تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

فال حافظ

سلام به همه‌ی دوستای گلم امیدوارم که حال همگی خوب باشه....

سرکار خانم رحمانی امر کردند تفالی به حافظ بزنم. واقعیت اینه که من خودم خیلی می‌ترسم به حافظ فال بزنم. چون بدجوری می‌پیچونه. روز سه‌شنبه هم که در خدمت دوستان در سازمان ملی جوانان بودم گفتم که زیاد دور و بر فال حافظ نروید مگر برای رفع دلتنگی و شنیدن چند کلمه از زبان دلنشین خواجه اهل راز حافظ شیراز..

ولی به هر حال امر ایشان رو اطاعت کردم تفالی به دیوان خواجه زدم که شعر بسیار زیبایی آمد...

خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه‌ی ارم
جزطرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
ما دل به عشوه‌ی که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده‌دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته‌ی کردگار چیست...

واقعا عجب شعری بود من که بعد از مدتها یه حالی کردم با این ابیات حافظ امیدوارم که شما هم به مراد دلتون رسیده باشید. یادم باشه اگر عمری بود و روز و روزگاری دوباره توفیق دیدارتون حاصل شد حتما درباره‌ی این شعر یه کم سرتون رو درد بیارم

و اما یک بیت هم حرف دل خودم رو براتون بنویسم

بندي به پاي دارم و باري گران، به دوش
در حيرتم كه شهره به بي بند و باري ام

اینهم جواب ................... ولش کن بی خیال امیدوارم همگی‌تون خوش باشید

+ نوشته شده در  87/09/30ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

زبان نگاه

سلامي چو بوي خوش آشنايي      بدان مردم ديده‌ي روشنايي

دوستاي گلم سلام اميدوارم كه روزگار به كام باشد و اين ايام سرور و شادي بر همگي شما خجسته باد.

و اما كوتاه سخن اينكه بخشي عظيمي از ادبيات ما مربوط مي‌شود به ادبيات عاشقانه. همه مي‌دانيد كه قله‌ي شعر عاشقانه در ادبيات غني فارسي كسي نيست جز استاد مسلم سخن بزرگ مرد تاريخ ايران زمين شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي(رحمه الله عليه) كه اميدوارم عمري باقي باشد و بتوانم به زودي از اين مرد بزرگ سخن بگوييم.
براي امشب و بخاطر عوض شدن فضاي وبلاگ شعر عاشقانه‌ي زيبايي از شاعر گرانمايه جناب آقاي اميرهوشنگ ابتهاج(معروف به سايه) براتون انتخاب كردم كه اميدوارم از خوندنش لذت ببريد....

در ضمن روز سه‌شنبه (26 / 9 / 1387)  ساعت ۶ بعدازظهر مراسمي از طرف دوستاي تاجيكستانيمون در همان محل مراسم قبلي(باجك كوچه‌ي 41 – مركز آموزش‌هاي كوتاه مدت و فرصت‌هاي مطالعاتي) برگزار مي‌شه. كه از همگي رفقا دعوت رسمي بعمل آوردند تا در اين مراسم شركت كنند. جناب استاد اسلامي، حقير و چند تن ديگر از دوستان نيز در مراسم شركت خواهيم كرد....

 زبان نگاه

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تست
تا اشارت نظر نامه‌رسان من و تست 

گوش كن، با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و تست

 روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و تست

 گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه‌ي عشق نهان من و تست

 گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و تست

 اينهمه قصه‌ي فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي زجهان من و تست

 نقش ما گو ننگارند به ديباچه‌ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است، نشان من و تست

 سايه! زاتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و تست

 ايام به كام

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

دست بردار از این عابر مست.....

سلام دوستاي گلم اميدوارم كه ايام به كامتان باشد و در اين روزها زندگيتان لبريز از شادي باشه.

من زياد اهل پاسخ دادن و حرف زدن نيستم. يه بار جواب كسي رو دادم كه دوسه تا از دوستان گفتند عجب چه جوابي؟؟؟؟؟؟؟ تصميم گرفتم ديگه جواب ندم فقط حرف خودم رو بزنم. ولي انگار بعضي وقتها چاره‌اي نيست جز پاسخ دادن. دوستي هست كه من او را نمي‌شناسم چند باري صحبتي كرد من هم آرام از كنارش گذشتم كه وظيفه‌ي من چيز ديگري است و لطف آن دوست چيز ديگر. اين ابيات را نه در پاسخ كه به دلتنگي گفتم شايد جوابي باشد براي هزار سوال آن دوست  كه چرا چنين شد و چرا چنان مااااااااااند....

 دست بردار از اين هيكل غم
كه زويراني خويش است آباد
دست بردار كه تاريكم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد

 دست بردار زتو در عجبم
به در بسته چه مي‌كوبي سر
نيست، مي‌داني،‌در خانه كسي
سر فرو مي‌كوبي باز به در

 زنده، وين گونه به غم
خفته‌ام در تابوت
حرف‌ها دارم در دل
مي‌گزم لب به سكوت

 دست بردار كه گر خاموشم
با لبم هر نفسي فرياد است
به نظر هر شب و روزم سالي است
گر چه خود عمر به چشمم باد است

 رانده‌ اندم همه از درگه خويش
پاي پرآبله، لب پرافسوس
مي‌كشم پاي بر اين جاده پرت
مي‌زنم گام بر اين راه عبوس

 پاي پرآبله، دل پر اندوه
از رهي مي‌گذرم سر در خويش
مي‌خزد هيكل من از دنبال
مي‌دود سايه من پيشاپيش

 مي‌روم با ره خود
سر فرو، چهره به هم
با كسم كاري نيست
سد چه بندي به رهم؟

 دست بردار! چه سود آيد بار
از چراغي كه نه گرماش و نه نور؟
چه اميد از دل تاريك كسي
كه نهادندش سر زنده به گور؟؟؟؟؟

 مي‌روم يكه به راهي مطرود
كه فرو رفته به آفاق سياه
دست بردار از اين عابر مسسسسسسسسسست
يك طرف شو، منششششششين بر سر راه ه ه ه ه ه!!!!!

 تا درودي ديگر دو صد بدرود.

 

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اختیار از نظر مولوی

سلام به همه ی دوستای گلم.
اول تشکر کنم از اونهایی که زحمت کشیدند روز سه شنبه تشریف آوردند در جلسه ی مشترک با همزبانانمون که از تاجیکستان اومده بودند. دستتون درد نکنه.
دوم: من دیشب دکتر بودم یه دکتر مخصوص بهم گفته نه دیگه باید حرف بزنی نه چیزی بگی. فکر کنم مدتها باید روزه ی سکوت بگیرم. حالا دیگه تقصیر من نیست قرار بود از هفته ی دیگه کلاسها شروع بشه ولی خوب فعلا باید حرف آقای دکتر رو گوش کرد. پس همچنان آسوده و راحت باشید که از کلاسهای چرند و پرند گذشته حالا حالاها خبری نیست.
سوم: کتاب عرفان حقیقی رو که می خوندم دیدم این استاد نویسنده نوشته مولوی به اختیار اعتقاد نداشته و کاملا بحث جبر رو پیش گرفته و از جبریون بوده و فلان و فلان..... یادم افتاد به یه داستان از مثنوی که در دفتر پنجم مولوی نگاشته است. گفتم جواب اون آقا رو فعلا داده باشم تا سر فرصت حسابی یه حالی بهش می دیم.
چهارم: بدونید روزی نیست که من از شماها یاد نکنم از آقا میلاد که توفیق یافته تا حالا چهره ی نحس ما رو ندیده تا دوستای گلی که همش من رو شرمنده می کنند....

اینهم شعر مولوی

 آن يكى بر رفت بالاى درخت                      مى‏فشاند آن ميوه را دزدانه سخت

 صاحب باغ آمد و گفت اى دنى                     از خدا شرمت بگو چه مى‏كنى؟

 گفت از باغ خدا بنده‏ىِ خدا                         مى‏خورد خرما كه حق كردش عطا

 عاميانه چه ملامت مى‏كنى                         بُخل بر خوانِ خداوند غنى

 پس ببستش سخت آن دم بر درخت                مى‏زدش بر پشت و پهلو چوب سخت

 گفت آخر از خدا شرمى بدار                         مى‏كُشى اين بى گنه را، زار زار

 گفت با چوب خدا اين بنده‏اش                      مى‏زند بر پشت ديگر بنده خوش

 چوب حق و پشت و پهلو آن او                       من غلام و آلت فرمان او

 گفت توبه كردم از «جبر» اى عيار                   اختيار است، اختيار است، اختيار

 اين كه فردا اين كنم يا آن كنم                      اين دليل اختيار است اى صنم!

 

 

ایام به کام و خدانگهدار
+ نوشته شده در  87/09/21ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

مشکل عشق

سلام دوستان امیدوارم که همه ی روزهای عمرتون عید باشه شاد باشید و شادکام....

پست قبلی که مربوط به مشق عشق بود شاید یه کم مشکل ساز شد حرفهای گل همیشه بهار حرفهای دیگر دوستان و ایمیل ها و پیامک هایی که رسید همه حاکی از اون داشت که ما وقتی به بحث عشق می رسیم یه جوری می لنگیم. نظرات مختلف می شه دامنه ی حرفها زیاد می شه. خوب این خاصیت عشقه که فقط کافیه یه بار تو عمرت دلت لرزیده باشه بعد دیگه هر وقت حرف عشق میاد همه صاحب نظر می شیم و صد البته حق ماست چون دردش را کشیدیم(به قولی خودمون رو کارشناس این کار میدونیم... بابا چقدر کارشناس اینجاست)

بگذریم قصدم فقط یه شوخی بود امیدوارم اونهایی که مزه ی عشق رو نچشیدند برای یه بار هم که شده طعم این شهد شیرین رو حتما بچشند.(البته مواظب باشید اولش شیرینه بعد یه تلخی داره که تحملش کار هر کسی نیست به قول حافظ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها). امروز بعد از مدتها یه غزل از حافظ براتون می نویسم که خیلی حرف داره نمی خوام در موردش صحبت کنم فقط خودتون بخونید و نظر بدید....

دست در حلقه ي آن زلف دوتا نتوان كرد

تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد

آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم

اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد

عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت

نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان كرد

سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع

چه محل جامه ي جان را كه قبا نتوان كرد

نظر پاك تواند رخ جانان ديدن

كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد

مشكل عشق نه در حوصله ي دانش ماست

حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد

من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف

 تا به حدي ست كه آهسته دعا نتوان كرد

به جز ابروي تو محراب دل حافظ نيست

طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد

بچه ها اين اول راه عشقه كه خيلي سرسبز و زيباست حالا بمونيد تا پست بعدي بهتون بگم آخرش چي مي‌شه.......

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

[جلسه مشترک انجمن دوستداران حافظ استان قم با اساتید و دانشجویان تاجیکستان...

سلام امیدوارم که حال همگی خوب باشه.
خدمت تمامی دوستای کلاس عرض کنم روز سه‌شنبه 19 آذرماه 1387 کلاس انجمن دوستداران حافظ بصورت مشترک با اساتید و دانشجویان تاجیکستانی(که میهمان ما در ایران هستند) ساعت 3 بعد از ظهر در موسسه‌ آموزشهای کوتاه مدت و فرصت‌های مطالعاتی واقع در خیابان باجک بعد از فلکه جهاد کوچه‌ی 41 (انتهای کوچه) برگزار می‌گردد. دوستان همگی می‌تونند تشریف بیارند در ضمن جا به اندازه‌ی کافی هست اگر دوستان کلاس خواستند می‌تونند با همراه تشریف بیاورند.

اینهم جلسه برای اونهایی که هی به این بنده‌ی عاصی و گناهکار خداوند تهمت بدقولی می‌زنند(البته خداییش خودم هم قبول دارم خیلی بدقولم ولی خوب چکار کنم گردش چرخ نه بر قاعده‌ی دلخواه است)

اما درباره‌ی مطلب مشق عشق، خدمت آقا میلاد بگم بعضی وقت‌ها بعضی چیزها برای بعضی آدمها جالبه و شاید توقع بیجایی باشه که برای همه جالب باشه. و شاید هم به قول شما واقعا یه شعر ساده و عادی بوده و من بی‌سواد درست نخوندمش و دچار توهم شدم..... ولی یه بیت هم یادگاری برای اونهایی که به قول رحمانی هنوز دلشون نلرزیده بگم . البته چون شعر مشق عشق از  آدم خیلی بزرگیه به طرفداری اون می‌گم وگرنه قصد و نیت خاصی پشت این بیت نیست یه شاعر خوش ذوق می‌گه:

(( چون بشنوی سخن اهل دل مگو خطاست      سخن شناس نئی جانم خطا اینجاست))

امروز رحمت دوست جاریست
مانند رود
نه
مانند باران
اگر دلتان لرزید
بغضتان ترکید
کسی اینجا محتاج دعاست

از همتون التماس دعا دارم و خواهشمندم در این شب ستاره‌چینی به سبد خالی یک مرد تنها نیز بیاندیشید...

ایام عزت مستدام...........

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

مشق عشق

سلام خسته نباشيد. مطلب قبلي رو كه وارد كردم داشتم مي‌رفتم بعد ياد اين شعر افتادم. حالم واقعا منقلب شد اشكم دراومد.... گفتم براتون بذارم شما هم بخونيد. اين شعر رو تقديم مي‌كنم به اونهايي كه براي يه بار هم كه شده تو زندگي دلشون لرزيده............

دید مجنون را یکی صحرا نورد
 در میان بادیه بنشسته فرد
 صفحه کرده ریگ و  انگشتان قلم
  می زند بر خاک خونین این رقم
 گفت:ای مجنون شیدا چیست این ؟
 مینویسی نامه بهر کیست این؟
  گفت: مشق نام لیلی میکنم
 خاطر خود را تسلی میکنم
 چون میسر نیست من را کام او
 عشق بازی میکنم با نام او

...............

+ نوشته شده در  87/09/17ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

نشان كريمان و لئيمان.....

سلامي چو بوي خوش آشنايي    بدان مردم ديده ي روشنايي

اميدوارم كه ايام به كامتان باشد......
از امشب قصد كردم خيلي كوتاه بنويسم خيلي كوتاه بگويم. چون از قديم گفته‌اند:
سخن كم گوي تا در كار گيرند           كه در بسيار غلط بسيار گيرند
پس از امشب سعي مي‌كنم مطالب را خيلي كوتاه و مختصر بنويسم  البته تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.....

از «شبلى» پرسيدند كه نشانه‏ى كريمان كدام است و علامت لئيمان چيست؟
گفت: قاعده‏ى «كريم» آنست كه زود آشنا مى‏شود و دير بيگانه، چون ظرف سيمين كه دير بشكند و زود
باصلاح آيد و «لئيم» آنست كه دير آشنا شود و زود بيگانه، چون ظرف سفالين كه زود بشكند و اصلاح‏پذير نمى‏باشد.

پس:
كرم كن كه فردا چو ديوان نهند
منازل به مقدار احسان دهند
درون فروماندگان شاد كن
ز روز فروماندگي ياد كن.....

تا درودي ديگر دو صد بدرود و يزدان پاك نگاهبانتان بااااااااد....

+ نوشته شده در  87/09/17ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد.....

با سلام خدمت همه‌ی دوستای گلم. امیدوارم که روزگاری سرشار از شادی و شادمانی در پیش داشته باشید...

امروز زیاد قصد پرحرفی براتون ندارم. (بذارید بعضی‌ها خوشحال باشند که هی میگن چقدر اینجا حرف می‌زنی؟؟)

دیروز که گذشت(روز جمعه) جلسه‌ای بود با یه سری میهمان از کشور تاجیکستان جاتون خالی جلسه‌ در محیطی خیلی صمیمی برگزار شد که صحبت در اطراف سختی‌هایی بود که یه هنرمند یک نویسنده یا یک..... کشیده تا کاری را به انجام برساند یا میراثی را به یادگار بگذارد. جلسه‌ که تمام شد برای حسن ختام این شعر رو برای حضار خوندم که ((سالها دل طلب جام جم از ما میکرد      آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد)) خیلی دلچسب و دلنشین بود و زیبایی شعر حافظ در آخر جلسه خستگی چرت و پرتهایی که من می‌گفتم رو از تن میهمانان خارج کرد. جلسه که تموم شد برای لحظه‌ای ذهنم رفت روی بیت اول این غزل ناب.و مخصوصا مصرع دومش -- آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد -- حدود 700 سال پیش خواجه اهل راز حافظ شیراز به یه درد خیلی بزرگ در جامعه‌ی ایران اشاره کرده است. فعلا کاری به صورت عرفانی و معنای عرفانی این بیت ندارم نگاهی اجمالی به صورت ظاهری بیت و داستان امروز خودمان بیاندازیم...
خیلی چیزها هست که مخترع و مبتکر آن ما ایرانیها بودیم. ولی متاسفانه بخاطر اینکه عادتمان دادند هر چیزی را که از اون طرف مرزهای این سرزمین پرگهر وارد می‌شه از اون چیزی که خودمان داریم خیلی بهتر است دستاوردها و داشته‌های خودمان به چشم نمی‌آید.... چند مثال برای روشن شدن قضیه...
همه فکر می‌کنند که هدیه دادن گل یه سنت است که از اروپا وارد این سرزمین گشته و ما روز عشق و هدیه دادن گل و گلفروشی و این جور چیزها رو همه موهبت برادران غربی خود می‌دانیم... حال بنگرید به یک شعر که کسایی مروزی در حدود 1000 سال پیش سروده است و در آن از گل فروش و قیمت و ارزش گل صحبت کرده و معلومه که در آن زمان (قرن چهارم هجری که روزگار زیستن کسایی مروزی بوده) بحث گل و گل‌فروشی در این مرز و بوم رایج بوده است:
گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت
مردم کریم‌تر شوند اندر نعیم گل
ای گل فروش گل چه فروشی به جای سیم
وز گل عزیزت چه ستانی به سیم گل

البته اینها چیزهای ساده‌ای است بعضی وقتها که به کتب بزرگان دیگر مراجعه می‌کنی می‌بینی که آنها هم در زمان خود اطراف خود را فراموش کردند. و همین امر باعث شده که مطاعی که ارایه کرده‌اند چون رنگ و بوی شرقی بودن و احساسات ما را ندارد در تاریخ ماندگار نشده است(همیشه این مرز بین شرق و غرب بوده آنها هزاران سال است که به فلسفه تکیه دارند و ما به عرفان که هر دو در تضاد با یکدیگرند...) برای مثال نگاه کنید به دو کتاب اخلاق ناصری نوشته‌ی خواجه نصیرالدین طوسی(که حتی در این کتاب آداب میگساری را بیان کرده) و از طرف دیگر نگاه کنید به بوستان و گلستان سعدی....
اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی برگرفته از اخلاق افلاطونی است(برای بهتر فهمیدن مدینه‌ی فاضله‌ی افلاطون می‌توانید کتاب <<جمهور>> نوشته این مرد بزرگ را بخوانید - اگر حوصله نکردید تمام کتاب را بخوانید لااقل فصل 5 این کتاب را مطالعه کنید و ببینید چقدر با اندیشه‌ی ما در شرق متفاوت است- )
در مقابل اخلاقی که سعدی از آن دم می‌زند اخلاقی است ایرانی و تماما شرقی. و حال بنگرید که کدامیک از این دو مجموعه ماندگارتر و کاربردی‌تر شدند اخلاق ناصری یا کلیات سعدی؟؟؟؟

افسوسی دیگر:
تقریبا همه‌ی شما بالاتفاق داستانهای سفرهای مارکوپولو رو شنیدید و بارها وبارها سریالها و کارتنهای مختلف از صدا و سیمای محترم پخش شده و صحبت‌ها در اطراف این داستان زیاده ولی انصافا الحق و الانصاف خداوکیلی چند نفر از شما سفرنامه‌ی ناب و خواندنی ناصرخسرو را خواندید و از محتویات آن اطلاع دارید. سفرنامه‌ای که حاصل تلاش و زحمت بسیار زیاد یک اندیشمند بزرگ ایرانی و متاسفانه حتی در وطنش غریب مانده است.....؟؟؟؟؟!!!!!

نکته‌ی پایانی:::
در جلسه‌ی روز سه‌شنبه که با سخنرانی بسیار زیبای جناب آقای دکتر اسکندری برگزار شد و واقعا تمامی حضار از جلسه لذت بردند نکته‌ای حزن‌آلود در ذهنم شکل گرفت با تمام لذتی که از جلسه و سخنران بسیار عزیز و گرانقدرش در خود احساس کردم جای بسی افسوس بود برام که چرا هر چی ایشان گفت مثال از غرب بود؟؟؟ چرا هر چی صحبت در زمینه‌ی روانشناسی می‌شه همگی منابع غرب دارد؟؟؟؟ کاش روانشناسان عزیز ما و استادان این فن بسیار شریف نگاهی به شاهکارهای گذشته‌ی ایران در این زمینه میکردند و سعی می‌کردند علم روانشناسی را بر اساس آراء و عقاید و سنت‌های اصیل ایرانی برای مردم بیان کنند نه با استفاده از مدل‌های غربی سعی در اصلاح جامعه داشته باشند.....

با همه‌ی این درد دلها من می‌گویم..... اگر ایران بجز ویران سرا نیست       من این ویران سرا را دوست دارم...

ایام به کام
+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

منشی تلفنی..

بازم سلام. امیدوارم که حال همگی خوب باشه. منهم خیلی بهترم خدا رو شکر.
دیروز جای همه‌ی اونهایی که نتونستند بیان همایش چتری برای آرامش واقعا خالی بود. یعنی بگم یه همایش خیلی خوب رو از دست دادید. همه‌ی مسایل مطرح شده به کنار اون انرژی مثبتی که سخنران(جناب آقای دکتر اسکندری) جلسه به آدم می‌داد خیلی خوب بود. و باعث شد کلی بخندیم و تغییر روحیه بدیم هر چند که متاسفانه مجری برنامه با کم تجربگی در آخر برنامه کلی حالمون رو گرفت ولی به هرحال در مجموع جلسه‌ی خیلی خوبی بود و البته دوستان می‌تونند سی دی مراسم رو از دفتر انجمن روانشناسان نواندیش بگیرند و ببینند که توصیه می‌کنم حتما این کار رو انجام بدید.
و اما برای امروز چند قطعه شعر انتخاب کردم که فکر کنم خوندنش و حتی استفاده کردن از اینها خالی از لطف نباشه. (و البته باز هم متاسفانه گوینده این اشعار رو نمی‌دونم کیه هر چی هم گشتم اثری ازش پیدا نکردم. به هر حال هر کسی بوده خیلی آدم باذوق و سلیقه‌ای بوده).
و اما اشعار در چه ارتباطیه؟؟؟؟؟ می‌دونید وقتی آدم یه تلفن منشی دار تو خونه داره بعضا خیلی براش سخته که چه پیغامی بذاره. و چطور به مخاطبش خبر بده که خونه نیست. هر کجا هم که زنگ می‌زنی می‌بینی یه صدای خیلی خشک و با حالت اداری می‌گه - شما با منزل آقای ..... تماس گرفتید لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.- که خیلی هم تکراری شده. حالا ببینیم اگر حافظ و سعدی و فردوسی و.... بودند روی منشی تلفن خونشون چه پیغامی می گذاشتند.. بشنوید..........

در منزل حافظ:
رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ زحافظ گر که بگذاری پیام
آن زمان کو بازگردد خانه ی خود غم مخور

در منزل سعدی:
از آواز دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده استم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

در منزل خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده‌ای از ما یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

در منزل فردوسی:
نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب

در منزل مولانا:
بهر سماع از خانه‌ام رفتم برون رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا خندان شوم شادان شوم
می‌گو به من پیغام خود هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم جان تو را قربان شوم

در منزل منوچهری دامغانی
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد مویم

در منزل بابا طاهر عریان:
تلیفون کرده‌ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

و بالاخره از شاعران عهد معاصر:
شرمنده از آنم که نباشم به سرایم
تا با تو سلامی و علیکی بنمایم
گر لطف کنی نمره و پیغام گذاری
پاسخ دهم ای دوست به محضی که بیایم

امیدوارم مثل همیشه شاد و سرحال باشیدددددددددددد......
 
+ نوشته شده در  87/09/13ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

شعر طنز

سلام به همه ی دوستای گلم. امیدوارم که روزگار همچنان به کامتان باشد. حال من رو هم اگر بخواهید هی خدا را شکر بهترم. نمیدونم واقعا چطور از شماها تشکر کنم از همه ی اون دوستهایی که تو این چند روز زنگ زدند پیامک دادند و تو وبلاگ احوالپرسی کردند. امیدوارم که هیچ کدومتون در هیچ روزگاری رنگ غم و غصه رو نبینید. واقعا اینکه می گن بهترین سرمایه بهترین دوستان هستند این روزها برام به صورت عملی روشن شد و دیدم که چقدر یه دوست خوب می تونه برای آدم مفید باشه....

بگذریم زیاد حال نوشتن ندارم هر چند خیلی حرف برای گفتن دارم. الان هم قراره استاد اسلامی تشریف بیارند در خدمتشون باشیم و به همین دلیل هم وقت زیادی برای نوشتن در اختیار ندارم.
صحبت از شعر طنز شد. معمولا زبان طنز بهترین زبان بیان مشکلات و دردهاست زبان طنز برخلاف چیزی که در ظاهر به چشم می خورد یکی از بهترین سلاحها در تاریخ برای بیان دردها و سختی ها بوده و هست. طنز در شعر حافظ بیداد میکند حال در زمانی در جای خودش به بحث طنز در شعر حافظ می پردازیم که به نوع خودش واقعا شنیدنیه. امشب قصد دارم از یه طنز خیلی ابتدایی ولی شیرین شروع کنم. یه شعر ساده که بعد از اینهمه روزها که از نوشتن وبلاگ میگذره میتونه یه کمی بهتون حال و هوای دیگه ای رو بده و شماها رو از این حال غم و اندوه همیشگی که نمیدونم چرا اینقدر این محیط را آلوده کرده دربیاره...

تا شعر رو ننوشتم یادآور باشم فردا(یعنی روز سه شنبه) تو سازمان ملی جوانان همایشی با عنوان چتر آرامش برگزار می شه که سعی کنید حتما شرکت کنید منهم بهمراه استاد اسلامی ساعت سه و نیم سعی می کنیم به شرط حیات در خدمت دوستان باشیم. همایش افتتاحیه یه نمایشگاه روانشناسی هستش که کمتر تو جامعه ی ما متاسفانه به این جور مسایل پرداخته میشه. تا جایی که من میدونم زحمات زیادی توسط دوستان خودمون که در کلاسهای حافظ شناسی هم بعضا شرکت داشتند برای این همایش کشیده شده و بجاست که حتما از این فرصت استفاده کنیم و خواهشم اینه که همگی تو این همایش باشید در ضمن سخنران جلسه افتتاحیه هم یکی از اساتید خوب دانشگاه علامه طباطبایی تهرانه که حرفهایی زیادی برای گفتن داره........

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
! گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی!

روزگاری سراسر از شادی و شادکامی برای همه ی دوستای مهربون و بی نظیر از خدای بزرگ آرزو دارم....

+ نوشته شده در  87/09/11ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

در دلی با حافظ....

با سلام خدمت همه‌ی دوستان خوب و مهربونم.
این روزها من پست‌ها رو یکی در میون می‌نویسم طبق معمول هم هر وقت من نیستم زحمتش با چندتا از دوستای دیگه است که همین جا از همشون تشکر می‌کنم.
راستش آقا نیما اون جلسه رو من ترتیب ندادم عده‌ای از دوستان که هی از دوری هم گله‌مند بودند روز سه‌شنبه تو سازمان دور هم جمع شدند که من هم بعنوان یه میهمان کوچک در جمع گرم و صمیمیشون شرکت کردم. که از اون روز به بعد هم افتادم تو خونه و امروز به زور پا شدم. خوب بگذریم تو جلسه‌ی روز سه شنبه خانم رحمانی یه شعر آورده بود که جالب بود تو جمع خوندیم و همگی لذت بردیم حیفم اومد شما رو شنیدنش محروم کنم. به همین خاطر با اجازه از نویسنده‌ی اصلی شعر که نمی‌دونم کی هست و چه موقع این شعر رو سروده اون رو براتون توی این پست می‌آرم. شعر زیباییه سعی کنید چند باری بخونید و یه کمی هم تامل کنید.....

با سلامی به تو ای رند خراباتی مست
شاعر قندبیانی که پس از صدها سال
گرد تاریخ برآیینه‌ی شعرت ننشست!
با توام پیر طریق!
با من گمشده‌ی خسته‌ی وامانده بگو
که هنوز
آیا در دیر مغان
آتش طوری هست؟؟
من از این شهر جنون خیز سیه بیزارم؛
با خودم می‌گویم:
چه کس آورد<در این دیر خراب آبادم>؟
خسته از حجم سکوتم اما چکنم؟
یکی از خیل همین مردم بی فریادم....
گوش کنٰ با تو حدیثی دارم
تا بدانی که چرا دلگیرم
من از این دوره‌ی بیدادگری
من از این وادی پست....
حافظ! از عشق مپرس....
قصه‌های هوس و عشق دروغین امروز قصه‌ی تکرار است!
ما هم افسانه‌ی اسکندر و دارا نشنیدیم اما
قصه‌ی مهر و وفا نیز امروز
سخت بی بازار است
و هر دلی در پی آزار است!!
راستی یادت هست که شعارت این بود:
< جانب عشق عزیز است فرو مگذارش >؟؟!
شاعر عاشق دیورز
امروز شده نفرین همه‌ی اشعارش!
گاه می‌اندیشم شاید او حق دارد
آخر در دوره‌ی تو اندکی غیر ت بود
ولی امروز
رقیب هر شب از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذرد
مست و خراب...
غیرتی نیست در این کوچ ه و در دیوارش!!
حافظ از شادی و از خنده‌ی مستانه مپرس...
خاطرت هست آیا؟
هر زمان که غم و اندوه زمان در کارت
گرهی می‌افکند
تو چنین می‌گفتی:
<<خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم>>
حال برخیز و ببین
که در میکده‌ها را بستند
همه اسباب طرب بشکستند
تا که از شادی خلق خاطر غصه مکدر نشود!
در چهل گوشه‌ی شهر
محتسب ها بسیار
همگی گوش به زنگ
تا مبادا سخن از باده‌ی ناب - ناب اینک نایاب - اندکی خاطره‌ی شاعر بی خاطره را مست کند
یا که حتی در شعر
فارغ از هر چه که بود
هر چه که هست کند!!

حافظ! از سیر سلوک
حافظ ! از عارف شوریده مپرس
بینوا عارف شورده‌ی مست
تکه نانی در دست
در ته کوچه‌ی تنهایی مرد....
<<گوهر مخزن اسرار >> کجا؟
<<پیر مغان >> دیگر کیست؟!
در خرابات مغان نور خدا را کشتند!
از کسی پرسیدم...
پاسخم داد که نورش چشم را می‌آزرد!
گاه می‌اندیشم: اگر<آن یار کزو گشت سر دار بلند>
در میان ما بود
باز با صوت الهی به تکرار اناالحق می‌گفت؟
حافظ!
از .... نه...... دگر هیچ مپرس.....
سرزمینی که در آن عشق
شادی
و خدا
بی معناست
تو بگو بیش از این جای چه پرسش دارد؟
اصلا این دغدغه‌ها بی معناست
برو حافظ!
برو آسوده بخواب!
برو خوش باش تو هم
که در این ویرانه
قحظ گوش شنواست
چشم را باید بست و همانطور که آن شاعر آگاه - مصدق - می گفت:
((فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم))


خوب امیدوارم روزگاری سرشار از شادی و نشاط در پیش داشته باشید...... یاحق


 
+ نوشته شده در  87/09/09ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

چند حکایت

جنازه اي را به راهي مي بردند. درويشي با پسر بر سر راه ايستاده بودند، پسر از پدر پرسيد كه بابا در اين جا چيست؟ گفت: آدمي. گفت: به كجايش مي برند؟گفت: به جايي كه نه خوردني باشد و نه پوشيدني، نه نان و نه آب و نه هيزم نه آتش نه زر و نه سيم، نه بوريا نه گليم. گفت: بابا مگر به خانه ماش مي برند؟؟؟!!!

ظريفي به در خانه بخيلي آمد و چشم بر درزِ‌ در نهاد، ديد كه خواجه طبقي انجير در پيش دارد و به رغبت تمام مي خورد. ظريف، حلقه بر در زد. خواجه طبقِ انجير را در زير دستار پنهان كرد و ظريف آن را ديد. پس برخاست و در بگشاد، ظريف به خانه ي او درآمد و بنشست. خواجه گفت: كه هستي و چه هنري داري؟؟ گفت: مردي حافظ و قاري ام و قرآن را به ده قرائت مي خوانم و في الجمله آوازي و لهجه اي نيز دارم. خواجه گفت: براي من از قرآن آيتي چند برخوان. ظريف بنياد كرد كه:«‌والزيتون و طور سينين و هذا البلد الامين». خواجه گفت:« والتين» كجا رفت؟؟؟ گفت: « در زير دستار»!!!!!!

آورده اند كه روزي شيخ ما( ابوسعيد ابوالخير) در نيشابور به محله اي فرو مي شد و جمعي از صوفيان بيش از صد و پنجاه كس با او همراه بودند. ناگاه زني پاره اي خاكستر از بام بينداخت؛ نادانسته كه كسي مي گذرد. از آن خاكستر بعضي به جامه ي شيخ رسيد. شيخ فارغ بود و هيچ متاثر نگشت. جمع در اضطراب آمدند و گفتند:« اين سراي باز كنيم- اين خانه را خراب ميكنيم-» و خواستند كه حركتي كنند. شيخ ما گفت:«‌آرام گيريد؛ كسي كه مستوجب آتش بود به خاكستر قناعت كند،بسيار شكر واجب آيد.» جمله جمع را وقت خوش گشت و بسيار بگريستند و نعره ها زدند.....

شيخ ما را گفتند:«كه فلان كس بر روي آب مي رود»،گفت: «سهل است قورباغه و صعوه اي نيز به روي آب مي رود».گفتند:«فلان كس در هوا مي پرد» گفت: «كلاغ و مگس نيز در هوا مي پرد» گفتند: «فلان كس در يك لحظه از شهري به شهري مي رود»شيخ گفت: « شيطان نيز در يك نفس از مشرق به مغرب مي رود» اين چنين چيزها را چندان قيمتي نيست.مرد آن بود كه در ميان خلق بنشيند و برخيزد و بخورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در ميان خلق داد و ستد كند و زن خواهد و با خلق درآميزد و يك لحظه از خداي غافل نباشد.

الهي،دردل هاي ما جز تخم محبت مكار و بر جان هاي ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر كِشت هاي ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف،ما را دست گير و به كرم، پاي دار.الهي،حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

روز و رزوگار برشما خوش باد...........

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

پراكنده

بنام حضرت دوست كه اينهمه نام و نشان از اوست.
ديروز روز خوبي بود بعد از مدتها دوستهاي صميمي و همراهان قديمي رو زيارت كردم. هرچند باز با پرحرفي مثل هميشه خاطرشان مكدر كردم. ولي خوب چاره‌ چيست... شوق ديدار آنچنان بود كه افسار سخن از دست شده بود...... در ضمن  از آقا محمود و سركار خانم عليخاني بابت شعرهاي زيباشون تشكر مي‌كنم. اميد كه همچنان ميهمان سفره‌ي پاك دلهاي خويش باشيد...

ضرب المثل: فكر نمي‌كنم در هيچ زباني تو دنيا به اندازه‌ي زبان شيرين پارسي ضرب‌المثل وجود داشته باشد. ضرب‌المثل‌ها هميشه ريشه در يك داستان دارند و گاهي هم از يه بيت شعر سرچشمه‌ مي‌گيرند. امروز براي تنوع چند بيت شعر كه بعدها ضرب‌المثل شدند رو براتون مي‌نويسم. اميد كه مقبول افتد..

(زليخا مرد از آن حسرت كه يوسف گشت زنداني)      چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني

 سرى كه عشق ندارد كدوى بى بار است    (لبى كه خنده ندارد شكاف ديوار است)

 يك داغ دل بس است براى قبيله‏اى               (روشن شود هزار چراغ فتيله‏اى)

 يك دم نشد كه بى سرِ خر زندگى كنيم  (ابليس كى گذاشت كه ما بندگى كنيم)

 گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‏ى من    آنچه البته به جايى نرسد فرياد است

 گيرم پدر تو بود فاضل           از فضل پدر تو را چه حاصل؟

 گدا را چو حاصل شود نانِ شام    چنان شاد خُسبد كه سلطان شام

 بداد وعده كه با ما سپس جفا نكند    هزار «وعده خوبان» يكى وفا نكند

 ز «ناپاك زاده» مداريد اميد    كه زنگى به شستن نگردد سفيد

 خوىِ بد در طبيعتى كه نشست    نرود تا به وقت مرگ از دست

تاثر افلاطون

پيش از آنكه به نكته‌ي تاثر افلاطون اشاره كنم بدنيست بدانيد يكي از معروف‌ترين كتاب‌هاي افلاطون كتاب(جمهور) است. اين كتاب از بزرگترين آثار فلسفي و ادبي جهان است. در اين اثر كه جلوه‌گاه نظر نقاد و افكار عميق افلاطون فيلسوف يوناني است. ميان سقراط و چند تن از جويندگان حقيقت گفت و شنودي درمي‌گيرد. در آغاز، سخن از مفهوم واقعي عدالت است. سقراط با براهين روشن خود پرده‌هاي ابهام را از روي حقيقت عدالت به يك‌سو مي‌زند و سپس در خيال، جامعه‌اي عادل و كامل مي‌پردازد. از سازمان و شكل وحكومت و فضايل رهبران و تربيت افراد(مدينه‌ي فاضله) خود سخن مي‌گويد و سر انجام دامنه‌ي گفتگو را به بحث درباره‌ي موجبات تباهي و زوال حكومت‌ها مي‌كشاند.(به هر حال خواندن اين كتاب واقعا خالي از لطف نيست اگر دوستان نتوانستند كتاب را پيدا كنند حقير در كتابخانه‌ي شخصي خود دارم كه مي‌توانم به صورت امانت در اختيار دوستان قرار دهم)
و اما موضوع تاثر افلاطون:
از افلاطون در حال سكرات موت پرسيدند: در دنيا چگونه به سر بردى؟
جواب داد: به ضرورت به دنيا آمدم و در حيرت زيستم و به كراهت هم بيرون مى‏روم و اين قدر مى‏دانم كه هيچ ندانستم.
از سخنان گهربار اوست كه مى‏گويد: نفس من از مشاهده حال سه كس متاثر و متالم مى‏شود: توانگرى كه به درويشى افتاده باشد و عزيزى كه به خوارى گرفتار شده باشد و عالمى كه جاهلان بر او افسوس خورند.
باز فرمود: اگر چيزى به مستحق خواهى داد، او را محتاج سئوال كردن مگردان. گفت: ملتمسات ارباب حاجات را به فردا مينداز كه كس نمى‏داند فردا چه خواهد شد.

در پايان چند بيت شعر زيبا كه منسوب است به عارف بزرگ شيخ ابوسعيد ابوالخير، براي حسن ختام تقديم دوستان مي‌كنم.....

 اى دل چو فراقش رگ جان بگشودت    منماى به كس خرقه‏ى خون آلودت
 مينال چنان كه نشنوند آوازت             مى‏سوز چنان كه بر نيايد دودت

 از بار گنه شد تن مسكينم پست       يارب چه شود اگر مراگيرى دست؟
 گر در عملم آنچه تو را شايد نيست    اندر كرمت آنچه مرا بايد هست

 ما دل به غم تو بسته داريم اى دوست    درد تو به جان خسته داريم اى دوست
 گفتى كه به دلشكستان نزديكم            ما نيز دلى شكسته داريم اى دوست

 فردا كه به محشر اندر آيد زن و مرد        وز بيم حساب رويها گردد زرد
 من حُسن تو را به كف نهم پيش روم    گويم كه حساب من از اين بايد كرد

 گفتارِ دراز مختصر بايد كرد        وز يارِ بدآموز حذر بايد كرد
 در راهِ نگار كشته بايد گشتن    وآنگاه نگار را خبر بايد كرد

 از واقعه‏اى تو را خبر خواهم كرد    و آن را به دو حرف مختصر خواهم كرد
 با عشق تو در خاك نهان خواهم شد    با مهر تو سر ز خاك بر خواهم كرد

وافريادا زعشق وافريادا            كارم به يكي طرفه نگار افتادا
گرداد من شكسته دادا دادا      ورنه من و عشق هرچه بادا بادا


(يادمان باشد كه گل نيلوفر در مرداب مي‌رويد تا همه بدانند، در سختي‌ها بايد زيبايي آفريد.....)
تا درودي ديگر دو صد بدرود و يزدان پاك نگاهبانتان..........

+ نوشته شده در  87/09/06ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

جایزه ی نوبل

با سلام خدمت همه ی دوستان مهربون خودم. امیدوارم که در این روزهای زیبای پاییزی دلهای همگی شاد و خرم باشه. در پناه یزدان پاک روزهای شادتری در پیش داشته باشید.....

راستش خدمت خانم علیخانی بگم هنوز شرایط کامل محیا نشده برای تشکیل کلاسها ولی بچه ها گاهگاهی تماس می گیرند و قراره یه جلسه همینطوری دور هم جمع بشیم و دیدارها تازه بشه.... به امید خدا.

جايزه نوبل

جوايز نقدي نوبل، همه ساله به كساني كه به شكل‌هاي مختلف به بشريت خدمت كرده‌اند، پرداخت مي‌شود.
سه جايزه‌ي اول مربوط به اختراعات و اكتشافات در زمينه‌ي فيزيك، شيمي و پزشكي است. جايزه‌ي چهارم،‌ به ادبيات تعلق دارد. پنجمين جايزه، به كساني كه به تداوم يا برقراري صلح كمك كنند، داده مي‌شود. جايزه‌ي ششم مربوط به تلاش‌هاي سازنده‌ي اقتصادي است.
بودجه‌ي اين جايزه‌ها را آلفرد نوبل شيمي سوئدي و مخترع ديناميت تامين كرده است. آلفرد نوبل كه ديناميت براي خدمت به بشر و ساخت راه‌ها و ...... اختراع كرده بود، پس از آگاهي از كاربردهاي نظامي آن در كشتار انسانها،‌ تمام سرمايه‌ي خود را وقف اين جايزه‌ها كرد؛ چون نتوانسته بود از به كارگيري ديناميت در امور نظامي جلوگيري كند.
آلفرد نوبل در سال 1896 از دنيا رفت. و حدود 9 ميليون دلار دارايي خود را به تدارك جايزه‌اي به نام خود اختصاص داد. امروزه جايزه‌هاي نوبل، از سود سرمايه‌ي وي پرداخت مي‌شود.

هرچند در ظاهر آلفرد نوبل تنها یک مخترع بود و اصلا از اینکه این اکتشاف او در آینده در خدمت کشتار انسانها قرار می گیرد. ولی به مجرد متوجه شدن به این مشکل تمامی دارایی خود را وقف پیشرفت علم و دانش کرد. که در نوبه ی خود قابل توجه است. روحش شاد و امید که دیگران نیز از راه و روش و منش او پیروی کنند.

نکته پایانی:

بیایید هیچ وقت فکر نکنیم که خداوند بهشت با این عظمتش رو فقط برای ما ساخته و غیر از ما همگی هیزم جهنم هستند.................

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

مناجات

الهي يكتاي بي همتايي و قيوم توانايي، بر همه چيز دانايي و در همه حال بينايي، از عيب مصفايي،

از شريك مبرايي، اصل هر دوايي، جان داروي دلهايي، شهنشاه فرمان روايي، متعزر به تاج كبريايي،

مسند نشين استغنايي، به تو زيبد ملك خدايي.الهي در جلال رحماني و در جمال سبحاني،

نه محتاج مكاني و نه آرزومند زماني، نه كس به تو ماند و نه تو به كس ماني،

پيداست كه در ميان جاني بلكه جان زنده به چيزيست كه تو آني.

الهي بر عجز خود آگاهم و بر بيچارگي خود گواهم خواست،

 خواست تست من چه خواهم؟

ني از تو حيات جاودان مي خواهم

ني عيش و تنعم جهان مي خواهم

ني كام دل و راحت جان مي خواهم

چيزي كه رضاي تست آن مي خواهم

« خواجه عبدالله انصاري»

 

مست و هوشيار

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

مست گفت:« اي دوست، اين پيراهن است افسار نيست»

گفت:« مستي، زان سبب افتان و خيزان مي روي»

گفت:« جُرم راه رفتن نيست، ره هموار نيست»

گفت:« مي بايد تو را تا خانه قاضي برم»

گفت:« رو، صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست»

گفت:«‌ نزديك است والي را سراي، آنجا شويم»

گفت:« والي از كجا در خانه ي خمّار نيست؟»

گفت:« تا داروغه را گوييم، در مسجد بخواب»

گفت:« مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست»

گفت:« ديناري بده پنهان و خود را وارهان»

گفت:« كارِ شرع، كار درهم و دينار نيست»

گفت:« از بهر غرامت، جامه ات بيرون كنم»

گفت:« پوسيده است، جز نقشي ز پود و تار نيست»

گفت:« آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه»

گفت:« در سر عقل بايد، بي كلاهي عار نيست»

گفت:« مي بسيار خوردي، زان چنين بي خود شدي»

گفت:« اي بيهوده گو، حرف كم و بسيار نيست»

گفت:« باید حد زند هشيارْ مردم، مست را»

گفت:« هشياري بيار، اين جا كسي هشيار نيست»

«اين مناظره بسيار زيبا يكي از شاهكارهاي زنده ياد پروين اعتصامي است كه تقديم گرديد»

روحش شاد...

 توفیق رفیق راهتان باد!

+ نوشته شده در  87/09/03ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

سلام دوستان اميدوارم كه حال همگي خوب باشه.... قبل از شروع نوشتن مطلب امشب مي‌خوام از دوست خوبمون كه زحمت پست قبلي رو كشيدند تشكر كنم و خدا را شكر كه هفته‌ي گذشته هم باز حرفي از حافظ زده شد..

بعضي وقت‌ها تو لحظه‌هايي كه بايد احساس خوشبختي كني و سرحال باشي ناگهاني يه چيز اتفاق مي‌افته كه حالت رو مي‌گيره... پنج‌شنبه شب كه داشتيم از تالار عروسي مي‌آمديم خونه گفتيم تو خيابون سروصدا نكنيم آروم باشيم خداي نكرده مزاحم كسي نشيم. يه كم كه حركت كرديم تو بلوار ۱۵ خرداد بود كه يه ماشين پليس پيچيد جلوي ما همه با نگراني زديم كنار كه چي شده؟؟؟ يه جناب سرواني بود كه گفت چرا تو خيابون آروم حركت مي‌كنيد؟؟؟؟؟؟ گفتم: يعني چي ما با 50 كيلومتر سرعت داريم مي‌ريم بعد هم اينهمه ماشين اگر تند بريم مي‌خوريم بهم نمي‌شه؟؟؟  گفت: همين كه من مي‌گم.... يكي از دوستان به مزاح گفت: ببخشيد جناب سروان اينطور كه شما ما رو نگه داشتيد فكر كنم بيشتر ترافيك شده...
تا اين حرف رو زد يه وقت ديديم بي‌سيم زدند كه چند تا ماشين پليس ريختند تو خيابون با اسلحه از ضامن خارج شده اطراف ماشين اين بنده خدا.... يه لحظه جا خوردم به جناب پليس گفتم: فلاني اينطور برخورد كردن شما باعث مي‌شه مردم به نيروي انتظامي بدبين بشن درست نيست.... گفت: همينه كه هست...

خيلي ناراحت شدم خلاصه ماشين اين بنده خدا رو نگه داشتند و از دامادش پرسيده بودند تو كي هستي معرفي كرده بود گفته بودند ماشين ايشون رو هم نگه داريد.. القصه؟ با كلي اين در اون در زدن و به سفارش يكي از بزرگان شهر امروز موفق شديم رييس يكي از بخش‌هاي نيروي انتظامي رو ببينيم(البته الحق و الانصاف يه جناب سرهنگ خوش اخلاق باحال بود كه لااقل مي‌شد باهاش حرف زد) بهش گفتم جناب سرهنگ ببخشيد ما حالا تونستيم بخاطر روابطمون حرفمون رو ثابت كنيم. اگر يه بنده خدايي باشه كه دستش به هيچ كجا نرسه و نتونه حقش رو بگيره حداقل 45 روز بايد ماشينش توي پاركينگ بخوابه و حالا هم اضافه كنيد اون بنده خدا با اون ماشين خرج خانواده‌اش رو درمي‌آره و كرايه خونه مي‌ده و هزار تا درد ديگه رو علاج مي‌كنه و...........

روي حرف من با اون سروان جواني بود كه بخاطر غرور بي‌جا و تكيه به درجه و ماشين و اسلحه‌اي كه به در اختيار داشت  تونست به ما زور بگه غافل از اينكه اين همه دردسر و اين همه معطلي و زورگويي نابجا يه روزي يه جايي بايد پاسخ داده شود.... گاهي كسي اشتباهي شخصي مي‌كند كه با توبه درست يقينا خداوند بزرگ از سر تقصيرش مي‌گذرد گاهي يك اشتباه باعث آزار و اذيت ديگران مي‌شود و ضرر به مردم مي‌زند كه يقينا در درگاه خدا پاسخ گفتن به اين مسايل واقعا سخت و شديد است....

دقت كنيم خيلي از گناهان شايد در نظر ما كم ارزش باشند ولي پاسخگويي به آنها به مراتب سخت و دشوار است... در جامعه‌ي ما اگر كسي كار خلاف عفتي انجام دهد همه با انگشت نشانش مي‌دهند واعلام انزجار مي‌كنند.. حال آنكه ما گاهي گناهاني به مراتب بزرگتر انجام مي‌دهيم و نه تنها كسي ناراحت نمي‌شود كه خيلي وقت‌ها در كنار هم از گناه كردن لذت هم مي‌بريم... به اين كلام دقت كنيد ((الغيبت اشد من الزنا)) گناه غيبت كردن به مراتب از گناه زنا بيشتر است. اين بدان معنا نيست كه گناه زنا كم است بلكه بدان معناست كه چون عمل خلاف شرع زنا حق الله است با توبه‌ي صحيح مي‌توان استغار كرد و آرزو داشت كه خداوند از سر تقصير ما بگذرد و توبه‌ي ما را بپذيرد ولي نمي‌توان پشت سر كسي غيبت كرد و گفت انشاالله خدا مي‌بخشد كه اين ديگر حق الله نيست بلكه حق الناس است و كفاره‌ي گناه حق الناس در اختيار مردم است. بدان معني كه اگر من پشت سر كسي غيبت كنم هزار سال هم تا صبح (بك يا الله) بگويم و نماز بخوانم و مناجات و زاري كنم كفاره‌ي گناه غيبت من نمي‌شود...
به قول حافظ عليه الرحمه:
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن          كه در طريقت ما غير از اين گناهي نيست

حال بنگريد اينكه مي‌گويند بعضي وقت‌ها ديني كه ما داريم كاريكاتوريه همينجاست. گناهاني كه به مراتب كيفر بالاتري دارند از ديد همه‌ي ما پنهانند و همگان با لذت تمام به آن گناه مي‌پردازند و گناهاني كه شايد درجه و اعتبار كمتري دارند چنان در ديد مردم قبيح هستند كه مرتكب شونده‌ي آن با تمام اميدي كه به رحمت خداوند هست و مي‌تواند بخشيده شود در نظر مردم چقدر پليد و زشت به چشم مي‌آيددددددددددددد
باز هم به قول حافظ عليه الرحمه:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد              واي اگر از پس امروز بود فردايي
بياييم يه كمي به دين واقعي خدا بنگريم خدايي كه در همين نزديكي‌هاست.......................

نكته‌ي پاياني: امروز دم غروب حال و هواي زياد مناسبي نداشتم دايم فكر مي‌كردم و ذهن پريشاني داشتم. يه كمي هم احساس تنهايي مي‌كردم تا اينكه يه دوست صميمي(كه هر كجا هست خدا به سلامت داردش...) پيامكي داد كه برايم جالب بود و يه لحظه با خودم فكر كردم در اين دنيا كه هميشه هستند انسانهاي مهربون و دوست داشتني كه هميشه يادي از دوستان خود مي‌كنند چرا آدم بايد احساس تنهايي كنه...

منهم همون پيامك رو از طرف اون دوست مهربون  تقديم مي‌كنم به  همه‌ي شما و مي‌گويم (دل من ديرزماني است كه مي‌پندارد دوستي نيز گلي است.....)

خاطرم نيست تو از باراني

يا كه از نسل نسيم

هر چه هستي گذرا نيست هوايت

بويت....

فقط آهسته بگو

با دلم مي‌ماني.....

 

شاد باشيد و سرحال و خرم و به رنگ هر چه دلتان مي‌خواهد...............

+ نوشته شده در  87/09/02ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط جام می  |