بيا ساقی آن می که حال آورد......
سلام دوستان
اینهم از ساقینامهی خواجهی اهل راز حافظ شیرااااااااز.....
بيا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزايد کمال آورد
به من ده که بس بیدل افتادهام وز اين هر دو بیحاصل افتادهام
بيا ساقی آن می که عکسش ز جام به کيخسرو و جم فرستد پيام
بده تا بگويم به آواز نی که جمشيد کی بود و کاووس کی
بيا ساقی آن کيميای فتوح که با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رويت گشايند باز در کامرانی و عمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جم زند لاف بينايی اندر عدم
به من ده که گردم به تاييد جام چو جم آگه از سر عالم تمام
دم از سير اين دير ديرينه زن صلايی به شاهان پيشينه زن
همان منزل است اين جهان خراب که ديدهست ايوان افراسياب
کجا رای پيران لشکرکشش کجا شيده آن ترک خنجرکشش
نه تنها شد ايوان و قصرش به باد که کس دخمه نيزش ندارد به ياد
همان مرحلهست اين بيابان دور که گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام به کيخسرو و جم فرستد پيام
چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج که يک جو نيرزد سرای سپنج
بيا ساقی آن آتش تابناک که زردشت میجويدش زير خاک
به من ده که در کيش رندان مست چه آتش پرست و چه دنياپرست
بيا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن خراب می و جام خواهم شدن
بيا ساقی آن آب انديشه سوز که گر شير نوشد شود بيشه سوز
بده تا روم بر فلک شير گير به هم بر زنم دام اين گرگ پير
بيا ساقی آن می که حور بهشت عبير ملايک در آن می سرشت
بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد به پاکی او دل گواهی دهد
میام ده مگر گردم از عيب پاک بر آرم به عشرت سری زين مغاک
چو شد باغ روحانيان مسکنم در اينجا چرا تختهبند تنم
شرابم ده و روی دولت ببين خرابم کن و گنج حکمت ببين
من آنم که چون جام گيرم به دست ببينم در آن آينه هر چه هست
به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدايی زنم
به مستی توان در اسرار سفت که در بيخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغنی کجايی به گلبانگ رود به ياد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم به رقص آيم و خرقه بازی کنم
به اقبال دارای ديهيم و تخت بهين ميوه خسروانی درخت
خديو زمين پادشاه زمان مه برج دولت شه کامران
که تمکين اورنگ شاهی از اوست تن آسايش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و ديده مقبلان ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همايون نظر خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نيست فريدون و جم را خلف چون تو نيست
به جای سکندر بمان سالها به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و فتنه چشم يار
يکی تيغ داند زدن روز کار يکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآيين سرود بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است که از آسمان مژده نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمين دوخت پای به ضرب اصولم برآور ز جای
مغنی نوايی به گلبانگ رود بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن ز پرويز و از باربد ياد کن
مغنی از آن پرده نقشی بيار ببين تا چه گفت از درون پردهدار
چنان برکش آواز خنياگری که ناهيد چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود به مستی وصلش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده به آيين خوش نغمه آواز ده
فريب جهان قصه روشن است ببين تا چه زايد شب آبستن است
مغنی ملولم دوتايی بزن به يکتايی او که تايی بزن
همی بينم از دور گردون شگفت ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی ميزند ندانم چراغ که بر میکند
در اين خونفشان عرصه رستخيز تو خون صراحی و ساغر بريز
به مستان نويد سرودی فرست به ياران رفته درودی فرست
همیشه شاد و شادکام و سرحال باشید..........
