تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

امروز با حافظ

دوستان سلام.عنوان اين پست «امروز با حافظ» هست البته با تاخير بايد مي شد «ديروز با حافظ». يه سه شنبه ديگه هم اومد و رفت.... اين مطلب بايد ديروز مي يومد روي وبلاگ اما متاسفانه به خاطر يه سري اتفاقات نشد. ديروز استاد ازم خواست اين مطلب رو براتون بزارم چون خودشون كار داشتند اين افتخار نصيب بنده شد،و با يك روز تاخير اين برگ سبز  از من،كه نه از طرف استاد پيشكش شما.در انتهاش هم يه شعر از ديوان هوشنگ ابتهاج تقديم به همه شما.اميدوارم كه خوشتون بياد.

(البته داخل پرانتز بگم كه مطلب اين هفته حافظ بخشي از سخنراني دكتر حسن لي در همايش مولود كعبه هست كه با كسب اجازه از ايشون براتون گذاشتم.)

اگر بخواهيم حافظ را بشناسيم هيچ سندي محكم تر از سروده هاي حافظ نيست و هميشه براي اينكه درست حافظ را بشناسيم ناگزير بايد سه عامل مهم در شناخت حافظ هميشه در خاطرمان باشد.

1.    توانمندي شگفت انگيزي كه حافظ براي ساختن  سخني لايه لايه و تودر تو دارد . اين يكي از بنيادي ترين عواملي است كه اگر اين را ندانيم اصلا حافظ را نشناخته ايم. وقتي كه اشعارش او را بررسي مي كنيم هيچ سخن تازه اي در شعرش ندارد هرچه حافظ گفته پيش از او هم گفته اند اما آنچه كه حافظ گفته با يك زبان ويژه و هنري است كه اگر اين را ندانيم اصلا نتوانسته ايم حافظ را بشناسيم.

 

2.    ارتباط حافظ با كتاب وحي و انس هميشگي او با قران كريم و نزديكي گفتاري، پنداري و عقيدتي  اش با مفاهيم موجود در اين كتاب يك روحانيت ستايش  انگيز و يك ارتباط نزديك براي حافظ به ارمغان آورده كه لقب لسان الغيب و ترجمان الاسرار نتيجه آن روحانيت ستايش انگيز است. اگر اين را ندانيم پايه شناخت ما از حافظ لرزان و شكستني است. ما حافظ شناسان زيادي در كشور داريم كه خيلي از آنها به دليل اينكه به پايه هاي اصلي حافظ شناسي دقت ندارند يا آشنا نيستند پايه ي  حافظ شناسي شان لنگ مي زند.

 

3.    حافظ با يك هوشياري و يك نگاه عميق دردمند اجتماعي است.حافظ هرگز از دردهاي مردم فاصله نگرفته او ميتوانست با تكنيك و كلامي تودرتو باشد و كلامش در ارتباط با كلام وحي هم باشد اما براي خودش درعزلت و گوشه اي زندگي كند و ارتباطي به اجتماع نداشته باشد ولي يكي از بنيادي ترين مسائلي كه براي شناخت حافظ بايد در خاطر داشته باشيم اين است كه حافظ با مسائل زمان خودش كاملا آشناست با آنها درگير است و شعر او بازتاب شرايط اجتماعي و نقد جدي جامعه روز خودش است.

 

دلم گرفته خدا را تو دلگشايي كن

من آمدم به اميدت تو هم خدايي كن

به بوي دلكش زلفت كه اين گره بگشاي

دل گرفته ما بين و دلگشايي كن

دلي چو آينه دارم نهاده بر سر دست

ببين به گوشه چشمي و خودنمايي كن

ز روزگار مياموز بي وفايي را

خداي را كه دگر تركِ بي وفايي كن

بلاي كينه دشمن كشيده ام اي دوست

تو نيز با دلِ من طاقت آزمايي كن

شكايت شب هجران كه مي تواند گفت

حكايت دل ما با نيِ كسايي كن

بگو به حضرت استاد ما به يادِ توايم

تو نيز يادي از آن عهد آشنايي كن

(اين بيت تقديم به استااااااادددددد)

نواي مجلس عشاق نغمه دل ماست

بيا و با غزل سايه همنوايي كن.

يادش گرامي باد....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

محبت

سلام دوستان امیدوارم که در این روزها که نقاش چیره دست طبیعت داره درختا و آسمون رو هر روز یه رنگی می زنه از دیدن این همه زیبایی لذت ببرید و برخالق این اثر نفیس و باارزش آفرین بگویید که فتبارک الله احسن الخالقین.....
از اونجایی که هر کاری که ما میکنیم به حمدالله یه درش تو پشت بوم باز میشه امروز اومدند بعد از کلی سرما خوردن و لرزیدن برامون بخاری گذاشتند - اما چه گذاشتنی که کاش هیچ وقت این بخاری ها نصب نمیشد. با اجازتون دودکش رو دادند تو سطل آب که خطرش از بین بره نگو هر چی گاز خطرناک بود مستقیم گشت و گشت و گشت تا چندتا کارمند بدبرگشته ی بی نوا رو پیدا کرد از ظهر تا حالا هممون سردرد شدید گرفتیم و ناله فریاد و فغان میکنیم. باز خدا پدرش رو بیامرزه یکی از بچه ها پیغامی داد من رو یه کمی از حال گیجی و خواب آلودگی درآورد تا بیام مثل همیشه اینجا و سرتون رو درد بیارم. و اما محبت..........

امروز ظهر سرکار که بودم یکی از دوستان زنگ زد و گفت فلانی استاد مدرس زاده از تبریز اومده می خواد ببینتت....(استاد مدرس زاده همون استادی بود که بارها ذکر و خیرش سرکلاس رفت و کتاب بوسه بر آستان لسان الغیب که تضمین کننده ی ۵۶ غزل از حافظ بود رو سرکلاس چندباری مرور کردیم...) خلاصه توفیقی بود بر دیدار این مرد بزرگ. یه شعری درباره ی حقیر سراپا تقصیر گفته بودند که چون بیش از حد توش غلو شده بود نتونستم اینجا بیارم که بد هم نبود اگر میخوندید و قدرت کلامی این مرد را میدید(البته غصه نخوریدهاا این جاسوسی که شما دارید - آقا محمود رو می گم - همه رو بعدا براتون تعریف می کنه چیزی رو هم معمولا از قلم نمی اندازه) دوستمون گفت: استاد این فلانی که خیلی بی معرفته و مدتهاست قراره بیاد تبریز سری به شما بزنه و هنوز نیومده چطور اینقدر دوستش دارید... شعرتون رو پس بگیرید و یه هجو درباره اش بگید(البته به شوخی می گفت) آقای مدرس زاده گفت: من به فلانی خیلی علاقه دارم و با این چیزها علاقه ام کم نمی شه.....

خیلی برام عجیب بود این پیرمرد با این صفا و خلوص نیت با اینکه من بهش قول داده بودم تبریز خدمتش برسم و واقعا شاید رسم ادب رو بجا نیاورده بودم ولی درمقابل بیشتر اظهار لطف کرد یاد این جمله افتادم که ««يحيي بن معاذ را پرسيدند: كدام محبت حقيقي است؟ گفت: آن‌كه با احسان افزون نشود و با جفا اندك نگردد.»»

نمی دونم یادتون هست یه بیت شعر از این پیرمرد نقل قول کردم و گفتم با این یه بیت شعر من رو ضربه فنی کرد امروز که دوباره براش خوندم یه بیت دیگه بهش اضافه کرد....
چو رسی به طور سینا ارنی نگفته بگذر              که نیارزد این تمنا به جواب لن ترانی
زطبیب بی مروت مطلب دوا بده جان                   که نیارزد این تمنا به دو روز زندگانی

بچه ها محبت چیزی کمی نیست. بی انصافیست آدم از انسانی که محبت دیده سر کوچکترین کاری تمامی محبت هایش را فراموش کند و یکباره بر او بتازد خیلی وقتها از این دست اتفاقها تو زندگی ما می افتد نگاه کنید به کسانی که از آنها کینه به دل داریم. آیا واقعا آنها مستحق کینه هستند یعنی هیچ محبتی به ما نکردند که مانع این نفرت و کینه بشود...
صد نقش درست آمد و کس را نظری نیست        گر رفت خطایی همه را دیده بر آن است
خیلی وقتها دوستانمان هزاران کار ثواب و عمل خیر برامون انجام میدهند که متاسفانه به چشم ما نمیآید ولی بر سر اندک اشتباهی همه ی محبتهاشون رو نادیده میگیریم و برآنها میتازیم.... سعی کنیم از سرتقصیر همدیگر بگذریم تا انشاالله خداوند نیز از سرتقصیر ما بگذرد و خطایمان را بر ما ببخشاید. یادمان باشد همینطور که دیروز از دست رفت و دیگر برگشتنی نیست نشود که فردا هم به امروز حسرت بخوریم که چرا از محبت به یکدیگر غافل بودیم.
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر        باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم           شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

شاد و سربلند و پیروز و باشید و «از عشق و محبت لبریز»

+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

مرتبه‌اي از انسانيت

سلام اميدوارم كه همگي خوب و خوش و خرم باشيد....
يكي مي‌گفت:‌خوشبحال فلاني چشمش رو كه مي‌بنده هر چي دلش مي‌خواد مي‌بينه
گفتم: من فكر مي‌كنم اين حداقل مرحله‌ي انسانيت است. آدمي تا وقتي چشمش همين چيزهاي عادي را مي‌بيند در درجه‌ي حيوان است. چون هر آنچه ما مي‌بينيم آنها هم مي‌بينند. شايد در بعضي مواقع آنها از ما قوي‌تر هم باشند مانند چشم عقاب كه خيلي دورترها را در مسافت زميني مي‌بيند و ما از ديدن آن عاجز هستيم.
اگر كسي با چشم چيزهايي ديد كه حيوانات از ديدن آن عاجز هستند آنگاه مي‌تواند مدعي شود كه تازه واردي است در وادي انسانيت....

اما شايد مرحله‌ي بالاتر آن باشد كه انسان وقتي چشمش را باز كند جز معشوق نبيند. جز به فكر او نباشد. و جز به خواست او نبيد. در اين حال است كه معشوق هم به او چشمي دارد. شما اگر با كسي كه خيلي دوستش داريد يا معشوقه‌ي شماست در خياباني راه برويد او به جاي نگاه كردن به شما به چپ و راست بنگرد چه حالي پيدا مي‌كنيد.؟؟؟؟ يقينا ناراحت مي‌شويد كه چرا او به سمت شما متمركز نيست. ولي اگر او تنها و تنها به شما متمركز باشد و به شما بنگرد و تمام فكر و ذكرش شما باشيد يعني دنيايي بسازيد كه جز او نبينيد آنگاه است كه هر مصيبتي هر سختي و هر مشكلي پيش شما سرتعظيم فرود مي‌آورد شما هستيد و معشوقتان و هر آنچه كه در اين عالم مابين شماست زيباست.
ياد داستاني افتادم به اين مضمون كه يكي از عرفا در بازار بغداد شخصي را ديد كه تازيانه مي‌زنند و او هيچ فريادي برنمي‌آورد. بعد از خلاصي از تازيانه وقتي از مرد پرسيد براي چه ناله و فرياد و فغان نمي‌كردي؟؟؟ مرد گفت: معشوقه‌ام از گوشه‌ي بازار در حال تماشاي من بود و من محو تماشاي او بودم و اصلا يادي از ضربات تازيانه نمي‌كردم......
حال بنگريد خدايي كه اينهمه به ما لطف و محبت دارد و مهرباني در هر لحظه شاهد و ناظر ماست و ما چگونه از ياد او غافل هستيم م م م م م م م م
من فكر مي‌كنم مرحله‌ي بعدي انسانيت اين است كه وقتي چشم باز مي‌كني جز او نبيني و جز بخاطر او نبيني......چرا كه:

هر دو عالم يك فروغ روي اوست.......

شاد باشيد و سربلند

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

تو چه می‌خواهی....

این چند تا جمله هیچ حرف اضافه‌ای نمی‌خواهد.......
.

همه دوست دارند به بهشت بروند، اما کسی دوست ندارد بمیرد. بهشت رفتن جرات مردن می‌خواهددددددد


عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان می‌گیرد بعد درس می‌دهد.


پیچ جاده آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی.....


و در آخر
عشق مثل آبه، می‌تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز می‌کنی می‌بینی همش چکیده بی‌آنکه بفهمی دستت پر از خاطرست

 
+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

علم اولین و آخرین

گویند حضرت عیسی(ع) به شبانی رسید و به او فرمود: ای مرد، تو عمر خود را با چوپانی صرف کردی، بهتر نبود که در تحصیل علم می‌کوشیدی؟
شبان عرض کرد یا <نبی الله> من شش مساله از علم یاد گرفته‌ام و به آنها عمل می‌کنم:
اول: آنکه تا حلال هست. حرام نمی‌خورم و هرگز حلال، کم نشود که احتیاج به حرام خوردن باشد.
دوم: آنکه تا راست هست، دروغ نمی‌گویم و هرگز راست کم نشود و احتیاج به دروغ باشد.
سوم: آنکه تا عیب خود می‌بینم، به عیب دیگران مشغول نمی‌شوم و هنوز از اصلاح عیوب خود فارغ نشده‌ام که به عیب دیگران پردازم.
چهارم: آنکه تا ابلیس را مرده نبینم،‌ از وسوسه‌ی او ایمن نمی‌شوم و هنوز شیطان نمرده است که من ایمن باشم.
پنجم: آنکه تا گنج و خزینه‌ی خدای را خالی نبینم، به گنچ و خزینه‌ی مخلوق طمع ندارم و هنوز گنج و خزینه‌ی خدا تعالی خالی نشده است.
ششم: آنکه تا هر دو پای خود را در بهشت نبینم از عذاب خدای تعالی ایمن نمی‌شوم و هنوز دو پای خود را در بهشت ندیده‌ام تا از عذاب وی ایمن باشم.

حضرت عیسی(ع) فرمود: علم اولین و آخرین این است که تو خوانده‌ای و یاد گرفته‌ای...

خواندن این مطالب آسان است و شاید هم در لحظه‌ی خواندن بر روی ما اثر بگذارد ولی عمل کردن به آنها واقعا سخت و دشوار است. اینکه آدمی تنها تکیه‌گاهش خدا باشد وجز از او از هیچ چیز نترسد و جز بر او توکل نکند و جز برای رضای او کاری را انجام ندهد و جز بر سرخوان نعمت او چشم طمع بر خوان نعمت دیگری نبندد نه تنها کاری سخت است که تقریبا برای خود من غیرممکن می‌نماید.
خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم چه قدر جای خدا در زندگی ما خالیست... فکر می‌کنم اینهمه دنبال خدا هستیم اینهمه به او فکر می‌کنیم ولی چرا هیچ وقت خود خدا را درک نمی‌کنیم. او که از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است.....
 
+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

حكايت بهلول و جنيد بغدادي

سلام دوستان. وقت خوش. اميدوارم در پناه يزدان پاك خوب و خوش و خرم باشيد. اين روزها غوغاي كار شده اونقدر شلوغه كه حساب نداره. بعد هم بدبياري پشت بدبياري امروز هم يه اتفاقي افتاد كه باز هم قول يه كار ديگه رو دادم. هر چي سعي مي‌كنم اين روزها درگير قول و قرار جديد نشم نمي‌شه كه نمي‌شه. خوب قسمت ما هم اينطوريه ديگه بگذريم.....
يه نامه روي پست الكترونيكي‌ام اومده بود از طرف استاد فهيمي‌منش كه دلم نيومد براتون ننويسم. اول بگم اين جناب فهيمي‌منش از اون مرداي نيك روزگار كه خيلي درس‌هاي زندگي رو پيش ايشون ياد گرفتم هرچند شاگرد تنبلي بودم ولي سعي كردم در حد توانم پيرو استادم باشم. دوم اينكه هيچ وقت لبخند از لبهاي نازنينش نمي‌افته هر سوالي كه مي‌كني هر وقت شبانه‌روز كه باشه جواب مي‌ده. با اينكه من شاگرد ايشون تو كلاس برنامه‌نويسي بودم ولي خوب جدا از فن وهنرش تو برنامه‌نويسي غوغاي محبت و عشق و معرفته كه خدا حفظش كنه. يه همسر مهربون داره با دو تا دختر خانم گل كه همه مثل خودش مي‌مونند. يكي از افتخارات زندگي من آشنايي با شخصيت بزرگوار ايشون بود. خدا از اين دوستاي ناب قسمت همتون بكنه.... انشاءالله..........

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او. شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم.
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.
مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام  خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.
بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.
بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز. 
 بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد مسلمانان نباشد.

عجبا از حرف‌هاي ناب مردان خدا....
و اما آقا ميلاد گفتند از خودم بگويم. آقا ميلاد من چه دارم كه تو را در خور باشد؟؟ هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم هييييييييچ. بچه‌هايي كه سركلاس بودند مي‌دانند من از خود حرفي براي گفتن ندارم و فقط چون طوطي سخنگوي نادان هستم. و هرآنچه از ديگران آموختم براي شماها بيان مي‌كنم. سخن از خود كسي مي‌گويد كه از خود رسته باشد منكه در هزار بند منيت و كبر و خودپرستي آلوده‌ام چگونه سخني از خود بگويم؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  87/08/23ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

به رنگ هر چه دلت مي خواهد

سلام. اميدوارم همه خوب و خوش و سلامت باشيد. اين روزها چندتا كار پشت سرهم ريخته سرم كه يكيش عروسي داداش آخريه كه آقا محمود هم اشاره كرد. يكي هم بچه‌هاي كارگزيني دارند احكام سال جديد رو بالاخره مي‌زنند چند شبي هست كه تا ديروقت مهمونشون هستيم.
يه نذري هم كردم كه اگر يه مشكل ازم حل بشه يه كتاب براي يه نفر بنويسم. كه مشكل به طور معجزه‌آسا حل شد و صبح زود بلند مي‌شم مشغول اين كتاب مي‌شم. خلاصه براتون بگم يه آش شلم شوربايي شده كه حساب نداره.... ببخشيد اگر ديروز وقت نكردم مطلبي بنويسم.... واما امشب مي‌خواهم چند تا مطلب پشت سر بنويسم شايد تلافي بشه....

مصراع بي معني كه با معني شد
روزي يكي از شاگردان صائب اين مصراع بي معني را سرود.
از شيشه‌ي بي مي مي بي شيشه طلب كن
|و از صائب خواست كه مصراع دوم آن را بسازد.
صائب فورا اين مصراع را ساخت و به مصراع اول معني بخشيد
حق را زدل خالي از انديشه طلب كن.

بهترين آهنگ
از بتهوون موسيقي‌دان معروف سوال شد. بهترين آهنگ‌ها كدام است؟ جواب داد "آهنگ آب" زيرا من بهترين آهنگ‌هايم را اگر دوبار متواليا بنوازم شنونده خسته مي‌شود. ولي ميليون‌ها سال است كه بشر صداي آب را مي‌شنود نه تنها خسته نشده است. بلكه از آن لذت مي‌برد. و با صداي آب به خواب مي‌رود.

 نابغه‌اي كه به 32 زبان صحبت مي‌كرد.
من(حميد صياح و عموي مرحومم ميرزا جعفرخان) خيال مي‌كرديم پرفسور "كرش" از نوادر روزگار به 16 زبان عالم است. ولي پس از فوت او در جرايد مسكو نوشته شد كه به 32 زبان عالم بوده است. اين استاد عاليقدر علاقه‌ي عجيبي به ادبيات ايران داشت. و ادبيات عالي فارسي را در انستيتوي لازارف(السنه شرقيه) تدريس مي‌كرد. و محبت او به ايرانيان فوق‌العاده بود و گفته بود "من در برابر ادبيات ايران سر تعظيم فرود مي‌آورم" پرسيدند چطور؟ چرا فقط ايرانيان؟ پرفسور جواب داد: من تنها يك شعر از حافظ را مي‌خوانم و شما بگوييد كدام ملتي چنين دستور اخلاقي زيبايي دارد؟

مباش در پي آزار و هرچه خواهي كن
كه در طريقت ما غير از گناهي نيست

مدرك – خاطرات حاج سياح پاورقي صفحه‌ي 518

از ذوالنون مصري نقل است كه اخلاص را سه علامت باشد:
1 - آنكه مدح و ذم خلق وي را تفاوت نكند. 2 – آنكه عمل خود را پيش چشم ندارد. 3 – آنكه مزد و ثواب آن را فراموش كند.

اما يه شعر هم براتون بنويسم كه كشكول امشب تكميل بشه:
اين شعر از مرحوم مهرداد اوستا است كه چند شب پيش به استاد اسلامي گفتم واقعا حق اين استاد بزرگ مثل خيلي‌هاي ديگه درست و حسابي ادا نشده روحش شاد و اميد كه خدايش بيامرزد....

اينهم يه شاهكار از استاد اوستا:

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوفه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 داشتم اين مطالب رو تموم مي‌كردم كه دوستي يه پيامك فرستاد شعر زيبايي بود كه از بن جان برخاسته بود كه اون رو هم بعنوان آخرين مطلب امشب براتون مي‌نويسم:
خدايا: دلي كه در دوجهان جز تو هيچ يارش نيست    گرش تو يار نباشي جهان به كارش نيست

يزدان پاك نگاهبانتان باااااااااااااد......

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اتحاد

سلام دوستان. امروز اونقدر سرم شلوغ بود و خسته بودم که از صبح همش توی این فکر بودم تا یه وقت آزاد پیدا کنم و این روز تولدی رو از دست ندهیم... یه مطلبی بخونیم و در کنار هم شاد باشیم...

و اماااااااااااااااااااااااااااااااا مطلب امروز اتحااااااااااااااااااد.. حرفی که این روزها متاسفانه زیاد خریدار نداره. وقتی به جمعیت مسلمان ها نگاه میکنیم بیش از یک میلیارد مسلمان در جهان داریم ولی چند فرقه از این جمعیت عظیم همصدا و همنوا هستند؟؟؟؟ چقدر خون ها که تو تاریخ سر این تفرقه و چند دستگی بین مسلمانها ریخته نشده و چه ظلمها که به یکدیگر نکردند. خدا رحمت کند خواجه حافظ رو چه خوش گفت که:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه             چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
متاسفانه کتابی که سرکار خانم رحمانی برایم آوردند چیزی جز نفاق و تفرقه افکنی در بین مسلمانها در آن دیده نمیشد. بعضی وقتها بدون اینکه بخواهیم میشویم آلت دست استعمار برای جدایی بین مذاهب...
یاد جامی افتادم این روزها خیلی حرف از این مرد زده میشه. یه بار هم فکر کنم یه شعر ناب ازش براتون نوشتم ولی امروز میخواهم یه چیزی بگم. می دونید شعر معروفی که برای امام رضا(ع) گفته شده کار همون عبدالرحمان جامی هست که به یقین از شعرای اهل تسنن ایران بوده. می دونید مرحوم علامه اقبال لاهوری که جزو برادران اهل تسنن هست بهترین شعرها را درباره ی امام حسین و حضرت زهرا داره که کمتر شاعر شیعه تونسته چنین اشعاری بگه که اونها رو هم بجای خودش براتون می آرم... برادران خواهران عزیزان اینطور نیست بیایید گول تفرقه افکنی استعمار رو نخوریم و باور کنیم که ان المومنون اخوه. به راستی که مومنین با هم برادرند..
و اینک شعر جامی که واقعا یکی از اشعار ناب درباره ی امام هشتم ما شیعیان است:

سلامٌ علي آل طه و ياسين
سلامٌ علي آل خير النّبيين (درود بر خاندان پيامبر باد. درود بر خاندان بهترين برگزيدگان خدا باد)

سلامٌ علي روضهٍ حل فيها
امامٌ يباهي به الملك و الدين(درود بر روضه‌اي باد كه امام بزرگوار در آن فرود آمده، امامي كه ملك و دين به وجودش مباهات مي‌كنند)

امام به حق شاه مطلق كه آمد
حريم درش قبله گاه سلاطين

شه كاخ عرفان ، گل شاه احسان
در درج امكان مه برج تمكين

علي بن موسي الرضا كز خدايش
رضا شد لقب چون رضا بودش آيين

زفضل و شرف بيني او را جهاني
اگر نَبوَدَت تيره چشم جهان بين

پي عطر روبند حوران جنت
غبار ديارش به گيسوي مشكين

اگر خواهي آري به كف دامن او
برو دامن از هر چه جزاوست در چين

چو جامي چشد لذّت تيغ مهرش
چه غم گر مخالف كشد خنجر كين

حال بنگرید محبت آنها را نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت ............

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

زندگی

سلام دوستان امیدوارم که حال همگی خوب باشه.
اول اینکه من سوال خانم رحمانی رو درست متوجه نشدم. اگر امکان داره سوالتون رو بهتر و واضح‌تر بیان کنید.
دوم شعر دکتر حسن‌لی رو صدبار هم بخونید کم خوندید. استاد اسلامی گفت نشستم بعد از سحر خوندم چنان حالی بهم دست داد که وصف ناشدنی بود.
سوم زندگی خیلی اهمیت داره. هرچند بیتوته‌ی کوتاهی است بر روی این پل که باید از آن زود گذشت ولی قدر روزها و لحظه لحظه‌ها رو باید دونست. به قول حافظ:
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی                حاصل از حیات ای جان یک دم است تا دانی
حاصل از حیات همین یک لحظه و همین یک دم است که در آن زندگی می‌کنیم و نفس می‌کشیم.
بزرگی می‌گفت: ما به قیامت نزدیک‌تریم تا فردا.... حرف عجیبیه درسته؟ ولی خوب که نگاه کنیم می‌بینیم به قیامت خواهیم رسید و به فردا دیگر هیچ وقت دست نخواهیم یافت. پس چیزی که دست یافتنی باشه نزدیکتر از چیزی است که دست نیافتنی است.
به دکتر حسن‌لی گفتم دکتر چند سال داری؟
گفت نمی‌دونم؟
گفتم شوخی می‌کنی یعنی چی نمی‌دونی؟
گفت: اگر به شناسنامه باشه 40 سالی که دیگر ندارم اونها رو از دست داده‌ام و الان نمی‌دونم که چند سال دیگه از عمرم باقیست که بگویم چند سال دارم. اون 40 سالی که گذشت رو که دیگر ندارم اونها از دستم رفته‌اند.
عجبا از انسانهای بزرگ.....
و اما نکته‌ی آخر: دیروز به یکی از بچه‌ها نصیحت می‌کردم به گوشش فرو نمی‌رفت. گفتم فلانی تو مثل غنچه می‌مونی و من مثل گل(البته از نوع خرزره). هر چی باشه من یه پیرهن بیشتر از تو پاره کرده‌ام. حرف من رو گوش کن که بعدها یاد این شعر از زنده‌یاد قیصر امین‌پور (رحمه الله علیه) افتادم گفتم برای شما هم اینجا بیاورم از فیض خوندنش محروم نباشید...

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی
راستی کدام یک درست گفته‌اند
من فکر می‌کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است!
 
+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

خداي مهربان

به قول دكتر حسن‌لي مي‌گفت: بعضي‌ها فكر مي‌كنند بزرگترين هنر خدا آفريدن جهنم است. در صورتي كه بزرگترين صفت خداوند بعد از يكتايي، رحمان و رحيم بودن اوست.
مي‌گويند بزرگترين گناه بعد از شرك نااميدي از رحمت خداوند است. و اين يعني اينكه همه‌ي ما اميدوار باشيم همانگونه كه در دنيا مورد لطف و مرحمت او قرار گرفتيم در سراي باقي و آخرت نيز از لطف و رحمتش بي‌نصيب نباشيم.
شعر زير يكي ديگر از شاهكاري استاد دكتر كاووس حسن‌لي مي‌باشد. اونهايي كه از نزديك اين مرد رو ديده‌اند مي‌دانند كه دريايي از علم و فضل و خشوع و خضوع است....
من وقتي اين شعر رو خواندم واقعا سرحال اومدم حيفم اومد براي شما توي وبلاگ قرار ندهمش...

خدازياد كند غمزه‌ي فريبا را

فرشته‌مي‌وزد امشب‌دوباره‌از هر سو
ظهور مي‌كند اينك‌ستاره‌از هر سو

«كه‌برگذشت‌كه‌بوي‌عبير مي‌آيد ؟
كه‌مي‌رود كه‌چنين‌دلپذير مي‌آيد؟»

چه‌خوب‌شد كه‌خدا در ازل‌به‌فكر افتاد
كه‌گل‌كند به‌تجلي‌در اين‌خراب‌آباد

همين‌كه‌در تن‌اين‌خاك‌نور جان‌پاشيد
به‌يك‌دم‌اين‌همه‌آيينه‌در جهان‌پاشيد

همين‌كه‌نور تجلّي‌رسيد در عالم‌
هزار چشم‌فريبا دميد در عالم‌

همين‌كه‌نور تجلّي‌رسيد در عالم‌
هزار ليليِ شيرين‌وزيد در عالم‌

براي‌من‌كه‌تمام‌جهان‌پر از ليلاست‌
براي‌من‌كه‌زمين‌و زمان‌پر از ليلاست‌

چگونه‌چشم‌ببندم‌بر اين‌همه‌ليلا
چگونه‌نور ننوشم‌از اين‌همه‌دريا

«كس‌اين‌كند كه‌دل‌از يار خويش‌بردارد؟
مگر كسي‌كه‌دل‌از سنگ‌سخت‌تر دارد»

 نگاه‌آينه‌پُر كرده‌است‌دنيا را
چگونه‌وا نكنم‌ديده‌ي‌تماشا را

«كه‌گفت‌بر رخ‌زيبا نظر خطا باشد؟
خطا بود كه‌نبينند روي‌زيبا را»

براي‌آن‌كه‌گره‌وا شود تماشا را
خدا زياد كند غمزه‌ي‌فريبا را

خدا زياد كند ديده‌اي‌كه‌هر ساعت‌
به‌يك‌كرشمه‌بر آتش‌كشد دلِ ما را

ببين‌چه‌عطر خوشي‌در هوا پراكنده‌است‌
ببين‌درخت‌چقدر از فرشته‌آكنده‌است‌

پرنده‌ها كه‌بر اين‌شاخه‌راز مي‌خوانند
ببين‌چه‌ساده‌و شيرين‌نماز مي‌خوانند

ببين‌چه‌صوت‌خوشي‌در ترانه‌ها جاري‌ست‌
خدا هميشه‌در اين‌عاشقانه‌ها جاري‌ست‌

ببين‌چه‌نم‌نم‌بارآوري‌فراگير است‌
خدا هميشه‌از اين‌ابرها سرازير است‌

خدا نهان‌شده‌در پشت‌هر چه‌زيبايي‌ست‌
جمال‌اوست‌كه‌اين‌گونه‌در فريبايي‌ست‌:

يكي‌به‌شكل‌درخت‌و يكي‌به‌شكل‌گياه‌
يكي‌به‌شكل‌ستاره‌، يكي‌به‌هيأت‌ماه‌

يكي‌به‌شكل‌پرنده‌، يكي‌به‌شكل‌پري‌
يكي‌به‌شكل‌صديقه‌، يكي‌به‌شكل‌زري‌

چه‌فرق‌مي‌كند اين‌ها تمام‌يك‌نورند
شبيه‌پرتو برتافته‌ز منشورند

چه‌فرق‌مي‌كند اين‌ها تمام‌يك‌جانند
اگرچه‌در نظرت‌ظاهراً فراوانند

اگر وجود كسي‌دلربا و دلبند است‌
خدا گواست‌كه‌يك‌تكّه‌از خداوند است‌

«منم‌كه‌شهره‌ي‌شهرم‌به‌عشق‌ورزيدن‌
منم‌كه‌ديده‌نيالوده‌ام‌به‌بد ديدن‌»

اگر غبار هوس‌از نگاه‌برچيني‌
زلال‌مي‌نگري‌هرچه‌را كه‌مي‌بيني‌

كسي‌كه‌چشم‌و دلش‌را هوس‌نياكنده‌ست‌
هزار آينه‌دور و برش‌پراكنده‌ست‌

براي‌ديدن‌او كاش‌فرصتي‌باشد
چه‌فرق‌مي‌كند او در چه‌هيأتي‌باشد

«طفيل‌هستي‌عشقند آدمي‌و پري‌
ارادتي‌بنما تا سعادتي‌ببري‌»

كسي‌كه‌ثانيه‌ها را سياه‌مي‌بيند
طلوع‌خنده‌ي‌ما را گناه‌مي‌بيند

اگر چه‌در نظر خويش‌صاحب‌بصر است‌
به‌ديده‌ي‌تو قسم‌اشتباه‌مي‌بيند

به‌راهِ دوست‌رها كرده‌ام‌سرِ خود را
و دل‌خوشم‌كه‌مرا سر به‌راه‌مي‌بيند

و دل‌خوشم‌كه‌به‌چشم‌عنايتش‌گاهي‌
مرا به‌قدرِ يكي‌برگِ كاه‌مي‌بيند

شنيدم‌از لب‌خورشيد عاشقانه‌شبي‌
ترانه‌ي‌«سَبَقَتْ رَحْمَتي‌عَلي‌' غَضَبي‌»

چنان‌شدم‌كه‌دگر از خدا نمي‌ترسم‌
از آن‌عنايت‌بي‌انتها نمي‌ترسم‌

بهشت‌مي‌وزد اين‌سان‌هماره‌از هر سو
در اين‌كرانه‌ي‌رحمت‌چرا بترسم‌از او؟

از او كه‌در همه‌ي‌تار و پود من‌جاري‌ست‌
از او كه‌در دلِ بود و نبودِ من‌جاري‌ست‌

از او كه‌بي‌خبر از من‌مرا نگهبان‌است‌
از او كه‌مهرِ عيان‌است‌و لطف‌پنهان‌است‌

چنان‌كه‌با مَنَش‌اين‌عشوه‌هاي‌پنهاني‌ست‌
مسلّم‌است‌مرا جز بهشت‌جايي‌نيست‌

«چه‌مستي‌است‌ندانم‌كه‌رو به‌ما آورد
كه‌بود ساقي‌و اين‌باده‌از كجا آورد»

خوشا به‌حال‌خودم‌كز خطر رها شده‌ام‌
از اين‌جماعتِ سودانگر جدا شده‌ام‌

بَدا به‌حال‌كساني‌كه‌بي‌خبر ماندند
سفر به‌سر شد و در صورتِ سفر ماندند

دوباره‌كعبه‌پر از ازدحامِ مردم‌شد
در ازدحامِ سفركردگان‌خدا گُم‌شد

كسي‌نكرد از اين‌غافلان‌سفر در خويش‌
كسي‌نديد خدا را زلال‌تر در خويش‌

كسي‌نخواست‌كه‌از خويشتن‌رها باشد
كسي‌نخواست‌كه‌بيننده‌ي‌خدا باشد

يكي‌كه‌خوابش‌از اين‌دردها برآشفته‌ست‌
چقدر ساده‌و شيرين‌براي‌ما گفته‌ست‌:

«گناه‌كردنِ پنهان‌به‌از عبادت‌فاش‌
اگر خداي‌پرستي‌، هواپرست‌مباش‌»

 شعر از دكتر كاووس حسن‌لي

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

يك گام فراتر آييد

سلامي چو بوي خوش آشنايي             بدان مردم ديده‌ي روشنايي

اعجاز كلام در زبان فارسي تا دلتان بخواهد فراوان است. يك روز سر كلاس از جمله‌هاي كوچك براتون گفتم كه چگونه جمله‌اي كه از چند حرف كوچك تشكيل شده مي‌توان درياي وجودي انسان را متلاطم كند.
بعضي وقت‌ها كلامي كوتاه، كار يك مقاله يا يك كتاب را انجام مي‌دهد. نمونه‌‌ي زير از اين موارد است....

 در مقام ابوسعيد ابي الخير(رحمة الله عليه):
شيخ يك بار به طوس رسيد مردمان از شيخ استدعاى مجلس كردند. اجابت كرد. بامداد در خانقاه استاد تخت بنهادند. مردم مى‏آمد و مى‏نشست. چون شيخ بيرون آمد مُقريان قرآن برخواندند و مردم بسيار در آمدند. چنان كه هيچ جايى نبود. معرّف بر پاى خاست و گفت: «خدايش بيامرزاد كه هر كس از آنجا كه هست يك گام فراتر آيد».

شيخ گفت: «و صلّى اللّه على محمّد و آله اجميعن» و دست به روى فرود آمد و گفت: «هر چه ما خواستيم گفت و همه‏ى پيغامبران بگفته‏اند، او بگفت كه از آنچِ هستيد، يك قدم فراتر آييد» كلمه‏اى نگفت و از تخت فرود آمد و بدين ختم كرد مجلس را!!

برگرفته از كتاب اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد، ص 200.

 

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

امروز با حافظ

گفتم امروز حداقل يه بيت از حافظ براتون بگم كه سه‌شنبه‌ها قرار شد يه يادي از حافظ بكنيم. ببخشيد با اين حال و روز همين يه بيت هم غنيمته…

جام جهان نماست ضمير منير دوست       اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است

اگر از ديد عرفاني به اين بيت نگاه كنيم مي‌فهميم اول اينكه بيت حافظ به چند آيه از قرآن اشاره دارد از جمله: سوره‌ي لقمان آيه‌ي 23 – سوره‌ي آل عمران آيه‌ي 29 – سوره‌ي ابراهيم آيه‌ي 38 و سوره‌ي مائده آيه‌ي 97.
وسعت علم الهي آنقدر هست كه تمامي آنچه ما نياز داريم را او مي‌داند به قول سعدي:
حاجت موري به علم غيب بداند           در بن چاهي به زير صخره‌ي صما
خود حافظ در جاي ديگري اشاره دارد:
هواخواه توام جانا و مي‌دانم كه مي‌داني      كه هم ناديده مي‌بيني وهم ننوشته مي‌خواني
و يا به قول حضرت مولانا كه عقيده دارد خداوند حتي پيش از خلقت انسان از آرزوهاي ما خبر داشته است:
ما نبوديم و تقاضامان نبود      لطف تو ناگفته‌ي ما مي‌شنود(دفتر اول ص 15)
هم چنين است كه در ديوان شمس آمده:
جودت همه آن كند كه دريا نكند       وين دم كرمت وعده‌ي فردا نكند
حاجت نبود از تو تقاضا كردن        از شمس كسي نور تقاضا نكند
فقيه كرماني مي‌گويد: (او هم عصر حافظ بوده)
دلا چو سر ضمير تو يار مي‌داند     زبان ببند كه تقرير راز حاجت نيست
خيلي از عرفا بودند هيچ جز درد از خدا نمي‌خواستند. و عقيده داشتند كه چيزي از خدا خواستن بي‌انصافيست. و بعضي‌ها هم آنقدر به درجه‌ي بالا مي‌رسيدند كه مي‌گفتند:
چو رسي به طور سينا ارني نگفته بگذر      كه نيرزد اين تمنا به جواب لن تراني
كه مي‌دانيد اشاره به داستان حضرت موسي و تقاضاي ديدار خداوند دارد و خدا مي‌فرمايد لن تراني يا موسي تو نمي‌تواني ما را ببيني.
حال نگاهي هم به تفسير كشف الاسرار مي‌اندازيم(كه مي‌دونيد من خيلي اين تفسير رو دوست دارم)::
«نمرود طاغي را بر آن داشتند تا آتش افروخت و منجنيق ساخت تا خليل را به آتش اوفكند(افكند). و گفته‌اند جبرييل به راه وي درآمد و گفت: هل لك من حاجه؟ هيچ حاجت داري؟ جواب داد: اما اليك فلا. به تو ندارم حاجتي. جبرييل گفت: به الله داري لا محاله از وي بخواه! گفت: عجب مي‌بينم، مگر خفته است بيدارش كنم يا خبر ندارد تا بياگاهانم«حسبي من سوالي علمه بحالي» او از حال من آگاه است و به سؤال احتياج ندارد»
در بيت ديگري از حافظ پاسخ ابراهيم خليل به فرشته‌ي وحي: «حسبي من سؤالي علمه بحالي» با اندك تصرفي تضمين شده است:
خدا داند كه حافظ را غرض چيست     وعلم الله حسبي من سؤالي
در آخر دعاي همه‌ي ما اين است كه اي خداي بزرگ:
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست      در حضرت كريم تمنا چه حاجت است

ببخشید اگر باز هم شتابزده بود و مختصر. امیدوارم که مقبول افتاده باشد.


روزگاري سرشار از شادابي و نشاط و شور و اشتياق – در پناه ايزد منان – داشته باشيد.

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

این روزها هر چی از غم نان بگوییم کم گفتیم . یه شاهکار از محمد حسین بهرامیان امروز پیدا کردم شما هم بخونین شعر از همونی هست که شعر سارا رو چند پست پیشتر براتون نوشته بودم.

گاری سیب فروش سر میدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد
سیب‌ها ریخت که از مرد نماند چیزی
جوی پرشد که دو سر عایله در آن افتاد
بعد از آن کوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یک دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد
یا نه مثل همه‌ی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه شهیدان افتاد
گره مشکل او دست خدا باز نشد
کار او باز به یک مشت مسلمان افتاد
او که عاشق‌تر از آن بود که دانا باشد
سروکارش به همین مردم نادان افتاد
غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد
آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید
از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد

وشب بعد زمین مرده‌ی او را بلعید
جسدش در حرم شاه شهیدان افتاد
گله آرام میان شب عریان خوابید
زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد:
لا لالا برگ گلم! شاخه‌ی بیدم لالا
یوسفم دست کدوم گرگ بیابان افتاد
برف چون حوله‌ای آرام و سبکبال و سپید
گرم روی تن عریان زمستان افتاد
برف بارید که از مرد نماند چیزی
شاعری باز پی قافیه‌ی نان افتاد

ضمنا شعری که خانم علیخانی گذاشته بود خیلی زیبا بود. شما ها که پسورد وبلاگ رو دارید این شعرها رو بذارید توی خود وبلاگ که دوستان دیگه هم استفاده کنند.
امروز سه شنبه است دعا کنید حالم خوب باشه یه غزل از حافظ براتون اینجا بخونم......

 
+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

وحدت وجود

اين يكي دو روزه همش پشت سرهم رفتم دكتر ديشب براي هفتمين بار بود يه كمي هم خسته شدم و كلافه. رحماني هم كه اين كتاب رو نياورد يه كم سرگرم باشيم. آخر ناچار رفتم روي اينترنت برگزيده‌اي از كتاب رو پيدا كردم و ديروز و امروز روي مطالبش فكر كردم. اگر يه كم صبر كنيد فردا شب بطور مستند چند تا مطلب خنده‌دار از اين كتاب و نوشته‌هايي كه درباره‌ي اون توي اينترنت پيدا كردم رو براتون مي‌نويسم. براي من كه خيلي جالب و خنده‌دار بود شما هم اگر خواستيد بخنديد تا فردا شب بايد صبر كنيد....

اما گردش مي‌كردم تو كتاب‌ها كه رسيدم به كتاب (محي الدين احياگر عرفان) كه شرح حالات پدر عرفان اسلامي رو بيان مي‌كرد. مطلب جالبي رو ديدم كه حيفم اومد براتون اينجا نيارم. جاتون خالي براي استاد اسلامي هم كه خوندم كلي خنديد. متاسفانه خيلي‌ها خيلي مطالب رو نخونده و ندونسته و نفهميده فقط از روي تقليد كوركورانه بيان مي‌كنند كه معمولا هم باعث خنده‌ي ديگران مي‌شود. حال مطلب كتاب.....

فقيه  وعارف بزرگ ميرزا جوادآقا ملكي تبريزي مي‌گويد: حكيمي در اصفهان عادتش بر آن بود كه با مهمانش غذا مي‌خورد. روزي يكي از طلبه‌هاي اصفهان كه با حكيم كاري داشت وقت غذا سررسيد، حكيم به آن طلبه فاضل فرمود: بسم الله، بفرماييد با هم غذا بخوريم . طلبه گفت: نه من غذا نمي‌خورم. حكيم پرسيد: غذا خورده‌اي؟ گفت: نه. حكيم فرمود: اگر غذا نخورده‌اي چرا شركت نمي‌كني؟ گفت: من در هم غذا شدن با شما احتياط مي‌كنم. حكيم گفت: از چه نظر احتياط مي‌كني؟ گفت: شنيده‌ام كه شما قايل به وحدت وجوديد و اين كفر است و مرا جايز نيست كه از غذاي شما بخورم، زيرا دست شما كه با آن غذا تماس مي‌گيرد، غذا را نجس مي‌كند. حكيم فرمود: تو از وحدت وجود چه تصور كرده‌اي كه قايل آن را كافر مي‌داني؟ گفت: كسي كه قايل به وحدت وجود است قايل است به اينكه همه چيز خداست. حكيم فرمود: اشتباه فهميده‌اي، زيرا من يكي از قائلين به وحدت وجودم و من هرگز چنين فكري نمي‌كنم. يكي از آن همه چيزها جناب شما هستي و من تو را الاغي هم تصور نمي‌كنم تا برسد به خدا بودنت. بيا و غذايت را بخور و اين احتياط‌ها را كنار بگذار.(محي الدين عربي احياگر عرفان –  محمد بديعي - ص 158)

تا نمرديد اين كتاب رو هم بخونيد..............

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

این بندگان کجا گریزند؟؟؟

دیشب حال و هوای خوبی نداشتم. سریال یوسف که پخش شد. دلم می‌خواست یه دل سیر گریه کنم ولی خوب جلوی جمع نشد. وقتی می‌بینی خدا با بهترین بنده‌‌اش و حجت خویش در روی زمین چه کارها که نمی‌کند. او را به کجاها که نمی‌کشد. حیرت می‌کنی. از قعر چاه به قصر زلیخا و از قصر زلیخا به زندان وحشتناک..... عجبا از این بازی بین عاشق و معشوق. عجبا از این امتحان الهی و عجبا از این معشوق که همیشه عاشق را در بلا در آغوش میگیرد. یاد حافظ افتادم( در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا - سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت).
به همه‌ی اینها وقتی می‌نگری اینهمه لطف و رحمت و احسان او که به تمام و کمال عرضه شده و اگر نیک بنگری جز احسانش نمی‌بینی.... شرمم از خرقه‌ی آلوده‌ی خود می‌آید... شرمم از این همه بی‌معرفتی از خودم در برابر بزرگی و محبت او می‌آید....  قسمتی چند از تفسیر کشف الاسرار را در ادامه آوردم باشد که دلی تکان بخورد و قلبی بشکند.... و در آخر(اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید.....)

این بندگان کجا گریزند؟؟
در اخبار داوود است که خداوند به او گفت: ای داود! به زمینیان بگو چرا نه با من دوستی گیرد، که سزاوارتر دوستی منم؟ من ان خداوندم که با جودم بخل نه . و با علمم جهل نه، و با صبرم عجز نه، و در صفتم تغییر نه،  ودر گفتم تبدیل نیست. رهی را بخشنده و فراخ نعمتم، هرگز از فضل و کرم برنگشتم و در ازل رحمت وی بر خود نبستم. عود محبت سوختم تا دل او به نور معرفت افروختم. ای داود! بندگان رانگر، نعمت از ما است دیگران را سپاس گزارند!! دفع بلا از ما است از دیگری می‌بینند!!! پناهشان حضرت ما است بدیگری پناه می‌برند!!! آری بروند و بگریزند و ما به آخر هم بازآیند.

تو را باشد هم از من روشنایی                      بسی گردی و پس هم با من آیی

ای داود! من دوست آنم کو مرا دوست دارد، من رفیق آنم که مرا رفیق است. همنشین آنم که در خلوت ذکر با من نشیند، من مونس آنم که بیاید با من انس گیرد. ای داود! هر که مرا جوید یابد، و او که مرا یابد سزد که بنازد!!
..................................
.............................................
 
+ نوشته شده در  87/08/11ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

دختران دشت

امروز به نام روز(دختر) نامگذاري شده. هرچي از صبح فكر مي‌كنم مي‌بينم نمي‌تونم بنويسم. اگر قرار بر نوشتن باشد خيلي حرف‌ها را بايد زد. خيلي دردها از اين قشر ضعيف و بي‌پناه جامعه هست كه بايد فرياد زد. دلم نيومد اين روز رو خراب كنم حيفه همه‌ي دختران بايد اين روز رو جشن بگيرند. شاد باشند. از اينكه خدا به آنها اين توفيق رو داده كه يه روزي مادر بشوند همانطور كه مادر من بود و دستم بگرفت و پا به پا برد.... همين كه اين توفيق را دارند كه يك روزي همسر بشوند. كانون محبت يه آشيانه‌ي گرم. شمع محفل گرم خانواده باشند. روزي كه پدري همه‌ي ما حضرت آدم آفريده شد تنهاي تنهاي تنها بود حتي با وجود خدايي كه در نزديكي داشت باز هم تنها بود. تا اينكه يك بار ديگر عشق معجزه كرد و محبت جلوه نمود و مادرمان حوا در كنار پدر ظاهر گرديد تا هر دو بسازند عالمي را كه شر و شور به پا كند......

حرف‌هاي زيادي براتون دارم كه اگر روزي گوشي براي شنيدنش بود حتما براتون مي‌گم.

شعر شاملو رو براي همه‌ي دختران خسته و پرتلاش ايران زمين نوشتم. البته كاملش يادم نبود ببخشيد شما به همين اكتفا كنيد. انشاالله براي روز يكشنبه يه مقاله خوب درباره‌ي دختران خواهم نوشت......

دختران دشت 
 دختران انتظار  
دختران اميد تنگ در دشت بيكران
و آرزو هاي بيكران
در خلق هاي تنگ
دختران خيال آلاچيق نو 
 در آلاچيق هايي كه صد سال 
 از زره جامه تان
اگر بشكوفيد باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته كرد خواهد .

دختران رود گل آلود
دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود 
 دختران عشق هاي دور
روز سكوت و كار
شب هاي خستگي  
دختران روز بي خستگي دويدن
شب سر شكستگي  

+ نوشته شده در  87/08/10ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

مرگ پرنده

سال‌ها پيش مدت زماني با استاد عبداللهي از اساتيد ادبيات فارسي، همكار بوديم. اين همكاري خاطره‌هاي بسيار زيبايي رو براي من به يادگار گذاشت. از جمله اينكه ايشان شعرهايي را معمولا مي‌خواندند كه كمتر خوانده مي‌شود. منهم سعي مي‌كردم تا آنجا كه امكان داره مطالب ايشون رو يادداشت كنم. امروز داشتم تو مطالب گذشته چرخي مي‌زدم كه به شعر بسيار زيباي مرگ پرنده يادگار (حسين مسرور) رسيدم. شعر بسيار زيبا و عاطفي است. حس و حال عجيبي بعد از مدتها به من داد كه دلم نيومد شما رو هم از اين حس و حال بي‌نصيب بگذارم.....

گل شمع در آخرين سوز بود                سحر گرم آرايش روز بود
سر پرچم صبح پيدا زدور                     گريزد نه شبنم در آغوش نور
كه مرغي نوايي طربناك كرد                زچشمم شكرخواب شب پاك كرد
قناري به آشوب و آواز بود                   زپا تا به سر جلوه و ناز بود
زدرياي شب موجي انگيخته               به چشمان او قطره‌اي ريخته
شب تار خم گشته بر روي او              زده بوسه بر چشم جاودي او
زنور سحر رشته‌ها تافته                    وز آن رشته‌اش بال و پربافته
چو رقاص در صحنه تنگ خويش          شده پاي كوبان به آهنگ خويش
به مضراب منقار چون چنگ زن           به سيم قفس گشته آهنگ زن
به عود قفس لعبت بند باز                 گهي برفرود و گهي بر فراز
شدم پيش آن تنگ كاشانه‌اش           كه افزون كنم آب يا دانه‌اش
چنان مست آن صبح سحار بود          كز آن آب و آن دانه بيزار بود
تو گفتي حكيمي است صاحب نفس  كه خوش نيستش ديدن هيچكس
دگرباره در چه و چه و سوت شد         هماهنگ مرغان لاهوت شد
بدو گفتم اي مرغ زيباي من               فرح بخش و كاشانه آراي من
تو دستان سرايي و من چامه‌گوي      تو زرين پر وبال و من زرد روي
تو را نيزبا زرد رويان سري است         كه اين زردي از تابش اخگريست
مرا نيز در دل همان آتش است          كه اين رنگ عشاق محنت‌كش است
بگو، تازه كن جان مشتاق را             بخوان، تا بخنداني آفاق را

دگر روز رفتم بديدار او                      كه تا بشنوم چنگي از تار او
ببينم در آن چشم افسونگرش          تماشا كنم نقش بال و پرش
مگر مرغم امروز بيدار نيست؟           چرا در قفس كوشش و كار نيست؟
چرا خانه ماخوش و بي‌رونق است؟   چرا باغ در ظلمت مطلق است؟
قناري فروبسته چشم، آه آه             بخواب عدم رفته از خوابگاه
از آن شور و مستي و خنياگري         بجا نيست جز مشت بال و پري
خط و خال ديگر خط و خال نيست      خطي هست اما در آن حال نيست
پريده زتن نقش‌هاي زريش              شده بالها جمع و پرها پريش

چنان اشكم از ديده آمد فرود            كه بشنيد همسايه‌ام رود رود
سرشكم روان از دل خسته بود         كه زنجير انسش به دل بسته بود
چو بودم زغمهاي دوران به رنج          غمم ميزدود از دل آن نغمه سنج
كنونم برفت از بر آن غمگسار            دگر با كه گويم غم روزگار

كجا رفت آن آتشين جان او               كه تن چون قفس بود زندان او
زپا، بند آن بال و پر باز كرد                به گلزار جاويد پرواز كرد
و يا شاعري بود سحر آفرين              فرستاده به بزمگاه زمين
فرو خواند بر جمع اشعار خويش        ره خانه خويش بگرفت پيش
و يا بود رامشگري چرب دست          زمشكوي رامشگران الست
و يا خود يكي رشته زين ساز بود      كه با لحن جاويد دمساز بود
كنون ناهماهنگي آغاز كرد               كه دورانش از ساز خود باز كرد
خطيبي توانا و چالاك بود                 كه گوينده بر مردم خاك بود
بسر برد آن خطبه شاهكار               فرود آمد از منبر روزگار



 

+ نوشته شده در  87/08/10ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

همراه حافظ

سلام دوستان. شعر همراه با حافظ زنده یاد فریدون مشیری رو براتون اینجا می‌آرم. یه چیزی بگم دیگه بیشتر از این از شعر نو در قالب نیمایی چیزی نخواهید. این اوج شعر است و هر آنچه هر کسی گفته و می‌خواهد بگوید.......
این از اون شعرهاست که حتما توی دفترتون داشته باشید اگر الان زیاد بهتون حال نده حتما یه روزی به کارتون می‌آید.............

درون معبد هستی
بشر، در گوشه‌ی محراب خواهش‌های جان‌افروز
نشسته در پس سجاده صد نقش حسرت‌های هستی سوز
به دستش خوشه پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می‌کند، سوی خدا - از آرزو لبریز -
به زاری، از ته دل، یک <دلم می‌خواست> می‌گوید.
شب و روزش (دریغ) رفته و (ایکاش) آینده است!
من امشب، هفت شهر آرزوهایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور باران است!
کبوترهای رنگین بال خواهش‌ها
بهشت پرگل اندیشه‌ام را زیر پر دارند.
صفای معبد هستی تماشایی است:
زهر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می‌ریزد
جهان در خواب
تنها من، در این معبد، در این محراب:
دلم می‌خواست: بند از پای جانم باز می‌کردند
که من، تا روی بام ابرها، پرواز می‌کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می‌رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می‌کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب، از این شب‌های بی‌فرجام،
زیک فریاد بی‌هنگام
به روی پرنیان آسمان‌ها - خواب در چشم خدا لرزد!

دلم می‌خواست: دنیا رنگ دیگر بود
خدا، با بنده‌هایش مهربان‌تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می‌فرمود!

دلم می‌خواست زنجیری گران،
از بارگاه خویش می‌آویخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
زدرد خویشتن آگاه می‌کردند.

چه شیرین است: وقتی بی‌گناهی داد خود را
از خدای خویش می‌گیرد.
چه شیرین است، اما من،
دلم می‌خواست: اهل زور و زر، ناگاه!
زهر سو راه مردم را نمی‌بستند
و زنجیر خدا را بر نمی‌چیدند!

دلم می‌خواست: دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می‌خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی‌کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی‌بستند.
مراد خویش را در نامرادی‌های یکدیگر نمی‌جستند،
ازین خون ریختن‌ها، فتنه‌ها، پرهیز می‌کردند،
چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می‌کردند

چه شیرین است وقتی سینه‌ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابنده است.
چه شیرین است وقتی، زندگی خالی زنیرنگ است.

دلم می‌خواست: دست مرگ را، از دامن امید ما،
کوتاه می‌کردند!
در این دنیای بی ‌آغاز و بی پایان
در این صحرا، که جز گرد و غباری از ما نمی‌ماند
خدا، زین تلخکامی‌های بی‌هنگام بس می‌کرد!
نمی‌گویم پرستوی زمان را در قفس می‌کرد!
نمی‌گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می‌داد،
نمی‌گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می‌داد؛
همین ده روز هستی را امان می‌داد!
دلش را ناله‌ی تلخ سیه روزان تکان می‌داد!

دلم می‌خواست: عشقم را نمی‌کشتند
صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود -
می‌دیدند.
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی‌چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی‌کردند.
به باد نامرادی‌ها نمی‌دادند.
به صد یاری نمی‌خواندند.
به صد خواری نمی‌راندند.
چنین تنها، به صحراهای بی‌پایان اندوهم نمی‌بردند.

دلم می‌خواست، یک بار دیگر او را کنار خویش می‌دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می‌ماندم،
دلم یک بار دیگر، همچو دیدار نخستین،
پیش پایش دست و پا می‌زد.
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می‌کرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می‌کرد.
دلم می‌خواست: دست عشق - چون روز نخستین -
هستی‌ام را زیر و رو می‌کرد!

دلم می‌خواست سقف معبد هستی فرو می‌ریخت
پلیدی‌ها و زشتی ها، به زیر خاک می‌ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می‌کرد.
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می‌کرد!
بهشت عشق می‌خندید.
به روز آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می‌کردند.
به روی بام‌ها، ناقوس آزادی صدا می‌کرد...

مگو: (این آرزو خام است!)
مگو: (روح بشر همواره سرگردان و ناکام است)
اگر این کهکشان از همی نمی‌پاشد:
وگر این آسمان در همی نمی‌ریزد؛
بیا تا ما: (فلک را سقف بشکافیم و
طرحی نو در اندازیم.)
به شادی:(گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!)

 
+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

ای هرگز و همیشه

اصلا یادمون رفته بود که تو اینجا قرار بود یه کمی هم از حافظ صحبت کنیم. یه شعر قشنگ دیدم درباره‌ی حافظ که براتون توی این پست می‌آرم. شعر همراه حافظ رو هم از فریدون مشیری در پست بعدی خواهیم خواند....

ای هرگز و همیشه
مستی و هوشیاری و راهی و  رهزنی
ابری و آفتابی و تاریک و روشنی
هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو
آیینه‌دار خاطر هر مرد و هر زنی
در پایتخت سلسله شب، که شهر ماست
همواره روح را به سوی روز، روزنی
نشناخت کس تو را و شگفتا که قرن‌هاست
حاضر میان انجمن و کوی و برزنی
این سان که در سرود تو خون و طراوت است
صد بیشه‌ی ارغوانی و صد باغ سوسنی
ای هرگز و همیشه  و نزدیک و دیر و دور
در هر کجا و هیچ کجا، در چه مامنی؟
در مسجدی و گوشه‌ی میخانه‌ات پناه
آلوده شرابی و پاکیزه دامنی
هر مصرعت عصاره اعصار و ای شگفت
کآینده را به آینگی صبح روشنی
نشگفت اگر که سلسله عاشقان دهر
امروز خامش‌اند و تو گرم سرودنی
آفاق از چراغ صدای تو روشن است
خاموشیت مبادا که فریاد میهنی
+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

برخیز

راستش خیلی خسته بودم داشتم دست‌ نوشته‌های کتابی رو که دیشب نوشته بودم تایپ می‌کردم. که خواهران محمدپور زنگ زدند. دو خواهر مهربونی که از خانواده‌ای اهل عمل و فضیلت و عرفان هستند. با پدری که وجودش به وسعت اقیانوس است و جاتون خالی یه روز با استاد اسلامی رفتیم منزلشون تو تهران و چقدر از محضر این مرد بزرگ استفاده کردیم.
محمدپور بزرگتر دلداریم داد که یه کم سرحال باشم و محمدپور کوچیکتر(که یک ماهی است از یونان برگشته) گفت دوست داریم سرزنده‌تر باشی. به هر حال نمی‌دونم ولی همصحبتی با این دوتا دوست خوب یه تاثیر خوب داشت . منهم یاد یه شعر از فریدون مشیری افتادم گفتم اینجا بیارم تا شما هم لذت ببرید و به قول کاظمی و رحمانی از این حالت دلتنگی بیاییم بیرون......

غریو
سحر با من درآمیزد که برخیز
نسیمم گل به سر ریزد که برخیز
زرافشان دختر زیبای خورشید
سرودی خوش برانگیزد که برخیز
سبو، چشمک زبان، از گوشه طاق
به دامانم درآویزد که برخیز
زمان گوید که: هان، گر برنخیزی
غریو مرگ برخیزد که برخیز!

(البته چون می‌دونم همتون سحر خیزی هستید و اصلا بین شماها کسی نیست که آفتاب نزده ساعت 11 صبح از خواب پاشه و از ساعت نظراتی که می‌ذارید معلومه همه سحرخیزنننننننننند. این شعر رو برای شما نذاشتم......................
 
+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

زهر شیرین

خوب بعد از اونهمه بدو بیراه که تو مقاله‌ی قبلی گفتیم بد نیست یه کمی هم از عشق بگوییم.....

زهر شیرین
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر - هر لحظه - رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی، که شور هستی از تست.
شراب جام خورشیدی، که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از تست.

به آسانی، مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهت را به زیبایی گشودی

بسی گفتند:(دل از عشق برگیر!
که: نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما.... نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تب آلود،
تنم را در جدایی می‌گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد،
غمی شیرین دلم را می‌نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
ترا دارم که، مرگم زندگانی است.
(فریدون مشیری)
 
+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

ما ایرانی هستیم!!!!!!!

سلام. بنده خدا رحمانی راست می‌گه اینجا یواش یواش داره تبدیل می‌شه به یه محفل عزاداری. خوب چکار می‌شه کرد. آخه<<کی شعر طرب انگیزد خاطر که حزین باشد؟؟؟>> اونهایی که به من نزدیک‌تر هستند می‌دونن این روزها اصلا حال و روز خوبی ندارم. دیشب رفتم پیش دکتر مهدیزاده یه آمپول زد تو کتفم دردم که کمتر نشد بیشتر هم شد. تو این دو هفته شاید 10 تا دکتر رفتم ولی فایده‌ای نداشت. اومدم خودنه استاد اسلامی زنگ زد که فلانی بهتری گفتم چی بگم؟ بعد هم حاج احمد رضوانی زنگ زد و گلایه کرد که ای بابا تو همش می‌گفتی از گوشه‌ی خونه بیا بیرون حالا خودت رفتی گوشه‌نشین شدی. گفتم حاجی دارم کتاب می‌نویسم یه کتاب سنگین که بیشتر می‌طلبه تنها باشم تا تو جمع . گفت من نمی دونم یا فردا شب می‌ایی خونه‌ی ما یا ما می‌اییم اونجا. گفتم در خدمتیم. این رو هم بگم از اون دوستایی که دیروز زحمت کشیدند زنگ زدند احوالپرسی کردند سپاسگزارم. من رفتم دکتر و نشد در خدمتشون باشیم وگرنه کلبه‌ی درویشی ما قابل هیچ کدومتون رو نداره هر وقت هر کدومتون اراده کردید در خدمتیم....
امروز چون حالم بدجوری گرفته است می‌خوام حال شما رو هم بگیرم(بعضی وقت‌ها بد نیست یه تلنگوری به خودمون بزنیم). حدود 7 سال پیش بود که انجمن فرزندان ایران رو تاسیس کردم که بعدها به چند انجمن تقسیم شد و الان هم داره کارهاشو به لطف خدا انجام می‌ده. اون روزها فقط دنبال شکوه و عظمت ایران بودم و چون به خاطر کارم بیشتر با خارجی‌ها در ارتباطم هر وقت یه نفرشون رو گیر می‌آوردم از شکوه و عظمت ایران می‌گفتم تا اینکه یه روز برخورد کردم به یه کتاب تو خیابون انقلاب تهران عنوان کتاب این بود<<پاسخ به یک سوال چرا عقب مانده‌ایم؟؟؟!!>> کتاب رو خریدم و خوندم. یعنی پدر دراومد تا خوندم حالا یکی دو پاراگراف از کتاب رو با اجازه‌ی نویسندش تو عنوان‌های بعدی می‌آرم تا ببینیم چه شاهکارهایی هستیم. از اون روز به بعد دیگه روم نشد با هیچ خارجی صحبت کنم. بیشتر از حافظ می‌گم تا از شکوه گذشته و اقتدار......
شما هم اون کتاب رو بخونید شاید یه تکونی خوردید. ما فکر می‌کنیم همه مشکلات توسط دولت باید حل بشه نمی‌دونیم خودمون بزرگترین مشکل هستیم. یه دوستی یه روزی یه مطلبی برام فرستاد که امروز جا داره اینجا براتون بنویسم. یادم نیست که اون مطلب کی و توسط کی نوشته شده بود همین جا بخاطر اینکه نتونستم منبعش رو ذکر کنم از نویسنده‌ی مطلب عذرخواهی می کنم.....
مطلب اون دوست عزیز رو می توانید در ادامه‌ی مطلب کلیک کرده و بخونید.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

یاد روز کوروش بزرگ

دوستان منهم مثل شما امروز مثل مرغ پرکنده بودم. ولی خوب بعضی وقت ها باید دوری رو تحمل کرد تا شوق دیدار تو همه ی ماها صدبرابر بشه شوق دیدار با حافظ و اشعار نابش......

امروز غروب که تو مطب دکتر بودم یادم افتاد امروز روز هفتم آبان در تقویم جهانی به نام کوروش بزرگ نام گذاری شده است. به همین مناسبت توضیحی درباره ی چگونگی تولد کوروش براتون می دم ببخشید حالم زیاد مساعد نیست که بیشتر بنویسم چون درباره ی کوروش بزرگ حرف بسیار است .....

آستياك (ايختو ويگو) بر اساس خوابي كه ديده بود معبرين را به حضور خواست تا خوابش را تعبير كنند. وي خواب را اين چنين بازگو كرد:« در خواب ديدم كه از بدن دخترم ماندانا نهر آبي روان است. كه نه تنها پايتخت بلكه سراسر آسيا را فراگرفت». تعبير خواب چنين كردند كه از دخترت پسري زاده خواهد شد. كه نه تنها ملك تو بلكه سراسر آسيا را خواهد گرفت. وحشتي كه در پي تعبير خواب آستياك را فرا گرفت سبب شد كه دخترش ماندانا را به همسري هيچ يك از بزرگان ماد در نياورد. پس او را به كمبوجيه شاه شهر آنشان داد كه نواده هخامنش پسر كوروش اول و يك ايراني اصيل با خويي ملايم بود. ماندانا پس از پايان مراسم عروسي به كشور كمبوجيه عزيمت كرد. چندي نگذشت كه رعب و وحشت دوباره آستياك را در برگرفت. زيرا براي دومين بار خواب وي تكرار شد. اين بار در خواب ديد كه از شكم ماندانا تاكي روييده، برومند شده و سراسر آسيا را فرا گرفته است. چون معبرين همان تعبير پيشين را به او عرضه كردند بر صدد برآمد كه ريشه اين ترس را بخشكاند، در اين هنگام ماندانا باردار بود و در آستانه وضع حمل، آستياك دخترش را به ماد فراخواند و پس از وضع حمل پسرش را به يكي از سردارانش سپرد. و وظيفه از بين بردن وي را به او محول كرد و به ماندانا نيز گفت كه فرزندش مرده به دنيا آمده است. هارپاگ سردار ماد از اين امر سرباز زد و پنهاني كودك را به چوپاني به نام ميترادات سپرد كه وي را به هلاكت رساند. اتفاقا در همين زمان كودك چند روزه ميترادات درگذشته و جسدش در خانه بود. ميترادات جسد كودك را به جاي نوزادي كه قرار بود كشته شود. به گماشتگان هارپاگ تحويل داد و بجاي آن كوروش را نزد خود نگاهداشت. پس از گذشت ده سال اتفاقي غير مترقبه هويت كوروش را فاش نمود، او و چند تن از كودكان همتايش در دهكده اي كه ميترادات گله داري مي كرد،‌سرگرم بازي بودند. كودكان كوروش را به شاهي برگزيدند و او نيز مانند پادشاهي به كودكان فرمان مي راند، و هر كه را از فرمانش سرپيچي مي كرد به عقوبت مي ترساند، از قضا يكي از كودكاني هم كه به عقوبت نافرمانيش رسيد. فرزند اميري به نام آرتمبر بود، پدر از اين واقعه مطلع گشت و بلافاصه آرتمبر از آستياك كه در نزد او احترام و مقام خاصي داشت. درخواست تنبيه و مجازات وي را نمود. پس از احضار كوروش به دربار آستياك از كم و كيف ماجرا از وي سوال كرد. و كوروش ماوقع را شرح داد و سپس افزود حال چنانچه براي اين كار سزاوار كيفرم،‌ آماده ام تا دستور پادشاه در باره ام اجرا شود.

آستياك با شنيدن گفتار كوروش سخت در فكر فرو رفت. زيرا پاسخي كه كوروش به وي داده بود پاسخ كودك عادي نبود. از طرفي چهره اش نيز به خود او شباهت داشت. و از لحاظ طرز گفتار به شبان زادگان نمي مانست،‌ سنش نيز با سالهاي عمر كودكي كه دستور قتلش را صادر كرده بود،‌ تطبيق مي كرد. براي حصول اطمينان ميترادات را به دربار احضار كرد. و پس از مرعوب ساختن وي حقيقت را در مورد كوروش از وي جويا شد. ميترادات نيز حقيقت ماجرا را بر او عيان نمود. آستياك كه از هارپاگ سخت برآشفته شده بود. در صدد تنبيه او برآمد وي را به دربار احضار و براي ميهماني شامي كه به مناسبت يافتن نوه اش كوروش بر پا نموده بود از وي دعوت بعمل آورد. سپس غذايي را در مقابل او نهادند كه هارپاگ پس از تناول غذا اظهار لذت از خوردن آن نمود. آستياك پس از اتمام غذا به هارپاگ گفت كه طعم ضيافت نيز مانند اين غذا بسيار گوارا است؛ زيرا غذايي كه تناول كردي از گوشت بدن تنها فرزندت تهيه شده بود. بدين ترتيب هارپاگ از آستياك كينه بدل گرفت و از وي متنفر شد. اما كينه خود را پنهان داشت و آنرا ابراز ننمود.

آستياك نيز پس از مشورت با مغان دربار كه برايش پيشگويي مي كردند،‌ با صلاحديد آنان كوروش را روانه پارس نمود و او را به آغوش پدر و مادر حقيقي اش بازگرداند. و ميترادات و همسرش كونو از ديدار وي محروم گشتند.(تكرار نام كونو – كه به معني ماده سگ است – سبب قوت گرفتن افسانه اي در بين پارسيان گرديد كه بموجب اين افسانه پارسيان بر اين عقيده شدند كه ماده سگي كوروش را به هنگام نوزادي در كوهستان يافته و او را بزرگ كرده است.) پس از آنكه كوروش به سن بلوغ رسيد هارپاگ زمينه را براي همكاري با وي مساعد ديد وطي نامه اي از او درخواست نمود كه همراهي او را براي حمله به ماد و سرنگوني حكومت آستياك بپذيرد. كوروش انديشيد كه چگونه اين امر را جامه عمل بپوشاند، تا اينكه دست به عمل زد و پس از اتحاد اقوام پارسي و ايجاد لشكري متحد و قدرتمند از آنان كه از سلطه ماد به تنگ آمده بودند، آماده نبرد با آستياك شد. ولي وي پيش دستي كرده سپاهي را بفرماندهي هارپاگ كه از همدستي اش با كوروش بي اطلاع بود روانه نبرد نمود. نتيجه كار از آغاز آشكار بود زيرا به محض تلاقي دو سپاه بدون اينكه نبردي جدي صورت گيرد. اغلب سپاهيان به فرماندهي هارپاگ به سپاه كوروش پيوستند. آستاك با شنيدن اين خبر خود سپاهي فراهم كرد و به جنگ با كوروش شتافت، ‌ولي شكست خورد و سپاهيانش نابود شدند. و خود به اسارت كوروش درآمد. كوروش سپس به سمت اكابتان يا هگمتانه مركز حكومت ماد رهسپار شد و آن شهر را در سال 550 قبل از ميلاد فتح نمود.

پس از آن كوروش،‌ به سمت ليدي يا لوديه ثروتمند ترين كشور منطقه آسياي صغير لشگركشي كرد پادشاه ليدي به منظور مقابله با كوروش با فرمانرواي اسپارت كه از مهم ترين شهر هاي يونان بود، ‌متحد شد. اما قبل از اين كه اين ثمري دهد. كوروش به ليديه حمله برد و پايتخت ثروتمند آن يعني سارد را تصرف نمود. كوروش در تصرف ليدي كه بسيار سخت مي نمود از روش جنگي هوشمندانه اي بهره گرفت، وي مي دانست كه اسب نقطه اتكاء ليديان در جنگ است. او اين نقطه اتكاء ليديان را بصورت نقطه ضعف در مقابل خودشان بكار گرفت بدين ترتيب كه از عنصر شتر در مقابل اسب در جنگ استفاده كرد. كوروش سپاه شتر سوار را در مقابل اسبان دشمن قرار داد. از آنجا كه طبيعتا اسب از شتر مي ترسد و بوي شتر برايش غير قابل تحمل است، خيلي سريع ترفند جنگي كوروش موثر افتاد. و اسبان سپاه ليديه از معركه گريختند. و سپاه ليدي مستاصل گرديد، با اينكه داراي قدرت زيادي بود ولي با دادن كشتگان فراوان با وجوديكه سپاه كوروش نيز خسارات انساني سنگيني را متحمل شد، نتيجه جنگ را به كوروش واگذار نمود. پس از چند روز محاصره شهر سارد خاتمه يافت و كوروش موفق به فتح شهر سارد و انقراض امپراطوري بزرگ ليدي شد.

با سقوط ليديه قلمرو كورش تمام آسياي صغير را شامل شد، فاتح پارسي بدنبال تسخير ليديه در صدد تنبيه بابل و مصر كه بر ضد او با ليديه متحد شده بودند برآمد. البته كوروش بلافاصله به بابل حمله نكرد. در مدت 6 سالي كه بين فتح ليديه و فتح بابل گذشت، كوروش ظاهرا بيشتر در نواحي شرقي ايران سرگرم زد و خورد با سكاها و طوايف باختر(بلخ) بود.

پس از آرام كردن نقاط شرقي، كوروش در صدد فتح بابل برآمد. با توجه به شرايطي كه در بابل حكم فرما بود، فتح بابل براي كوروش آسان مي نمود زيرا؛ مسايلي مانند، ناخرسندي عامه مردم و رؤساي آنان از پادشاه خويش و نارضايتي كاهنان بابلي بدليل بر حرمتي پادشاه نسبت به خداي بابل كه مردوك نام داشت. همچنين خوشگذراني پادشان و پسرش كه در كنار او به كار اداره كشور مي پرداخت و بي توجهي به وضعيت عامه مردم كه در شرايط اجتماعي نامساعدي بسر مي بردند و نيز به بي عدالتي نسبت به اسيران يهودي كه از زمان بخت النصر به اسارت درآمده بودند. همه و همه سبب شد كه بستر مناسب براي فتح بابل فراهم آيد. پس از لشكركشي كوروش بابلي ها مقاومت چنداني نكرده بابل بدون جنگ و جدال تسليم شد و انضباطي كه كوروش به سپاهش تعليم داده بود سبب شد كه بدون هيچ غارت و تخريبي و بدون كوچكترين خون ريزي فتح بابل صورت پذيرد، بهترين وزيركانه ترين اقدامي كه كوروش در فتح بابل انجام داد اين بود كه خداي مردوك را تكريم نمود و خود را برگزيده او دانست و خود را شاه فاتح نخواند بلكه خود را شاه جديد بابل خواند و نيز همچنانكه در هنگام فتح ماد آستياك را تمثيت و تنبيه ننمود، نبونيد را نيز حتي مورد محبت خود نيز قرار داد. يهوديان را آزاد كرد تا به بيت المقدس بازگردند. با فتح بابل كوروش وارث تمام قلمرو پادشاهان آشور و بابل شد و البته سوريه، فينيقيه و فلسطين هم كه جزو ولايات تابع بودند نيز به قلمرو او تعلق يافت. تسلط بر فينقيه امتياز استفاده از تجارت و بازرگاني از درياي مديترانه تا اقيانوس هند را در اختيار هخامنشيان قرار داد. پس از فتح بابل نوبت به فتح مصر رسيد. اما بدليل تحركات ساكاها و برخي اقوام بيابانگرد ديگر نظير ماساژت ها در شرق ترجيح داد كه ابتدا بر آرام كردن آن نواحي بپردازد.

كوروش در طي زد و خورد با با اين اقوام تا حوالي سيحون و مرزهاي هند پيشرفت و بدنبال اين لشكركشي ها طي نبرد با اقوام ماساژت كشته شد. نظر مورخين در مورد كشته شدن كوروش بدست ماساژتها مختلف است. بطوريكه برخي مورخين بزرگ عشيره پارتي داهه و برخي ديگر اقوام ساكن بخش خاوري درياي مازندران يعني دربيس ها را عامل كشته شدن كوروش كبير مي دانند.

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

جام شرابی از جامی

سلام به همه ی دوستای خوبم. بابت این همه لطف و محبتتون سپاسگزارم. شما می دونید و خود من هم می دونم که لایق این همه محبت شما نیستم. امیدوارم هر آنچه که می خواهید بر منتهای آرزوی خود کامران باشید....

اینهم یه شعر ناب از نورالدین عبدالرحمان جامی که فکر کنم خیلی جای تامل داره..

بيگنهي نزد شهي محتشم
گشت به قتل چو خودي متّهم

گفت كه تا پرده زكارش كشند
بر سر بازار به دارش كشند

چون سخن از دار و رسن شاه گفت
مرد «توكّلت علي الله» گفت

با لب خندان چو گل نوبهار
گشت روان رقص كنان سوي دار

گفت در آن ره زرفيقان كسي
كاي شده بازيچه‌ي طفلان بسي

دار نگر خنده‌ي بسيار چيست؟
يار كدام است و وفادار كيست؟

چرخ كه رسم ستم از سر گرفت
خواهدت از خاك چنين برگرفت

گفت كه اي غافل از انجام كار
محنت دنيا نبود پايدار

در دهد از جام فنا ساقيم
يك نفس از عمر بود باقيم

اين نفسي را كه نيابم دگر
حيف بود گر به غم آرم به سر

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

سارا سلام

نوشته‌های کاظمی رو که خوندم حالم بدجوری گرفته شد. راست می‌گفت خیلی قول‌ها دادیم که عملی نشد. خیلی دلمون می‌خواست در کنار هم بریم شیراز همگی با هم باشیم. خیلی حرف‌ها هم داشتم که تو شیراز براتون بزنم. ولی یه وقت دست تقدیر نمی‌ذاره هر چی تلاش کردیم نشد. چی بگم براتون که اگر گویم زبان سوزد نه مغز استخوان سوزد. بگذریم بجای همه‌ی این‌ها یه شعر ناب از دکتر محمدحسین بهرامیان از استادای مهربون شیرازیم براتون اینجا می‌ارم که هم یه کمی حال و هوا عوض بشه هم قرار بود هفته‌ی گذشته سرکلاس این شعر رو بخونم و وقت نشد......

آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب، نه یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته اذان من های های های
الله اکبر و انا فی کل واد .... مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
(یک پرده باز پشت همین بیت می‌کشیم)
او فکر میکنیم در این پرده مانده است
×××××××××
سارا سلام.... اشهد ان لا اله ... تو
با چشمهای سرمه ای .... ان لا اله .... مست
دل می‌بری که .... حی علی .... های های های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته‌ای در آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب .... اشهد ان .... در دلم نشست
آن شب کبو ...(کبو) ... کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما(نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
سبحان رب، هر چه دلم را زمن برید
سبحان رب، هر چه دلم را زمن گسست
سبحان ربی ال..... من و سارا ... بحمده
سبحان ربی ال .... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی ال ... من و سارا به هم رسید...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره واشد و ایاک نستعین
تا اهدنا ال .... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب این جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست....



 
+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

حکایت بلبل

قرار اینه که سه‌شنبه ها اینجا یه غزل از حافظ رو خیلی مختصر کوتاه بیان کنیم.....(ولی خداییش این کلمه‌ی مختصر و کوتاه پدر آدم رو درمی‌آره من یکی که اهل مختصر گویی نیستم ولی از منابع می‌نویسم کوتاه و مختصرررررررررررررررررر)

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چها کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره‌بند قبای غنچه وا کرد
به ره سول بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
ازان رنگ رخم خون در دل انداخت
وزین گلشن به خارم مبتلا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب‌نشینان را دوا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطاب بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد.

بلبل - احتمالا خود شاعر است حافظ چند جا خودش رو بلبل خوانده است:
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من        در سایه‌ی تو بلبل باغ جهان شدم
یا
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما      بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
یا
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغی است       بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش

نقاب: روبند چیزی که مانع از دیدن صورت توسط دیگران می‌شود. و در اینجا استعاره از کاسبرگ گل سرخ است
گره بند: تکمه‌ای که قبا را با آن می‌بستند.(قبا لباس بلندی بود که تقریبا لباس محلی تمام ایران به حساب می‌امد که امروزه کت و شلوار هدیه دولت فخیمه‌ی انگلیس جایش رو گرفته).
در اینجا گل و سنبل و غنچه تشبیه شده اند به زنانی که با صبا با وزیدن خود چهره ی آنان را آشکار کرده (روبند گل و سنبل را کشیده و تکمه ی قبای غنچه را باز کرده است.

تنعم: لذت بردن - در ناز و نعمت زندگی کردن.

از آن رنگ رخم.......: از آن رنگ رخ، خون در دلم انداخت
گلشن: باغ  - چمن
زبان حال بلبل است میگوید: گل با آن رنگ چهره‌ی خود مرا فریفته و عاشق و خون به دل کرد و از آن گلشن محروم شدم و فقط خار نصیب من گردید.

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی .......... : مراد آن است که آنها که شب زنده‌داری کرده‌اند، نزدیک صبح خسته می‌شوند وزش باد صبحگاهی به چهره و پیشانیشان تازگی میبخشد و کسالتشان را برطرف می سازد. پس پیوسته وزشی خش داشته باش

حافظم مثل من می‌مونه از بس از دست دوست و رفیق و آشنا آزار و اذیت دیده دیگه خسته شده . می‌گه اونقدر آشناها با من دشمنی کردند که دیگه نمی شه از بیگانگان نالید. یه مثل هم امروزه هست که آدم به یکی که دوست هستش ولی از پشت خنجر می زنه می گه:(آدم یه دوست مثل تو داشته باشه به یه لشگر دشمن نیاز نداره.....)  البته اشاره ای هم می توان به داستان بر دار کردن حلاج داشت که همه سنگ می زدند و چیزی نمی گفت یکی از دوستان کلوخی بر او زد و فریاد حلاج برآمد گفتند اینهمه سنگ تیز و سفت خوردی چیزی نگفتی به کلوخی گلی فریاد برآوردی گفت آنها که سنگ می‌زدند نمی فهمیدند من چه می گویم او که کلوخ زد حرفم را می داند و می‌زند درد او از همه بیشتر بود.

غلام همت......:  حافظ خودش رو بنده ی همت اون کسی می دونه که برای کار خیر خودش هیچ مزد و در درجه ی بالاتر هیچ آشکاری رو در نظر نمی گیره. خیلی ها کار ثواب می کنند که مردم ببینند. تو جلسه‌‌های قبلی هم از حدیث پیامبر به اباذر گفتیم. که گفت هر کاری که انجام می‌دی فکر کن مردم مثل شترها هستند و همونطور که برای شترها ریا نمی کنی برای مردم هم مکن...

خواجگان: بزرگان - سروران
بوالوفا: مراد خواجه کمال الدین سید ابوالوفا از عرفا و بزرگان شیراز است. (وفا) و (کمال دولت و دین) اشاره به کنیه و لقب اوست.

زهد ریا: زهدی که برای ریاکاری و فریب دادن مردم است. پارسایی مزورانه.

خوب اینهم خیلی مختصر و البته امیدوارم مفید یه غزل از حافظ. باور کنید از این ساده تر نمی شد برای این بحث کوتاه غزلی پیدا کرد. در پناه یزدان پاک پیروز و سربلند باشید.
 
+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

دریچه

به یاد سه شنبه‌‌ی گذشته که همه دور هم جمع بودیم..........

ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آیینه ی بهشت اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.

این هم یه شعر ناب دیگه از اخوان ثالث برای اونهایی که زیاد از دوری ها خاطره‌ی خوبی ندارند.......
 
+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

لحظه‌ی دیدار

فردا سه‌شنبه است. اولین سه‌شنبه‌ای که دیداری در آن اتفاق نمی‌افتد. فردا اولین سه‌شنبه‌ای است که کسی انتظار ساعت 4 رو نمی‌کشه. و همه راحت تو خونه‌هاشون یا در کنار دوستاشون نشسته‌اند. ولی کسی چه می‌داند. در طول این 6 ماه و هر روز سه‌شنبه چه به دل یه انسان می‌اومد. چه بر سر دل یه آدم خسته‌ می‌اومد که می‌خواست به استقبال کسانی بره که بهشون دلبستگی داشت. هر مطلبی رو که می‌خواست بگه کلی مزه مزه می‌کرد که نکنه جاییش خطا باشه. چقدر دلهره و اضطراب قبل از کلاس بود. خدایا نکند چیزی بگویم که دل کسی را آزرده کند. یاد اسلامی بخیر هر وقت می‌خواستم مسیر کلام رو عوض کنم و کسی متوجه نشه یه گیر کوچیک به اسلامی می‌دادم بچه‌ها می‌خندیدم و در عمق خنده‌ی آنها من از شاخه‌ی پریده بودم و نغمه‌ی سخن از شاخساری دگر سرمی‌دادم. یادش بخیر رحمانی رو که اونقدر سوال تو ذهنش بود که نمی‌دونست از کجا شروع کنه منهم اونقدر پشت خط نگهش میداشتم تا  پرسشش بین اونهمه سوالهای ذهنش گم میشد و تا می‌اومد پیداش کنه کلاس تموم شده بود. یادش بخیر کاظمی که همش می‌نوشت فکر می‌کنم الان یه دفتر صدبرگ از چرت و پرت‌های من تو خونه داره که هرچی زور می‌زنه این پازل رو بهم بچسبونه هیچ سطر این دفتر با جای دیگه‌اش سازگاری نداره. یادش بخیر واحدی که جلسه‌ی آخر بغض گلوش رو گرفته بود و نمی‌تونست رهاش کنه. چقدر سوال داشت و آدمی که نمی‌تونست جواب قانع کننده بهش بده. یادش بخیر عروجی که جلسه‌ی آخر با غم و اندوه اومده بود مطلب خیلی زیبایی نوشته بود که حالا فردا که روز سه‌شنبه است می‌ذارمش روی سایت تا همه بخونن اون کلاس رو چگونه توصیف کرده بود. یاد احمدی، باقری که جلسه‌ی آخر طاقت تا آخر کلاس موندن رو نداشتند و یاد همه‌ی بچه‌هایی که الان اسمشون تو ذهنم نیست. باور ولی چهره‌های گرم و صمیمیشون برای همیشه تو ذهن و دلم نقش بسته. یاد اون روزی که از استاد حسینپور تقدیر کردیم و چقدر عزتی و عبدی و بچه‌های دیگه تلاش کردند. یاد علی رضوانی که بعضی وقتها با تارش می‌اومد و یه حالی به کلاس می‌داد. و پدر مهربونش که همیشه در کنار همه‌ی ما بود. یاد خیلی چیزها بخیر....
به هر حال هر آغازی را پایانی است. هیچ وقت نمیشه یکسره رفت.............. و ما هم یه زمانی.......
ولی یادتون باشه اون کسی که براتون صحبت می‌کرد از دلش می‌گفت از دردش می‌گفت و از غمش می‌گفت. اونهایی که با درد تو این کلاس آشنا شدند امیدوارم این درد سرآغازی باشد برای رسیدن به دردهای بزرگتر...........

هر هفته قبل از اینکه بیام سرکلاس با این شعر خودم رو آماده می‌کردم و یه دستی به آیینه دلم می‌کشیدم. این هفته که کلاسی نیست براتون اینجا می‌نویسم شاید دستی به آیینه دل شما هم کشید..........

لحظه‌ی دیدار
لحظه‌ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه‌ام مستم
باز می‌لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه‌ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه‌ی دیدار نزدیک است.........................
+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

یوسف و زلیخا

داستانی که همیشه تکرار می‌شود. خدا رحمت کند فکر کنم اگر اشتباه نکنم تو خاطرات جبارباغچه‌بان خوندم که می‌گفت ما یه معلم داشتیم تو مکتب‌خانه که خیلی با زن‌ها بد بود. می‌گفت زن‌ها فقط باید قرآن بخونند اونهم سوره‌ی یوسف رو حق ندارند بخونن..... این روزها که سریال یوسف پخش می‌شه خیلی صحبت در اطراف این برنامه هست. که اینجا قصد تحلیل این برنامه رو ندارم. قصد این بود چند کلمه‌ای از یوسف و زلیخا بگیم....
بی‌گناهی کم گناهی نیست در دنیای عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان می‌رود
ولی یکی از قشنگ‌ترین شعرهایی که در این مورد گفته شده برای مرحوم توحیدی(ارفع) است که قبلا هم از ایشون تو این وبلاگ صحبت کرده بودیم...
دیگر دم از دو رنگی دنیا نمی‌زنم
غم کوه کوه گر برسد جا نمی‌زنم

موجم به خود کشیده و آبم زسرگذشت
دست طلب به دامن دریا نمی‌زنم

با اینکه بی‌گناه گلم در شکوفه مرد
بر بوته ی مراد کسی پا نمی‌زنم

گفتم به دل، به تیر دعایش بزن شبی
آهی کشید و گفت به مولا نمی‌زنم

یوسف نیم که چاک گریبان کنم گواه
من حرف غیر حرف زلیخا نمی‌زنم


سینای سینه تا بودم جلوگاه دوست
حتی به کعبه دست تولا نمی‌زنم

هر کس رهی به جانب او باز کرده است
خطی میان عابد و ترسا نمی‌زنم

چون لذت رهایی از غیر دیده‌ام
دیگر دم از شما و من و ما نمی‌زنم

یارب زدن نه کار من ای شیخ کار توست
من در مقام وصل، خدایا نمی‌زنم

سر می‌زند به درگهت ارفع به شرط آنک
یا سرزنی به کلبه من، یا نمی‌زنم

اینهم برای اون دوستی که خیلی به ارفع اشتیاق داره امیدوارم مقبول افتاده باشد.
 
+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

مجنون و ناقه اش

یه مثالی که من همیشه سر کلاس برای بچه ها می زدم داستان مجنون و ناقه اش بود. امروز قصد کردم این داستان رو همراه با شعر ناب مولوی براتون اینجا بنویسم....

مجنون و ناقه اش

مجنون كه چند فرسخ دور از ليلي زندگي مي كرد، هر روز ناقه اش را سوار مي شد تا به ديدار معشوق برود. طي راه از فكر ليلي بي طاقت مي شد و مهار شتر از دستش رها مي گشت. ناقه(شتر ماده) از قضاي اتفاق كره‌اي داشت، پس چون خود را رها شده از مهار مي‌ديد، روي برمي‌گرداند و به همان مكان اول خود به سوي بچه‌اش بازمي‌گشت. مجنون و ناقه هر يك مطلوب خود را مي‌طلبيد كه در دو نقطه مخالف قرار داشتند.

هر روز همين بازي بود: مجنون به منزل ليلي عازم مي‌گشت، در راه از خود بي خود مي‌شد و ناقه سربرمي‌گرداند. سرانجام مجنون طاقتش تمام شد، از پشت شتر خود را به زير افكند كه منجر به شكستن دست و پايش گشت؛ چند بيت مولانا اين است:

همچو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش يقين
مي‌كشد آن پيش و، اين واپس به كين

ميل مجنون پيش آن ليلي روان
ميل ناقه پس پي كره دوان

يك دم ار مجنون زخود غافل بدي
ناقه گر ديدي و واپس آمدي

عشق و سودا چونكه پربودش بدن
مي نبودش چاره از بي خود شدن

آنك او باشد مراقب، عقل بود
عقل را سوداي ليلي در ربود

ليك ناقه بي مراقب بود و چست
چون بديدي او مهار خويش سست

فهم كردي زو كه غافل گشت و دنگ
رو سپس كردي به كره بي درنگ

چون به خود بازآمدي ديدي زجا
كو سپس رفته است بس فرسنگ‌ها

در سه روزه ره بدين احوال ها
ماند مجنون در تردد سال ها

گفت اي ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد پس همره نالايقيم

سرنگون خود را زاشتر درفكند
گفت سوزيدم زغم، تا چند چند؟

گاه چنان مي شود كه مصداق اين حكايت از برابر چشم دور نماند:‌سياست به راهي برود و مردم به راهي، فرهنگ به راهي برود و اقتصاد به راهي، آنده به راهي برود و اكنون به راهي، و از اين نوع... در اين صورت چگونه بتوان به مقصد رسيد؟ نتيجه‌اش تن آش و لاش مجنون خواهد بود كه گناهش آن بوده كه عاشق بوده.

 

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

مطالب قدیمی‌تر