تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

ازلي

امشب با استاد نشسته بوديم و كتاب سياه مشق اميرهوشنگ ابتهاج(سايه) رو مي‌خونديم. واقعا يه شاهكار ادبي در زمان ماست. اونقدر زيبا شعر سروده كه هر جاي كتاب رو كه باز كني لذت خاص خودش رو داره.
يكي از شعرهاي اين كتاب رو خيلي براي خودم خاطره‌انگيزه رو براتون مي‌نويسم:

چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي
چراغ خلوت اين عاشق كهن باشي
بسان سبزه پريشان سرگذشت شبم
نيامدي تو كه مهتاب اين چمن باشي
تو يا خواجه نگشتي به صد هنر، هيهات
كه بر مراد دل بي‌قرار من باشي
تو را به آينه‌داران چه التفات بود؟
چنين كه شيفته‌ي حسن خويشتن باشي
دلم زنازكي خود شكست در غم عشق
وگرنه از تو نيايد كه دلشكن باشي
وصال آن لب شيرين به خسروان دادند
تو را نصيب همين بس كه كوهكن باشي
زچاه غصه رهايي نباشدت، هر چند
به حسن يوسف و تدبير تهمتن باشي
خموش سايه! كه فرياد بلبل از خاميست
چو شمع سوخته آن به كه بي‌سخن باشي
تهران - خرداد ماه ۱۳۵۱ - امير هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

آدمي و درد

درد است كه آدمي را رهبر است در هر كاري كه هست، تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد، او قصد آن كار نكند و آن كار، بي‌درد، او را ميسر نشود. خواه دنيا، خواه آخرت، خواه بازرگاني، خواه پادشاهي، خواه علم، خواه نجوم و غيره.

تا مريم را درد زه(زايش زاييدن) پيدا نشد قصد آن درخت بخت نكرد كه(فاجاءها المخاض الي جذع النخله) او را درد به درخت آورد و درخت خشك،‌ميوه دار شد. تن، همچون مريم است و هر يكي عيسي داريم. اگر ما را درد پيدا شود، عيساي ما بزايد و اگر درد نباشد، عيسي هم از آن راه نهاني كه آمد، باز به اصل خود پيوندد، الا ما محروم مانيم و از و بي بهره.(فيه ما فيه مولانا جلال الدين محمد ص ۲۰)

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
تا سقاهم ربهم آید جواب
تشنه باش الله اعلم بالصواب
زین طلب بنده به کوی حق رسید
درد مریم را به خرما بن کشید
دیده تو چون دلم را دیده شد
شد دل نادیده غرق دیده شد


من درد تورا زدست آسان ندهم
دل برنكنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كآن درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده در  87/07/28ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

دشنام

یکی پرسید از آن شوریده ایام

که «تو چه دوست داری؟» گفت «دشنام

که هر چیزی که دیگر می دهندم

بجز دشنام منت می نهندم»

(اسرارنامه ی شیخ فریدالدین عطار نیشابوری - ص ۱۳۶)

+ نوشته شده در  87/07/28ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اسکندر مقدونی

این روزها زیاد روزهای قشنگی نیست. البته بیشتر تقصیر خود منه. کم توجهی و بی محلی به تن و جسم بعضی وقتها کار دست آدم می ده. یه درد کهنه ی قدیمی آزارم می ده که اونقدر بهش بی توجهی کردم که دارم کار دستم میده. خدا پدر استاد ما رو بیامرزه که خیلی حق گردن ما داره. تا دید حال ندارم پاشد اومد درخونه گفت بریم بیرون. دنبالش رفتیم یه چرخی زدیم و برگشتیم یه کم روحیم عوض شد همینکه کنارش میشینی حال و هوات عوض می شه اصلا همه چیز یادت میره. تو ماشین که بودیم گفت تو چرا به خودت توجه نمیکنی. گفتم: ای بابا استاد من زیاد بدنم رو تحویل نمیگیرم. درسته بعضی وقتها ولش می کنم که بره هر چی دوست داره بخوره ولی خوب بیشتر وقتها افسار این اسب دست خودمه. خندش گرفت. گفت بابا تو دیگه کی هستی.......
اما داستان اسکندر مقدونی - کسی که بعضی از آقایون علما فکر می کنند پادشاه ذوالقرنین که در قرآن آمده است شخص ایشان است. و کلی مقام منزلت برایش آورده اند. باز خدا بیامرزه علامه ی بزرگ مرحوم طباطبایی رو که با کلی تحقیق و تفحص ثابت کرد که این پادشاه کسی جز کوروش ایرانیان نیست. در این گفتار سر می زنیم به کارهای اسکندر و توجه آقایونی که عقیده دارند ذوالقرنین ایشان است رو جلب میکنیم به تاریخ و موارد گفته شده درباره ی وی:

«اسکندر به مقدونیه توسعه داد. یونان را مطیع گردانید و ممالک ایران هخامنشی را به استثنای قفقازیه، قسمت شمال شرقی، آسیای صغیر و حبشه(مجاور مصر) به تصرف آورد(فقط راجع به هند درست معلوم نیست که حدود دولت هخامنشی تا کجا بوده) بعد می خواست به عربستان برود که اجل امانش نداد. این است خلاصه ی کارهای او. این کارها به چه شکل و به چه قیمت انجام شد؟ با برافکندن تب از بیخ و بن، برده کردن اهالی غیریونانی می لت، خراب کردن هالیکارناس، برانداختن صور، یعنی واسطه ی مهم تجارت شرق و غرب، هدم غزه، آتش زدن تخت جمشید و قصور آن، نابود ساختن مساکن برانخیدها، برانداختن شهر کوروش در کنار سیحون، خراب کردن شهر مماسن ها، کشتار در اهالی سغد بعد از مراجعت به آن طرف سیحون، نابود ساختن شهر آسکینیان، برافکندن شهر سنگاله از بیخ و بن و رفتار وحشیانه با مرضای آن، قتل عام در شهر مالیان و در شهرهایی که مقاومت می کردند، برده گیری و فروش اهالی از مرد و زن در شهرهایی که خراب میشد، کشتارهای مهیب در مملکت اوریتها و آرابیتها و نیز در مردمان کوهستانی و غیره و غیره.
نمیتوان به تحقق معلوم کرد که جنگهای اسکندر برای بشریت به چه قیمت تمام شده، ولی از یکجای روایت دیودور میتوان حدس زد که ضایعان تقریبا چه بوده، زیرا مورخ مزبور گوید: در یکی از شورشهای سغد، اسکندر اهالی ولایت سغد را به عده ی صدوبیست هزار از دم شمشیر گذراند. در هند هم موارد کشتارهای عمومی ذکر شده و هر دفعه مورخین از هزاران یا ده ها هزار نفر سخن گفته اند.(منبع تاریخ ایران باستان - ج ۲ - ص ۱۸۸۰) .

حال این شما و این بیرحمی های جناب اسکندر مقدونی که اصلا اهل مقدونیه بوده نه یونان و از اسم نحسش هم پیداست. بعد بگذارید کنار کوروش ایرانیان که در مقاله های بعدی خیلی دوست دارم که بتونم از ایشون هم شمه ای بگویم شاید برای خود ما یه چیزهایی روشن شود.

+ نوشته شده در  87/07/28ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

غريب غوغايي

اينهم شعري كه امروز سر كلاس نصفه نيمه خوندم.
شعر از استاد بزرگ عزيز شباني استاد دانشگاه شيرازه كه خيلي حق گردن من داره. متاسفانه اين روزها زياد حالش خوب نيست اميدوارم همگي براي سلامتي اين استاد دعا كنيد.
شعر يه حالت خاص داره مثل تمامي كلمات و هنجارشكني‌هاي دكتر شباني.

اين صدا صدا اينجا از چرا چرا تنهاست
از به هاي و هوي من اين صدا صدا تنهاست
از به بي‌چرايي‌ها صد چرا چرا از من
از صداي اين و آن اين صدا چرا تنهاست؟
از به خويش جاماندن تا به از به خود رفتن
در به رنج بي‌خويشي هر كه آشنا تنهاست
از تو تا كجايي؟ من از كجا به در هر جا
از به در به هر جايي اينچنين كجا تنهاست
از به دست من تنها صد گلو صدا در باد
اين به بي‌صدايي ها در صداي ما تنهاست
واژه‌هاي وحشي را پوست كندم و ديدم
واژه‌اي كه مي‌گريد وقت لب نما تنهاست
پيش گوش من يكسر تا به پيچ پچ پچ رفت
جمله‌اي كه سرتاسر بر لب شما تنهاست
مثل از به پس فردا آمدم به در امروز
اين غريب غوغايي فصل ماجرا تنهاست
يك كف از كفن ابري آفتاب را پوشاند
اين غروب بي‌خورشيد روي قله‌ها تنهاست
از به مرد راه اينجا گرد راه بر جا ماند
گرد راه را با من هر كه پا به پا تنهاست
شاعري غريب از من در من از خدا مي‌گفت
اين خداي خوب من تا به بي‌خدا تنهاست
در شب درخت اينجا من پرنده مي‌خوانم
آخرين صداي من تا به بي صدا تنهاست
 
+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

كلامي از مرحوم شريعتي

در باغ بي برگي زادم
و در ثروت فقر غني گشتم
و از چشمه‌ي ايمان سيراب شدم
و در هواي دوست داشتن دم زدم
و در آرزوي آزادي سربرداشتم
و در بالاي غرور قامت كشيدم
و از دانش، طعامم دادند
و از شعر، شرابم نوشاندند
و از مهر، نوازشم كردند.
و حقيقت دينم شد و راه رفتنم
و خير حياتم شد و كار ماندنم
و زيبايي عشقم شد و بهانه‌ي زيستنم.


+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

فن و هنر نويسندگي

امروز سر كلاس هر چند خيلي زود از كنار شعر حافظ رد شديم تا بچه‌ها هم كمي صحبت كنند. يكيشون اون هفته گفت شما ماشاالله اونقدر حرف مي‌زنيد كه راه به كسي نمي‌ديد. ديدم راست مي‌گه. اين هفته يكي از بچه‌ها مطلبي رو كه نوشته بود خوند. خوب بود و جالب. مطلبشون كمي نقد شد. بعد هم قرار شد كه يه كمي روي فن نويسندگي كار كنيم. تا بيشتر بچه‌ها با نوشتن آشنا بشن.
مطلب بسيار زيباي زير از نوشته‌هاي محمد حجازي هست كه خيلي براي خود من مفيد بود براتون اينجا مي‌نويسم اميدوارم براي شما هم مفيد باشه:
(((دستور نويسندگي
دستور نويسندگي را به سال‌ها مي‌آموزند، اما زبده‌ي آن دو حرف است.
چشم باز و بيان ساده
بايد نگاه كرد و ديد، شنيد و فهميد. آنگاه ديده و فهميده را آسان گفت و نوشت. يكي دنيا را مي‌نگرد و توشه نمي‌گيرد، و ديگري از گردش كوي و برزن يك دنيا گفتني مي‌آورد، چه، آن يكي نديده و نفهميده گذشته، و اين يكي براي ديدن و فهميدن نگاه كرده و شنيده است.
در خانه يا بيرون به عزن نوشتن، در چيزها به دقت بنگريد و هر چه را به چشمتان مي‌آيد، بي‌كم و بيش بنويسيد و در بند لفظ مباشيد. وضع اتاق را چنان شرح بدهيد كه خواننده بتواند آن را به همان صورت كه شما ديده‌آيد ببيند. گوشه و منظره‌اي از صحرا را آن طور بنويسيد كه ديگري از نوشته‌ي شما آنجا و منظره را بيابد. اندازه و چگونگي جعبه يا آلتي را درست معلوم كنيد تا سازنده مثل آن بسازد.
همين كه به ديدن خو گرفتيد و، يقين كرديد كه چشمتان نديده نمي‌گذرد، گوش را به كار واداريد. با توجه بشنويد و به خاطر بسپاريد و بي زياد و كم روي كاغذ بياوريد.......))))

مطلب بالا واقعا مطلب كامل و جامعي بود هر آنچه كه لازمه‌ي نوشتن يك داستان يا يك موضوع است را در يكجا آورده است. مثالي كه امروز سر كلاس زديم همين بود. گفتم به يك نفر مي‌گويند امروز چه كردي مي‌گويد رفتم دانشگاه و ظهر برگشتم خانه. كل مطلب همين. ولي ديگري مي‌نويسد: صبح كه از خانه بيرون زدم آفتاب يواش يواش داشت پيداش مي‌شد. پرهاي طلايي خورشيد يكي يكي روي سقف و بام خانه‌ها باز مي‌شد. رفتگر پير و مهربون محله داشت با جاروي جادويي خودش يه آهنگ زيباي طبيعي رو مي‌نواخت. كشيده شدن جاروي خشك روي آسفالت سرد و بي‌روح خيابون و جمع كردن برگهايي كه مرده بودند مثل يه آمبولانس بود كه داشت مرده‌ها رو از كف خيابون جمع مي‌كرد. ذرات معلق گرد و خاك تو هوا طوفاني به پا كردند هر كدوم به يه سمتي مي‌پريدند اولين ماشين كه رد شد سرعتشون ده برابر شد ........... ببينيد فقط اولين منظره از خانه بيرون اومدن رو چطور ميشود توصيف كرد. حال اينهمه آدم خوب و بد تا شب مي بينيم با افكار و عقايد و رفتار و گفتار متفاوت كه مي شه خيلي مطلب ازشون نوشت. اينهمه جنب و جوش در طبيعت رو نمي‌شه به راحتي از كنارش رد شد. بايد خوب ديد و ساده نوشت. نوشتن يك هنر متعالي است يك رسالت متعالي است يك عشق متعالي است ......... به قول مرحوم دكتر علي شريعتي: قلم توتم من است.
+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

عدد هفت

سلام روز خوش.
هفته‌ی گذشته قرار شد بیشتر درباره‌ی عدد هفت صحبت کنیم که مختصری سرکلاس گفتم مختصری هم اینجا می‌گم امیدوارم مقبول افتد.
بحث از اونجا شروع شد که رسیدیم به این بیت تو غزل زیر
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
در اینجا خیلی تیتر وار به نکاتی چند درباره‌ی عدد هفت اشاره می‌کنیم:

هفت امشاسپندان: امشاسپند یا امش سپنت(موجودات مقدس بی‌مرگ) یاریگران اهورامزدا هستند که عبارتند از: بهمن - اردیبهشت - شهریور - سپندارمرز(اسفند) - امرداد - خرداد و اهورامزدا
هفت طبقه‌ی قبر کوروش در پاسارگاد.
هفت کنگره‌ی زیگورات‌ها که در نرده‌های تخت جمشید هم دیده می‌شود.
هفت نت موسیقی (دو - ر - می - فا - سل - لا - سی)
هفت خوان رستم.
هفت سین.
هفت روز هفته.(بر اساس آیین یهودیان خداوند در شش روز آفرینش را خلق کرد و در روز هفتم استراحت کرد. شنبه که روز هفتم بود در اصل شنبد بود یعنی روز استراحت)
هفت دریای بزرگ: دریاهای قطب شمال و جنوب - اقیانوس آرام شمال و جنوب - اقیانوس اطلس شمال و جنوب و اقیانوس هند.
هفت گاو چاق و لاغر و هفت خوشه‌ی گندم خراب و سبز در خوابی که یوسف تعبیر کرد و در قرآن آمد.
سوره‌ی حمد که ام الکتاب هم نام گرفته در قرآن کریم و هفت آیه دارد.
هفت نقطه از بدن در حال سجده بر زمین قرار می‌گیرد.(پیشانی - کف دو دست - دو زانو - دو نک انگشت شصت پا)
هفت طبقه‌ی آسمان و هفت طبقه‌ی زمین(رب السموات السبع و رب الارضین السبع)
هفت طبقه‌ی بهشت
هفت طبقه‌ی جهنم
هفت شهر عشق که بعضی‌ها اون هفت شهر رو در دنیا(مکه - مدینه - نجف - کربلا - کاظمین - سامرا و مشهد) معرفی کردند
هفت شهر عشق عطار در منطق الطیر
هفت مرحله‌ی عرفان(طلب - عشق - معرفت - استغنا - توحید - حیرت - فقر و فنا)
هفت رکن نماز
هفت اخیار: اقطاب - ابدال - اخیار - اوتاد - غوث - نقبا - نجبا
هفت اصلی در رنگین کمان
هفت دور طواف در خانه‌ی خدا
هفت بار شستن سگ نجس برای پاک شدن(البته در فقه شیعه و سنی کمی فرق می‌کند)
به قول مولوی: رو سینه را از سینه‌ها - هفت آب شو از کینه‌ها - وانگه شراب عشق را - پیمانه شو پیمانه شو

حاشیه:
دکتر جورج میلر روانشناس دانشگاه هاروارد می‌گوید: ذهن انسان متوسط نمی‌تواند در یک زمان با بیش از هفت عامل سرو کار داشته باشد.

در ابتدا شمارش بر این اساس بود
1 = یک
2 = دو
3 = دو و یک
4 = دو و دو
 5 = دو و دو و یک
6 = دو و دو و دو
و بیش از این را می‌گفتند خیلی یا زیاد و بعدها عدد هفت بعنوان عدد کثرت هم شناخته شد.

فیثاغورث استاد بزرگ یونانی دو شکل مربع و مثلث را اشکال هندسی کامل محسوب می‌کرد  و از جمع این دو شکل عدد 7 به دست می‌آمد.
و موارد بسیار دیگری که می‌توانید در اطراف خود و در زندگی روزمره به شرط خوب نگاه کردن ببیند و عجیب این است که اینها کم هم نیستند......

+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

حكايت پير و مريد او

خانه‌ي نو ساخت روزي نو مريد
پيرآمد خانه‌ي او ر ابديد
گفت شيخ آن نومريد خويش را
امتحان كرد آن نكو انديش را
«روزن» از بهر چه كردي اي رفيق؟
گفت: تا نور آيدش از اين طريق
گفت: آن فرع است اين بايد نياز
تا از اين ره بشنوي بانگ نماز
نور خود اندر تبع مي‌آيدت
نيت آن كن، كه آن مي‌بايدت
صيد دين كن، تا رسد اندر تبع
حسن و مال و جاه و بخت منتفع
هر كه كارد، قصد، گندم بايدش
كاه، خود اندر تبع مي‌آيدش
(مثنوي معنوي)

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

خدایا در کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را .....

سلامی چو بوی خوش آشنایی. دیشب می‌خواستم مطلب بنویسم اونقدر سر شلوغ بود و آخر هم از خستگی زیاد بی‌هوش شدم افتادم.
امسال یکی از معدود سالهایی بود که مراسم یادروز حافظ رو شرکت نکرد. راستش با اینکه دوسان مرکز حافظ شناسی زحمت می‌کشند هر سال بلیط هواپیما و هتل رو هماهنگ می‌کنند ولی امسال چون به بچه‌های کلاس حافظ قول داده بودم که با هم بریم شیراز ولی نشد دلم نیومد تنها برم. دکتر حسنلی روز جمعه ظهر زنگ زد کجایی؟ گفتم: خونه. جا خورد تو مهمونها دنبالم گشته بود و نیافته بود. یه کم اوقاتش تلخ شد. حق هم داشت. دکتر یه مرد علمی محضه و اونقدر تو این مسیر کار می‌کنه که اصلا وقتی برای کارهای اجرایی نمی‌مونه. بعد هم بنده خدا دست تنهاست بی هیچ کمکی تو یادروز حافظ من که می‌رفتم اقلش این بود که یه کمی تو اجرا بهش کمک می‌کردم. مردی که حالا یه روز کامل درباره‌اش صحبت می‌کنم تا خیلی‌ها بیشتر اونو بشناسند. به هر حال با اینکه نرفتم شیراز ولی دلم همش تو حال و هوای مست کننده‌ی مهرماه حافظیه بود. شنبه بود خیلی نشستم تو اخبار هشت و سی ببینم چیزی از حافظیه می‌گن عکسی فیلمی چیزی هست که ببرتم تو حال و هوای شیراز. ولی انتظار هیچ فایده‌ای نداشت هیچ خبری نبود بعد هم تو اخبار 9 شب کانال یک فقط آخر خبرها تو اخبار کوتاه یه لحظه که کمتر از 10 ثانیه می‌شد اونهم شاید به خاطر حضور رییس مجلس ناچار شدند یه صحنه پخش کنند.......
نشستم تحلیل کردم. گفتم چه اخبار مهمتر از این حادثه فرهنگی و این نشست علمی که سالانه با تلاش یه عده زحمتکش بی‌ادعا انجام می‌شه. مهمترین چیزی که تو اخبار پخش شد دعوای مربی تیم پیام مشهد بود با یه تماشاگر و حاشیه‌های ورزشی دیگه..... دلم سوخت نگاه که می‌کنی یه ورزش که ساخته پاخته‌ی استعمال انگلیسه چطوری وارد کشور ما شده اونهم با چه وضعی. بازی باشگاه‌های انگلستان رو که نگاه می‌کنی همه‌ در کنار هم مرتب در چند قدمی زمین نشستند نه کسی چیزی پرتاب می‌کنه نه کسی فحشی می‌ده ولی اینجا چه خبره....؟ نگاه که می‌کنی میفهمی یه چیزی رو به خورد ما دادند به اسم ورزش ولی به همراه این ورزش چی اومده خدا می‌دونه. اینهمه فحش و ناسزای تو ورزشگاه(که شده معضل آقایون) اینهمه بریز و بپاش و خرج و مخارج که گاهی تا اونجا پیش می‌ره که پای شخص اول اجرایی مملکت رو هم توی قضیه می‌کشه. اینهمه فضا برای ورزشی که فقط یک حرفه است و البته هدف برای شهرت یک عده دیگه و پرکردن جیب عده‌ای دیگر. اضافه کن به اینها جنجالهای مطبوعاتی رو(که یارانه دریافت می‌کنند برای اطلاع رسانی و بجاش عکس فلان بازیکن تبلیغ شده و شایعات روزانه درباره‌ی زندگی شخصی آنها و .....) و برنامه‌های تلویزیونی که خداتومن هزینه برمی‌داره. و همه و همه از جیب این مردم خرج می‌شه و نتیجه؟؟؟؟؟؟؟
نتیجه اینکه در هر بازی کلی صندلی شکسته می‌شه کلی اتوبوس درب و داغون می‌شه و یه گردان نیروی انتظامی که مواظب طرفداران تیم‌ها هستند...
چند وقت پیش بازی استقلال و صبا باتری بود کجا؟ تو شهر قم(مهد علم و دانش و فقاهت) یکی که از نزدیک بازی رو تو ورزشگاه دیده بود می‌گفت: فحشی نبود که طرفداران دو تقیم نثار بازیکنان نکرده باشند. هر کس هر چیزی که دستش می‌رسید پرتاب می‌کرد تو زمین بر سر بازیکنان و مربیان و داور بیچاره.... وقتی هم تلویزیون اطراف ورزشگاه را نشون داد دیدیم اونقدر بطری خالی آب ریخته که بیا و تماشا کن.(جالب اینجا بود که هفته‌ی گذشته‌ی این جریان تماشاگران قمی به عنوان تماشاگران نمونه انتخاب شده بودند.!!!)
واقعیت اینه که این چیزی که ما خوردیم بعنوان ورزش تفاله‌های بیرون پس داده شده‌ی جریانی است که سودش رو عده‌ای دیگر بردند و ضرر و زیانش وبال گردن ما شده.
راستی فکر کردید تا حالا شده یکی از نشست‌های علمی یادروز حافظ برای مردم پخش بشه. تا حالا شده برنامه‌ی یادروز سعدی، فردوسی، حافظ و..... که پشتوانه‌های فرهنگی ما هستند بطور مستقیم برامون پخش بشه(حالا مستقیم بخوره تو سرشون) نشده درسته!!!! ولی شده فلان فوتبال از فلان تیم در ینگه‌ی دنیا وسط اذان مغرب و عشا مستقیم پخش شده باشه. بچه‌های ما و بدتر از اونها بزرگترها، تا اسم بقال سرکوچه و شماره‌ی شناسنامه‌ی مادربزرگ فلان بازیکن غربی رو می‌دونن ولی اگر بخواهی از شعر و اندیشه‌ی حافظ صحبت کنی خیلی که وارد باشند بیشتر از یک پاراگراف حرف برای گفتن ندارند....
با خودم می‌گم ما که پدرانمون اصلا از این مسایل سردرنمی‌آوردند و نمی‌دونستند فوتبال چیه و تمام فکر و ذکرشون این بود که ماها خوب درس بخونیم و خوب کار کنیم تا مفید جامعه باشیم، به این حال و روز افتادیم وای به حال نسل بعدی که امروز دست در دست پدر تو ورزشگاه داره به تیم مقابل فحش و ناسزا می‌گه و از سر تا پا آلوده‌ی این تفکر شده.
بیایید با گذشته‌ی خودمون آشتی کنیم. بیایید ما به دیگران درس بیاموزیم با اینهمه سرمایه که داریم نه دیگران به خورد ما بدهند آنچه دارند.
یاد این شعر از حافظ افتادم :
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد
حیف است ملتی اینهمه سرمایه و عظمت در کنار فرهنگ خود داشته باشد ولی گدایی فرهنگ کند از دیگران..........
+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي 

 گفت بازآي كه ديرينه اين درگاهي 

 همچو جم جرعه ما كش كه ز سر دو جهان 

 پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي 

  بر در ميكده رندان قلندر باشند 

 كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي 

  خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي 

 دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي 

  سر ما و در ميخانه كه طرف بامش 

 به فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهي 

  قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن 

 ظلمات است بترس از خطر گمراهي 

  اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل 

 كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهي 

  تو دم فقر نداني زدن از دست مده 

 مسند خواجگي و مجلس تورانشاهي 

  حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار 

 عملت چيست كه فردوس برين مي‌خواهي  

خوب اینهم شعری که این هفته سرکلاس در موردش بحث شد. چند نکته مهم رو درباره ی این شعر میگیم و از هفته ی بعد هم سعی می کنیم صدای کلاس رو ضبط کنیم تا اونهایی که غایب بودندبتونند صدای کلاس رو هم داشته باشند.

 

+ نوشته شده در  87/07/19ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

چند سخن از بايزيد بسطامي

من خيلي اين عارف رو دوست دارم. سخنانش چنان بر دل آدميزاد مي‌نشينه كه نمي‌شه توصيف كرد.

از سخنان بايزيد بسطامي
بنده عاشق پروردگار خويش نخواهد شد مگر آنكه خويشتن را آشكارا و پنهان در راه خشنودي وي بذل كند و خداوند از دل وي خواند كه جز او را نخواهد.
بايزيد را پرسيدند: نشانه‌ي عارف چيست؟ گفت: سستي نگرفتن در ذكر حق سبحانه و بيزاري نيافتن در حق وي و انس نگرفتن به غير او.
وي را گفتند: بنده از چه راه به بالاترين درجات رسد؟ گفت: اينكه كر و كور و لال بود.
روزي احمد بن خضرويه بلخي به محضر بايزيد آمد. وي احمد را گفت: تا كي گرد جهان همي گردي؟ احمد گفت: آب اگر در جايي درنگ كند بدبو شود. بايزيد گفتش: دريا شو تا بدبو نگردي.
نيز گفت: آنكس كه خدا را شناخت، با خلق خدايش لذتي نخواهد بود و كسي را كه دنيا را شناخت زيستن در آن لذتش نبخشد. آنكس كه چشم بصيرتش گشوده شود مبهوت گردد و ديگرش فرصت سخن نبود.
و نيز گفت: بنده تا آن زمان كه جاهل است، عارف است و هرگاه جهلش زوال يابد، معرفتش نيز زايل گردد.
مردي از بايزيد پرسيد با كدام كس همنشين شوم؟ گفت: با آنكس كه نيازمند آن نباشي كه چيزهايي را كه خداوند از آن آگاه است، از او پنهان كني.
نيز گفت: تا زماني كه بنده پندارد كه بدتر از او بين مخلوق يافت شود متكبر محسوب گردد.

 

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

پاييز

هميشه بچه كه بوديم فصل پاييز يه كمي سخت بود. بايد مي‌رفتي مدرسه، اون روزهايي اول مدرسه كه هميشه با يه نوع ترس و شادي خاصي همراه بود. شادي از اينكه چيزهاي جديد ياد مي‌گيري و ترس هم خوب به خاطر همه‌ي اون رفتارهاي دوران مدرسه كه امروز ديگه هيچ خبري ازشون نيست... مثل يه انار ملس كه نه ترشه نه شيرينه مدرسه‌ي اون روزها اينطور بود.

بر خلاف خيلي‌ها كه دوست دارند برگردند به اون دوران كودكي من اصلا دوست ندارم. فقط خاطراتش مونده هر چند مطمئن‌ هستم اگر دوست هم داشته باشم نمي‌شه برگشت.
بگذريم نمي‌خواهم مقدمه‌ رو طول بدم. اولش يه شعر از فريدون مشيري كه من عاشق اين شعرم. ناگفته نمونه شعر درباره‌ي پاييز زياد گفته شده از شعر منوچهري كه مي‌گفت: خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است باد خنك از جانب خوارزم وزان است. كه وقتي مي‌خونيش صداي خش خش راه رفتن آدم‌ها رو روي برگهاي زرد درختا كه تو خيابون ريخته رو حس مي‌كني. تا شعر بي‌نظير و زيباي مهدي اخوان ثالث كه حتما يه روز براتون مي‌آرم توي وبلاگ و صد البته خيلي‌هاتون خونديدش و به باغ بي‌برگي هم معروفه: باغ بي برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست. داستان از ميوه‌هاي سربه گردون ساي اينك خفته درآغوش پست خاك مي‌گويد.....

و اما شعر فريدون كه خيلي زيباست مثل خودش رمانتيك و اوج قله‌ي عاشقانه‌ي شعر معاصر:

حريق خزان بود

 همه برگ ها آتش سرخ

 همه شاخه ها شعله زرد

 درختان همه دود پيچان

 به تاراج باد

 و برگي كه

                  مي سوخت

                                  مي ريخت

                                                      مي مرد

و جامي سزاوار چندين هزار آفرين

 كه بر سنگ مي خورد

من از جنگل شعله ها مي گذشتم

غبار غروب

به روي درختان فرو مي نشست

 و باد غريب

عبوس از بر شاخه ها مي گذشت

 و سر در پي برگ ها مي گذاشت

 فضا را صداي غم آلود برگي كه فرياد مي زد

 و برگي كه دشنام مي داد

و برگي كه پيغام گنگي به لب داشت

لبريز مي كرد

و در چشم برگي كه

                         خاموش... 

                                                     خاموش...

                                                                             مي سوخت

 نگاهي كه نفرين به پاييز مي كرد

حريق خزان بود

 من از جنگل شعله ها مي گذشتم

همه هستي ام جنگلي شعله ور بود

كه توفان بي رحم اندوه

به هر سو كه مي خواست

                               مي تاخت

                                                مي كوفت

                                                              مي زد

                                                                                به تاراج مي برد

 و جاني كه چون برگ

                            مي سوخت

                                                    مي ريخت

 

                                                                      مي مرد

 

 

و جامي سزاوار نفرين كه بر سنگ مي خورد

شب از جنگل شعله ها مي گذشت

حريق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگي كه خاموش مي سوخت گفتم

 مسوز اين چنين گرم در خود مسوز

مپيچ اين چنين تلخ بر خود مپيچ

كه گر دست بيداد تقدير كور

 ترا مي دواند به دنبال باد

 مرا مي دواند به دنبال هيچ

 

روحش شاد و ياد و خاطره‌اش گرامي...
+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اول دفتر به نام ايزد دانا

با سلام - سالها بود تو چند تا وبلاگ به صورت ناشناس مطلب مي‌نوشتم . تا اينكه اين هفته سر كلاس ديدم مطالبي كه از اين طرف اون طرف جمع مي‌كنم بد نيست تو يه وبلاگ به صورت ثابت نوشته بشه. خواستم يه منبع هم باشه بچه‌هاي كلاس بتونند ازش استفاده كنند. خيلي‌ها به دليل دانشگاه رفتن نمي تونن بيان خيلي‌ها هم راهشون دوره و تو زمستون نمي‌تونند با وجود روزهاي كوچيك سركلاس باشند. اميدوارم بتونند از اين وبلاگ استفاده كنند.

اين هفته شعر

سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي

گفت بازآ كه ديرينه‌ي اين درگاهي

رو براي بچه‌ها شرح دادم البته خيلي سريع چون بايد از جشن مهرگان هم حرف مي‌زديم بعد هم كار كشيد به جشن نوروز و سبزه گره زدن و ..... كه يه ذره طولاني شد. بعد هم اين هفته يادروز حافظ روز شنبه ۲۰ مهرماه هست كه بايد از حافظ هم حرف مي‌زديم. خلاصه شد يه كشكول كه يكي از بچه‌ها بيرون كلاس گفت:اونقدر تند گفتيد كه شكل ام پي تري شده بود. خجالت كشيدم گفتم اي داد بيداد باز هم هر چي خواستم پشت سر هم گفتم و باز هم كسي چيزي نفهميد. خوبيش اينه كه بچه ها عادت كردند. اونهايي كه مي نويسند و اونهايي كه گوش مي كنند.

نوشتن تو اينجا رو آغاز كردم كه اونهايي كه نرسيدند چرت و پرت هاي من رو بنويسند يا اونهايي كه هر چي گوش كردند يادشون رفت رو بتونند اينجا پيدا كنند. از خدا مي خواهم تو اول راه و تمام طول مسير كمكم كنه بتونم ادامه و خوب بنويسم.

پاي در راه مي گذارم و باز

در دلم هست ترس و تنهايي

آخرين بار از تو ميپرسم

توچه آيا تو نيز مي‌آيي؟

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط جام می  |