تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

زندگی نامه جلال آل احمد.....

امروز سالگرد چهلمین سال درگذشت زنده یاد جلال آل احمد است. مردی که با قلمش خدمتهای فراوانی به ادبیات معاصر این مرز و بوم انجام داد. به همین مناسبت زندگی نامه اون بزرگوار رو از زبان خودش براتون اینجا آوردم. حتما تا انتها بخونید.....

در خانواده اي روحاني (مسلمان – شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. که الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تک و توک استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در«ديد و بازديد» مي شود ديد و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاي ديگر.

نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 بي اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هيچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکي سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و يکي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت. کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي که وزارت عدليه ي «داور» دست گذشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس هاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب ها درس. و با درآمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداري سيم کشي هاي متفرقه. بَـردست «جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهرهايم که اينکاره بود. همين جوري ها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه ي وجودم - در سال 1322 - يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب است که جوانکي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ي قواي اشغال کننده را.

جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. 1325. و معلم شدم. 1326. در حالي که از خانواده بريده بودم و با يک کروات و يکدست لباس نيمدار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد کسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ي انتظام، اميريه. و شب ها در کلاس هايش مجاني فنارسه (فرانسه) درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده، بودند هر کدام مأمور يکي شان بوديم و سرکشي مي کرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان (MEETING)... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «رضا زنجاني» و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم «عزاداري هاي نامشروع» که سال 22 چاپ شد و يکي دو قِران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاري هاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزه ي تجديد نظرهاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت کميته ي حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براي دانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ي «مردم» که مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آن وقت ها زير سايه «صادق هدايت» منتشر مي شد و ناچار همه جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند و در اسفند همين سال «ديد وبازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه ي آنچه در «سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل سال 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب، 18 شماره اش را درآوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي» و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ي «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همين چاپخانه اي که در اختيارشان بود «از رنجي که مي بريم» درآمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آغاز 1326 اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتي که ما بوديم – به رهبري خليل ملکي – و رهبران حزب که به علت شکست قضيه آذربايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سخت دنباله روي سياست استاليني بودند که مي ديديم که به چه مي انجاميد. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست ساختيم که زيربار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سکوت.

در اين دوره ي سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) يادگرفتن. از «ژيد» و «کامو» و «سارتر». و نيز از «داستايوسکي». «سه تار» هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن، از آن به خانه شخصي و زنم سيمين دانشور است که مي شناسيد. اهل کتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها وترجمه هاي فراوان و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگر درنيامده؟) از 1329 به اين ور هيچ کاري به اين قلم منتشر نشده است که سيمين اولين خواننده و نقـّادش نباشد.

و اوضاع همين جورهاهست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده مي شوم به سياست و از نو سه سال ديگر مبارزه در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و«نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود، علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازي ها . که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازي ها از حزب توده انشعاب کرده بوديم و حالا از نو به سرمان مي آمد.

در همين سال ها است که «بازگشت از شوروي» ژيد را ترجمه کردم و نيز «دست هاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سال ها است آشنايي با «نيما يوشيج» هم مال همين دوره است و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه اي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سه سال دنبال شد به گمان من يکي از پربارترين سال هاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.

بگذريم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و بُرد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گـَپي زده ام – سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکست ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش «اورازان – تات نشين هاي بلوک زهرا- و جزيزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ي نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي کنم و اين چنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي از رشته ي کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا که ديدم مي خواهند از آن تک نگاري ها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار هم به معيارهاي او و من اين کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.

 

 

و همين جوري ها بود که آن جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازي ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايراني ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنبال روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کند به مصرف کننده ي تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي» -سال 1341 - که پيش از آن در «سه مقاله ديگر» تمرينش را کرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اين ها چاپ کرده بودم- 1327- حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.

انتشار«غرب زدگي» که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه ي عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اين که «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341براهش انداخته بودم و با اينکه تأمين مالي کمپاني کيهان را پس پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگي» را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات وديگر قضايا ...

کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به مأموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتاب هاي درسي. در فروردين 42 به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره ي بين المللي مردم شناسي و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از اين سفرها سفرنامه اي که مال حجش چاپ شد به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد؛ به صورت پاورقي درهفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رؤيايي» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردم شناسي داده ام در «پيام نوين» ونيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهني» در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ي ما را نکرد. هم در اين مجله بود که دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را درآوردم. و اين ها مال سال 1345. پيش از اين «ارزيابي شتابزده» را در آورده بودم – سال 43– که مجموعه ي هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد. و پيش از آن نيز قصه «نون و القلم» را – سال 1340– که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشتم و وارسيده.

آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه «کرگدن» اوژن يونسکو است – سال 45– و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگر که به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه براو واهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها درباره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جايش زده اند. پس از اين بايد« در خدمت و خيانت روشنفکران» را براي چاپ آماده کنم . که مال سال 43 است و اکنون دستکاري هايي مي خواهد و بعد بايد ترجمه «تشنگي و گشنگي» يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگي و گوري» که قصه اي است درباب عقيم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جديد» که قصه ي ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شبي ترا به حجره خويش خواند و چه مايه ماليخوليا که به سرداشت...

 روحش شاد و یاد و نامش گرامی.....

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

آرامگاه حافظ...

این مطلب رو از روی سایت دکتر حسن لی براتون نوشتم

حافظيه(آرامگاه حافظ)-دانشنامه‌ي زبان و ادبيات فارسي، جلد دوم، 1386 

 حافظيه مكاني در شمال شهر شيراز است. اين مكان در منطقه‌اي است كه در گذشته مُصّلا ناميده مي‌شده است. مردم شيراز از گذشته‌هاي دور، براي برپايي نمازهاي جماعت، بويژه نمازهاي عيد فطر و قربان و دعاي طلب باران و آيين‌هاي ديگر عبادي، در شمالِ شهر شيراز، زميني گسترده و هموار را در دامنه‌ي «كوه رحمت» و در همسايگيِ «تنگِ الله اكبر» برگزيده بوده‌اند كه به آن مصلا مي‌گفتند. آن مكان، آب و هوايي بسيار خوش و چشم اندازي بسيار دلكش داشته است. برپايي آيين‌هاي گوناگونِ عبادي، زمين يادشده را هر چه بيش‌تر احترام انگيز و مقدس مي‌كرده است.
 احترام و تقدسِ زمينِ مصلا و كوهِ رحمت، مردم  را برمي‌انگيخته تا مردگانِ خود را براي آمرزش در اين منطقه به خاك بسپارند و بخشي از اين منطقه به صورت گورستانِ عمومي در‌آيد.  «مُصّلا» از ساحل شمالي رودخانه‌ي خرّم دره، در شمال دروازه اصفهانِ كنوني و آرامگاه علي بن حمزه آغاز مي‌شده و تا دامنه‌ي كوهِ چهل‌مقام امتداد مي‌يافته است. (امداد، ص 166).
  حافظِ شيرازي، اين منطقه از شهر را كه «آبِ ركناباد» آن را سرسبز و فرح انگيز مي‌كرده، بسيار دوست داشته و از بهشت زيباتر مي‌ديده است:
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را

  هنگامي كه روان حافظ تن او را بدرود مي‌گويد (سال 791 يا 792 ق)، هم شهريانِ اهلِ دل و هوشمند حافظ او را در همان جايگاهِ دل بستگي‌هايش به خاك مي‌سپارند، تا آن زمينِ دل آويز، بيش از پيش، ستايش‌انگيز گردد و «زيارتگه رندانِ جهان» شود.
  پس از گذشت 65 سال از درگذشت حافظ، (به سال 856 ق) «شمس‌الدين محمد معمايي» كه از سوي سلطان ابوالقاسم بابر بهادر، در فارس فرمانروايي مي‌كرد، عمارتي بر مزار او برافراشت كه اين بنا در طول روزگاران، بارها و بارها تعمير شد و تغيير يافت. (آربري، ص 181)  تا اين كه در سال 1186 ق. كريم خان زند بنايي تازه و عمارتي زيبا بر آن مزار ساخت (سامي، ص 367). به دستور كريم خان ابتدا دور تا دورِ محوطه‌ي بزرگي كه قبر حافظ در آن جاي‌داشت، ديوار كشيده شد. سپس ايواني در آن محوطه بنا گرديد كه بر چهار ستونِ سنگي يك پارچه قرار داشت. با ساخت آن ايوانِ بزرگ، محوطه‌ي حافظيه به دو باغِِ جداگانه‌ي شمالي و جنوبي تقسيم شد و قبر حافظ در ميان باغ شمالي واقع گرديد. (ميرزا حسن فسايي، ص 1202).
  همچنين در زير گوشه‌ي غربي اين عمارت «آب انبار» ارزشمندي ساخته شد كه از آب «ركن آباد» پر مي‌شد. هنوز هم آن چهار ستونِ سنگي و آب انبارِ يادشده پا برجا هستند.(بهروزي، ص 63)
  سنگِ مرمريني كه امروز، هنوز بر مزار حافظ بازمانده است، از يادگارهاي ديگر برجاي مانده‌ي كريم‌خاني است. سنگي به درازاي 270، به پهناي 80 و به بلندي 40 سانتي‌متر كه حاجي آقاسي بيگ افشار آذربايجاني با خط زيباي نستعليق، غزلِ دلنشينِ «مژده‌ي وصل تو كو كز سر جان برخيزم ...» را به همراه ابياتي ديگر بر آن نوشته است.
  طهماسب ميرزا (مؤيد الدوله)، يكي ديگر از حكم رانان فارس، در سال 1273ق. بار ديگر آرامگاه حافظ را تعمير كرد. در سال 1295 ق. حاج معتمدالدوله فرهاد ميرزا، حاكم وقتِ فارس، كه به حافظ صميمانه عشق مي‌ورزيد، دستور داد اتاقي از نرده‌ي آهني بسازند و بر مزار او قرار دهند. قوام‌الملك مشهور نيز آرامگاه را تعمير كرد. سپس در سال 1317 ق. ملاشاه جهان زردشتي قبه‌ي زيبايي بر سرِ قبرِ خواجه، با چوب و آهن ساخت امّا سيد علي اكبر فال اسيري، از علماي شيراز، از اين اقدام ناخرسند شد و دستور داد تا بنايِ ساخته شده از سوي ملاشاه جهان زردشتي را تخريب كنند (كريمي، ص 16، بهروزي، ص 65 ، سامي، ص 368 و معين، ص 627).
  منصور ميرزا شعاع السلطنه، در سال 319 ق. به دستور پدر خود، مظفرالدين شاه، يك بار ديگر آرامگاه حافظ را به گونه‌اي شايسته تجديد بنا كرد و براي تزيين ديوارهاي بنا از ذوق هنرمندان نام‌دارِ زمان خود، از جمله «مزين الدوله نقاش باشي» بهره برد (سامي، ص 368). مزين الدوله كه از استادان دارالفنون بود اتاقچه‌اي آهنين بر روي مزار حافظ ساخت و دستور داد كه دو سويِ ايوانِ كريم خاني را به يكي از غزل‌هاي حافظ زينت دهند (بهروزي، ص 67) در اين كار عبدالصمد، معروف به لله باشي ظل السلطان كه شخصي با ذوق بود، غزلِ «روضه‌‌ي خلد برين خلوت درويشان است ...» را بر اساسِ خطِ «ميرعماد» از كاغذ بريد و بر تخته‌هاي مربع مستطيل قرار داد و در دو سوي ايوان نصب كرد (كريمي، ص 17).
  در سال 1310 ش. «دبير اعظم بهرامي»، استاندار فارس، دست به كارِ بازسازي آرامگاه شد. امّا همين كه ديوارهاي اطراف را تعمير كرد و نارنجستان حافظيه را سرو سامان داد به تهران منتقل شد و كار او نيمه تمام ماند (بهروزي، ص 68).
  آخرين اقدام مهم و شايسته در پيوند با ساخت و ساز بناي حافظيه در زمان وزارت آقاي علي‌اصغر حكمت صورت پذيرفت. در اين زمان (1314 ش) مهندس گُدار فرانسوي، مأمور طراحي و ساخت و سازِ بناي تازه شد. او براي زمينِ حافظيه و آرامگاه حافظ، طرحِ كنوني را پيشنهاد و اجرا كرد. محوطه‌ي حافظيه در اين طرح، به همان سبكِ گذشته، به دو باغِ شمالي و جنوبي تقسيم شد كه ايواني با طول 56 و عرض 7 متر، با 20 ستونِ سنگي، آن دو باغ را از هم جدا مي‌كرد. اجراي كامل اين طرح تا سال 1317 ش. ادامه يافت. (سامي، ص 369)
  جمع كل باغ ورودي و باغ آرامگاه و ساختمان‌ها و منضمات در حدود بيست هزار متر مربع است. مساحت باغ شمالي كه آرامگاه حافظ در ميانه‌ي آن قرار گرفته، سه هزار متر (60×50 متر) و مساحت باغ جنوبي دوازده هزار متر (150×80) است. خياباني به عرض 22 متر، باغِ جنوبي را به دو بخش شرقي و غربي تقسيم مي‌كند. در دو طرفِ اين خيابان باغچه و در وسط هر باغچه حوضِ مستطيل شكلي به سبك حوض‌هاي كريم خاني با فواره‌هاي سنگي ساخته شده است. درخت‌هاي كاج، سرو و نارنج و گل‌هاي زيباي رنگارنگ در هر دو باغ جنوبي و شمالي، فضاي حافظيه را بسيار فرح‌انگيز و دل‌ربا كرده‌اند.
  معماري هنري حافظيه، با هوشمنديِ ستايش برانگيزي پديد آمده است. به گونه‌اي كه اجزاي هماهنگِ اين معماري، آرامشِ فضايِ ملكوتيِ حافظيه را افزايش مي‌دهد. ايوانِ بلند و باشكوه وسط حافظيه به شيوه‌اي شايسته، ميان دو باغِ شمالي و جنوبي- بويژه با توجه به اختلافِ ارتفاع آن دو- تعادل ايجاد مي‌كند.
  آرامگاهِ حافظ، در واقع، آميزشي‌ست از شيوه‌ي معماريِ گذشته و اكنونِ ايراني: گنبدي با پوششَ مسين، به شكلِ كلاهِ درويشانِ قلندر، برافراشته بر هشت ستون، كه يادآورِ سده‌ي هشتم و روزگار حافظ است. اين آرامگاه دلربا را هيچ ديواري محصور و محدود نكرده است و تراش‌هاي هنرمندانه‌ي سر ستون‌ها و كاشي‌كاري سقف آرامگاه بر زيبايي آن افزوده است. در زير سقفِ گنبدِ آرامگاه، غزلِ «حجاب چهره‌ي جان مي‌شود غبار تنم ...» بر روي كاشي با خط زيبا نوشته شده است.
  از سال 1375 ش. مركز حافظ شناسي، فعاليت‌هاي خود را در محل كتابخانه‌ي عمومي حافظيه، به گونه‌اي رسمي آغاز كرده است و هم اكنون در قالب نهادي مستقل به فعاليت‌هاي گوناگونِ آموزشي، علمي و پژوهشي مشغول است. در اين مركز، آثاري كه در پيوند با حافظ پديد آمده است (مقاله، كتاب، فيلم، نرم افزار و ...) گردآوري، فهرست نويسي تنظيم مي‌شود و در اختيار درخواست كنندگان قرار مي‌گيرد.
  در محوطه‌ي حافظيه، بسياري ديگر از نام آورانِ شيرازي به خاك سپرده شده‌اند؛ كه افراد زير از شمار آنانند: اهلي شيرازي، فرصت‌الدوله، محمّدهاشم ذهبي، ميرزا عبدالنبيا، سيدمحمّدعلي كازروني، حاج محمّدعلي سمناني، نظام‌الدين دستغيب، حسن آزادمعدلي، شيخ محمّدمهدي كجوري، شيخ محمّدحسن كجوري، سيدعلي مجتهد كازروني، قاسم خان والي، علي‌اكبر نخعي‌اراكي ، شيخ محمّدباقر مجتهد استهباناتي، لطف‌علي صورتگر، رسول پرويزي، محمّدخليل رجايي، مهدي حميدي، فريدون توللي، عبدالوهاب نوراني‌وصال، علي‌محمّد مژده، حميد ديرين، محمّدكاظم كاظمي شيرازي، نورالدين رضوي و آرامگاه‌هاي خانوادگي چون: آرامگاه خاندان معدل، آرامگاه خاندان قوام، آرامگاه خاندان توللي، آرامگاه خاندان طباطبايي‌كازروني، آرمگاه خاندان مؤيدالملك قوامي، آرامگاه خانوادگي فربود و ... .
  همچنين از سال 1375 ش. طرحِ بزرگِ گسترش محوطه‌ي حافظيه مطرح شده و هم اكنون در حال اجراست. بر اساس اين طرح، محوطه‌ي حافظيه گسترشي چشم‌گير مي‌يابد (از چهارراه ادبيات، تا چهارراه حافظيه، از چهارراه حافظيه تا شمالِ باغ جهان‌نما و از شمال باغ جهان‌نما تا چهارراه هفت تنان.)

منابع:
آربري، شيراز: مهد شعر و عرفان، ترجمه‌ي منوچهر كاشف، تهران، 1353؛ امداد، حسن، شيراز در گذشته و حال، شيراز، 1339؛ بهروزي، علي نقي، بناهاي تاريخي و آثار هنري جلگه‌ي شيراز، شيراز، 1354؛ حسيني فسايي، ميرزا حسن، فارس‌نامه‌ي ناصري، تصحيح دكتر منصور رستگار فسايي، ج 2، تهران، 1367؛ سامي، علي، شيراز، شهر جاويدان، شيراز، 1363؛ كريمي، بهمني، راهنماي آثار تاريخي شيراز، تهران، 1327؛ مصطفوي، سيد محمد تقي، اقليم پارس، تهران، 1343؛

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

روی در قبله معنی به بیابان نرود......

هركه را باغچه‌اي هست به بستان نرود

هر كه مجموع نشسته است پريشان نرود

آنكه در دامنش آويخته باشد خاري

هرگزش گوشه‌ي خاطر به گلستان نرود

سفر قبله دراز است و مجاور بادوست

روي در قبله‌ي معني به بيابان نرود

گر بيارند كليد همه درهاي بهشت

جان عاشق به تماشاگه رضوان نرود

گر سرت مست كند بوي حقيقت روزي

اندرونت به گل و لاله و ريحان نرود

هر كه دانست كه منزلگه معشوق كجاست

مدعي باشد اگر بر سر پيكان نرود

صفت عاشق صادق به درستي آن است

كه گرش سر برود از سر پيمان نرود

به نصيحتگر دل شيفته مي‌بايد گفت

برو اي خواجه كه اين درد به درمان نرود

به ملامت نبرند از دل ما صورت عشق

نقش بر سنگ نبشته است به طوفان نرود

عشق را عقل نمي‌خواست كه بيند ليكن

هيچ عيار نباشد كه به زندان نرود

سعديا گر همه شب شرح غمش خواهي گفت

شب به پايان رود و شرح به پايان نرود

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

فاصله تا خدا....

اول:
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟ 

 دوم
درویشی ۳۰ سال ذکر خدا میگفت. بعد از ۳۰ سال فهمید فاصله او با خدا همین ذکر و تسبیح بود!!!!!!

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط جام می  | 

یک هشدار

با سلام خدمت همه دوستای مهربونم. امیدوارم که طاعات و عبادات شما مقبول درگاه حضرت حق قرار گرفته باشه.
در این روزها و شب ها اگر دلتان شکست این دوست قدیمی خودتون رو انشا الله از دعای خیر فراموش نمی کنید که به شدت به دعایتان محتاجم.
بگذریم از اینکه به قول یکی از دوستان خیلی بی وفا شدم و مدتهاست که مطلبی روی وبلاگ نگذاشتم ولی باور کنید در این روزها بیشتر باید همچو همان شتر دو ساله ای باشیدکه نه شیری ازت بدوشند و نه چیزی بارت کنند. بگذریم یه مقاله روی اینترنت خوندم که برام جالب بود گفتم اینجا بیارم شاید برای شما هم جالب باشه. باز هم از همتون التماس دعا دارم.....

در اواخر مردادماه ۸۸ تب «جومونگ» تهران را فراگرفت و عده اى از خبرنگاران رسانه هاى مختلف به دنبال اين بودند كه با آمدن جومونگ به تهران سريعاً خود را به او رسانده و گزارش هاى مفصلى را براى رسانه هاى خود تهيه كنند.
در سريال «افسانه جومونگ» جومونگ همچون موسى (ع) در خانه فرعون (امپراتور) رشد و نمو مى كند،با وى به مخالفت برمى خيزد و در نهايت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه اى پهناور (كه گذرموسى (ع) از رود نيل را تداعى مى كند) به سرزمين خالى از سكنه (!) پدرانش يعنى چوسان قديم (ارض موعود) وارد مى كند.
چوسان در ذهن عبارت «چو سان - jew sun» يعنى خورشيد يهود را متبادر مى سازد و ماجرا آنجا شگفت آور مى شود كه خورشيد در تورات، نماد ارض موعود يا سرزمين مادرى مى باشد! چوسان كه ارض موعود شد، منجى اين قوم - جومونگ - نيز راهبى يهودى مى شود (jew monk = راهب يهودى) و پايه هاى ابتدايى امپراتورى خود را در جو لبن (jew lebun = لبنان يهود) بنا مى كند. در اكثر واژه هاى كليدى اين افسانه كره اى، «جو» يا چيزى شبيه آن (كه دقيقاً با همين تلفظ، در زبان لاتين به معناى يهودى است) به كار رفته است. شايان ذكر است، لازم نيست دقيقاً املاى اين لغات صحيح باشد؛ چرا كه در عمل هم ممكن نيست. بلكه نويسندگان اين افسانه كوشيده اند از اسامى يا كلماتى بهره ببرند كه بيشترين شباهت را با اسامى و مفاهيم يهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزاماً املا - اهداف صهيونيستى عناصر پشت پرده اين مجموعه را در ذهن بينندگان نهادينه كند. جالب اينكه بيشتر اين عبارات، اسامى خاص هستند تا در صورت ترجمه و دوبله به زبان هاى ديگر، تغيير نكنند.
البته آنچه ذكر شد، سواى موارد متعدد نمادگرايى تصويرى صهيونيستى اين سريال است. اگر نقشه چوسان قديم كه روى پوست ترسيم شده را ديده باشيد فقط كافيست نقشه فرضى ارض موعود صهيونيست ها (نيل تا فرات) را قبلاً ديده باشيد تا از اين شباهت بى اندازه به شگفت آييد. در پس زمينه سكانس هاى مختلف اين سريال با ستاره شش گوش يا تصاوير متعدد پرچم هايى داراى نقش خورشيد كه نماد ارض موعود صهيونيست هاست، مواجه مى شويد.
نقش «كابالا» يا عرفان و سنت شفاهى يهود و پيشگويى هايشان در اين سريال غوغا مى كند. گويا قرار نيست هيچ تصميمى بدون اذن پيشگوهاى زن اين سريال انجام گيرد. لابد آنها هم حداقل يك «نوستراداموس» يا «ربى يهودا»، «ارى مقدس»، «ربى شمعون» و ديگر كاباليست هاى يهودى لازم دارند تا برايشان، واقعه ۱۱ سپتامبر را پيشگويى كنند و از آينده روشن قومشان بگويند. تاكيد بسيار بر مساله پيشگويى، پرده از نيتى شوم و شيطانى بر مى دارد كه آن چيز جز نامگذارى دهه دوم قرن بيست و يكم به نام دهه كابالا نيست.
آنچه در اين سريال و ديگر فعاليت هاى فرهنگى - رسانه اى يهود به آن پرداخته مى شود. آماده سازى ذهن مردم جهان براى پياده شدن مفاهيم دلخواهشان است. همان گونه كه فيلم ها، سريال ها و آوازه خوانى هاى سبك متال و... دهه نود، جهان را براى ورود به عصر ترانس مدرنيسم كه همان Satanism يا شيطان پرستى بود، آماده كرد.
جومونگ كه گويا «ماشيح يهود» بوده و قومش نيز همان فرزندان برتر خداوند هستند، ارتباطى تنگاتنگ با تورات و تلمود دارد. آنگونه كه همواره مورد عنايت الهى است و حتى همچون پيامبران بنى اسراييل (طالوت و داوود)، خداوند به او روش بافت و ساخت زره را آموخته و سربازانش با تعدادى كم بر دشمنان بسيار خود از امپراتورى چينى ها (هان) پيروز مى شود.
نقش زنان در اين سريال (اعم از كاراكترهاى مثبت ومنفى) انسان را به ياد پيامبران زن هفتگانه يهود يا حداقل ديگرانى چون ريوقا، ساره، يائل و ... مى اندازد. شخصيت بانو «سوسانو» بسيار شبيه «دبورا» پيامبر زن يهودى است كه بنابر فصل هاى چهار و پنج كتاب شوفطيم از مجموعه عهد عتيق بر سربازان سيسرا پيروز مى گردد يا اقدامات تجارى وى «گراسيا ناسى» زن تاجر معروف يهودى و عامل اصلى نفوذ يهوديان در دربار عثمانى را در خاطر زنده مى كند. بانو سويا (همسرجومونگ) نيز كه ابتدا به اسارت مى رود، ولى پس از بازگشت به خاطر اهداف عاليه قوم همسرش از معرفى مجدد خود سرباز مى زند، انسان را ياد داستان «هدسه» كه بنابر فيلم صهيونيستى «يك شب با پادشاه» به زور از خانه عمويش مردخاى ربوده شد و به همسرى خشايار شاه درآمد، مى اندازد.
در بررسى شخصيت هاى زن اين سريال، از هدسه كه با نفوذ در دربار ايران، مقدمات قتل ۷۷۰۰۰ ايرانى را فراهم كرد، بگذريم (كه شرح آن در دفتر استر از مجموعه عهد عتيق آمده است)، به ياد «ركسلانه» يا «خرم سلطان» يهودى مى افتيم كه با نفوذ در دربار سليمان، پادشاه عثمانى به همسرى وى درآمد و با قتل وليعهد «مصطفى» بالاخره منجر به قتل سلطان سليم دوم و شعله ور شدن آتش فتنه جنگ هاى ايران و عثمانى شد. در ديالوگ هاى اين سريال، فراوان عبارت آوارگى، اسارت، سرزمين مادرى و تاريخى، كوچ و ... به چشم مى خورد كه همگى يادآور فرازهايى از تورات است.
جومونگ براى دفاع از خود، حق دارد از سلاح هاى نامتعارف زمان خودش مانند شمشير فولادى، بمب هاى آتشزا و ... عليه دشمنان خود استفاده كند تا جايى كه بيننده، اين برترى تسليحاتى را نوعى حق مسلم وى مى داند كه حاصل هوشمندى و تخصص كارگزاران اوست.
دشمن اصلى جومونگ، امپراتورى چينى ها يا همان «هان» است كه سربازهايش با پرى كه روى كلاهخودهايشان دارند، بى شباهت به جنگاوران مسلمان نيستند. منطقى هم به نظر مى رسد. بايد در مقابل نفوذ روز افزون اقتصادى چينى هاى كمونيست در مقابل ايالات متحده كه ۸۰ درصد ثروتش در اختيار جمعيت حداكثر ۶ درصدى يهوديان است، ايستاد. يكى از اين راه ها، قدرت گرفتن كره به عنوان متحد آمريكا و اسراييل در حياط خلوت چين است.
توجه بيش از حد اين سريال به مقوله تجارت، بى شك براى يهوديان زرپرست، زيبنده تر است تا شينتويست ها و مائويست هاى روح گراى شرق آسيا، شايد هم صهيونيست نمى تواند قبول كند كه پيروان مكتب كمونيسم (چين) امروز اينگونه در اقتصاد آزاد جهان جولان دهند.
لابد كره هم به عنوان هم پيمان ايالات متحده و اسراييل با توجه بيش از حد به مقوله تجارت در اين افسانه تازه ساز (!) به دنبال ايجاد مقدمات فرهنگى جهت سرازير كردن هر چه بيشتر توليدات خود در كشورهاى هدف (مانند ايران) است؛ چرا كه مناسبات اقتصادى ۱۲ ميليارد دلارى بين ايران و كره و نيز داشتن مقام سوم صادرات به ايران، چشم طمع چشم بادامى هاى كره اى را هر چه بيشتر به سوى اين مرز پرگهر جلب كرده است.
اين در حالى است كه نوادگان جومونگ بارها در مجامع بين المللى همداستان با آمريكا و اسراييل، فعاليت هاى صلح آميز هسته اى ما را محكوم كرده اند، راستش من خودم هم نمى فهمم چرا بايد بازارمان را در اختيار كشورى بگذاريم كه حقوق مسلم ما را قبول ندارد. البته اين تنها گزاره اقتصادى - تجارى اين مجموعه نيست بلكه موارد ديگرى همچون نقش شركت گوگل در القاى تبليغات غير مستقيم نيز در اين سريال مشهود است.
آنجا كه قرار است امپراتورى نو بنياد جومونگ «گوگورى يو» نام گيرد، بيننده را به ياد تبليغات و شايعات گسترده مبنى بر تاسيس كشورى به نام گوگورى يو يا گوگ لند در جزيره اى G شكل «لوگوى اصلى شركت گوگل» در اقيانوس آرام از سوى مديران گوگل مى اندازد.
البته شايد سخت باشد اگر بگويم حرف G از نمادهاى اصلى فراماسونرى است يا اينكه نرم افزار google earth هيچگاه آنگونه كه پايگاه اتمى نطنز را به وضوح مشخص كرده پايگاه اتمى ديموناى اسراييل را به دلايل امنيتى تصوير نكرده است. نمى دانم شايد اين هم از ترفندهاى اقتصادى بانو سوسانو و جومونگ باشد!
البته با تمام تلاش و زبردستى كه نويسندگان و دست اندركاران كره اى- اسراييلى اين مجموعه به خرج داده اند، هيچگاه نخواهند توانست اسامى برخى شخصيت ها و كاراكترهاى اين سريال مانند «مگول»، «يا گاك» و «ماگاك» را كه از ديدگاه ترمينولوژى يا اصطلاح شناسى همان «مغول»، «ياجوج» و «ماجوج» خودمان هستند، با پوشش فرهنگى بپوشانند؛ چرا كه همواره در پشت اين اسامى قتل و غارت، خونريزى و توحش نهفته است. البته بد نيست بدانند كه مردمان اين سرزمين همان صاحبان فرهنگى هستند كه از مغول ها، مسلمان ساختند و بنا بر برخى تفاسير اين ذوالقرنين يا كوروش ايرانى بود كه اسلاف و اجداد آنها يعنى ياجوج و ماجوج را از اين سرزمين بيرون راند. به هر حال اگر يكى از قسمت هاى اين سريال را از دست داديد، چندان نگران نباشيد چون صدا و سيما آن را سه بار برايتان پخش خواهد كرد!
جوان

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط جام می  |