تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

محل دفن حضرت یوسف علیه السلام ......

میدانید حضرت یوسف (ع) بعد از فوت چگونه دفن شدند؟
درمورد محل دفن حضرت یوسف(ع)شیخ طبرسی(ره)درتفسیرخود نقل كرده:چون حضرت یوسف ازدنیا رفت،اورا درتابوتی ازسنگ مرمر نهاده و میان رود نیل دفن كردند وعلتش این بود كه چون آنحضرت ازدنیا رفت،مردم مصربه نزاع برخاسته وهردسته ای می خواستند تا جنازه آن حضرت را در محله خود دفن كنند واز بركت آن پیكرمطهر بهره مند گردند وسرانجام مصلحت دیدند جنازه را دررود نیل دفن كنند تا آب نیل ازروی آن بگذرد وبه همه شهر برسد تا مردم در این بهره یكسان باشند وبركت آن جنازه بطور مساوی به همه مردم برسد،واین قبرتا زمان حضرت موسی(ع)هم چنان دررود نیل بود تا وقتی كه آن حضرت بیامد واو را از نیل بیرون آورد وبه فلسطین برد.{تفسیرمجمع البیان،ج5ص266}.

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

چند حکایت....

سلام خدمت همه‌ی دوستای مهربونم امیدوارم که حال همگی خوب باشه.
ببخشید اگر اینجا زیاد مطلب نمی‌نویسم چون این اتفاق داره جای دیگه‌ای می‌افته و هر وقت که فرصتی دست می‌ده یه سری هم به اینجا می‌زنم...

خوب این هم چند حکایت از جوامع الحکایات امیدوارم که براتون مفید واقع بشه.

سيدامام قاضي در بخارا چنين حكايت كرد كه وقتي در سمرقند به سوي سراي قدر طمغاج خان مي‌رفتم. ناگاه در راه امام محمد نصر، كه از جمله افراد علماي سمرقند بود، پيش من آمد. از اسب فرود آمدم و او را خدمت كردم. گفت:«به نزديك خان مي‌روي؟» گفتم:«آري» گفت:«پيغام من به وي رسان و بگوي كه آنچه به دست كسان تو مي‌رود، يا مي‌داني يا نمي‌داني. اگر مي‌داني و خاموش مي‌باشي واي بر تو و اگر نمي‌داني واي بر ما، كه ما را سلطاني است كه از حال رعيت خود خبر ندارد.» چون اين پيغام بگزاردم او بسيار بگريست و اساس عدل محكم‌تر نهاد و بناي سياست افراشته گردانيد.

ابراهيم ادهم و توانگر بي‌ادب
آورده‌اند كه وقتي ابراهيم ادهم در طوافگاه يكي را ديد از توانگران مشهور كه بر اسبي نشسته بود و طواف مي‌كرد. آن حالت او را منكر نمود.
چون حاجيان از مكه بازگشتند، آن مرد از قافله در باديه جدا ماند. اشرا ر و عربان اسب او بستدند و او را بيچاره و برهنه كردند. پياده در باديه مي‌رفت. ابراهيم ادهم به وي رسيد؛ او را بدان حال ديد، گفت:«هر كه بي‌ادبي كند و در جايي چنان، كه همه پياده روند، او سوار باشد، او را در بيابان پياده بايد رفت.»

 سبكباري سلمان فارسي
چون وقت وفات سلمان فارسي،رضي الله عنه، آمد، ديدند كه در وقت نزع مي‌گريست. گفتند:«ايها الامير، موجب گريه چيست؟» سلمان گفت:«بدان مي‌گريم كه دنيا وداع مي‌كنم و مصطفي(ع) پيوسته مرا وصيت كردي كه جهد كنيد تا از دنيا سبكبار رويد و من عظيم گران بار مي‌روم و مبلغي رخت به خود جمع كرده‌ام.» چون نگاه كردند، در خانه‌ي وي تغاري ديدند كه در آن خمير كردندي، و مطهره‌اي و پالان شتري و گليمي كه بر وي پوشيده بودند. هزار نسيم رضوان بر روان او باد.
(بچه‌ها شما هم مثل من فکر می‌کنید اگر الان سلمان فارسی بود چی‌ می‌گفت. کجایی سلمان که ببینی که همه سبکبارنددددددددددد...)

به امید دیدار .....

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

شستشوی مکانیزه....

با عرض سلام به همه ی دوستای مهربونم
یه مطلبی رو یکی از دوستان فرستاده بد نیست که شما هم بخونید. البته کاش منبعش رو هم برام می گفت. خوب این شما و این هم شستشوی مکانیزه اموات.....

 

شست و شوي اموات ،از سال آينده در اصفهان مكانيزه مي شود (کيهان)


اصفهان- خبرنگار كيهان:
با فتواي مراجع ديني براي اولين بار در كشور، شست وشوي و تغسيل اموات در اصفهان به صورت مكانيزه انجام خواهد شد.
مهندس «محسن رنجبر» مديرعامل آرامستان باغ رضوان شهرداري اصفهان با اعلام اين خبر و با بيان اينكه غسالي يكي از مشكل ترين شغل هاست گفت: با كسب اجازه از مراجع ديني از سال آينده شست و شوي اتوماتيك متوفا در اين آرامستان آغاز خواهد شد.
وي هدف از اتوماتيك كردن شست و شوي متوفا را ....

 

 

بفرماین!
- - ببخشید از پریروز که پدر بزرگمونو آوردیم اینجا هنوز شسته نشده!.......

- - چند سالش بودس؟
- - چه فرقی میکنه آقا؟
- - آخه به ترتیب سن میشوریم... اوول بزرگترها.
- - نود و سه سالشون بوده.
- - پس تأخیر فوت هم داشتن!
- - بله؟
- - هیچی. عرض کونم اشکالی فنی پیش اومدس. خدمت همه صاحابمرده ها معروضم که تسمه پروانه ی دستگاه بریدس. تا ماشین راه نیفتد یدونه هم مرده نیمیشد شست.
- - خب با دست بشورین مثل سابق.
- - اهه. دیگه چی؟ مکانیزش کردیم که با دس بشوریم؟ ایولله بابا.
- - پس کی درست میشه؟
- - نیمیدونم. فعلاً که مسئول خریدش رفتس سوریه.
- - مگه از سوریه میخرین؟
- - نه جونم. رفتس زیارت. از اونجا که اومد میرد منچستر میخرد برمیگردد.
- - چند روز طول میکشه؟
- - والله ماگزیمم فوقش از منچستر که رسید دوهفته میکشد از تهرون بیاد دفتر صنایع معادن اینجا که تحویل شهرداری بشد و مهندس بیاد نصبش کوند.
- - مهندس هم باید از تهران بیاد؟
- - نه خیر دیگه. مهندس از آبادان میاد. مهندس حفاریس اما خب اینجور دستگاه هارم واردس.
- - تکلیف پدربزرگ ما چی میشه؟
- - هیچی. نشسته میموند تا دستگاه راه بیفتد.
- - آخه این درست نیست.
- - چرا درست نیست؟ مگه وقتی زنده بود چند وقت به چند وقت میرفت حموم؟
- - راه دیگه ای نداره؟
- - نه به امامزمون. ما اجازه نداریم با دس بشوریم. حتماً باهاس اتوماتیک باشد. البته روز اول که دستگاه خراب شد ماشین موکت شور آوردیم ولی عملی نبود. ضمناً از حالا طی کنم هرشب اضافه توی سردخونه بموند اضافه چارج دارد ها.
- - دستگاه شما خرابه ما باید اضافه چارج بدیم؟
- - میتٌتون بیمه خرابی دستگاه دارد؟
- - نه. کسی چیزی به ما نگفت. ما هم حاضر نیستیم اضافه چارج سردخونه بدیم.
- - ندین. میٌتا با خودتون ببرین خونه. هروقت دستگاه درس شد خبرتون میکنیم. اصلاً بگین خودش به ما زنگ بزند!
- - چرا مسخره میکنی؟!
- - مسخره نیست. جوکس. تازه میخواستم با بابا بزرگتون یک جمله هم بسازم.
- - چی شد که مرده شوری مکانیزه شد؟
- - والله. از قزوین شروع شد... کسی جرأت نمیکرد میتٌشا دس مرده شور قزوینی بدد. اینه که دستگاه سفارش دادن. دستگاه نجیبی س. اصلش مرده را پشت و رو نمیکوند. تو قزوین ساختن!
- - چقدر طول میده تا بشوره؟
- - بستگی دارد چقذه پول بدین. کم بدین با دور تند میشورد در 2 دقیقه. دور معمولی هم داریم. خوب پول بدین با اسلوموشن میشورد یکدفه هم ری وایند میکوند.
- - چی شد که دستگاه خراب شد؟
- - واله یک بابابزرگ دیگه آورده بودن. این کیسه که کشیده بود مرده را. وقت برگشت، گیره ی اهرم کیسه کش گیر کرده بود به دماغ میٌت؛ تسمه پروانه برید!
- - چرا؟
- - میٌت رشتی بود. دستگاه در قزوین دیزاین شدس. قزوینی ها دماغ خوداشون تنظیم کرده بودن. دماغ رشتی پیش بینی نشده بود.
- - پس چرا تسمه پروانه اش باید از منچستر بیاد؟
- - نیمیدونم. هروقت این دستگاه یک واشر کوچیکم میخواد یک هیئت از جمهوری اسلامی میرد به منچستر. چند تا مأمور امنیتی هم همراشونس.
- - شاید برای برنامه دیگه ای میرن.
- - نیمیدونم. من اینجا مسئول مرده شوری مکانیزه ام. کاری به برنامه ریزی های دولت ندارم. اصلاً از من نشنیده بگیرین. مرگ این میٌتتون فراموش کنین چی گفتم.
- - یک دستگاه یدکی ندارین واسه وقتی این خراب میشه؟
- - مرده تونو کفن کردین چیزی به کسی نگین.
- - زاپاس ندارین؟
- - داریم. این خودش زاپاسس. اصلیه اصلاً از کار افتادس.. مراجع دینی هم صلاح نمیدونن دوباره راه بیفته چون با استانداردهای مذهبی مغایرت داشت.
- - اینو شما نمیشه یک جوری تعمیرش کنی؟
- - والله میشد. با جوراب نایلون زنانه می بندمش ولی خوب کار نمیکوند. لنگر میندازه. سطل آبو که خالی میکند روی میٌت موقع برگشتن شپلاق سطلو میکوبد توی مغز اون مرحوم.
- - یا مرحومه.
- - نه. دستگاه زنشوریمون درست کار میکوند. مال مردونه ایراد دارد.
- - نمیشه از همون دستگاه ...
- - نه. معصیت دارد. میٌت از همینجا صاف میرد جهنم. بدون محاکمه و محشر.
- - پس هر وقت دستگاه درست شد به ما خبر بدین.
- - اطاعت. اما خیالتون راحت باشد. میت شما میرد به بهشت.
- - چطور؟
- - آخه روز اول که آوردینش، اینقذه این دستگاه اتوماتیک سطل را توی ملاجش کوبید که میباس تمام گناهانش بخشوده شده باشه.

 

به امید دیدار.........
+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

دل....

بس که دیوار دلم کوتاه است  هر که از کوچه تنهایی ما میگذرد  به هوای هوسی هم که شده  سرکی میکشد و میگذرد...

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

یک جفت چشم داغ

 
سلام اینهم آخرین شاهکار دکتر کاووس حسن لی. مردی که همیشه حرفی جدید برای گفتن دارد.
 
 
یک جفت چشم داغ

افسانه­واره­ا­ی که فقط می شنیدمش
دیشب به چشم خویش در آیینه دیدمش

 "یک جفت چشم داغ که در سایه­ی قلم
هر شب هزارمرتبه من می کشیدمش

 می­رفت در پیاله و با اشتهای گرم
هر شب هزارمرتبه سرمی کشید مش"

 ازخود جدا شدم که بگویم "چه با غرور
یک عمر در مخیله می­پروریدمش"

 سیبی شد و از آینه پرزد به شاخه­ای­
آویختم به شاخه و از شاخه چیدمش

 اول به رنگ مزمزه­ای برلبم نشست
بعدا شبیه وسوسه کم کم جویدمش

 شد خون آتشین و به رگ­های من دوید
جایی بدون مشعل سوزان ندیدمش

 ناچار در مراسم یک شعر ناگریز
این مرتبه به شکل خودم آفریدمش

 "من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر
من عاجزم زگفتن وخلق ازشنیدنش"

در پناه خالق نیلوفرها شاد باشید و شاداب....

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

پرفسور حسابی و انیشتین

سلام خدمت همه ی دوستای مهربونم. قصدم بود دیگه مطلبی اینجا ننویسم. ولی امروز یه چیزی خوندم که دلم نیومد شما رو از لذت خوندنش محروم کنم.

می دونید این روزها خیلی سعی می شه آداب و رسوم ایرانیان در عید نوروز باستانی کمرنگ جلوه کنه و این جشن بزرگ زیبای طبیعت به دست فراموشی سپرده بشه. حرف در اینباره زیاده ولی مطلبی که امروز خوندم شاید جوابی باشه برای اونهایی که سنگ دیگران رو به سینه می زنند.....

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."
آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."
بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند.. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند. 
  خاطرات مهندس ایرج حسابی

 

خدایش رحمت کند......


+ نوشته شده در  88/01/17ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

سلام به همه ی دوستای مهربونم. خوب نپرسید چرا هر روز سلام می کنم آخه می گن«سلام سلامتی میاره» امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشید.

اینهم یکی دیگه از اون مطالبی که خوندن داره......

دادگاهي بي نظير!!
«مالاتسا» يك نفر ايتاليايي مي باشد در قرن 19 كه بيش از 80 سال عمر كرد. درباره وي داستان زيبايي نقل مي شود:
در يك دادگاه ايتاليا او را محاكمه مي كردند. دادستان دولتي در ادعا نامه خود استدلال مي كرد كه نفوذ «مالاتسا» در ميان كارگران منطقه خودش بسيار زياد است و شخصيت آنها را كاملا تغيير داده است. بر اثر نفوذ او، به جرم و جنايات پايان داده شده است و به ندرت جرم و جنايتي صورت مي گيرد. اگر جنايت پايان پذيرد دادگاه ها ديگر چه كاري خواهند داشت؟ بنابراين بايد« مالاتسا» را به زندان فرستاد و عملا هم او را به شش ماه زندان محكوم ساختند. ( نگاهي به تاريخ جهان، ج2 ص 1137)

 اینهم یه شاهکار دیگه از زنده یاد پروین اعتصامی

دزد و قاضي

برد دزدي را سوي قاضي عس                               خلق بسياري روان از پيش و پس

گفت:قاضي كاين خطا كاري چه بود؟                       دزد گفت:از مردم آزاري چه سود؟

گفت:بد كردار را بد كيفر است                               گفت:بد كار از منافق بهتر است 

گفت:هان بر گوي شغل خويشتن                          گفت:هستم همچو قاضي راهزن

گفت:آن لعل بدخشاني چه شد                            گفت:مي دانيم و مي داني چه شد

گفت:پيش كيست آن روشن نگين                         گفت:بيرون آر دست از آستين

دزدي پنهان پيدا كار تست                                    مال دزدي جمله در انبار تست

تو قلم بر حكم داور مي بري                                 من زديوار و تو از در مي بري

حد به گردن داري و حد مي زني                           گر يكي بايد زدن،صد مي زني

مي زنم گر من ره خلق،اي رفيق                          در ره شرعي تو قطّاع الطريق

مي برم من جامه درويش عور                              تو ربا و رشوه مي گيري به زور

دست من بستي براي يك گليم                           خود گرفتي خانه از دست يتيم

من ربودم موزه و طشت و نمد                              تو سيه دل مدرك و حكم و سند

دزد جاهل،گر يكي ابريق برد                                دزد عارف،دفتر تحقيق برد

ديده هاي عقل، گر بينا شوند                              خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دين رهيد                              شحنه ما را ديد و قاضي را نديد

من به راه خود نديدم چاه را                                تو بديدي،كج نكردي راه را

مي زدي خود،پشت پا بر راستي                        راستي از ديگران مي خواستي

ديگر اي گندم نماي جو فروش                             با رداي عجب،عيب خود مپوش

چيره دستان مي ربايند آنچه هست                     مي برند آنگه ز دزد كاه،دست

در دل ما حرص،آلايش فزود                                 نيت پاكان چرا آلوده بود

دزد اگر شب گرم يغما كردن است                        دزدي حكام، روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد                             ديو، قاضي را به هر جا خواست برد

ایام به کام و امید که روزگاری سرشار از شادی و شادکامی داشته باشید.. 

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

اندرز.....

زكوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

سلام خدمت همه‌ي دوستاي مهربونم اميد كه در پناه يزدان پاك سالم و سرحال و شاداب باشيد. امروز دو مطلب براتون آمده كردم. يكي اندرز گنجشك است كه از كتاب زيبا و بسيار ارزشمند «جوامع الحكايات» براتون مي‌نويسم. ذكر اين نكته لازم است كه حتما اين كتاب رو تا نمرديد بريد بخونيد كه اگر نخونيد خيلي چيزها رو از دست داديد......

اندرز گنجشك
روايت كرده‌اند كه مردي گنجشكي را در قفس كرده بود و به بازار آورده، تا بفروشد. مردي بيامد و آن گنجشك را بخريد و در خانه آورد. مرغ با او در سخن آمد كه«تو را از كشتن من چه آيد؟ مرا بگذار تا تو را سه سخن آموزم كه تو را منفعت كند؛ وليكن يك سخن در قفس بگويم بر دست تو و سوم بر سر درخت.»
پس او را به صحرا برد و گفت:«بيار تا چه داري؟» مرغك او را گفت:«هر چه از دست تو بشود، زينهار تا بر فوات آن تأسف نخوري كه باز به دست نيايد.» مرد او را برون كرد، گفت:«دوم چيست؟» گفت:«زينهار تا سخن محال نشنوي و آن را باور نداري.» مرد گفت:«پندي خوب است.» و او را رها كرد. مرغك بر سر درخت نشست و گفت:«ناداني كردي كه مرا رها كردي، كه در شكم من گوهري بود بيست مثقال.» مرد چون اين بشنود از پاي در افتاد و تأسف بسيار خورد. گنجشك گفت:«سخن من شنيدي و همين ساعت فراموش كردي. اول گفتم كه هر چه از دست تو رفت، بر فوات آن تأسف نخوري. چون از دست تو رفتم، اگر هزار فرياد كني باز نيايم؛ از غم خوردن چه فايده؟ دوم گفتم: سخن محال باور مكن و تمامت اعضا و اجزاي من ده مثقال نباشد، گوهري بيست مثقال در شكم من چگونه بود؟!» مرد گفت:«سخن سوم بگوي تا مرا فايده باشد.» گفت:«در حق من احسان كردي و لطف فرمودي، اكنون آفتابه‌اي در زير اين درخت است – پر زر؛‌بردار و به مصالح خود صرف كن.»
مرد آن جايگه بكاويد و آفتابه‌ي زر بيافت. او را گفت:«عجب كه آفتابه‌ي زر در زيرزمين بديدي و دام در زبر خاك نمي‌بيني؟» گفت:«تو ندانسته‌اي، كه چون آفريدگار حكمي به نفاذ خواهد رسانيد، به ميل غفلت ديده‌ي بصيرت بينايان نابينا گرداند تا راه خلاص نبينند.» مرد از آن فايده مستظهر و از آن گنج توانگر گشت و به خانه رفت.
(جوامع الحكايات)

و اما من زياد از كتاب «اخلاق ناصري» تعريف نكردم و زياد اين كتاب رو سفارش نمي ‌كردم اين بدان معني نيست كه اين كتاب فاقد ارزش و اعتبار است صحبت اينجا بود كه گفتار سعدي در بوستان و گلستان به مراتب بالاتر و ارزشمندتر از اين كتاب است. حال براي اينكه خواجه نصير الدين از دست ما ناراضي نباشد و تا شب به خوابمون نيومده و خرمون رو نچسبيده(رحمة الله عليه) بهتر است سخني كوتاه از اين كتاب بياوريم.

آداب سخن
از آداب سخن گفتن اين است كه؛ شخص بسيار سخن نگويد و سخن ديگري را به سخن خود قطع نكند و هر كس حكايتي يا روايتي كند، و او بر آن واقف باشد وقوف خود را بر آن اظهار نكند، تا آن كس آن سخن را به اتمام رساند.
و چيزي را كه از غير او پرسند جواب نگويد و اگر سئوال از جماعتي كنند كه او داخل آن جماعت بود بر ايشان سبقت ننمايد و اگر كسي به جواب مشغول شود و او بهتر از آن جواب قادر بود، صبر كند تا آن شخص سخنش تمام شود؛ پس جواب را خود بگويد، بر وجهي كه بر متقدم طعن نكند.
و در محاورتي كه به حضور او ميان دو كس رود، خوض ننمايد، و اگر از او پوشيده دارند استراق سمع نكند. و تا او را با خود مشاركت ندهند مداخلت نكند و نه آهسته، ‌بلكه اعتدال نگاه دارد؛ و سخن كه با او تقرير مي‌كنند؛ تا تمام نشود؛ به جواب مشغول نگردد و سخن مكرر نكند، مگر كه بدان محتاج شود و مزاح منكر نكند و در هر مجلس سخن مناسب با آن مجلس گويد.(اخلاق ناصري)

قشنگ بود و دلچسب خدا رحمت كند خواجه را روحش شاد ......

+ نوشته شده در  88/01/04ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

سالي كه نكوست از بهارش پيداست.....

سلام و صد سلام به همه‌ي دوستاي مهربونم. اميدوارم اين روزهاي زيباي بهاري رو با بهترين خاطره‌ها و شادي‌ها پشت سر بگذاريد و همچنان در زندگي از نعمت شادي بهرمند باشيد....

من آدم سياسي نيستم. عقيده دارم كه مبناي همه چيز از فرهنگ شروع مي‌شه و تا فرهنگ ما اصلاح نشه چيزي تو اين مرز و بوم تغيير نخواهد كرد. ولي وقتي سال نو شروع شد و به نام«اصلاح الگوي مصرف» نامگذاري شد. خوشحال شدم كه مردم ياد بگيرند كه درست مصرف كنند و ياد بگيرند كه در هر چيزي زياده‌روي نكنند. هنوز لحظاتي از تحويل سال نو نگذشته بود كه پيام رييس جمهور پخش شد با كمال تعجب ديدم دسته گلي در مقابل رييس جمهوري گذاشته شده كه خيلي عجيب غريب به نظر مياد. خوب كه نگاه كردم شايد چيزي حدود صد شاخه گل در يك فضاي كوچيك چيده شده بود كه نه تنها زيبايي نداشت كه خيلي هم عجيب و غريب به نظر مي‌اومد. روز اول سال نو هم كه رهبر انقلاب در مشهد سخنراني داشت باز ديدم گلهايي كه در مقابل ايشان نهاده شده خيلي بيشتر از اوني هست كه مي‌بايد باشد. خوب فكر كردم گفتم «سالي كه نكوست از بهارش پيداست» اگر صرفه جويي هست اگر اصلاح الگوي مصرفي هست بايد شامل حال همه‌ي مردم بشود. يعني اول بايد بزرگان و رده‌هاي اول حكومت خود به اين نكته واقف باشند و رعايت كنند تا مردم بتوانند از آنها الگو بگيرند. واقعا عجيب بود. حال داستان زير را بخوانيد و مقايسه كنيد....

عمر بن عبدالعزيز دختراني داشت، روز عرفه‌اي بود نزد پدر آمدند و گفتند: فردا عيد است و زنان رعايا و دخترانشان ما را ملامت مي‌كنند و مي‌گويند: شما دختران اميرالمؤمنين هستيد، چرا بايد عريان باشيد؛ لااقل يك لباس سفيدي بپوشيد و به دنبال آن قدري هم پيش پدر گريستند.
عمر بن عبدالعزيز خيلي متأثر شد، آنگاه غلام خود را كه خازن بيت‌المال بود طلبيد و گفت: شهريه و حقوق يك ماه مرا بده، غلام گفت: يا اميرالمؤمنين حقوق خودت را پيش مي‌گيري، تصور مي‌كني يك ماه زنده هستي؟ عمر بن عبدالعزيز به فكر فرو رفت سپس گفت: آفرين خوب گفتي، آن گاه خطاب به دخترانش گفت: ميل و خواهش خود را سركوب كنيد، زيرا كه به بهشت داخل نمي‌شود كسي مگر آنكه با نفس مخالفت كند.(كشكول محتشمي ج1 ص 138)

حال مختاريد بگذاريد و بگذريد يا بمانيد و بنگريد.........
+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

نوبهار......

سلام به همه‌ي دوستاي مهربونم اميدوارم كه سال نو رو با شادي و شادكامي آغاز كرده باشيد. امشب قصد دارم تا چند بهاريه رو براتون بنويسم كه اول سالي رو با ترانه‌هاي زيباي بهاري شروع كنيد... شعر اول از مولانا جلال‌الدين محمد مولوي كه خيلي زيباست بخوانيد و لذت ببريد.

ای نوبهار خندان، از لامکان رسیدی                               چیزی به یار مانی، از یار ما چه دیدی؟

خندان و تازه‏رویی، سرسبز و مشک‏بویی                        همرنگ یار مایی؟ یا رنگ از او خریدی؟

ای فصل خوش چو جانی، وز دیده‏ها نهانی                      اندر اثر پدیدی، در ذات ناپدیدی

ای گل، چرا نخندی؟ کز هجر باز رستی                           ای ابر چون نگریی؟ کز یار خود بریدی

ای گل، چمن بیارا، می‏خند آشکارا                                زیرا سه ماه پنهان، در خاری دویدی

ای باغ، خوش بپرور این نورسیدگان را                            کاحوال آمدن‏شان از رعد می‏شنیدی

ای باد، شاخه‏ها را در رقص اندر آور                                بریاد آن که روزی، بر وصل می‏وزیدی

بنگر بدین درختان، چون جمع نیک‏بختان                         شادند؛ ای بنفشه، از غم چرا خمیدی؟

سوسن به غنچه گوید: «هر چند بسته چشمی،             چشمت گشاده گردد، کز بخت در مزیدی.»


خوب بعد از شعر مولوي حالا نوبت شاهكار بي‌مثال سعدي(عليه الرحمه) است كه حتما به دلتون خواهد نشست.

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار                            خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی، از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار                      که نه وقت است که در خانه نشینی بیکار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق                        نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است                          دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود                     هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‏اند                       نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‏گویند                    آخر ای خفته، سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت او                                   غالب آن است که فرداش نبیند دیدار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش                  حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

که تواند که دهد میوه الوان از چوب؟                        یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار؟

وقت آن است که داماد گل از حجله غیب                    به در آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‏زاده اگر در طرب آید چه عجب                            سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچه سیراب دهن باز کند                            بامدادان چو سرنافه آهوی تتار

عقل حیران شود از خوشه زرین عنب                        فهم عاجز شود از حقه یاقوت انار

بندهای رطب از نخل فرو آویزند                                 نخل‌بندان قضا و قدر شیرین‏کار

تا نه تاریک بود سایه انبوه درخت                              زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار

سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی                        هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

آب در پای ترنج و به و بادام روان                                همچو در زیر درختان بهشتی انهار

گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین                              ای که باور نکنی فی الشجر الاخضر نار

پاک و بی‏عیب، خدایی که به تقدیر عزیز                      ماه و خورشید مسخّر کند و لیل و نهار

پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور                           نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار

چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ                        انگبین از مگس نحل و دُر از دریا بار


اينهم از بهار توبه شكن خواجه حافظ......

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم       بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمی‌توانم دید       که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه       پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید       گر از میانه بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت       حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین       که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی       چرا ملامت رند شرابخواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی       ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ       به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم


اميدوارم كه در پناه يزدان پاك سالي سرشار از شادي و شادابي در پيش داشته باشيد و اين بنده‌ي حقير را نيز در اين ايام فرخنده و خجسته از دعاي خير خود فراموش نسازيد.........

+ نوشته شده در  88/01/02ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط جام می  |