خر مش برات......
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
چند روزی هست که دوست دارم بنویسم ولی وقتی پیش نمی آد. اونقدر سرم شلوغ شده که حساب نداره. بنده خدا یکی از بچه های فامیل یه مشکلی براش پیش اومده بود(نمیگم عاشق شده بود...) از پریشب تا حالا هی پیامک می ده که من چکار کنم؟؟!! وقتی دید جوابی بهش نمی دم دیشب عصبانی شده بود و دوباره پیامک داد که اگر مزاحمتم بگو اگر مزاحم هم نیستم چرا جوابم رو نمی دی؟ کلی ازش عذرخواهی کردم که والا بالله من از صبح ساعت شش که از خواب بلند شدم تا الان حتی نتونستم برای چند لحظه یه ذره دراز بکشم تا آروم بشم... شب ها که میخوام بخوابم تازه یادم میافته که به بچه هایی که از صبح پیامک دادن جواب بدم و اونها هم بالطبع پاسخ می دن گاهی این گفتگوها یه کم طول میکشه بعد هم صدای بچه ها و مادرشون درمیاد که ای بابا این وقت شب هم نمیخواهی این گوشی رو خاموش کنی؟؟ بگذریم.....(این رو گفتم اگه این روزها نتونستم جواب پیام ها و محبت های بعضی از دوستان رو بدم گله نکنید و عذر تقصیر بنده رو بپذیرید..)
چند روز پیش تو ماشین نشسته بودم و به نوار موسیقی که ناخودآگاه پخش می شد گوش میدادم. اشعاری که خونده میشد گاهی بامعنی بود و گاهی بی محتوا و بی معنی.... یه لحظه یاد گذشته افتادم. وقتی یه ذره کوچیکتر بودیم اگر از جایی رد میشدیم و صدا و آهنگ موزونی به گوشمون می خورد اونقدر وحشت میکردیم و اونقدر بار گناه روی شونه هامون سنگینی میکردکه مدتها حس میکردیم ته جهنم افتادیم....... وقتی این آسیاب گشت و گشت... و بیشتر و بیشتر با جامعه آشنا شدم و در یک شهر کاملا مذهبی بزرگ شدم که تو هر کوچه و خیابونش صدها خونه برای خدا ساخته بودن که هر وقت پا توش میذاشتی کسانی اونجا بودن که نصیحتت کنن و دایم آیههای عذاب رو تو گوشت زمزمه کنن. اگر هم دعایی میکردی این بود که خدایا منو ببخش. خدا اون موقعها بیشتر به شکل یه صاحب عذاب بود تا یه کسی که در اول هر سورهی قرآن ازش با صفتهای بخشنده و مهربان یاد میشه.... یادم میاد شبهای احیاء اول که تند تند جوشنکبیر رو می خوندیم تا زودتر تموم بشه و وقت بیشتری برای مداح مسجد باشه که بتونه روضهی چهارده معصوم بخونه..... معمولا موقع دعا خوندن زیاد مسجد شلوغ نمیشد و شلوغی همیشه هنگام قرآن سرگرفتن و اجرای پردهی نمایش مداح محل بود. تو یکی از این شبها بود که بین مداح و شیخ محل دعوا شد. شیخ بنده خدا میگفت در روایت داریم که دعا رو باید پشت سر هم خوند و وسطش مداحی نکرد مداح هم قبول نداشت. بعد پشت بلندگو داد زد که بله حاج آقا میخواد به مسجد خیابون بغلی برسه به همین خاطر نمیذاره وسط دعا مداحی کنیم.... اون شب بجای گریه کلی به دعوای این دو تا خندیدیم(استغفرالله.... شب احیاء و خنده؟؟؟)
آره روزهای بعد باز هم بخاطر خندههایی که در شب احیاء کرده بودم احساس گناه بیشتری روی شونههام حس میکردم. هر چی از عمرم بیشتر طی میشد بجای احساس نشاط و شادابی احساس درد و خستگی و گناه و شرمندگی میکردم. هر چی هم زور میزدم یه جوری این بار رو کمش کنم با هر کار نیکی که میکردم چون همش در گوشم فریاد میزدند که خدا کارهای نیک شماهارو چون از سر اخلاص و پاکی و خلوص نیت نیست قبول نمیکنه هیچ تاثیری در سنگینی بار گناهانم نداشتند. یواش یواش همهی زندگیمون پرشد از شرمندگی و لبریز شد از واژهی گناه.... وای خدایا من چقدر گناهکارم. من یه بار تو روضه ناخودآگاه خندم گرفته، من یه بار خواب موندم نماز صبحم قضا شده، من یه بار اسم پیامبر که اومد چون داشتم غذا میخوردم نتونستم صلوات بفرستم، من یه بار اونقدر مسابقه فوتبال برام جذاب بود که نتونستم رهاش کنم و نمازم رو اول وقت بخونم، من یه بار..... اینقدر این یه بار یه بارها تو زندگیم تکرار شد که از بهشت خدا هم قطع امید کردم.... هر وقت جلوی آیینه میرفتم عکس یه آدم معصیتکار نابخشودنی رو میدیدم بدتر از آیینه وقتی بود که با یه روحانی روبرو میشدم همش وحشت داشتم که نکنه الان از چهره و سیمای من بفهمه که چقدر گناهکارم و همینجا مجازاتم کنه آبروم بره ...... چقدر تنم لرزید.....
یه ذره که بزرگتر شدم و با دست تقدیر کارم افتاد به مسجد و مدرسه(این دو کلمه رو با هم بخونید بصورت جمع) آروم آروم فهمیدم که نه بابا این خبرها هم نیست، از اونجا بود که خیلی به خودم و به رحمت خدا امیدوارم شدم... چرا؟؟؟ چندتا از اون چیزهایی رو که دیدم براتون میگم شاید شما هم مثل من امیدی به خودتون و صد البته رحمت خدا پیدا کنید:
وقتی میدیدم اونهایی که خیلی دم از دین میزنن بیشترشون(از واژهی همشون بخاطر احترام به بعضی که انگشتشمارند استفاده نکردم) دنبال این هستند که پول دین بگیرند و خرج دنیاشون کنن.
وقتی کسانی رو دیدم که مهر داغ میکنن و میذارن روی پیشونیشون تا جای سجدههاشون آشکارتر به نظر برسه (اونجا بود که تو دلم گفتم: داغی است مرا بر دل او را به جبین است) و پشت این پینهی به پیشانی بسته چه حقهها و کلکها که خوابیده.....
وقتی دیدم بجای قانون و اینکه همه در برابر قانون مساوی اند(عدالت) چیز عجیب و غریبی به نام مصلحت وجود داشت که بیشتر به چاقوی تیزی میمانست تا شریعت و مذهب را ذبح شرعی کند. و با این تیغ تیز چه حقکشیها و دروغها و تهمتها و زشتکاریها و خیانتها که گفته نشد و انجام نشد....
وقتی دیدم پیرمردی با دستهای پینه بسته یک پنجم از دارایی خود را(که حاصل یک سال بیخوابی و رنج و زحمت شبانهروزی و یکسال جنگ با شوکت باد دی و نخوت خار بیابون بود) با خلوص نیت و با احترام میبخشد تا بین کسانی تقسیم شود که یکبار نه سیلی سرد زمستان خوردهاند و نه گرمای سوزان تابستان چشیدهاند و عادت داشتند که هم از توبره بخورند هم از آخور...
وقتی دیدم برای یه گوشهی چشمی که تو از سر غفلت و جوانی به نامحرمی انداختهای حسابت با سرب داغ و زقوم و .... است ولی آنها که خرقه و سجاده و ردا دارند صبح تا شب به راحتی پشت سر هر کسی که دوست داشته باشند هزاران بار غیبت و تهمت ناروا میزنند و ککشان هم نمیگزد.(وفجیع تر اینکه وقتی تذکر میدی میگن تو کاسهی داغتر از آشی نمیخواد ما رو نصیحت کنی اصلا کی گفته که تو........) اونجا بود که با خودم گفتم مگر غیبت گناهش از زنا بیشتر نیست پس چرا اونهایی که به راحتی پشت سر هم غیبت میکنند رو تو خیابون شلاق نمیزنن.
وقتی دیدم امامان معصوم ما که در عمرشون یه شب با شکم سیر سر به بالشت نذاشتن حالا برای اینکه نهادی بتواند چپاولی بکند بنام آن بزرگواران نمادی میسازد(مقبرهای بارگاهی گنبد طلایی) تا در کنار آن بتوانند با نام آن پاکان مردم را سرکیسه کنند(راستی راستی تا حالا به ذهنتون رسیده پولهایی که مثلا درحرم آقا امام رضا ریخته میشه کجا میره. – میگویند آستان قدس رضوی شاید ثروتمندترین موسسه در دنیا باشد که اینهمه موقوفات و درآمد دارد - تا حالا شده فکر کنید که چرا حتما باید پول بندازیم تو ضریح تا امام رضا از ما راضی باشه نمیشه بجای پول هممون قرآن بخونیم و هدیه کنیم به روح بلند و آسمونی آن امام بزرگوار؟؟؟!!)
وقتی دیدم یه شبه حقوق کسانی که در کنار ما، مثل ما کار میکنند(اگر کمتر کار نکنند باور کنید بیشتر کار نمیکنند) دوبرابر شد و حقوق ما همونطور بخور و نمیر موند تا اعتراض کردم و گفتم که: مگر همین شماها نبودید که میگفتید علی وقتی به خلافت رسید بیت المال رو بین همه به تساوی تقسیم کرد و به طلحه و زبیر همان سه درهمی را داد که به غلام گوش بریدهی تازه آزاد شده داده بود!!!!؟؟ گفتند: تو نمیفهمی تو مابقی این حدیث رو نشنیدی تو داری همه چیز رو با هم قاطی میکنی.... و وقتی خواستم تا ادامهی داستان رو بشنوم و بفهمم(که این کوچکترین حق من بود) گفتند: اینها در عقل و شعور تو نمیگنجه ظرف و مظروف با هم برابر نیست!!!!!!! ساکت باش ای بیدین ای لامذهب.....
خیلی چیزها دیدم با چشم خودم و هنوز هم دارم میبینم شما هم اگر مثل من نگاه کنید حتما خواهید دید.(البته اگر چشمتون رو بروی حقایق نبندید از ترس اینکه خدای ناکرده سنگ بشید...) یاد این بیت طلایی از خواجه اهل راز حافظ شیراز میافتم:
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ زآب حرام ما
... دیگه دارم خسته میشم تازه میفهمم چرا بعضیها میرن گوشهی خونه میشینن در رو هم بروی خودشون میبندند....
فرجام سخن: بچهها این دوستتون که بعضی وقتها حرفهاش براتون قابل شنیدنه میخواد یه چیز بگه: باور کنید بهشت خدا برای همهی آدمهای روی زمینه، اگر قرار باشه بهشت مختص یه سری آدمهای خالی بند دروغ گوی مال مردم خور(البته خودمو میگم یه وقت به کس دیگهای برنخوره خدای ناکرده...) باشه و اگر قرار باشه خدا ماهارو نبره بهشت... بهشتش سوت و کور میمونه... پس دلتون رو صاف کنید و امیدوار باشید.که خدای مهربون فقط به دل آدمها نگاه میکنه نه به پیشانی و لباس و .....
بگذریم راستی از خر مش برات چه خبر؟؟؟
تا یادم نرفته این رو بگم که: مطلب قشنگی تو وبلاگ(خاک خیس) خوندم لینک وبلاگ رو همین گوشه براتون گذاشتم. صاحب وبلاگ دکترای جامعه شناسی داره و البته سالهاست که در زمینهی ادیان ابراهیمی کار میکنه. من مطالبش رو پسندیدم به یکی دو تا از بچهها هم که سوالاتی در زمینهی ادیان داشتند گفتم به ایشان مراجعه کنند. بد نیست شما هم سری بزنید و در مباحث شرکت کنید.....
به امید روزگاری سرشار از شادابی و نشاط
