمود: (الصبر من الايمان بمنزله الراس من الجسد، و لاايمان لمن لاصبر له) يعني: نسبت صبر به ايمان همچون نسبت سر است به تن و هر كه صبر ندارد ايمان ندارد. – اصول كافي جلد 2 ص 89 -

يكي از مقامات سالكين الي الله و راه به سوي حق تعالي صبر است، زيرا سالك راه حقيقت بايستي با بردباري و صبر، طي طريق نمايد تا به سرمنزل مقصود برسد، زيرا بقاي ايمان بدون صبر محال است و كوشش در راه رسيدن به حق مستلزم دارا بودن ايمان نيرومند است.

صبر اقسام مختلف دارد كه در يك تقسيم‌بندي خلاصه، عبارتند از:

الف – صبر بر معصيت

ب – صبر بر طاعت

ج – صبر بر مصيبت

د – صبر بر فراق

ه – صبر جميل

صدهزاران كيميا حق آفريد                          كيميايي همچو صبر آدم نديد

گفت پيغمبر خداش ايمان نداد                      هر كه را نبود صبوري در نهاد

صبر گنج است اي برادر صبر كن!                  تا شفا يابي تو زين رنج كهن

صبر را با حق قرين كرد اي فلان                  آخر «والعصر» را آگه بخوان

 6 توكل:

توكل مقام ششم است

طلاق / 3

يعني: و هركس بر خدا توكل كند او براي وي كافي است...

توكل عبارت است از دلبستگي و اعتماد كامل به خداوند متعال و معتقد بودن به اينكه

... (زمر/36)  

يعني: آيا خداوند(در حمايت از) بنده‌اش كافي نيست؟......

و اين مقام از كمال معرفت سالك ناشي مي‌گردد، زيرا هر قدر كه انسان خداي را بهتر بشناسد و از قدرت و رحمت و حكمت او بيشتر آگاهي يابد اعتماد و دلبستگي وي به آن ذات بي‌همتا زيادتر مي‌شود.

بايد دانست كه توكل چنان نيست كه دست از همه‌ي كارها بازدارد و بگويد: كار را به خدا واگذار كردم. بلكه چنان است كه به يقين بداند كه هر چه غير خداست، آن هم از خداست. و هر چه او جل جلاله مي‌كند خير و فضل او در آن است.

گر توكل مي‌كني، در كار كن                                   كشت كن،‌ پس تكيه بر جبار كن

در خبر است كه مردي نزد پيامبر اكرم(ص) آمد در حالي كه شتر خويش را رها كرده بود، حضرت پرسيدند: شترت را كجا گذاشته‌اي؟ گفت: با توكل به خدا او را رها كردم، پيامبر(ص) فرمود:«اعقلها و توكل» يعني: پايش را ببند و برخدا توكل كن. در مثنوي مي‌خوانيم كه:

گفت پيغمبر به آواز بلند                               با توكل زانوي اشتر ببند

رمز الكاسب حبيب الله شنو              از توكل در سبب غافل مشو

 

7 رضا:

رضا عبارت از اين است كه سالك به قلب و زبان به آنچه خداوند عالم براي وي تقدير فرموده است راضي و خشنود باشد و در كار حق تعالي هيچ گاه چون و چرا نپسندد.

سالك هنگامي به مقام رضا كه بالاترين مقامات موحدان و عارفان است مي‌رسد كه به عين‌اليقين پروردگار بزرگ را حكيم مطلق و مدبر عالم مشاهده كند و هيچ‌گاه در ذهن او خطور نكند كه اگر خلاف امر واقع مي‌شد و يا نمي‌شد بهتر بود.

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي                         كه بر من و تو در اختيار نگشاده است

و گفته‌اند كه بنده از پروردگار خود راضي نتواند بود مگر پس از آنكه خداي تعالي از وي راضي باشد. زيرا كه خداوند فرمود:

..... توبه / 100

يعني: خداوند از ايشان خشنود و آنها از او خشنودند.

بي رضاي او نيافتد هيچ برگ                                    بي قضاي او نيايد هيچ مرگ

بي مراد او نجنبد هيچ رگ                           در جهان زاوج ثريا تا سمك

از دهان لقمه نشد سوي گلو                         تا نگويد لقمه را حق كادخلوا

در غررالحكم آمده است كه: براستي كسي زندگي‌اش از همه‌ي مردم گواراتر است كه به آنچه خداوند براي او قسمت نموده، راضي و خشنود باشد و نيز بالاترين طاعت و عبادت، خشنودي[از خداوند] مي‌باشد. و رضا و خشنودي نتيجه‌ي يقين است.

 8 تسليم

مقام تسليم، فوق مرتبه‌ي توكل و رضاست و اين مقام حاصل نمي‌شود مگر براي كسي كه مراتب و درجات تكامل را مرتبا پيموده و به اعلي مرتبه‌ي يقين رسيده باشد.

مقام تسليم، فوق مرتبه‌ي توكل مي‌باشد زيرا در توكل كاري را كه سالك به خداوند مي‌سپارد به منزله‌ي آن است كه او را وكيل مي‌كند و تعلق خود را به آن كار باقي مي‌داند لكن در مقام تسليم، سالك قطع تعلق مي‌كند و نيز مقام تسليم بالاتر از رضاء‌ است،‌ زيرا در مقام رضاء هر چه خدا مقرر فرمايد موافق طبع سالك است، ولي در اين مقام سالك را طبعي نمي‌ماند كه موافق و يا مخالف باشد، علت اين است كه سالك در اين مرتبه از مقامات، طبع خود و موافق و مخالف طبع خود را به خداي تعالي سپرده است و اين همان است كه از حضرت سيدالشهدا(ع) در روز عاشورا و آخرين لحظه‌ي شهادت نقل شده كه به درگاه احديت عرضه مي‌داشت:«الهي رضا بقضائك(برضائك)، تسليم لامرك، لامعبود سواك»

نقل حكايت زير در اين مورد خالي از لطف نيست:

از بزرگي پرسيدند كه: ما تريد؟ قال: ان لا أريد.

محققان به اين جواب هم اشكال كرده‌اند بدين نحو كه اراده‌ي عدم اراده، خود اراده است.

اين چنين فرمود پير معنوي                          سالك سلك حقيقت مثنوي

در كلاه فقر مي‌بايد سه ترك                        ترك دنيا ترك عقبي ترك ترك

مراد از ترك ترك، ترك اراده‌ي خود است كه آن را «مقام رضاء» مي‌نامند.

در روايتي آمده كه وقتي امام محمد باقر(ع) از حال جابر پرسيدند. عرض كرد: فقر را بيشتر از غني و مرض را بيشتر از صحت دوست دارم. امام(ع) مطلبي قريب به اين مضمون فرمودند: ما اهل بيت خواهشي از خود نداريم بلكه هر چه او(جل جلاله) مي‌خواهد ما همان را مي‌خواهيم.

و از امام صادق(ع) نيز روايت كرده‌اند كه فرمود:«الصمت شعار المحبين و فيه رضي الرب و هو من اخلاق الانبياء و شعار الاوصياء»

حافظ عليه الرحمه گويد:

بارها گفته‌ام و بار دگر مي‌گويم                      كه من دلشده اين ره نه به خود مي‌پويم

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند                آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست         كه از آن دست كه او مي‌كشدم مي‌رويم

دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد              گوهري دارم و صاحب نظري مي‌جويم

گر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است       مكنم عيب كز او رنگ ريا مي‌شويم

خنده و گريه‌ي عشاق زجايي دگر است           مي‌سرايم به شب و وقت سحر مي‌مويم

حافظم گفت كه خاك در ميخانه مبوي                       گو مكن عيب كه من مشك ختن مي‌بويم


1 -  غرس(كاشتن) درخت تمثيل است نه تعيين و مقصود هر كار سودمند است.

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس یازدهم - مقامات یا منازل(1)

مقامات يا منازل

عرفا براي رسيدن به مقام عرفان حقيقي به منازل و مراحل پيمودني بسياري قائلند كه عملا بايد طي شود و بدون عبور از آن منازل، وصول به عرفان حقيقي را غيرممكن مي‌دانند. در تعداد اين منازل اختلاف نظر وجود دارد. برخي اين منازل يا مقامات را هفت، برخي ده، برخي ديگر صد و يا هزار گفته‌اند. خواجه عبدالله انصاري«منزل» را معادل«حال» گرفته است كه در صورت ثبات و دوام سالك به مقام تبديل مي‌گردد. سپس اين هزار مقام را در صد ميدان خلاصه مي‌كند كه ميدان اول «توبه» است و به «بقاء» كه صدمين ميدان است خاتمه مي‌يابد.

شيخ فريدالدين عطار در «منطق الطير» يا «مقامات الطيور» براي سير مرغان سالك به سوي سيمرغ، هفت مقام درست كرده كه چنين است: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت، فقروفنا چنان كه گويد:

گفت ما را هفت وادي در ره است                        چون گذشتي هفت وادي درگه است

هست وادي«طلب» آغاز كار                              وادي«عشق» است از آن پس بي‌كنار

پس سيم وادي است آن«معرفت»                      پس چهارم وادي«استغنا» صفت

هست پنجم وادي«توحيد» پاك                         پس ششم وادي«حيرت» صعبناك

هفتمين وادي«فقراست و فنا»                            بعد از اين روي روش نبود تو را

در كشش افتي روش گم گرددت                         گر بود يك قطره قلزم گرددت

اما آنچه نزد بيشتر سالكان مشهور است هفت و احيانا هشت مقام يا منزل است و آنها عبارتند از: اول توبه دوم ورع سوم زهد چهارم فقر پنجم صبر ششم توكل هفتم رضا هشتم تسليم. اينك توضيحاتي درباره‌ي اين مقامات:

 1 توبه: اولين طريق سالك الي الله توبه از گناهان است كه آيات و روايات فراواني در فضيلت آن وارد شده است. اينك با چند آيت قرآني در اين زمينه آشنا مي‌شويم:

خداي سبحان در قرآن فرموده كه:

توبه / 104

آيا نمي‌دانستند كه فقط خداوند توبه را از بندگانش مي‌پذيرد...  

  انعام / 54

يعني: هرگاه كساني كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند به آنها بگو: سلام بر شما!! پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده، هر كس از شما كار بدي از روي ناداني كند، سپس توبه و اصلاح(جبران) نمايد(مشمول رحمت خدا مي‌شود، چرا كه) او آمرزنده‌ي مهربان است.

   تحريم/8

يعني: اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! به سوي خدا توبه كنيد، توبه‌اي خالص، اميد است(با اين كار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد....

 نور/ 31

يعني: و همگي به سوي خدا بازگرديد اي مؤمنان تا رستگار شويد.

بقره/222

يعني: خداوند توبه كنندگان را دوست دارد و پاكان را(نيز) دوست دارد.

 

و اما نمونه‌اي از روايات:

مرحوم مولا محسن فيض كاشاني از رسول گرامي اسلام(ص) روايت كرده است كه آن بزرگوار فرمود:‌« التائب حبيب‌الله. و التائب من الذنب كمن لا ذنب له» يعني توبه كننده دوست خداوند است و آن كس كه از گناه توبه كند مانند كسي است كه گناه نكرده است. – المحجه البيضا في تهذيب الاحيا ج 7 ص 7 –

نكته‌ي مهم اين است كه به كيفيت توبه بايد توجه خاص داشت. مردي خدمت اميرالمؤمنين علي(ع) آمد و صيغه‌ي استغفار را بر زبان آورد(استغفرالله ربي و اتوب اليه). به اين خيال كه با گفتن اين جمله تائب مي‌شود. امام(ع) با شدت و تندي به او فرمود: آيا تو مي‌داني استغفار چيست؟ تو لفظ استغفار را با خود استغفار اشتباه كرده‌اي! توبه را شروطي است:

شرط اول پشيماني كامل از كارهايي است كه در گذشته انجام داده‌اي. بايد رويت را بطور كامل از سويي كه تا بحال مي‌رفته‌اي برگرداني.

شرط دوم آنكه تصميم جدي بگيري كه ديگر به حالت اول برنگردي.

شرط سوم اينكه حقوقي را كه از مردم بر عهده‌ي تو قرار گرفته تمام و كمال به صاحبانش برگرداني.

شرط چهارم اينكه حقوق خدا را كه ترك كرده‌اي جبران كني.(واجباتي را كه عمل نكرده و ضايع ساخته‌اي، به نحو شايسته به انجام رساني.)

شرط پنجم آنكه خودت را مجازات كني به گونه‌اي كه آن فربهي و گوشت‌هايي كه در زمان معصيت و به واسطه‌ي خوردن حرام در بدنت پيدا شده با روزه گرفتن و آتش اندوه و به خود سختي دادن، آب كني تا پس از آن، گوشت نو از راه حلال و مشروع بر تن تو برويد.

شرط ششم آنكه به جبران حلاوت و لذتي كه از ارتكاب گناهان احساس كرده‌اي مرارت و تلخي و رنج طاعت را در ذائقه‌ي جان خود بچكاني در چنين صورت است كه تو يك تائب واقعي خواهي شد و به جاست كه كلمه‌ي استغفار بر زبان آوري. پايان كلام امام عليه السلام.

پس معناي«التائب من الذنب كمن لاذنب له» اين چنين است.

و صائب چه زيبا گفته است:

سبحه بر كف توبه بر لب دل پر از شوق گناه                                  معصيت را خنده مي‌آيد زاستغفار ما

انسان اگر بتواند از دروغ، غيبت، تهمت و خيانت چشم و.... دوري جويد غالبا از رذايل نفساني و تصميم‌گيري بر گناه خالي نخواهد بود. و چنانچه از اين سنخ گناهان هم سالم باشد حداقل از افكار پريشاني كه آدمي را از ياد حضرت حق غافل مي‌كند خالي نيست و اگر از اينها هم سالم بوده و در امان باشد از غفلت و كوتاهي در شناخت خدا وصفات الهي و عجايب خلقت در امان نخواهد بود و بدون شك همه‌ي اينها نقصي است كه واجب است از اين نقصان بازگردد. و به همين جهت است كه هر آني توبه بر انسان لازم است. بزرگان گفته‌اند راس الذنوب الغفله من الله. بي‌خبري از ياد خدا، سرآغاز همه‌ي گناهان است. و قبلا از عطار خوانديم كه:

هر آن كو غافل از حق يك زمان است     در آن دم كافر است اما نهان است

     اگر آن غافلي پيوسته بودي                     در اسلام بر وي بسته بودي

و در همين زمينه گفته‌اند كه توبه‌ي عوام از گناه است و توبه‌ي خواص از غفلت.

و جلال‌الدين مولوي نيز گويد:

زندگي بي‌دوست جان فرسودن است                    مرگ حاضر غايب از حق بودن است

عمر و مرگ اين هردو با حق خوش بود                 بي‌خدا آب حيات آتش بود

لذا از اشرف مخلوقات يعني پيامبر اكرم(ص) نقل كرده‌اند كه مي‌فرمود:«انه ليغان علي قلبي حتي استغفر الله تعالي في اليوم والليله سبعين مره»[1] يعني: همانا دلم را كدورتي مي‌پوشاند تا جايي كه من هر روز و شب هفتاد بار از خداوند طلب آمرزش مي‌كنم. – المحجه ج 7 ص 17 -.

از همان بزرگوار روايت شده كه:«جهل المرء بعيوبه اكبر ذنوبه» يعني: بزرگترين گناه آدمي، عدم آگاهي او از عيوب خويش است.

عيب كسان منگر و احسان خويش                      ديده فرو بر به گريبان خويش

باري به هر حال از رحمت واسعه‌ي خداوندي نبايد مايوس شد چه او جل جلاله خود فرموده است:

زمر/53 و 54  

ترجمه:«بگو اي بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد! از رحمت خداوند نااميد نشويد كه خدا همه‌ي گناهان را مي‌آمرزد زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است و به درگاه پروردگارتان بازگرديد و در برابر او تسليم شويد پيش از آنكه عذاب به سراغ شما آيد، سپس از سوي هيچ كس ياري نشويد.»

خواجه عبدالله انصاري گفته است:

چون عود نبود چوب بيد آوردم                 روي سيه و موي سپيد آوردم

خود فرمودي كه نااميدي كفر است          فرمان تو بردم و اميد آوردم

 

 

بازآ بازآ، هر آنچه هستي بازآ                   گر كافر و گبر و بت پرستي بازآ

كاين درگه ما درگه نوميدي نيست           صدبار اگر توبه شكستي بازآ

 

بابا طاهر همداني عليه الرحمه گويد:

مو از «قالوا بلي» تشويش ديرم              گنه از برگ و بارون بيش ديرم

اگر«لاتقنطوا» دستم نگيره                    مو از «يا ويلنا» انديش ديرم

به هر حال انسان بايستي همواره بين خوف و رجاء باشد و بداند كه خداي غفور و رحيم را عذابي اليم هم در كار است چنانكه خود فرموده:

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم! (49)

و (اينكه) عذاب و كيفر من، همانا عذاب دردناك است! (50)

ذات حضرت حق«ارحم الراحمين» است ولي «اشد المعاقبين» هم هست چنانكه در دعاي افتتاح آمده است.

و از امام سجاد عليه السلام در دعاي معروف ابوحمزه‌ي ثمالي مي‌خوانيم:

مولاي مولاي اذا رأيت ذنوبي فزعت و اذا رأيت كرمك طمعت(خداي من مولاي من، آقاي من! چشمم كه به گناهان خودم مي‌افتد، خوف و فزع و ترس مرا فرا مي‌گيرد اما يك نظر كه به تو مي‌كنم، رحمت تو را كه مي‌بينم، رجا و اميد در دل من پيدا مي‌شود. من هميشه در ميان خوف و رجا هستم، به يك چشم به خودم نگاه مي‌كنم خوف مرا مي‌گيرد، به چشم ديگر به تو نگاه مي‌كنم رجا بر من غالب مي‌شود.)

در حكمت شماره‌ي 90 نهج‌البلاغه از امام علي عليه السلام مي‌خوانيم كه:

فقيه(دين‌شناس) كامل كسي است كه مردم را از آمرزش خدا مأيوس نسازد، و از مهرباني او نوميدشان نكند و از عذاب ناگهاني وي، ايمنشان ندارد.

و نيز حكمت 369: و قال عليه السلام:«لا تأمنن علي خير هذه الامه عذاب الله لقوله سبحانه...(درباره‌ي عاقبت اشخاص) فرموده است: بر بهترين اين امت از عذاب و كيفر خدا ايمن و آسوده مباش به جهت فرموده‌ي خداوند سبحان :  (از كيفر خدا ايمن نيستند مگر مردم زيانكار.)‌اعراف/99 ، و بر بدترين اين امت از رحمت و مهرباني خدا نوميد مشو به جهت فرموده‌ي خداوند سبحان: (از رحمت خدا نوميد نشوند مگر كافران) يوسف/87 . مرحوم فيض‌الاسلام پس از ترجمه‌ي اين كلام امام عليه السلام مي‌نويسد: پس خدا مي‌داند كه پايان كار هركس چه باشد، هيچ‌كس نبايد به ظاهر حال اعتماد نموده و از پايان آن آسوده يا نوميد باشد.

هله نوميد نباشي اگرت يار براند                           گرت امروز براند نه كه فردات بخواند

گر به روي تو ببندد همه درها و گذرها                   در ديگر بگشايد كه كس آن راه نداند

در به روي تو ببندد تو مرو صبر كن آنجا                كه پس از صبر تو را او به سر صدر نشاند

هله قصاب به خنجر چو سر ميش ببرد                  نهلد كشته‌ي خود را و سوي خويش كشاند

چو دم ميش نماند زدم خود كندش پر                   تو ببين كاين دم يزدان به كجاهات رساند

به غلط گفته‌ام اين را، و اگر نه به حقيقت               نكشد هيچ كسي را و زكشتن برهاند

همه‌ي ملك سليمان به يكي مور ببخشد               بدهد هر دو جهان را و دليرانه رماند

در ضمن احاديث قدسي آمده است كه:«لو علم المدبرون كيف اشتياقي بهم لماتوا شوقا» يعني: اگر پشت كنندگان به من بدانند كه چقدر به آنان اشتياق دارم از شوق خواهند مرد.

و نيز در خبر است كه:«من تقدم الي شبرا أقدم اليه ذراعا» يعني: هر كس يك وجب به سوي من پيش بيايد من يك ذراع به سويش خواهم آمد.

و در ضمن دعاهاي منقول از امام سجاد(ع)‌ آمده كه: « ان الراحل اليه قريب المسافه» يعني: به راستي كه كوچ كننده‌ي به سوي او راهش نزديك است.

اي واقف اسرار ضمير همه كس              در حالت عجز، دست‌گير همه كس

از هر گنهم توبه ده و عذر پذير                اي توبه ده و عذر پذير همه كس

 

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس دهم - معنی اصطلاحات و رموز در عرفان

معني اصطلاحات و رموز

در اين درس با قسمتي از اصطلاحات عرفا آشنا مي‌شويم.

عارفان اصطلاحات زيادي دارند كه بدون آشنايي با آن، فهم مقاصد ايشان غيرممكن است و احيانا مفهومي ضد مقصود آنها را مي‌رساند. هر علمي براي خود يك سلسله اصطلاحات دارد و مفاهيم عرف عام، براي تفهيم مقاصد علمي كافي نيست. ناچار در هر علمي الفاظ خاص با معاني خاص قراردادي ميان اهل آن فن مصطلح مي‌شود، عرفان نيز از اين اصل مستثني نيست.

از طرفي عرفا اصرار دارند كه افراد غير وارد در طريقت، از مقاصد آنها آگاه نگردند زيرا معاني عرفاني براي غير عارف – لااقل به عقيده‌ي عرفا – قابل درك نيست و لذا تعمد در مكتوم نگاه داشتن مقاصد خود دارند كه در نتيجه اصطلاحات عرفا علاوه بر جنبه‌ي اصطلاحي، اندكي جنبه‌ي معمايي هم دارد.

برخي از عرفا نيز – دست كم آنها كه عرفاي ملامتي خوانده مي‌شوند – براي اينكه در مراحل سير و سلوك تعينات را در هم بشكنند و بجاي نام و افتخار براي خود ننگ در ميان مردم درست كنند در گفتارهاي خود عمدا به رياي معكوس روي آورده‌اند. يعني بر عكس رياكاران كه بد هستند و مي‌خواهند خود را خوب نشان دهند آنها مي‌خواهند بين خود و خدا خوب باشند ولي مردم آنها را بد بدانند تا به اين وسيله مجال هرگونه خودنمايي و خودپرستي از نفس گرفته شود.

مي‌گويند بيشتر عرفاي خراسان ملامتي بوده‌اند. برخي عقيده دارند كه حافظ هم ملامتي بوده است چون درباره‌ي تظاهر به موجبات بدنامي و نيك‌بودن در باطن، زياد سخن گفته است:

گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن               شيخ صنعان خرقه رهن خانه‌ي خمار داشت

اگر چه در جايي ديگر هم تظاهر به فسق(ملامتي‌گري) مانند تظاهر به تقدس(رياكاري) را محكوم كرده است.

دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات         مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

از جمله مسايلي كه عرفا گفته‌اند و فقها آنها را تخطئه كرده‌اند يكي هم همين مساله است زيرا فقه اسلامي همانطور كه ريا را محكوم مي‌كند و آن را نوعي شرك مي‌داند ملامتي‌گري را نيز محكوم مي‌سازد و مي‌گويد مومن حق ندارد عرض و شرافت اجتماعي خود را لكه‌دار كند. البته بسياري از خود عرفا نيز ملامتي‌گري را محكوم مي‌كنند.

پس روش ملامتي‌گري كه در ميان بعضي از عرفا معمول بوده سبب شده كه آنها تعمد خاصي در نشان دادن ضد مقاصد و اهداف و ضد منويات خود داشته باشند. و اين كار فهم مقاصد آنها را مشكل‌تر مي‌سازد.

ابوالقاسم قشيري(متولد قوچان كنوني) كه خود از مشاهير صوفيه و پيشوايان بزرگ اهل عرفان در قرن پنجم هجري قمري است در رساله‌ي قشيريه تصريح كرده است كه عرفا تعمد دارند در ابهام‌گويي، زيرا نمي‌خواهند افراد غير وارد از اطوار و حالات و مقاصد آنها آگاه شوند، زيرا براي غيروارد قابل فهم و درك نيست.

اصطلاحات عرفا بسيار است برخي مربوط به عرفان نظري مي‌باشد يعني جهان‌بيني عرفاني و تفسيري كه عرفان از هستي مي‌نمايد. اين اصطلاحات شبيه اصطلاحات فلاسفه است و مستحدث است. محي‌الدين عربي مبتكر همه‌ يا بيشتر اين اصطلاحات است و فهم آنها هم بسيار دشوار است. از قبيل: فيض اقدس، فيض مقدس، وجود منبسط، مقام احديت، مقام واحديت و مقام غيب الغيوب و....

برخي ديگر مربوط به عرفان عملي يعني مراحل سير و سلوك عرفاني است و اين اصطلاحات قهرا بيشتر مربوط به انسان است و برخلاف اصطلاحات نظري، قديمي است، لااقل از قرن سوم يعني از زمان ذوالنون مصري و بايزيد بسطامي و جنيد بغدادي سابقه دارد.

اين اصطلاحات را قشيري در رساله‌ي قشيريه و ملا محسن فيض كاشاني در رساله‌ي مشواق و ديگران در تاليفات خود آورده‌اند و با توجه به اين دو رساله پاره‌اي از آنها در اينجا ذكر مي‌شود.

 رخ: عبارت است از تجلي جمال الهي به وصف لطف مانند لطيف و رئوف و تواب و محيي و هادي و وهاب و ....

 زلف: تجلي جلال الهي است. با صفت قهر، مانند: مانع و قابض و قهار و مميت و مذل و ضار به اجمال كنايه از كثرت است.

رخ مناسب با نور، و زلف مناسب با ظلمت است و گاهي از ماسوي به زلف تعبير مي‌كنند. زلف اگر فرو ريزد صورت را مي‌پوشاند و مانع ديدن مي‌شود. عرفا هر چيزي را كه مانع لقاءالله و مشاهده‌ي معنوي خداوند گردد زلف مي‌نامند، چه اين موانع مادي باشد چه معني، چه فردي باشد چه اجتماعي، چه ظاهري باشد چه باطني. باز كردن زلف اشاره به ظهور انوار تجليات است كه در اثر كنار زدن تعلقات دنيوي حاصل مي‌شود.

 بت: هر چه پرستيده شود از ماسوي حق سبحانه، خواه به اعتقادات الوهيت باشد مانند اصنام كفار، خواه به اعتقاد وجوب اطاعت و تعظيم چون مشايخ كبار و خواه به افراط محبت چون محبوبان عشاق مجازي و ساير اغيار همچون جاه و عزت و درهم و دينار.

 پيرمغان: كنايه از حضرت امام علي(ع) و به طريق استعاره بر انسان كامل و شيخ راهنما استعمال مي‌شود.

 خال: كنايه از وحدت ذات مطلقه است(سمبل وحدت).

 خط: عبارت از ظهور تعلق ارواح به اجسام است و گفته‌اند كه خط جناب كبريايي است كه عالم ارواح مجرده باشد كه اقرب مراتب وجود است با مرتبه‌ي غيبت هويه.

 خمار و باده‌فروش: پيران كامل و مرشدان واصل را گويند.

 رند: اشاره به اولياء و عرفايي است كه وجود ايشان از غبار كدورت بشريت، صافي و پاك گشته است.

 ساقي: كنايه از فياض مطلق است و به طريق استعاره بر شيخ يا مرشد اطلاق مي‌شود.

 سيمرغ: مراد از آن مرد حق و انسان كامل است، مرد حكيم و دانا.

 ساغر: مراد دل عارف است. كه آن را خمخانه و ميخانه و ميكده هم مي‌گويند.

 شراب، مي وباده: كنايه از سكر و آن محبت و جذبه‌ي حق است. و نشئه‌ي ذكر و مظهر بي‌خودي است.

 عارض: عبارت  از مظهر انوار وجود است.

 غمزه و كنار و بوسه: فيوضات و جذبات قلبي را گويند.

 هو:‌ كنايه از غيب مطلق و يكي از اسماء ذات الهي است.

 ديرمغان: خرابات مغان، سراي مغان، عالم معني و كنايه از مجلس عرفا و اولياء.

 خرابات:‌  مقام بي‌خودي كامل.

 جام جم: ‌جام جهان نما، جام گيتي‌نما، جام كيخسرو ، دل مرد عارف كامل كه همه‌ي معاني و مفاهيم و اسرار در آن منعكس و متجلي است.(جام جم داراي هفت خط بوده بدين قرار: خط جور – خط بغداد – خط بصره – خط ازرق – خط ورشكر – خط كاسه‌گر و خط فرودينه  و خط لب جام خط جور بود كه چون خواهند حريف را بياندازند تا خط جور بدو دهند.)

سبو: منبع فيضان نور حقيقت.

 ميكده: رمزي از بزرگترين عبادتگاه‌ها و معابد حق‌شناسي.

 كرشمه: تجلي جلالي.

 محراب: محل توجه دل، هر محبوب و مقصود.

 معشوق: حق تعالي.

 خمخانه: عالم تجليات را گويند كه در قلب است.

 طوطي: نفس ناطقه.

 مرغ و طير: روح.

 ناي: درمثنوي مولوي،‌ اشاره به نايي كه مي‌نوازند و مراد از آن خود مولاناست كه ازخود تهي شده ودرتصرف معشوق است.

 حيرت:‌ در لغت به معني سرگرداني و سرگشتگي است ولي نزد اهل عرفان امري است ناگهاني كه هنگام تامل و حضور و تفكر، در دل وارد شود. و صوفي و عارف را از تامل و تفكر بازدارد. حيرت از مقامات عاليه‌ي سير و سلوك است.

 درد: احساس نياز و تمناي شديد براي رسيدن به معشوق است، شوقي است كه سراپاي وجود انسان را مي‌سوزاند.

 درويش: در متون عرفاني، غالبا صوفي و درويش و عارف را مترادف يكديگر مي‌آورند. در حالي كه در ديوان خواجه حافظ كلمه‌ي صوفي بار منفي و كمله‌ي درويش و عارف بار مثبت دارد.

درويش كسي است كه ترك دنيا و عوارض آن كرده باشد و در قبال ناملايماتي كه نتيجه‌ي اين ترك است صبر كرده و حتي خرسندي به وي دست مي‌دهد تا از ثمرات آن بهره‌مند شود.

 احوال: جمع حال، موهبتي معنوي است كه از جانب خداوند به انسان مي‌رسد بدون كوشش و تلاش.

 اسم اعظم: اسمي كه جامع تمام اسماء الهي باشد.

خواطر: القائاتي را كه بر قلب عارف وارد مي‌شود. (واردات و ان گاهي به صورت قبض يا بسط يا سرور يا حزن است عرفا معتقدند كه خواطر، گاهي رحماني است و گاهي شيطاني و مقياس اساسي اين است كه ببينيم كه آن خاطره به چه چيزي امر و از چه چيزي نهي مي‌كند. اگر امر و نهي‌اش بر خلاف امر و نهي شريعت باشد قطعا شيطاني است.)

 موت: ريشه‌كن ساختن هواهاي نفساني كه جهاد اكبر است.

 سابقه‌: عنايت ازلي.

 خلوت: راز و نياز پنهاني با خداوند است.

 فنا: حالتي كه بنده هيچ فعلي را از خود نبيند.      

 ملك: عالم ماديات.             

 ملكوت: عالم ماوراء طبيعي.

 قبض و بسط: «قبض» يعني حالت گرفتگي روح عارف و «بسط» حالت شكفتگي روح.

 ذوق و شرب و ري و سكر: ذوق چشيدن لذت است. ذوق عرفاني يعني درك حضوري لذات حاصل از تجليات و مكاشفات. چشيدن ابتدايي«ذوق» است ادامه يافتن آن«شرب = نوشيدن» است و سرخوش شدن«سكر» است و پرشدن از آن«ري - سيراب شدن » است.

 بعضي از عرفا معتقدند آنچه از ذوق دست مي‌دهد تساكر است نه سكر و آنچه از شرب دست مي‌دهد «سكر» است ولي حالت حاصل از پرشدن، به خود آمدن«صحو» است.

محو، محق و صحو: مقصود از «محو» اين است كه عارف به جايي مي‌رسد كه محو در ذات حق مي‌گردد و از خود فاني مي‌شود. يعني«من» در او محو مي‌شود، و ديگر خود را مانند ديگران«من» درك نمي‌كند.

  در مثنوي آمده است:

آن يكي آمد در ياري بزد                             گفت يارش كيستي اي معتمد؟

گفت:«من» گفتش برو هنگام نيست              بر چنين خواني مقام خام نيست

چون تويي تو هنوز از تو نرفت                       سوختن بايد تو را در نار تفت

خام را جز آتش هجر و فراغ                         كي پزد كي وارهاند از نفاق

رفت آن مسكين و سالي در سفر                   در فراغ دوست سوزيد از شرر

پخته گشت آن سوخته، پس بازگشت             بازگرد خانه‌ي انباز گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب                  تا  بنجهد بي‌ادب لفظي زلب

بانگ زد يارش كه بر در كيست آن؟               گفت بر در هم تويي اي دلستان

گفت اكنون چون مني، اي من درآ                 نيست گنجايي دو من  را در سرا

چون يكي باشد همه، نبود دويي                    هم مني برخيزد آنجا هم تويي

 اگر محو شدن به حدي برسد كه آثار«من» نيز محو شود محق ناميده مي‌شود. اگر عارف از حالت فنا به حالت بقا باز گردد(نه به اين معني كه تنزل كند به حالت اول بلكه به اين معني كه بقاء بالله پيدا كند) اين حالت را كه فوق حالت «محق» است «صحو» مي‌نامند.

عرفا در مورد روان انسان گاهي«نفس» تعبير مي‌كنند و گاهي«قلب» وگاهي«روح» و گاهي«سر». تا وقتي كه روان انسان اسير و محكوم شهوات است«نفس» ناميده مي‌شود، آنگاه كه محل معارف الهي قرار مي‌گيرد«قلب» ناميده مي‌شود. وقتي كه محبت الهي در او طلوع مي‌كند«روح» خوانده مي‌شود و هنگامي كه به مرحله‌ي شهود مي‌رسد«سر» ناميده مي‌شود. البته عرفا به مرتبه‌ي بالاتر از«سر» نيز قايلند كه آنها را«خفي» و «اخفا» مي‌نامند.

 

حال و مقام:‌ از اصطلاحات شايع عرفا، اصطلاح حال و مقام است، آنچه بدون اختيار بر قلب عارف وارد مي‌شود«حال» است و آنچه آن را تحصيل و كسب مي‌كنند«مقام» است. حال زودگذر است و مقام باقي و گفته‌اند كه احوال وارد غيبي است و حالتي است كه در دل سالك مي‌افتد و مانند برق جهنده مي‌گذرد و زود خاموش مي‌شود و دوام ندارد.

سعدي در باب دوم گلستان، در اخلاق درويشان حكايتي لطيف در موضوع حال صوفيانه دارد:

يكي از صلحاي لبنان كه مقامات او در ديار عرب مذكور بود و كرامات مشهور، به جامع دمشق درآمد و بر كنار بركه‌ي كلاسه(نام بركه‌اي بوده در جامع دمشق) طهارت همي ساخت. پايش بلغزيد و به حوض درافتاد و به مشقت بسيار از آن جايگه رهايي يافت، چون از نماز بپرداختند، يكي از اصحاب گفت: مرا مشكلي هست اگر اجازه‌ي پرسيدن است، گفت: آن چيست؟ گفت: ياد دارم كه شيخ بر روي درياي مغرب برفت و قدمش تر نشد، امروز چه حالت بود كه در اين قامتي آب از هلاك چيزي نماند؟ شيخ اندر اين فكرت زماني فرو رفت و پس از تامل بسيار سربرآورد و گفت: نشنيده‌اي كه سيد عالم – صلي الله عليه و(آله) سلم – گفت: «لي مع الله وقت لايسعني فيه ملك مقرب و لانبي مرسل.»[1] و نگفت علي الدوام، وقتي چنين كه شنيدي، به جبرييل و ميكاييل نپرداختي و ديگر وقت با حفصه و زينب درساختي و مشايخ گفته‌اند: «مشاهده الابرار بين التجلي و الاستتار» مي‌نمايند و مي‌ربايند.[2]

ديدار مي‌نمايي و پرهيز مي‌كني                                بازار خويش و آتش ما تيز مي‌كني

 

يكي پرسيد از آن گم كرده فرزند                               كه اي روشن‌روان پير خردمند

زمصرش بوي پيراهن شنيدي                                   چرا در چاه كنعانش نديدي

بگفت احوال ما برق جهان است                                دمي پيدا و ديگر دم نهان است

گهي بر طارم اعلي نشينيم                                       گهي بر پشت پاي خود نبينيم

اگر درويش بر حالي بماندي                                     سر دست از دو عام برفشاندي


 



1. ترجمه: مرا با خداوند وقتي است كه در آن وقت به هيچ فرشته‌ي مقرب يا پيامبر مرسل نتوانم پرداختي يعني تنها به خدا اختصاص خواهم يافت.

  2. مراد سعدي اين است كه پيغمبر اكرم(ص) را اين چنين حالت در وقتي از اوقات حاصل مي‌شد و علي‌الدوام نمي‌بود. اين حديث از احاديث نبوي است كه صوفيه به آن استناد مي‌كنند و صاحب كتاب«اللؤلؤ المرصوع» گويد: اين حديث را بسياري از صوفيان ياد مي‌كنند و كسي را نديده‌ام كه بر آن تنبه كرده باشد. اما معني‌اش درست است و به حالت استغراق در ديدار و لقاء اشاره دارد كه صوفيان از آن به محو و فنا تعبير مي‌كنند. – شرح گلستان دكتر محمد خزائلي صفحه‌ي 358.

 

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس نهم - یک داستان

داستان زيد بن حارثه

در كتاب كافي آمده است كه: رسول خدا (ص) روزي پس از اداي نماز صبح چشمش به جوان رنگ پريده‌اي افتاد كه چشمانش در كاسه‌ي سرش فرو رفته و تنش نحيف و لاغر شده بود، در حاليكه از خود بي‌خود بود و تعادل خود را نمي‌توانست حفظ كند. پرسيد:«كيف اصبحت؟» حالت چگونه است. گفت:«اصبحت موقنا» در حال يقين به سرمي‌برم. فرمود: علامت يقينت چيست؟ عرض كرد: يقين من است كه مرا در اندوه فرو برده و شبهاي مرا بيدار(در شب‌زنده‌داري) و روزهاي مرا تشنه(در حال روزه) قرار داده است. و مرا از دنيا و مافيها جدا ساخته تا آنجا كه گويي عرش پروردگار را مي‌بينم كه براي رسيدن به حساب مردم نصب شده است و مردم همه محشور شده‌اند و من در ميان آنها هستم، گويي هم‌اكنون اهل بهشت را در بهشت متنعم و اهل دوزخ را در دوزخ معذب مي‌بينم، گويي هم‌اكنون با اين گوش‌ها آواز حركت آتش جهنم را مي‌شنوم. رسول اكرم(ص) به اصحاب خود رو كرد و فرمود: اين شخص بنده‌اي است كه خداوند قلب او را به نور ايمان منور گردانيده است.[1] آنگاه به جوان فرمود: حالت خود را حفظ كن كه از تو سلب نشود. جوان گفت: دعا كنيد خداوند مرا شهادت روزي فرمايد. طولي نكشيد كه غزوه‌اي پيش آمد و جوان شركت كرد و شهيد شد.

مرحوم استاد سيدجلال‌الدين آشتياني در مقدمه‌ي مفصل كتاب«شكوه شمس» اينچنين آورده‌اند: بعضي از ارباب تتبع گفته‌اند روايتي به مضمون مذكور در كتب ارباب حديث از عامه و خاصه نيافته‌اند. عارف محقق و فقيه دانا ملامحسن فيض در كتاب«قره العيون» و فاضل مجلسي مولانا محمدباقر در كتاب«بحار» (علي ما في) «السفينه» «في الكافي عن الصادق» عن رسول الله صلي الله عليه و آله صلي بالناس الصبح فنظر الي شاب في المجلس..... فقال له رسول الله(ص) كيف اصبحت يا فلان؟ قال: اصبحت مومنا موقنا فعجب رسول الله من قوله......

روايت مذكور مفصل‌تر از روايت منقول،در مآخذ عامه نيز هست و احتمال آنكه صوفيه آن را ساخته باشند نمي‌رود. پايان كلام استاد آشتياني(ره).

مطلب فوق را جلال‌الدين محمد مولوي در دفتر اول مثنوي آورده است:

گفت پيغمبر صباحي زيد را                           كيف اصبحت اي رفيق باوفا

گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت                      گو نشان از باغ ايمان گر شكفت

گفت تشنه بوده‌ام من روزها                         شب نخفتستم زعشق و سوزها

تا ز روز و شب جدا گشتم چنان                     كه زاسپر بگذرد نوك سنان

كه از آن سو جمله‌ي ملت يكي است             صدهزاران سال و يك ساعت يكي است

هست ازل را و ابد را اتحاد                           عقل را ره نيست سوي افتقاد

گفت از اين ره كو رهاوردي بيار                    در خور فهم و عقول اين ديار

گفت خلقان چون ببينند آسمان                     من ببينم عرش را با عرشيان

هشت جنت هفت دوزخ پيش من                  هست پيدا همچو بت پيش شمن

يك به يك وامي شناسم خلق را                   همچو گندم من زجو در آسيا

كه بهشتي كه و بيگانه كي است                   پيش من پيدا چو مار و ماهي است

اين زمان پيدا شده بر اين گروه                     يوم تبيض و تسود وجوه

جمله را چون روز رستاخيز من                      فاش مي‌بينم عيان از مرد و زن

هين بگويم يا فرو بندم نفس                        لب گزيدش مصطفي يعني كه بس

 

زندگي و حالات و كلمات و مناجات‌هاي رسول گرامي اسلام(ص) سرشار از شور و هيجان معنوي و الهي و مملو از اشارات عرفاني است. دعاهاي رسول اكرم(ص) فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است.

 امام العارفين اميرالمؤمنين علي عليه السلام – كه اكثريت قريب به اتفاق اهل عرفان و تصوف سلسله‌هاي خود را به ايشان مي‌رسانند – كلماتش الهام‌بخش معنويت و معرفت است.

در آغاز خطبه‌ي 222 هنگامي كه آيه‌ي«رجال لاتلهيهم تجاره ولابيع عن ذكر الله» را تلاوت فرمود. گفت: همانا خداوند متعال ياد خود را مايه‌ي صفا و جلاي دلها قرار داده است بدين وسيله پس از سنگيني، شنوا و پس از شب‌كوري، بينا و پس از سركشي، مطيع مي‌گردند. همواره در هر زمان و در دوره‌ي فترتها(زماني ميان آمدن دو پيامبر) خدا را، بندگاني بوده است كه در انديشه‌هاي آنها با آنها راز مي‌گفته است و از طريق خردشان با آنها سخن مي‌گفته است و آنان چراغ هدايت را برافروختند به نور بيداري كه در گوشها و چشم‌ها و دل‌ها حاصل كردند. ايام خدا(به نعمت و نقمت هر دو تفسير شده)‌ را به ياد مردمان مي‌آورند و آنان را از بزرگي و جلال او مي‌ترسانند. همانند نشانه‌هايند كه در بيابان‌هاي بي‌نشان برپايند. آنكه راه ميانه را پيش گيرد، بستايندش و به نجات مژده دهندش و آنكه راه راست يا چپ را پيش گيرد، روش وي را زشت شمارند و از تباهي‌اش برحذر دارند و اينچنين، چراغ ظلمت‌ها بوده‌اند و راهنما در شبهت‌ها........

و در خطبه‌ي 220 كه از خطب كوتاه نهج‌البلاغه و درباره‌ي «اهل الله» است مي‌فرمايد:« قد آحيي عقله و أمات نفسه حتي دق جليله و لطف غليظه....» يعني خرد خويش را زنده ساخته و نفس خويش را ميرانده است تا در وجودش درشت‌ها نازك و غليظ‌ها لطيف گشته است و نوري درخشان در قلبش مانند برق جهيده است. آن نور راهش را روشن و آشكار و او را سالك راه ساخته است و درها يكي پس از ديگري او را به پيش رانده است تا آخرين در كه آنجا در سلامت است و آخرين منزل كه بارانداز اقامت است. آنجا قرارگاه امن و راحت است. پاهايش همراه با آرامش بدنش استوار است. همه‌ي اينها به موجب اين است كه قلب خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را راضي ساخته است.

ابن ميثم مي‌نويسد: اشارت است به طور دوم سالك و آن بعد طور وقت است كه طمانينه‌اش گويند(شرح ابن ميثم جلد 4 صفحه‌ي 52 به نقل از ترجمه‌ي نهج البلاغه‌ي مرحوم استاد دكتر سيد جعفر شهيدي.)

دعاهاي اسلامي مخصوصا دعاهاي شيعي گنجينه‌اي از معارف است از قبيل دعاي كميل و دعاي ابوحمزه‌ي ثمالي،‌ مناجات شعبانيه، دعاي معروف سحر كه از امام باقر(ع) نقل شده(اللهم اني اسئلك من بهائك بابهاه ....)، دعاهاي صحيفه‌ي سجاديه، دعاي عرفه و..... كه عالي‌ترين انديشه‌هاي معنوي در اين دعاهاست.

آيا با وجود اينهمه منابع، جاي اين است كه ما در جستجوي يك منبع خارجي باشيم؟؟!!

آيا مي‌توانيم همه‌ي اين منابع را اعم از قرآن و حديث و خطبه و دعا و سيره انكار كنيم براي آنكه فرضيه‌ي بعضي از مستشرقين و دنباله‌روهاي شرقي آنها درست درآيد؟! خوشبختانه اخيرا افرادي مانند نيكلسون انگليسي[2] و ماسينيون فرانسوي كه مطالعات وسيعي در عرفان اسلامي دارند و مورد قبول همه هستند، صريحا اعتراف دارند كه منبع اصلي عرفان اسلامي قرآن و سنت است.



[1]  يادآور اين حديث است كه:« اذا اراد الله بعبد خيرا فتح عين قلبه» يعني هرگاه خداوند خير بنده‌اي را بخواهد چشم دلش را مي‌گشايد.

 [2]  ) براي اطلاع از نظر نيكلسون به كتاب«ميراث اسلام يا آنچه مغرب زمين به ملل اسلامي مديون است» صفحه‌ي 84 مراجعه كنيد.

 

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس هشتم - مایه‌های عرفان اسلامی

مايه‌هاي عرفان اسلامي

آيا عرفان اسلامي مانند فقه و اصول و تفسير و حديث است؟ يعني از علومي است كه مسلمين مايه‌ها و ماده‌هاي اصلي را از اسلام گرفته‌اند و براي آنها قواعد و ضوابط و اصول كشف كرده‌اند؟ ويا از قبيل طب و رياضيات است كه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه يافته و در دامن تمدن و فرهنگ اسلامي وسيله‌ي مسلمين رشد و تكامل يافته است؟ و يا شق سومي در كار است؟.

عرفا خود شق اول را اختيار مي‌كنند و به هيچ وجه حاضر نيستند شق ديگري را انتخاب كنند. اينان معتقدند مباني عرفان اسلامي، در جهت نظري، قرآن مجيد و احاديث نبوي و اقوال پيشوايان دين و مشايخ، و در جنبه‌ي عملي سيرت پيامبر اسلام(ص) و اصحاب و ياران او و رفتار امامان(ع) و بزرگان دين است. صوفيه و عارفان بعد از قرآن كريم به احاديث نبوي و روايات ديني بسيار اهميت داده‌اند و كتابهاي آنان مشحون از احاديث است و براي بيان هر مطلب حديثي نقل مي‌كنند چنانكه جنيد – صوفي معروف – گفته است:

«هر كه حافظ قرآن نباشد و حديث ننوشته باشد، به وي اقتدا مكنيد كه علم ما مقيد است به كتاب و سنت» و نيز گفته است:«علم ما به حديث پيغمبر صلي الله عليه(وآله) وسلم بسته است.» (ترجمه‌ي رساله‌ي قشيريه ص 52)

در كتب صوفيه، بيشتر مباحث با آيه‌اي از قرآن و بعد از آن با حديثي از پيغمبر اكرم(ص) آغاز مي‌شود.

براي نمونه در مرصادالعباد نجم الدين رازي كه همه‌ي فصل‌ها با آيه و حديث نبوي شروع مي‌شود مجموعا 202 حديث، در كشف المحجوب هجويري حدود 150 حديث، در حديقه الحقيقه‌ي حكيم سنايي 280 حديث و در مثنوي مولوي حدود 690 حديث آمده است.

مرحوم استاد محمد تقي جعفري نوشته‌اند: رواياتي كه صريحا مورد استناد و يا تفسير قرار گرفته است 411 و رواياتي كه ابيات مثنوي قابل تطبيق بر آنها است 345 روايت مي‌باشد كه جمعا 756 روايت مي‌شود.

همچنين ايشان نوشته است كه آيات قرآني كه در مثنوي صريحا مورد استناد و يا تفسير قرار گرفته است حداقل 1422 آيه و آياتي كه ابيات مثنوي قابل تطبيق برآنهاست 720 آيه مي‌باشد كه جمعا بالغ بر 2142 آيه مي‌گردد.

مولف گويد پس بي‌جهت نيست كه مرحوم حاج ملاهادي سبزواري«مثنوي» را«تفسير منظوم قرآن» اصطلاح كرده بود و نيز معروف است كه امام خميني از كتاب مثنوي مولوي، تعبير به«تفسير ملاجلال» مي‌كردند.

 بعضي از مستشرقين اصرار داشته و دارند كه عرفان و انديشه‌هاي لطيف و دقيق عرفاني همه از خارج دنياي اسلام به جهان اسلام راه يافته است. گاهي براي آن ريشه‌ي مسيحي قايل مي‌شوند و مي‌گويند افكار عارفانه نتيجه‌ي ارتباط مسلمين با راهبان مسيحي است و گاهي آن را عكس العمل ايراني‌ها عليه اسلام و عرب مي‌خوانند و گاهي آن را دربست محصول فلسفه‌ي گروهي از فيلسوفان يونان معرفي مي‌كنند. زماني نيز آن را ناشي از افكار بودايي مي‌دانند. همچنان كه مخالفان عرفا در جهان اسلام نيز كوشش داشته و دارند كه عرفان و تصوف را يكسره با اسلام بيگانه بخوانند. و براي آن ريشه‌ي غيراسلامي قايل گردند.

نظريه‌ي سوم اين است كه عرفان مايه‌هاي اولي خود را – چه در مورد عرفان عملي و چه در مورد عرفان نظري – از خود اسلام گرفته است و براي اين مايه‌ها قواعد و ضوابط و اصولي بيان كرده است. و تحت تاثير جريانات خارج نيز، خصوصا انديشه‌هاي كلامي و فلسفي و بالاخص انديشه‌هاي فلسفي اشراقي قرار گرفته است. اما اينكه عرفا چه اندازه توانسته‌اند قواعد و ضوابط صحيح براي مايه‌هاي اولي اسلامي بيان كنند موضوع ديگري است. آيا موفقيت ايشان در اين جهت به اندازه‌ي فقها بوده است يا نه؟  و چه اندازه مقيد بوده‌اند كه از اصول واقعي اسلام منحرف نشوند؟ و همچنين آيا جريانات خارجي چه اندازه روي عرفان اسلامي تاثير داشته است. آيا عرفان اسلامي آنها را در خود جذب كرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسير خود از آنها استفاده كرده است و يا برعكس موج آن جريانات، عرفان اسلامي را در جهت مسير خود انداخته است؟ اينها همه مطالبي است كه جداگانه بايد مورد بحث و دقت قرار گيرد و البته نظرات مختلفي در اين زمينه‌ها ابراز شده است. آنچه به طور مسلم مي‌توان گفت اين است كه عرفان اسلامي سرمايه‌ي اصلي خود را از اسلام گرفته است و بس.

و بايد دانست كه دليل مخالفان اين معني قانع كننده نيست چه آنان مدعي هستند كه اسلام ديني ساده و بي‌تكلف و عمومي فهم و خالي از هرگونه رمز و مطالب غامض و غيرمفهوم و يا صعب‌الفهم است. ولذا مي‌گويند آنچه عرفا به نام توحيد گفته‌اند مطالبي وراي توحيد اسلامي است زيرا توحيد عرفاني عبارت است از وحدت وجود و اين كه جز خداوند و شئون و اسماء و صفات و تجليات چيزي وجود ندارد. سير و سلوك عرفاني نيز وراي زهد اسلامي است، زيرا در سير و سلوك يك سلسله معاني و مفاهيم طرح مي‌شود از قبيل عشق و محبت خدا، تجلي خدا بر قلب عارف و.... كه در زهد اسلامي مطرح نيست.

از نظر اين گروه نيكان صحابه‌ي رسول اكرم(ص) كه عارفان و متصوفه خود را به آنان نسبت مي‌دهند و آنان را پيشرو خود مي‌دانند زاهداني بيش نبودند، روح آنها از سير و سلوك عرفاني و از توحيد عرفاني بي‌خبر بوده است. آنها مردمي بوده‌اند معرض از متاع دنيا و متوجه به عالم آخرت، اصل حاكم بر روح آنها خوف بوده و رجاء، خوف از عذاب دوزخ و رجاء به ثواب‌هاي بهشتي، همين و بس.

در پاسخ اينان به طور خلاصه بايد گفت كه تعليمات اصلي اسلام به آن سادگي كه شما فرض كرده‌ايد نيست و نه معنويت انسان در اسلام منحصر به زهد خشك است و نه نيكان صحابه‌ي رسول اكرم(ص) آنچنان بوده‌اند كه توصيف شدو....

در قرآن كريم آياتي وجود دارد كه افكار و انديشه‌ها را به سوي توحيدي برتر و عالي‌تر از توحيد عوام مي‌خوانده است:

به چند آيه از آيات بسيار دراين زمينه دقت كنيد:

«....فأينما تولوا فثم وجه الله» : به هر طرف رو كنيد چهره‌ي خدا آنجاست. – بقره 115

«و نحن أقرب اليه منكم ولكن لاتبصرون» و ما از شما به او،(ميت) نزديكتريم. ولي نمي‌بينيد. – واقعه آيه‌ي 85

«هو الاول والاخر و الظاهر و الباطن وهو بكل شيء عليم» اول همه‌ي اشياء اوست و آخر همه اوست (از او آغاز يافته‌اند و به او پايان مي‌يابند) ظاهر و هويدا اوست و در همان حال باطن و ناپيدا هم اوست و او به هرچيز داناست.(سوره‌ي حديد آيه‌ي 3)

بديهي است كه اينگونه آيات، افكار و انديشه‌ها را به سوي توحيدي برتر و عالي‌تر از توحيد عامه‌ي مردم مي‌خوانده‌ است.

حديثي هم در كتاب كافي مرحوم كليني آمده است كه خداوند مي‌دانست كه در آخرالزمان مردماني متعمق در توحيد ظهور مي‌كنند. لهذا آيات اول سوره‌ي حديد و سوره‌ي توحيد را نازل فرمود.

در مورد سير و سلوك و طي مراحل قرب حق تا آخرين منازل كافي است كه برخي آيات مربوط به«لقاء الله» و آيات مربوط به«رضوان الله» و آيات مربوط به وحي و الهام و مكالمه‌ي ملائكه با غيرپيغمبران(مثلا حضرت مريم س) مورد نظر قرار دهيم.

در قرآن سخن از نفس اماره، نفس لوامه و نفس مطمئنه آمده است(كه درباره‌ي آن سخن خواهيم گفت). سخن از علم افاضي و لدني و هدايت‌هاي محصول مجاهده نيز آمده است:

«والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» و آنها كه درراه ما به (جان و مال و با خلوص نيت) جهد و كوشش كنند قطعا به راههاي خود هدايتشان خواهيم كرد. سوره‌ي عنكبوت آيه‌ي 69.

در قرآن از تزكيه‌ي نفس بعنوان يگانه موجب صلاح و رستگاري ياد شده است:

«قد افلح من زكيها . و قد خاب من دسيها» هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرده، رستگار شد. و آنكس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است! سوره‌ي شمس آيات 9 و 10.

در قرآن مكرر از حب الهي[1]  مافوق همه‌ي محبت‌ها و علقه‌هاي انساني ياد شده است. قرآن از تسبيح و تحميد تمام ذرات جهان ياد كرده كه مفهومش اين است كه اگر شما انسانها تفقه خود را كامل كنيد، آن تسبيح‌ها و تحميدها را درك مي‌كنيد، بعلاوه قرآن در مورد سرشت انسان مساله‌ي نفخه‌ي الهي را طرح كرده است.

اينها و مسايلي ديگر از اين قبيل كافي بوده كه الهام‌بخش معنويتي عظيم و گسترده در مورد خداوند و جهان و انسان و بالاخص در مورد روابط انسان و خدا بشود.

پس از بيان اين مختصر روشن شد كه سرمايه‌ي عظيمي در متن اسلام هست كه مي‌توانسته الهام‌بخش خوبي در جهان اسلام باشد. فرضا برخي عرفاي مصطلح نتوانسته باشند استفاده‌ي صحيح از آن كرده باشند. ولي به هر حال افراد ديگري كه حتي به اين نام مشهور نيستند استفاده كرده‌اند. كه در بخش دوم، اسامي جمعي از آنها آمده است.

علاوه بر آنچه گفتيم روايات و خطب و ادعيه  و احتجاجات اسلامي و تراجم احوال اكابر تربيت شدگان اسلام نشان مي‌دهد كه آنچه در صدر اسلام بوده است صرفا زهد خشك و عبادت به اميد اجر و پاداش نبوده است واين مطالب پاسخي مقنع براي اظهار نظرهاي مغرضانه و يا ناآگاهانه‌ي برخي مستشرقين و يا گروهي غرب زده است كه مي‌خواهند اسلام را از نظر معنويت بي‌محتوي معرفي كنند.

يارب از عرفان مرا پيمانه‌اي سرشار ده                        چشم بينا جان آگاه و دل بيدار ده

هر سر موي حواس من به راهي مي‌رود          اين پريشان سير را در بزم وحدت بار ده

نشئه پا در ركاب مي ندارد اعتبار                   مستي دنباله‌داري همچو چشم يار ده

مدتي گفتار بي كردار كردي مرحمت              روزگاري هم به من كردار بي‌گفتار ده

در دل تنگم زداغ عشق، شمعي برفروز            خانه‌ي تن را چراغي از دل بيدار ده

(صائب تبريزي)

عرفان نظري و عرفان عملي

عرفان به عنوان يك دستگاه علمي و فرهنگي داراي دو بخش است: بخش نظري و بخش عملي.

عرفان نظري: شناخت اسماء و صفات و افعال الهي و مسايل مربوط به آن است.

عرفان عملي: تخلق به اخلاق الهي و اتصاف به صفات حق است. به عبارت ديگر، به عمل رساندن اموري است كه انسان در نظر و تئوري به آنها عالم شده است. بدين جهت بعضي‌ها عرفان عملي را، علم سير و سلوك نيز گفته‌اند.

روشن است اين بخش از عرفان تقريبا مانند علم اخلاق است كه درباره‌ي «چه بايد كرد» بحث مي‌كند. با اين تفاوت كه:

اولا عرفان درباره‌ي روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مي‌كند و عمده‌ي نظرش درباره‌ي روابط انسان با خداست و حال آنكه همه‌ي سيستم‌هاي اخلاقي ضرورتي نمي‌بينند كه درباره‌ي روابط انسان با خدا بحث كنند. فقط سيستم‌هاي اخلاقي مذهبي اين جهت را مورد عنايت و توجه قرار مي‌دهند.

ثانيا سير و سلوك عرفاني پويا و متحرك است بر خلاف اخلاق كه ساكن است. يعني در عرفان سخن از نقطه‌ي آغاز است و از مقصدي و از منازل و مراحلي كه به ترتيب، سالك بايد طي كند تا به سرمنزل نهايي برسد.

از نظر عارف براي انسان، صراط و راهي وجود دارد كه بايد آن را بپيمايد و مرحله به مرحله و منزل به منزل طي نمايد و رسيدن به منزل بعدي بدون گذركردن از منزل قبلي ناممكن است. برخلاف اخلاق كه صرفا سخن از يك سلسله فضايل از قبيل راستي، عدالت، عفت، احسان، انصاف، ايثار و غيره است كه روح انساني بايد به آنها مزين و متجلي گردد. بدون اينكه ترتيبي در كار باشد كه از كجا شروع شود و به كجا پايان يابد.

عزيزالدين نسفي در كتاب«كشف الحقايق» پس از نقل حديث افتراق منسوب به پيامبر اكرم(ص) و شرح مطالبي كه پيرامون اين حديث گفته‌اند مي‌نويسد: اگر كسي در شهري اين اختلافات بسيار را ببيند، مذهب مستقيم آن را داند كه دوازده چيز حرفت خود سازد، و اين اين دوازده حرفت دانايان است و سبب نور و هدايت است:

1 – بانيكان صحبت دارد. 2 – فرمانبرداري آنان كند. 3 – از خداي راضي شود. 4 – با خلق خداي صلح كند. 5 – آزار به خلق نرساند. 6 – راحت رساند.(اين شش چيز برابر است با«التعظيم لامر الله والشفقه علي خلق الله» 7 – متقي باشد و حلال و حرام داند. 8 – ترك طمع و حرص كند. 9 – مگر به ضرورت سخن با كسي نگويد و به خود گمان دانايي نبرد. 10 – اخلاق نيك حاصل كند. 11 – همواره به رياضات و مجاهدت مشغول باشد. 12 – بي دعوي باشد و هميشه نيازمند بود.....

در هر كه اين دوازده چيز باشد از مردان خداست و سالك حق است.

 


[1] عالماني كه با عارفان ميانه‌ي خوبي نداشته‌اند گفته‌اند: كلمه‌ي «عشق» كه در زبان صوفيان و عارفان فراوان به كار رفته حتي براي يكبار هم در قرآن كريم نيامده است و لذا عشق الهي كه به صورت مكرر در گفتار نثر و نظم آنان آمده بي‌مورد است.(البته در روايات كلمه‌ي عشق آمده است) عارفان در پاسخ مي‌گويند: درست است كه كلمه‌ي عشق در قرآن نيامده اما عباراتي آمده كه در معني با عشق چندان تفاوتي ندارد. مثلا: ضمن آيه‌ي 165 سوره‌ي بقره مي‌خوانيم:«... والذين آمنوا اشد حبا لله....» مؤمنان كمال محبت و دوستي را فقط به خدا مخصوص دارند.   پس به باور آنها:

        فرق نبود خود ميان حب و عشق                            شام درمعني نباشد جز دمشق

درآيه‌ي 30 سوره‌ي مباركه يوسف آمده:«..... قد شغفها حبا....» عشق يوسف در اعماق قلب(همسر عزيز مصر)      نفوذ كرده و او را شيفته و فريفته‌ي يوسف كرده كه اينجا هم عشق است لكن در مورد غيرخداوند.

 

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس هفتم - شريعت، طريقت ، حقيقت

شريعت، طريقت ، حقيقت

شريعت پوست، مغز آمد حقيقت         ميان اين و آن باشد طريقت

گلشن راز شيخ محمود شبستري

 يكي از موارد اختلاف مهم ميان عرفا و غيرعرفا خصوصا فقها، نظريه‌ي خاص عرفا درباره‌ي شريعت و طريقت و حقيقت است. فقها مي‌گويند: در زير پرده‌ي شريعت(احكام و مقررات) يك سلسله مصالح نهفته و آن مصالح به منزله‌ي علل و روح شريعت بكار مي‌رود، تنها وسيله‌ي نيل به آن مصالح عمل به شريعت است. و در اسلام تفاوتي بين شريعت و طريقت گذاشته نشده و مفهوم هردو يكي است و خود شريعت، معناي طريقت را دربر دارد و مقصود از آن دو ايمان و عمل صالح است و آياتي از قرآن كريم را بعنوان شاهد ذكر مي‌كنند. كه از آن جمله است آخرين آيه‌ي سوره‌ي مباركه‌ي كهف كه مي‌فرمايد:

 يعني كسي كه ديدار پروردگارش را اميد دارد بايد عمل صالح و شايسته انجام دهد و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك قرار ندهد.

اما عرفا معتقدند كه مصالح و حقايقي كه در تشريع احكام نهفته است از نوع منازل و مراحل است كه انسان را به مقام قرب الهي و وصول به حقيقت سوق مي‌دهد و عقيده دارند كه باطن شريعت راه است و آن را«طريقت» مي‌خوانند. و پايان اين راه«حقيقت» است. و توحيد پس از فناي عارف از خود و انانيت خود دست مي‌دهد.

صوفيه و عرفا حديثي هم از پيامبر اكرم(ص) نقل مي‌كنند كه آن حضرت فرموده است:«الشريعه اقوالي والطريقه افعالي و الحقيقه احوالي والمعرفه راس مالي» از اينجاست كه عارف به سه چيز معتقد است: شريعت، طريقت،‌ حقيقت و معتقد است كه شريعت وسيله يا پوسته‌اي است براي طريقت و طريقت پوسته يا وسيله‌اي براي حقيقت. به بيان ديگر يكي ظاهر است و ديگري باطن و سومي باطن باطن.

خواجه عبدالله انصاري ملقب به شيخ‌الاسلام(متولد 398 هجري قمري در هرات) در «صدميدان» گويد: «هرچند كه شريعت همه حقيقت است و حقيقت همه شريعت، و بناي حقيقت بر شريعت است و شريعت بي‌حقيقت بيكار است و حقيقت بي‌شريعت بيكار، و كاركنندگان جز از اين دو،‌ بيكار است.

عزيز الدين نسفي از صوفيان معروف قرن هفتم، در كتاب«الانسان الكامل» فصل اول دربيان شريعت و طريقت و حقيقت مي‌نويسد: بدان اعزك الله في الدارين، كه شريعت گفت انبيااست و طريقت كرد انبياست و حقيقت ديد انبياست.

سالك بايد اول از علم شريعت آنچه مالابد است بياموزد و يادگيرد و آنگاه از عمل طريقت آنچه مالابد است بكند و به جاي ‌آورد تا از انوار حقيقت به قدر سعي و تلاشي كه كرده به وي روي نمايد.

بي‌مناسبت نيست در اينجا به گفتاري از سعدي اشاره كنيم:

سعدي در گلستان به تصوف مثبت و مفيد، و تربيت و اخلاق عارفانه نظر دارد. و خدمت خلق[1] و معاشرت و صحبت با مردم،‌ و دانش اندوزي را توصيه مي‌كند و تمتع و بهره‌گيري از دنيا را به صورت معتدل و مشروع جايز مي‌شمارد. و دانشمندي را كه دستگير مردمان و رهاننده‌ي غريق است، برعابد و صوفي‌اي كه گليم خود را از موج بيرون مي‌برد، برتري مي‌دهد و مي‌گويد:

صاحبدلي به مدرسه آمد زخانقاه                                بشكست عهد صحبت اهل طريق را

گفتم: ميان عالم و عابد چه فرق بود               تا اختيار كردي از آن اين فريق را

گفت: آن گليم خويش به در مي‌برد زموج                     وين جهد مي‌كند كه بگيرد غريق را

 در رساله‌ي«عقل و عشق» هم از سعدي مي‌پرسند كه: مرد را راه به حق، عقل نمايد يا عشق؟..... در جواب مي‌نويسد:«اما راه، ‌از رسيدگان پرسند و اين ضعيف از واماندگان است...... اما به يمن همت درويشان، و به بركت صحبت ايشان، به قدر وسع، در خاطر اين درويش مي‌آيد كه عقل با چندين شرف كه دارد نه راه است بلكه چراغ راه است و اول راه ادب طريقت است. و خاصيت چراغ آن است كه به وجود آن راه را از چاه بدانند و نيك از بد بشناسند، و دشمن از دوست فرق كنند و چون آن دقايق بدانست، براين برود كه شخص اگر چه چراغ دارد تا نرود به مقصد نرسد.» و پس از آن از مستي غلبه‌ي نسيم فيض الهي سخن مي‌گويد كه آغازش حلاوت ذكر، و ميانش وجد و پايانش عشق است كه پاياني ندارد.

نكته‌ي ديگر اينكه صوفيه در مراتب سيرو سلوك براي وصول به كمال و رسيدن به حقيقت و تجلي نور حق در دل سالك سه مرحله‌ي«تخليه» يا «تخلي» و «تحليه» يا«تحلي» و «تجليه» يا«تجلي» را نيز مطرح كرده‌اند كه تخليه، خالي كردن درون از بدي‌ها و همه‌ي اموري است كه آدمي را از خدا بازمي‌دارد. و «تحليه» آراستن خويش است به صفات نيك و محامد و فضايل انساني. و «تجليه» جلوه كردن حق است و تابيدن انوار حق در دل سالك و عارف كه در نتيجه‌ي رياضت‌هايي كه متحمل شده عايد وي گشته است.

 

ضرورت انتخاب پير در سير و سلوك

بي‌پير مرو تو در خرابات                                          هر چند سكندر جهاني

قطع اين مرحله بي‌همرهي خضر مكن                        ظلمات است بترس از خطر گمراهي

به كوي عشق منه بي‌دليل راه قدم                            كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد

 

همه‌ي عارفان و سالكان الي الله را عقيده بر اين است كه براي سير و سلوك عرفاني، وجود پير[2] يا استاد يا راهنما لازم و ضروري است و سلوك واقعي در پرتو راهنمايي‌هاي عارفان سالك و پيران طريقت حاصل مي‌شود. رجوع به پير، در واقع رجوع جاهل به عالم است كه حكمي عقلي مي‌باشد و نقل، (آيات و روايات[3]) نيز آنرا تاييد مي‌كند، ماجراي پيروي حضرت موسي(ع) از جناب خضر نمونه‌اي از اين مساله است. البته از ديد عرفاني، پيران واقعي در درجه‌ي اول حضرات پيامبرانند كه به هدايت خداوند سير و سلوك عرفاني را به پايان رسانده و آنگاه به فرمان الهي به ارشاد و راهنمايي مردم پرداخته‌اند و پيروي از آنان در حقيقت پيروي از حضرت احديت است و پس از پيامبران، اوصياء و سپس اصحاب و ياران پاك و مخلص ايشان كه خود را به صلاح و تقوي و ورع آراسته و با هوي و هوس خود به مبارزه برخاسته‌اند مي‌توانند از افراد مبتدي كه وارد مرحله‌ي سير و سلوك مي‌شوند دستگيري كرده هادي و راهنماي آنان باشند. اما بايد توجه داشت كه در اين وادي و مكتب(همچون ساير مكاتب) در كنار عارفان راستين و پيران آگاه همواره دكانداراني هوي پرست و سودجو بوده و هستند كه نه تنها ارائه طريق حق به حقيقت نكرده و نمي‌كنند بلكه موجبات گمراهي و انحراف از حق و شرع را براي برخي مريدان چشم و گوش بسته‌ي خود به ارمغان آورده‌اند و اين آفت بسيار بزرگي در زمينه‌ي گزيش پير مي‌باشد.

بنابراين، اولين وظيفه‌ي افرادي كه قصد ورود به مرحله‌ي سير و سلوك دارند اين است كه پيش از قدم گذاشتن در آن مرحله، با خطري كه آنان را تهديد مي‌كند آشنا شوند و آن پيروي از مرشدان دروغين است. بايد مراقب باشند كه گرفتار افرادي غيرمهذب نشوند، آنانكه سلوك الي الله و مسير عرفان را به وسيله‌اي براي آب و نان تبديل كرده‌اند چه ممكن است كساني پيدا شوند كه بر اثر رياضت، قدرت روحي‌اي پيدا كنند و به مقامات و توانايي‌هايي هم دست يابند ولي درهاي معارف حقيقي هيچگاه به روي آنان باز نشود. و چه نيكو گفته آنكه اين در سفته:

تا دل به سر كوي طبيعت گردد                                 كي محرم اسرار طريقت گردد؟

آنكس كه از آداب شريعت دور است                           كي بر دل او كشف حقيقت گردد؟

در اسرارالتوحيد مطلبي آموزنده آمده كه خلاصه‌ي آن چنين است:

شيخ ابوسعيد ابوالخير، عارف بزرگ ايراني(متوفا 440) به كسي اقتدا كرده، نماز جماعت مي‌خواند، امام جماعت در قنوت گفت:«اللهم صل علي محمد» چون نماز تمام شد شيخ ابوسعيد پرسيد:«چرا آل محمد را نگفتي؟» عذري ذكر كرد. شيخ گفت:«ما در موكبي نرويم كه (آل محمد) آنجا نباشند.»

حجه الاسلام ابوحامد غزالي نيز، در كتاب كيمياي سعادت تاثير ذكر صلوات را براي استجابت دعا ياد مي‌كند و صورت صلوات را با«آل محمد» مي‌آورد.

خوشبختانه در هر چهار مذهب برادران عزيز اهل سنت، صلوات فرستادن بر پيامبر و آلش در نماز يا فرض(واجب) يا سنت(مستحب) و بهترين و افضل آن، به فتواي فقهاي ايشان اين است كه«آل محمد» نيز در آن مذكور باشند.(الفقه علي المذاهب الاربعه ج 1 ص 266).



  1. سعدي در بوستان، همه جا از«طريقت» سخن مي‌گويد و طريقت را در خدمت خلق مي‌داند و مي‌گويد:

طريقت بجز خدمت خلق نيست         به تسبيح و سجاده و دلق نيست

كه در همه‌ي چاپها و نسخ بوستان اينطور است. اما به «عبادت به جز خدمت خلق نيست» تغيير يافته و در افواه عموم چنين شايع شده است.

 

[2]   مقصود از پير، پيرظاهري كه سني از او گذشته باشد نيست بلكه مراد، افراد عالم و حكيم و متقي و طي طريق كرده و مسلط بر هواي نفس و خداترس و به قول جلال‌الدين رومي در دفتر چهارم مثنوي:

پير پير عقل باشد اي پسر                          نه سپيدي موي اندر ريش و سر

جهد كن تا پير عقل و دين شوي                  تا چو عقل كل تو باطن بين شوي

 

[3]  هلك من ليس له حكيم يرشده(بحار ج 78 ص 159) يعني هر كس حكيمي نداشته باشد كه هدايتش كند به هلاكت مبتلا خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی- درس ششم- مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه

مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه

در درس گذشته خوانديم كه از وظايف سالك پاك نمودن نفس از صفات نكوهيده و آراستن آن به فضايل حميده و پسنديده است. اينك مي‌گوييم علماي طريقت براي سالك وظايفي ديگر نيز معين كرده‌اند كه از آن جمله است مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه.

اول –  مشارطه است يعني سالك در اول روز مثلا با خويشتن شرط كند كه از هواي نفس پيروي نكند و كاري برخلاف فرموده‌ي خداوند تبارك و تعالي انجام ندهد.

دوم –  مراقبه و آن چنان است كه در تمام مدت شرط، متوجه عمل به آن باشد و خود را ملزم به عمل كردن به آن بداند و چه بهتر كه علاوه بر اينكه از محرمات و گناهان و حتي مكروهات روي گردان مي‌شود به انجام مستحبات نيز بپردازد. آن هم با حضور قلب، چه روح عبادت حضور قلب است كه بدون آن قلب زنده نخواهد بود.

بشنو از اخبار آن صدر صدور                                     لاصلوه تم الا بالحضور

در ضمن نصايح پيامبر اكرم(ص) به ابوذر آمده كه فرمود: اي اباذر خداي را چنان عبادت كن كه گويا او را مي‌بيني و اگر تو او را نمي‌بيني او تو را مي‌بيند. و چه زيبا گفته آنكه گفته:

يك چشم زدن غافل از آن شاه نباشيد                       شايد كه نگاهي كند آگاه نباشيد

و توجه داشته باشد كه در همه حال خداوند عزوجل با اوست.

  حديد/4    هرجا كه باشيد او با شماست.

 وظيفه‌ي سالك است كه عمر عزيز را كه هر لحظه‌ي آن بيشتر از تمام دنيا وآنچه در آن است ارزش دارد به لهو و لعب ضايع نگرداند و بكوشد تا ماسوي الله را ترك گويد و در قلب خود غير ياد خدا چيزي نيارد آن گونه كه خواجه عليه‌الرحمه گويد:

نيست در لوح دلم جز الف قامت يار               چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم

ناگفته نماند كه حضور قلب براي سالك همواره لازم است البته در حال نماز و عبادت اهميت بيشتري دارد و گرنه غفلت از خدا از ديدگاه عارفان و عاشقان حق، كفر است اگر چه به يك آن باشد. شيخ فريدالدين عطار نيشابوري گويد:

دلي كو غافل از حق يك زمان است              در آن دم كافر است اما نهان است

اگر آن غافلي پيوسته بودي                          در اسلام بر وي بسته بودي

قرآن كريم از مردمي تمجيد كرده است كه آني از ياد خداوند سبحان غافل نباشند. در آيه‌ي 37 سوره‌ي مباركه‌ي نور مي‌فرمايد:

مرداني كه نه تجارت و نه معامله‌اي آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداي زكات غافل نمي‌كند آنها از روزي مي‌ترسند كه در آن، دلها و چشم‌ها زير و رو مي‌شود.

مرحوم كليني در كتاب كافي از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود: ما من مجلس يجتمع فيه الابرار وفجار فيقومون علي غير ذكر الله الا كان حسره عليهم يوم القيامه.

(الكافي جلد 2 صفحه‌ي 496 ، ح 1)

يعني هيچ انجمني فراهم نشوند از نيكان و بدان كه بدون ياد خداوند بزرگ از آن برخيزند، جز اينكه در روز قيامت بر آنها افسوس و دريغ باشد.

شايد گفته شود اينگونه زيستن غيرممكن است پاسخ بزرگان اين است كه با اشخاصي كه سالك را از ياد خداوند عالم بازمي‌دارند بايد به بيش از مقدار ضرورت محشور نبود. و در مقابل هركس كه خداي را به ياد تو بياورد ترك مجالست با او صحيح نيست.

صاحب كتاب شريف تحف العقول ابي محمد الحسن ابن علي ابن الحسين بن شعبه الحراني رحمه الله عليه از علماي قرن چهارم هجري مضمون حديثي را از پيامبراكرم(ص) كه گفتگوي عيسي بن مريم عليهما السلام با حواريون است نقل كرده كه..... قال الحواريون: يا روح الله فمن نجالس اذا؟ قال من يذكركم الله رويته و يزيد في عملكم منطقه و يرغبكم في الاخره عمله.

حواريون گفتند: يا روح الله با چه كسي همنشين باشيم؟ فرمود: معاشرت كنيد با كسي كه ديدنش خدا را به ياد شما اندازد و گفتارش به كردار شما بيافزايد و كردارش شما را به سراي ديگر(آخرت) تشويق كند.

با هر كه نشستي و نشد جمع دلت                             وزتو نرهيد صحبت آب و گلت

زنهار زصحبتش گريزان مي‌باش                                            ورنه نكند روح عزيزان بحلت

سوم – محاسبه: بدين شرح كه همواره به حسابرسي خود پردازد كه آيا منفعتي به دست آورده و يا متحمل زيان و ضرري شده به مصداق فرمايش«حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا.» به حساب خود برسيد پيش از آنكه به حسابتان برسند و مورد حساب قرار گيريد.

و از امام موسي بن جعفر عليهما السلام رسيده كه«ليس منا من لم يحاسب نفسه في كل يوم» كسي كه همه روزه نفس خويش را محاسبه نكند از ما نيست. علماي اخلاق هم گفته‌اند: وظيفه‌ي هر انساني آن است كه پيش از خوابيدن در موقع شب تمام اعمال و اقوال خود را در آن روزي كه گذشته به دقت بررسي كند. در برابر هر خير و موفقيتي خدا را شكر گويد و در برابر هر غفلت و معصيتي استغفار كند و به تدارك و جبران آن تصميم گيرد.

چهارم – معاتبه: كه معناي آن عتاب كردن و سرزنش نمودن نفس خويش است به وسيله‌ي شب زنده‌داري، كم خوابيدن، كم خوردن[1]، روزه گرفتن به شرطي كه شب جاي روز را پر نكند و مخصوصا روزه داشتن در فصل تابستان و هواي گرم و امثال اين كارها و در يك كلام سختي به خود دادن.

در اينجا به سه نكته‌ي ديگر اشاره مي‌كنيم و اين درس را به پايان مي‌بريم.

الف – گفته‌اند كه حزن و غمگيني نيز براي سالك ضرورت دارد يا از ترس عذاب اگر از صالحين است و يا از كثرت اشتياق اگر از محبين است.

شاهد بر مدعا گفتار اوست جل جلاله در حديث قدسي كه:«انا عند المنكسره قلوبهم.» من در دلهايي كه به خاطر من، در هم شكسته و فرو ريخته است، جاي دارم.

حق را به غير دل نبود منزل دگر                                آن هم دل شكسته دلان ني دل دگر

و در حديث ديگر آمده كه: «لايسعني ارضي ولاسمائي بل يسعني قلب عبدي المؤمن.» زمين و آسمان من گنجايش مرا ندارد بلكه قلب بنده‌ي مومن گنجايش آن را دارد.  جلال الدين مولوي گويد:

گفت پيغمبر كه حق فرموده است                              من نگنجم هيچ در بالا و پست

در زمين و آسمان و عرش نيز                                   من نگنجم،  اين يقين دان اي عزيز

در دل مؤمن بگنجم اي عجب                                 گر مرا جويي در آن دلها طلب

البته حزن سالك نبايد ظاهري باشد بلكه بايستي شادماني در چهره‌اش نمايان و حزن و اندوه در دلش پنهان باشد.

ب – سهر و بيداري به اندازه‌اي كه طاقت دارد. به فرمايش قرآن

  الذاريات/ 17 و 18

آنها (اهل تقوي) بخش كوتاهي از شب را به خواب رفته و در سحرگاهان(از خداوند) آمرزش مي‌طلبند.

ج – دوام طهارت: سالك بايد هر اندازه كه ممكن است با طهارت باشد. مرحوم صدوق در حديث اربعماه در كتاب خصال از اميرالمؤمنين علي(ع) روايت كرده:«ولاينام الا علي طهور فان لم يجد الماء فليتيمم بالصعيد، فان روح المومن ترفع الي الله تبارك و تعالي فيقبلها و يبارك عليها، فان كان أجلها قد حضر جعلها في كنوز رحمته، و ان لم يكن أجلها قد حضر بعث بها مع أمنائه من ملائكته فيردونها في جسدها....» يعني مسلمان بي‌وضو نخوابد پس اگر آب نيابد با خاك تيمم كند زيرا روح مؤمن (هنگام خواب به سوي خداي تبارك و تعالي بالابرده مي‌شود و خداوند آن را پذيرفته و مباركش مي‌فرمايد و اگر اجلش رسيده باشد آنرا در خزانه‌ي رحمت خود قرار مي‌دهد و اگر اجلش نرسيده باشد توسط فرشتگان امين خود آنرا به سوي جسدش بازمي‌گرداند....



1 -  در مواقع عادي نبايد چندان خورد كه آدمي را سنگين كند و از عمل بازدارد و نه چندان كم كه ضعف آورد و به سبب ضعف و ناتواني از عبادت بازماند. به عبارت ديگر غذا به قدر حاجت بدن، ممدوح و زياده و كم هر دو مذموم است. به قول سعدي در گلستان:

نه چندان بخور كز دهانت برآيد                                       نه چندان كه از ضعف جانت برآيد

يا

خوردن براي زيستن و ذكر كردن است                             تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است

ونيز

نان از براي كنج عبادت گرفته‌اند                                     صاحبدلان، نه كنج عبادت براي نان

و

فرشته خوي شود آدمي به كم خوردن                              وگر خورد چو بهايم بيوفتند چو جماد

مراد هر كه برآريم مطيع امر تو گشت                               خلاف نفس كه فرمان دهد چو يافت مراد

 

+ نوشته شده در  88/08/30ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس پنجم - طلب و تهذیب اخلاق از وظایف سالک است....

درس پنجم  طلب و تهذيب اخلاق از وظايف سالك است

آدمي پس از آنكه به خود آمد و خويشتن را شناخت و از حقيقت روح آگاه گرديد، از خواب غفلت بيدار شده در مقام طلب برمي‌آيد تا آنكه به علم اليقين بداند كه وي را خالقي هست و آن آفريدگار بزرگ از خلقت انسان مقصد بزرگي درنظر داشته و در وي يك نيروي الهي و يك روح مجرد نوراني به وديعت نهاده است و نيز دريابد كه سعادتمند كسي است كه آن روح الهي در كشور وجود او چهره‌ي خدايي خويش را هويدا سازد و با ظهور آن، ارتباط حقيقي بين خالق و مخلوق جلوه‌گر شود، پس سالك بايد اول خويشتن را بشناسد و چون خود را شناخت قدم در راه معرفت حق گذارد و شب و روز در هر حالي بياد خدا باشد و طلب آشنايي به ساحت قرب وي كند.

در ديوان حكيم سنايي غزنوي شعري عرفاني و بلند مي‌بينيم كه صدو چهل و پنج بيت است. اينك ابياتي منتخب از آن را مرور مي‌كنيم:

طلب اي عاشقان خوش رفتار                       طرب اي نيكوان شيرين كار

تا كي از خانه هين ره صحرا                          تا كي از كعبه هين در خمار

زين سپس دست ما ودامن دوست                 بعد از اين گوش ما و حلقه‌ي يار

در جهان شاهدي و ما فارغ                          در قدح جرعه‌اي و ما هشيار

خيز تا زآب روي بنشانيم                             گرد اين خاك توده‌ي غدار

تركتازي كنيم و در شكنيم                           نفس زنگي مزاج را بازار

وزپي آنكه تا تمام شويم                              پاي بر سر نهيم دايره‌وار

پس به جاروب«لا» فرو روبيم                      كوكب از صحن گنبد دوار

تا زخود بشنود نه از من و تو                         لمن الملك واحد القهار

اي هواهاي تو هوي انگيز                            وي خدايان تو خداي آزار

ره رها كرده‌اي از آني گم                            عز ندانسته‌اي از آني خوار

دعوي دل مكن كه جز غم حق                    نبود در حريم دل ديار

ده بود آن نه دل كه اندر وي                        گاو و خر باشد و ضياع و عقار

علم كز تو تو را نبستاند                               جهل از آن علم به بود صدبار

آب حيوان چو شد گره در حلق                      زهر گشت ارچه بود نوش گوار

نه بدان لعنت است بر ابليس                       كه نداند همي يمين زيسار

بل بدان لعنت است كاندر دين                      علم داند، به علم نكند كار

كي درآيد فرشته تا نكني                             سگ  زدر دور و صورت از ديوار

عالمت غافل است و تو غافل                       خفته را خفته كي كند بيدار؟[1]

غول باشد نه عالم آن كه از او                      بشنوي گفت و نشنوي كردار

هر چه نز راه دين خوري و بري                     در شمارت كنند روز شمار

اي سنايي از اين سگان بگريز                      گوشه‌اي گير از اين جهان هموار

خدمتي كز تو در وجود آيد                           هم ثنا گوي و هم گنه پندار

از طريقت همين دو بايد ورد                         اول «الحمد» و آخر«استغفار»

گرسنايي زيار ناهموار                                  گله‌اي كرد از او شگفت مدار

آب را بين كه چون همي نالد                        هر دم از همنشين ناهموار

 

براي شناختن حق دو راه موجود است:

نخست شناختن به وسيله‌ي برهان.

دوم معرفت به وجدان.

از طريق نخست مي‌توان فهميد و تصديق كرد كه براي عالم پروردگاري يكتا و بي‌انباز كه به جميع صفات كمال متصف و از كليه‌ي نقايص ممكنات منزه و مبراست، وجود دارد. ليكن معرفت به وجدان عبارت است از شناختن حق تعالي به نور قلبي و ادراك حضوري و اين شناسايي بدون دليل خارجي، شخص عارف را ميسر مي‌گردد.

پس طلب عبارت است از معرفت به حق بدون دليل و آشكار است كه گام نهادن در اين راه همراه با رنج بسيار و مستلزم كوشش فراوان است.

چون فرود آيي به وادي طلب                       پيشت آيد هر زماني صد تعب

سالك پس از دريافتن اين مطلب كه براي عالم پروردگاري هست در طلب و جستجوي آن يكتاي بي‌همتا برمي‌آيد و چون در ظاهر به سوي او راهي ندارد، سير او منحصر است به سير و سلوك باطني و شناسايي به قلب، در اين صورت ناچار بايد ديده‌ي دل را بينا كند و گرد و غبار آمال و آرزوهاي طبيعي را از پيش چشم پاك نمايد و قلب را صفا دهد و خويشتن را به فضايل آراسته گرداند تا اندك اندك حالات نوراني از منبع فيض سبحاني حاصل گردد و انوار حقيقت در وجود او پرتوافشاني كند زيرا دلي كه آلوده به صفات بهيمي گردد هرگز محل اشراق نور معرفت و تجلي انوار حقيقت نخواهد گرديد.

در غرر و درر موضوعي آمده كه: ريشه‌ي صلاح و درستي قلب، مشغول شدن آن به ياد خداوند مي‌باشد:«اصلاح القلب اشتغاله بذكر الله».

و نيز«لايستقيم ايمان عبد حتي يستقيم قلبه، و لا يستقيم قلبه حتي يستقيم لسانه» يعني ايمان هيچ بنده‌اي پابرجا نمي‌گردد تا اينكه قلبش استوار شود. و قلبش پايدار نمي‌شود تا اينكه زبانش راست گردد.

به طور خلاصه نخستين شرط پيمودن راه حق، پاك نمودن نفس است از صفات نكوهيده و آراستن آن است بر فضايل حميده كه اهميت بسيار دارد چه گفته‌اند«اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك» يعني دشمن‌ترين دشمنان تو، نفس تست كه ميان دو پهلويت قرار گرفته است.

در كتاب اربعين فقيه و عارف بزرگ شيخ بهايي قدس‌سره به شرح اديب فاضل مرحوم خاتون آبادي صفحه‌ي 191 آمده است كه: ان رسول الله صلي الله عليه و آله بعث سريه فلما رجعوا قال مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقي عليم الجهاد الاكبر قيل يا رسول الله و ما الجهاد الاكبر قال جهاد النفس ثم قال عليه السلام افضل الجهاد من جاهد نفسه التي بين جنبيه. ترجمه: به درستي كه رسول خدا صلوات الله عليه و آله فرستادند جمعي را از لشكر هدايت اثر كه به مراسم جهاد قيام نمايند چون بازگشتند و به خدمت آن سرور آمدند به ايشان اشارت نموده فرمودند: خوش آمدند جمعي كه به مراسم جهاد اصغر قيام نمودند و جهاد اكبر بر ذمه‌ي ايشان باقي است كه مي‌بايد به آن قيام نمود. گفتند: اي رسول خدا جهاد اكبر كدام است؟ فرمودند: جهاد اكبر جهاد با نفس اماره است بعد از آن فرمودند: كه بهترين جهادها آن است كه با نفس خود كه در ميان دو پهلويت واقع است جهاد نمايي.

 

جلال‌الدين محمد مولوي در دفتر اول مثنوي به اين معني اشارت كرده است آنجا كه مي‌گويد:

اي شهان كشتيم ما خصم برون                                مانده خصمي زان بتر در اندرون

كشتن اين كار عقل و هوش نيست                            شير باطن سخره‌ي خرگوش نيست

دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست                       كو به درياها نگردد كم و كاست

هفت دريا را درآشامد هنوز                                       كم نگردد سوزش آن خلق سوز

قد رجعنا من جهاد الاصغريم                                     با نبي اندر جهاد اكبريم

سهل شيري دان كه صف‌ها بشكند                            شير آن است آن كه خود را بشكند



1 - ظاهرا سعدي عليه الرحمه به اين بيت سنايي تعريض دارد كه مي‌گويد:

مرد بايد كه گيرد اندرگوش                   ورنوشته‌ است پند بر ديوار

باطل است آنكه مدعي گويد                  خفته را خفته كي كند بيدار

قضاوت با شماست كه حق با سنايي است يا سعدي؟ البته در صورتي كه شعر از سعدي باشد.

 

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی - درس چهارم - تفاوت عرفان و تصوف

درس چهارم

تفاوت عرفان و تصوف

اين دو كلمه كه غالبا مترادف يكديگر مي‌آيند از نظر معني و اصطلاح تفاوتهايي با هم دارند. بدين شرح كه تصوف روش و طريقه‌ي زاهدانه‌اي است بر اساس مباني شرع و تزكيه ي نفس و اعراض از دنيا، براي رسيدن به حق و سير به طرف كمال. اما عرفان يك مكتب فكري و فلسفي متعالي و ژرف براي شناختن حق و شناخت حقايق امور و مشكلات و رموز علوم است، آن هم البته نه به طريق فلاسفه و حكما، بلكه از راه اشراق و كشف و شهود. پس سعي و كوشش عارف همواره اين است كه با كشف و شهود و اشراق به حقايق برسد و به علوم ظاهر و باطن دست يابد، به اين جهت مي‌گويد آنچه را كه عالم و حكيم و فيلسوف با عقل و منطق و استدلال درك مي‌كند او از راه اشراق مي‌بيند و معاينه مي‌كند.

مناسب است حكايت ملاقات ابوسعيد ابوالخير و ابوعلي سينا را كه در اسرارالتوحيد آمده، در اينجا بيان كنيم:

يك روز شيخ ما ابوسعيد قدس الله روحه العزيز در نيشابور مجلس مي‌گفت، خواجه بوعلي از در خانقاه شيخ درآمد و ايشان هردو پيش از آن يكديگر را نديده بودند – اگر چه ميان ايشان مكاتبت بوده – چون او(بوعلي) از در درآمد شيخ ما روي به وي كرد و گفت:«حكمت داني آمد.» خواجه بوعلي درآمد و بنشست، شيخ با سرسخن شد مجلس تمام كرد و درخانه شد، خواجه بوعلي(سينا) با شيخ در آنجا شد و درخانه فراز كردند. و سه روز با يكديگر بودند به خلوت و سخن مي‌گفتند كه كسي ندانست..... و هيچ كس در بر ايشان نشد، مگر كسي را كه اجازت دادند، و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند. بعد از سه شباروز خواجه بوعلي سينا برفت، شاگردان از خواجه بوعلي سوال كردند كه«شيخ را چگونه يافتي؟» گفت: هر چه من مي‌دانم او مي‌بيند، و مريدان شيخ چون به نزديك شيخ درآمدند از شيخ سوال كردند كه اي شيخ! بوعلي را چگونه يافتي؟ شيخ گفت:«هرچه ما مي‌بينيم او مي‌داند.»

(محمدبن منور، اسرارالتوحيد تصحيح دكتر محمدرضا شفيعي كدكني صفحه‌ي 194 و 195)

به بياني ديگر مي‌گوييم:

درباره‌ي عرفان از دو جنبه مي‌توان بحث و تحقيق كرد: يكي از جنبه‌ي اجتماعي و ديگر از جنبه‌ي فرهنگي.

اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگي ياد شوند با عنوان«عرفا» و هرگاه با عنوان اجتماعي‌شان ياد شوند غالبا با عنوان«متصوفه» ياد مي‌شوند.

عرفا و متصوفه هرچند يك انشعاب مذهبي در اسلام تلقي نمي‌شوند و خود نيز مدعي چنين انشعابي نيستند و در همه‌ي فرق و مذاهب اسلامي حضور دارند. در عين حال يك گروه وابسته و بهم پيوسته اجتماعي هستند. يك سلسله افكار و انديشه‌ها و حتي آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشيدنها و احيانا آرايش سر و صورت و سكونت در خانقاهها و غيره به آنها به عنوان يك فرقه‌ي مخصوص مذهبي و اجتماعي رنگ مخصوص داده و مي‌دهد.

و البته همواره عرفايي بوده و هستند كه هيچ امتياز ظاهري با ديگران ندارند و در عين حال عميقا اهل سير و سلوك عرفاني مي‌باشند. و در حقيقت عرفاي حقيقي همين طبقه‌اند نه گروه‌هايي كه آداب خاصي از خود اختراع كرده و احيانا بدعتهايي ايجاد نموده‌اند.

مرحوم استاد جلال‌الدين همايي در كتاب«مولوي چه مي‌گويد» آورده است:

ابوعلي سينا در «اشارات» درباره‌ي زاهد و عابد و عارف مي‌نويسد:

المعرض عن متاع الدنيا و طيباتها يخص باسم الزاهد، والمواظب علي فعل العبادات من القيام و الصيام و نحوها يخص باسم العابد، والمتصوف بفكره الي قدس الجبروت مستديما بشروق نور الحق في سره يخص باسم العارف و قد يتركب بعض هذه مع بعض.

يعني: اعراض كننده ي از مال دنيا و خوشيهاي آن زاهد نام دارد و كسي كه برعبادات مواظبت مي‌كند عابد است و آنكه در قدس جبروت مي‌انديشد و منصرف و متوجه آن است و پيوسته حالت تابش و اشراق نور حق در درونش هست، عارف است، و بعضي از اينها با بعضي ديگر مي‌آميزند.

پس عارف مقام بالاتر و والاتري از صوفي دارد. هر عارفي صوفي هست اما هر صوفي عارف نيست، و كساني مانند مولوي و حافظ، صوفي را مبتدي و كوتاه انديش و متوجه ظواهر تصوف، مانند لباس و خرقه و نظاير آن مي‌دانند و او را ساده‌دل و متعصب و خرده بين مي‌انگارند. در حالي كه عارف را روشن بين و صافي درون و عالم روشن روان مي‌دانند كه دلش به نور حكمت الهي و اشراق، روشن و تابناك شده است.

جلال الدين مولوي در مثنوي درباره‌ي صوفيان ساده دل و ظاهربين داستان‌هايي آورده است. از آن جمله، صوفي‌اي كه خر خود را به خانقاه سپرد و صوفيان خر او را فروخته و سور و سماع راه انداختند و آواز خر برفت و خر برفت آغاز كردند.

داستان را با تلخيص از دفتر دوم مثنوي مي‌خوانيم:

صوفئي در خانقاه از ره رسيد                      مركب خود برد و در آخور كشيد

صوفيان درويش بودند و فقير                        كاد فقر ان يكن كفرا يبير

از سر تقصير آن صوفي رمه                         خرفروشي درگرفتند آن همه

كز ضرورت هست مرداري مباح                     بس فسادي كز ضرورت شد صلاح

هم درآن دم آن خرك بفروختند                     لوت آوردند و شمع افروختند

ولوله افتاد اندر خانقه                                كه امشبان لوت و سماع است و شره

ما هم از خلقيم و جان داريم ما                  دولت، امشب ميهمان داريم ما

وان مسافر نيز از راه دراز                           خسته بود و ديد آن اقبال و ناز

صوفيانش يك به يك بنواختند                      نرد خدمت‌هاش خوش مي‌باختند

آن يكي پايش همي ماليد و دست              وان يكي پرسيد از جاي نشست

وان يكي افشان گرد از رخت او                    وان يكي بوسيد دستش را و رو

گفت چون مي‌ديد ميلانشان به وي            گر طرب امشب نخواهم كرد كي؟

لوت خوردند و سماع آغاز كرد                    خانقه تا سقف شد پردود و گرد

دود مطبخ گرد آن پاكوفتن                          زاشتياق و وجد و جان آشوفتن

گاه دست‌افشان قدم مي‌كوفتند                 گه به سجده صفه را مي‌روفتند

دير يابد صوفي آز از روزگار                          زان سبب صوفي بود بسيار خوار

جز مگر آن صوفئي كز نور حق                     سير خورد او فارغ است از ننگ دق

از هزاران اندكي زين صوفيند                        باقيان در دولت او مي‌زيند

چون سماع آمد زاول تا كران                         مطرب آغازيد يك ضرب گران

خر برفت و خر برفت آغاز كرد                          زين حرارت جمله را انباز كرد

از ره تقليد، آن صوفي همين                         خر برفت آغاز كرد اندر حنين

چون گذشت آن نوش وجوش و آن سماع        روز گشت و جمله گفتند: الوداع

خانقه خالي شد و صوفي بماند                      گرد از رخت آن مسافر مي‌فشاند

رخت از حجره برون آورد او                              تا به خر بربندد آن همراه جو

تا رسد در همرهان او مي‌شتافت                    رفت در آخور خر خود را نيافت

گفت: آن خادم به آبش برده است                   زانكه آب او دوش، كمتر خورده است

خادم آمد گفت صوفي، خر كجاست؟              گفت خادم، ريش بين، جنگي بخاست

گفت من خر را به تو بسپرده‌ام                      من تو را بر خر موكل كرده‌ام

از تو خواهم آنچه من دادم به تو                    بازده آنچه فرستادم به تو

گفت: من مغلوب بودم،‌ صوفيان                    حمله آوردند و بودم بيم جان

گفت: گيرم كز تو ظلما بستند                        قاصد خون من مسكين شدند

تو نيايي و نگويي مرمرا                               كه خرت را مي‌برند اي بي‌نوا؟

چون نيايي و نگويي اي غريب                      پيش آمد اين چنين ظلمي مهيب

گفت والله آمدم من بارها                             تا تو را واقف كنم زين كارها

تو همي گفتي كه خر رفت اي پسر                از همه گويندگان، با ذوق‌تر

باز مي‌گشتم كه او خود واقف است                زين قضا راضي است، مرد عارف است

گفت آن را جمله مي‌گفتند خوش                   مرمرا هم ذوق آمد گفتنش

مرمرا را تقليدشان برباد داد                          كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

عرفان عملی(درس سوم) نخستين صوفي كيست؟ و معناي صوفي وتصوف از ديدگاه صوفيان چيست

نخستين صوفي كيست؟ و معناي صوفي وتصوف از ديدگاه صوفيان چيست؟

نخستين صوفي

نخستين كسي كه بعنوان صوفي مشهور شده و اين لقب را گرفته، ابوهاشم كوفي متوفي سال 150 هجري قمري است. وي معاصر با سفيان ثوري(متوفي 161 هجري قمري) و ابراهيم ادهم(متوفا 162 هجري قمري) بوده است.

بنابر اين از قرن دوم، نام صوفي و جماعت صوفيه در كشورهاي اسلامي پيدا شده و نظر فقيهان، حكيمان و فيلسوفان را به خود جلب كرده است. ابن خلدون جامعه شناس و مورخ بزرگ قرن هشتم هجري قمري در جلد دوم مقدمه‌ي خود تصريح كرده كه «تصوف» بعنوان خاص در قرن دوم هجري قمري ظهور كرده است.

بعضي هم اصطلاح«صوفي» را به آغاز قرن دوم هجري قمري و زمان حسن بصري(متوفاي 110 هجري قمري) رسانده و نوشته‌اند كه او نخستين كسي است كه كلمه‌ي صوفي را به كار برده است و گفته است:«رأيت صوفيا في الطواف و أعطيته شيئا فلم يأخذه» يعني صوفي‌اي را در طواف ديدم و به او چيزي بخشيدم و او نگرفت.

اكنون ببينيم صوفيه درباره‌ي معناي تصوف و صوفي چه مي‌گويند و اقوال ايشان در اين باره چيست؟

ابوسعيد ابوالخير گفته است: تصوف دو چيز است، يك سو نگريستن و يكسان زيستن.

ذوالنون مصري گفت: صوفي آن بود كه چون چيزي بگويد بيان نطقش حقايق حال وي بود. و چون خاموش ماند معاملتش معبر حال او باشد.

ابوالحسين نوري گويد: تصوف، آزادي است و جوانمردي و ترك تكلف و سخاوت. و در كشف‌المحجوب هجويري از قول وي چنين آمده:«الصوفي لايملك و لايملك» يعني: صوفي كسي است كه هيچ چيز در بند وي نيايد و او در بند هيچ چيز نشود.

سهل بن عبدالله تستري گفته: تصوف اندك خوردن است و با خداي آرام گرفتن و از خلق گريختن. و نيز گويد: صوفي آن بود كه مال خويش بر مردمان مباح داند.

ابوعلي رودباري گفته است: صوفي آن است كه صوف پوشد به صفا و بچشاند نفس را طعم جفا و بياندازد دنيا را از پس قفا و سلوك كند طريق مصطفي(ص).

بشر حافي در توضيح تصوف گفته است: به وقت دست تنگي، سخاوت و ورع در خلوت، و سخن گفتن پيش كسي كه از او مي‌ترسي. و نيز گويد: صوفي آن است كه دل با خداي صافي دارد.

 معروف كرخي مي‌گويد: تصوف، فرا گرفتن كارهاست به حقيقت، و نااميد بودن از آنچه در دست مردمان است.

جنيد گفته است: تصوف، جنگي است كه اندر آن هيچ صلح نباشد.

شبلي گويد: تصوف، آن است كه انسان، آستانه‌ي دوست را بالين كند و هرچند برانند، نرود. نيز گفته: صوفي آن است كه اندر دو جهان هيچ چيز به جز خداي نبيند.

باري در مجموع بيش از هزار سخن درباره‌ي تصوف گفته شده است! و خلاصه‌ي كلام آنكه صوفيان برجسته بر اين عقيده‌اند كه هر كس در اين عالم به حقيقت برسد در آن عالم نيز خواهد رسيد، سعادت واقعي براي يك صوفي، بيزاري جستن از من خود است بنابر اين يك صوفي چه چيزي مي‌تواند از خداوند بخواهد؟ هيچ! هر چه خواست خدا باشد همان خواست و خواهش صوفي است.

                         دو عالم را به يكبار از دل تنگ              برون كرديم تا جاي تو باشد

 و در حديث آمده است كه «القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله» يعني: قلب، حرم و سراپرده‌ي خداوند است، پس در سراپرده‌ي خدا، غيرخدا را جاي مده.

خلوت دل نيست جاي صحبت اغيار               ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

 جمله‌ي معروفي نيز در شرح غررالحكم از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است كه مي‌تواند دقيقا هدف صوفي يا عارف واقعي باشد. و آن جمله اين است:«ما عبدتك طمعأ في جنتك و لاخوفا من نارك، بل وجدتك اهلا لذلك فعبدتك.» يعني: خداوندا تو را به طمع بهشت و از ترس آتشت عبادت نكردم. بلكه تو را سزاوار عبادت يافتم پس عبادت كردم. عبادت فقط بخاطر شايستگي معبود.

 شيخ اجل سعدي شيرازي گويد:

گر از دوست چشمت به احسان اوست                   تو در بند خويشي نه در بند دوست

خلاف طريقت بود كاوليا                                   تمنا كنند از خدا جز خدا

 باز گويد:

گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهي؟      دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

 نيز گويد:                                                    

مي بهشت ننوشم زدست ساقي رضوان          مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم           جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم

 خواجه حافظ هم گفته است:

در ضمير ما نمي‌گنجد به غير از دوست كس            هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط جام می  |