ازلي
يكي از شعرهاي اين كتاب رو خيلي براي خودم خاطرهانگيزه رو براتون مينويسم:
چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي
چراغ خلوت اين عاشق كهن باشي
بسان سبزه پريشان سرگذشت شبم
نيامدي تو كه مهتاب اين چمن باشي
تو يا خواجه نگشتي به صد هنر، هيهات
كه بر مراد دل بيقرار من باشي
تو را به آينهداران چه التفات بود؟
چنين كه شيفتهي حسن خويشتن باشي
دلم زنازكي خود شكست در غم عشق
وگرنه از تو نيايد كه دلشكن باشي
وصال آن لب شيرين به خسروان دادند
تو را نصيب همين بس كه كوهكن باشي
زچاه غصه رهايي نباشدت، هر چند
به حسن يوسف و تدبير تهمتن باشي
خموش سايه! كه فرياد بلبل از خاميست
چو شمع سوخته آن به كه بيسخن باشي
تهران - خرداد ماه ۱۳۵۱ - امير هوشنگ ابتهاج
