تبليغاتX
به رنگ هر چه دلت می خواهد

به رنگ هر چه دلت می خواهد

خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

سفرنامه شیراز

به نام خداوند جان وخرد

بالاخره غروب پنجشنبه رسی. حدود 2 ماه بود که داشتیم نامه‌نگاری میکردیم. خدا پدر فرماندار قم رو بیامرزه خداییش هر کاری که از دستش برمیاد انجام میده. تا گفتیم مشکل جا داریم نامه نوشت شیراز و کمکون کرد. هرچند فرمانداری شیراز خیلی معطلمون کرد بعدش هم مسئولین اردوگاه تا روز آخر روی اعصابمون راه رفتند و حالمو گرفتند ولی خوب هر چی بود بالاخره کار به نتیجه رسید.
دو شب قبل از اینکه حرکت کنیم مثل همیشه اضطراب و استرس سفر افتاده بود به جونم. شب چهارشنبه که تا صبح نتونستم بخوابم. نگرانی اینکه نکنه به بچه‌ها خوش نگذره. نکنه غذای شیراز بازهم باب میل بچه‌ها نباشه. نکنه جایی رو که برای استراحتشون در نظر گرفتیم باب طبعشون نباشه. نکنه .......
همه‌ی اینها دست به دست هم داده بودند و خواب رو از چشمم ربوده بودند.
شب پنج شنبه هم خواب بود یا رویا نمی‌دونم اتفاقی که باعث شد کمتر در این سفر صحبت کنم  چون از تکرار تجربه‌ی سفرهای قبلی خیلی می‌ترسیدم.... اون شب هم تا صبح نتونستم بخوابم.....
صبح پنجشنبه که شد هر چی فکر کردم و باخودم گفتم من که همه‌ی تلاشم رو کردم چرا هنوز اضطراب و ترس تو وجودمه فکر به جایی نرسید تا اینکه یاد این بیت از خواجه افتادم:
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است   راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
دلمو قرص و محکم کردم و با توکل برخدا آروم شدم. غروب رفتم دنبال گردو و ظرف یکبار مصرف برای پنیر با اینکه خیلی سرم شلوغ بود ولی روم نمی‌شد دیگه کاری رو گردن علی تولایی بندازم. اون بنده خدا هم اندازه کافی سرش شلوغ بود هرچند ماشاالله ماشاالله بچه‌های آرمان سپید دستشون تو دست هم بود و از هیچ کاری فروگذاری نمی‌کردند. و در مقابلش این طرف فقط من بودم و خانم کاظمی.... ولی بهر حال باید یه بخشی از کار رو هم ما انجام میدادیم.
وقتی رفتم دفتر آرمان بنده خدا آقای صادقی داشت وسایل رو جمع می‌کرد یکی دو نفر هم داشتند کمکش می‌کردند. ساعت 8 شب بود باید زودتر می‌رفتم خونه یه دوش میگرفتم شام می‌خوردمو آماده میشدم.
همه این اتفاق‌ها تو نیم ساعت افتاد حالا بعد از همه گرفتاریهاو دغدغه‌ها مونده بود مشکل امیررضا که نمی‌تونست به راحتی ازم دل بکنه... لطف خدابود که بعد از یک هفته التماس که من هم باید دنبالت بیام لحظه‌های آخر آروم شد و من هم خیالم راحت....
محمد با ماشینش رسوندم سازمان امیررضا و اردوان و علیرضا رو بوسیدم ساعت 9 شده بود و بچه‌ها یواش یواش سروکلشون داشت پیدا می‌شد. مهندس تازه از تهران رسیده بود استاد آهنگران بعدش اومد.آقای زینلی هم مثل همیشه سرموقع رسید و استاد اسلامی عزیز هم با یه تاکسی تلفنی و لبخند ملیح همیشگی برلب از راه رسیدند.
پدر میرفتاح خیلی نگران بود. معلوم بود خیلی به دخترش دلبستگی داره. وقتی رفتم جلوی ماشینش تا سلام و احوالپرسی کنم گفت: اول خدا دوم خدا.... حرفش رو قطع کردم و گفتم سوم هم خدا اصلا نگران نباش پدر جان...
کاروانی که بود بدرقه‌اش لطف خدا   به تجمل بنشیند به جلالت برود
اتوبوس یه کم دیر کرد خیلی دوست داشتم سرساعت حرکت میکردیم. همه برنامه‌ها رو تو ذهنم مرور کرده بودم. ولی متاسفانه با یک ساعت تاخیر حرکت کردیم. از شهر که یه کم فاصله گرفتیم چشمم افتاد به مغازه‌های سوهانی کنار جاده یاد شبهایی افتادم که با اتوبوسهای مسافربری هنوز از قم حرکت نکرده بودیم اینجا متوقف میشدیم چقدر اون شبها سخت بود و من فقط و فقط به شوق دیدن بچه‌های مهربون شیراز و استادهای بی‌ریایی که کنار مزار خواجه جمع می‌شدند و از رازهای درون پرده سخن می‌گفتند دلمو می‌دادم به این جاده‌ی طولانی و سختی همه‌ی سفر رو با یه غزل حافظ به خودم هموار می‌کردم.
راه زیادی نرفته بودیم که تو یه پمپ بنزین نزدیک یه سرویس بهداشتی ایستادیم(اگر به کسی نگید ونخندید 40 دقیقه کشید تا 2 تا بچه‌ی کوچولو رفتند دستشویی و برگشتند).
شب از نیمه گذشته بود که اصفهان رو پشت سرگذاشتیم مهندس که کنارم بود پتو رو کشید روی پاهاش و آروم خوابید. ولی من هر کاری کردم خوابم نمی‌برد. با خودم زمزمه میکردم:
شب فراق که داند که تا سحر چند است   مگر کسی که به زندان عشق دربند است
دلم آروم و قرار نداشت. خیلی فکر می‌کردم راجع به این مدتی که گذشت. راجع به کلاس حافظ خوانی که شروع شد با چه شوق و شوری و چطور تموم شد راجع به اتفاقات بعد از اون راجع به حرفهایی که تو دلم بود و نمی‌تونستم بگم راجع به خیلی چیزها فکر کردم و این فکرها بود که اصلا نمی‌ذاشت خواب به چشمم بیاد. تو این لحظه‌ها بود که فکر کردم بهتره نماز صبح رو توشهررضا بخونیم. آخه از قبل برنامه‌ریزی کرده بودم تا در مسیر برگشت مثل سفر گذشته سرمزار شهید همت فاتحه‌ای بخونیم و روحی تازه کنیم ولی اینبار انگار قسمت بود که تاخیر داشته باشیم و همین اول سفری عهد و میثاقمون رو با زنده نامان همیشه جاویدان این سرزمین تازه کنیم.
به راننده گفتم نماز رو شهررضا می‌خونیم گفت: برسیم اونجا هنوز اذان نگفتند نمی‌شه. گفتم چرا و زمان دقیق نماز صبح رو از استاد اسلامی پرسیدم. درست وقتی بود که می‌رسیدیم به شهررضا اول وقت همان لحظه‌ی ناب سحر و صبح و سپیده......
اتوبوس که نگه داشت هوا خیلی سرد بود و فاصله‌ی وضوخانه تا ماشین خیلی زیاد بچه‌ها بدو بدو رفتند منم باهاشون بودم تو راه وضوخونه کاظمی رو دیدم گفتم بعد از نماز کنار مزار شهید همت......
نماز رو که خوندم مثل یه مرغ پرکنده بودم خیلی همت رو دوست دارم بخاطر بی‌ریاییش بخاطر سادگیش و بخاطر نگاه بلند و همت عالیش. کنار مزارش که رسیدم حالم عوض شد حالی که تو نماز پیدا نکرده بودم حالا کنار مزار شاهباز بلند همت مردان بی‌ادعای سرزمین همیشه جاوید ایران بهم دست داده بود. بچه‌ها یکی یکی اومدند فاتحه خوندند و رفتند دلم نمی‌اومد از کنار مزارش دل بکنم. ولی چاره‌ای نبود باید حرکت می‌کردیم راه که افتادم دیدم کاظمی هنوز کنار مزار شهید همت ایستاده و داره باهاش نجوا می‌کنه تو دلم خوشحال بودم که هنوز هستند بچه‌هایی که قدر این گلهای همیشه بهار سرزمین لاله خیز ایران رو می‌دونن..... یه قطره اشک از کنار چشمام چکید به پیرهنم که رسید شکوفه کرد و دمید..... باز یاد همت افتادم..... خدایا تو چی آفریدی واقعا که(فتبارک الله احسن الخالقین)....
آباده که رسیدیم آبجوش گرفتیم و صبحانه رو با کمی تاخیر نزدیکی‌های پاسارگاد کنار چشمه‌ی آبی که برام پراز خاطره‌است خوردیم. بعدش هم حرکت کردیم طرف پاسارگاد مقبره‌ی کوروش اولین پادشاه مقتدر ایران...
قبل از اینکه به پاسارگاد برسیم یه کم برای بچه‌ها درباره پاسارگاد توضیح دادم بعد هم کاغذهایی روکه از قبل آماده کرده بودم بینشون تقسیم کردیم. وارد پاسارگاد که شدیم اول بچه‌هارو تشویق کردم تا نوشته‌های اطراف مقبره رو بخونند بعد یه مختصری از زندگی کوروش رو براشون گفتم خوشحال بودم که استاد اسلامی هست تا بار علمی سفر رو اون به دوش بکشه و خودمم کنار بچه‌ها جست و خیز کنم. قبل از اینکه وارد پاسارگاد بشیم براش گفتم که براساس نوشته ویل دورانت در تاریخ تمدن و فیلمی که جدیدا دربارة اسکندر مقدونی ساختند اسکندر نمی‌تونه پادشاه ذوالقرنین باشه... بعد که استاد داستان ذوالقرنین در قرآن رو گفت فهمیدم حرفهام روش اثر کرده و یواش یواش برای خودش هم ثابت شده بود که پادشاه ممدوح خدای بزرگ در قرآن(ذوالقرنین) همان کوروش ایرانیاست.....
صحبت‌ها که تموم شد یه بنده خدایی دوربین به دست گیر داده بود که باید مصاحبه کنی. همین هایی که گفتی بیا جلوی دوربین هم بگو... نمیدونست من از اول از این جعبه سیاه وحشت داشتم از دوربین و ژست‌هایی که باید جلوش گرفت و چیزهایی که باید گفت ....
ازش عذرخواهی کردم دوست داشتم آزاد باشم راحت صحبت کنم هر چندیواشکی بعضی از حرفها رو ضبط کرد.....
ساعت نزدیک 11 صبح روز جمعه بود که حرکت کردیم به سمت نقش رستم. همون جایی که خاطره‌ی خوبی از صحبت کردن توش نداشتم. زنگ زدم به مهران محمد با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی به حرمت عهد برادری که با هم داشتیم نه نگفت. اومد و خدایی هم خوب توضیح داد. هرچند بعضی چیزها موند ولی گفتم اشکالی نداره باقیش رو هم اگر دوست دارن برن مطالعه کنند اگر هم شد تو اتوبوس براشون میگم که انگار قسمتشون نبود.....
ناهار رو علی تولایی هماهنگ کرده بود که آوردند تو تخت جمشید خوردیم خیلی خسته بودم و خوابم می‌اومد از روز قبل ساعت 6 صبح که بلند شده بودم تا اون لحظه اصلا نتونسته بودم بخوابم نماز رو که خوندم تا بچه‌ها جمع بشند دم در نمازخونه رو صندلی یه 10 دقیقه‌ای خوابیدم که سرحال شدم و خواب دیگه پرید......
وقتی حرکت کردیم طرف دروازه ورودی تخت جمشید ساعت نزدیک 4 بود. تو ماشین فیلم شکوه تخت جمشید رو برای بچه‌ها نمایش دادیم یه کمی با فضای تخت جمشید آشنا شدند دم پله‌های ورودی باز هم گروه رو تحویل مهران محمدی دادم تا راهنماییشون کنه و براشون توضیح بده که الحق و الانصاف هم خوب توضیح می‌داد عجیب آدمیه با اینکه اونهم مثل ماها غم نان داره ولی اونقدر به این مرز و بوم عشق وعلاقه داره که همه چیز رو مثل سرگذشت پدربزرگش از حفظه بعضی وقت‌ها که توضیح می‌ده آدم فکر می‌کنه خودش همة اینها رو دیده که داره بازگو می‌کنه... واقعا خدا حفظش کنه......
بعد از گشت اولیه که تو محوطه زدیم رفتیم موزه رو دیدیم ازش خواستم نقش انسان بالدار رو برای بچه‌ها توضیح بده چون تو پاسارگاد وقت نشد درباره‌اش حرف بزنیم. بعد هم قسمتی از پرده‌ی سوخته تو نمایشگاه که هر وقت نگاهم بهش می‌افته هرچی بدوبیراهه نثار اسکندر و معشوقة ...... می‌کنم که چه بلایی سر این مکان زیبا آوردند...
تو تخت جمشید بعضی مطالب به ذهنم می‌اومد یواشکی برای بعضی از بچه‌ها که بیشتر از مابقی مشتاق بودند بازگو می‌کردم و ازشون می‌خواستم که توجه بیشتری به اینجا داشته باشند....
برام جالب بود مثل همیشه تخت جمشید برای بعضی‌ها خیلی دردناک بود که چرا ما 2500 سال از خودمون عقب هستیم و در گذشته چی بودیم و حالا چی به سرمون اومده. بعضی ها هم البته کل تخت جمشید رو همون تخته‌ سنگهایی می‌دیدند که بعضی از مسئولین می‌بینن وارزشی براش قایل نیستند.
نزدیک غروب از تخت جمشید اومدیم اومدیم مروشت بعد هم حرکت کردیم سمت شیراز تو راه یه پیامک برام رسید که محتواش بوی بی‌مهری و بی‌معرفتی می‌داد شماره ناآشنا بود وقتی از مهران پرسیدم و صاحب شماره رو شناختم فهمیدم که بنده خا حق داره چونیه چندسالی هست میام شیراز و برمی‌گردم و دیگه سراغی از دوستای قدیمی نمی‌گیرم. یه کمی به خودم بدوبیراه گفتم و یه ذره هم به دکتر امینی که همه‌ی دوستای خوبم رو به بهونه‌ی اینکه حلقه‌ی ارتباطاتت خیلی زیاده و اصلا برات خوب نیست ازم گرفتشون.
وقتی بهش پیامک دادم که تو شیراز هستم بال درآورده بود می‌گفت از سالی که دیگه سراغ مارو نمی‌گیری جمع بچه‌ها ازهم پاشیده. می‌گفت از فروردین که اومدم حافظیه دیگه پام رو اینجا نگذاشتم.... بعد یادم افتاد که هر وقت دلم برای شیراز و حال و هوای حافظیه تنگ می‌شد یکی از اونهایی که تو حافظیه یادم می‌کرد و احوالی می‌پرسید ایشون بود..... یادش بخیر روزهای خوب چقدر زود می‌گذرند...
شیراز که رسیدیم سعید منبری جلوی در اردوگاه منتظرم بودم تا چشمش بهم افتاد پرید تو بغلم خیلی دلم براش تنگ شده بود یکی از بهترین دوستام تو شیرازه که محبت‌هاش هیچ وقت فراموشم نمی‌شه... بچه‌ها رو که اسکان دادیم سه تا از خانم‌ها انگار دوست داشتند جدا باشند یه تخت خراب شده بود اونها هم بهونه کردن که می‌ترسیم روی تخت‌ها بخوابیم. با نگهبان اردوگاه که آدم مهربونی به نظر می‌رسید صحبت کرد موقت یه اتاق براشون گرفتم که راحت باشند. توصیه‌های لازم رو در مورد خانم‌ها به خانم کاظمی کردم و از این بابت که حواسش به همه چیز جمع هست و چیزی از ذهنش خارج نمی‌شه خیالم راحت بود. دیگه داشتم از خستگی می‌مردم خونواده‌ی منبری‌ها گیر داده بودن که شب رو حتما باید بیایی خونه‌ی ما گفتم باور کنید نمی‌شه باید پیش مابقی دوستان باشم. خلاصه به هر جون کندنی که بود رفتم رو تخت دراز کشیدم دیگه بدنم یاری نمی‌ کرد ساعت تقریبا 12 شب بود که از هوش رفتم....
ساعت 3 و 48 دقیقه بود که بیدار شدم ولی حالی که از جا بلند شم رو نداشتم. یه کم بعد استاد آهنگران بلند شد وضو گرفت و برگشت پیرمرد داشت نماز شب می‌خوند بعد هم که اذان گفتند نماز صبح رو خوند و شروع کرد به ورزش کردن. از خودم خجالت کشیدم بلند شدم وضو گرفتم نماز خوندم یه کم دم در نشستم و به آسمون نگاه کردم چقدر معنا دار بود و عمیق مثل همیشه.
یواش یواش زمزمه شروع شد....
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن   دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب   ما را زجام بادة گلگون خراب کن
خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد   گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند   زنهار کاسة سر ما پر شراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم   با ما به جام بادة صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا   برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
دلم از حال رفت وقتی شعر تموم شد یه حال و هوای خاصی داشت یه طوفانی تو این شعر نهفته است که هر وقت موقع سحر یا دم صبح میخونیش خون رگهات تبدیل به شراب ناب میشه و تمام وجودت رو مست مست می‌کنه.....
گفتم اول صبحی چه کار صوابی بکنم که روزم بخیر بشه یاد صبحانه افتادم لباس پوشیدم برم نون بگیرم که محمود گفت منم میام دوتایی رفتیم چقدر هم شانس اوردیم چون به هرنفر بیشتر از 10 تا نون نمی‌داد دوتایی 20 تا گرفتیم تا برگشتیم اردوگاه ساعت 7و نیم شده بود..... راننده‌ها رفتن آبجوش آوردن چایی هم آماده شده بود مونده بود بچه‌ها بلند شن صبحونه بخوریم که یادم افتاد باید هرچی زودتر برم فرمانداری شیراز و بچه‌های اونجا رو برای مساله اردوگاه ببینم زنگ زدم به سعید منبری که پدرش گوشی رو برداشت و گفت رفته دوش بگیره تا یه چایی خوردم و مسئول اردوگاه اومد دیدمش سعید زنگ زد که من حرکت کردم تو هم بیا.....
رفتم فرمانداری روز آخر خدمت آقای پورهمت بود که خیلی برای این اردو کمکمون کرد یه مقدار سی‌دی از محصولات مرکز تحقیقات دنبال خودم برده بودم که بهش هدیه دادم بعد هم زنگ زدم به اردوگاه هنوز بچه‌ها آماده نشده بودند. بعد با سعید رفتیم کمیته امداد آقای مهربان رو دیدیدم که اونهم برای خودش ماجرای جالبی داشت که بماند.....
تا اومدیم به بچه‌ها رسیدیم ساعت 10 شده بود شاهچراغ رو زیارت کرده بودند گفتم حیفه مسجد جامع عتیق رو نبینند همشون رو برگردوندم یه کم درباره‌ی مسجد صحبت کردیم که توضیحات من مورد قبول استاد اسلامی واقع نشد. بحث سر این بودکه من می‌گفتم یه سال اعراب ایرانیان رو به حج راه ندادند بعد صفاریان حج رو همین جا برگزار کردند به همین خاطر به اینجا می‌گن مسجد جامع عتیق استاد اسلامی می‌گفت حج رو فقط باید در خانة خدا بجا آورد و این قبول نیست. من استناد کردم به کلام بایزید بسطامی که از کسی پرسیده بود کجا می‌ری گفته بود حج. خرج راهش رو ازش گرفته بود و گفته بود هفت دور، دور من طواف کن بعد از طواف هم بهش گفته بود حالا برو بسوی خانه‌ات. مرد سوال کرده بود پس حج چی؟ گفته بود: تو کعبه‌ی دل رو زیارت کردی چه حاجت به کعبه‌ی گل داری؟؟؟
ساعت نزدیک 11 بود که رسیدیم خونه زینت الملک(بنیاد فارس شناسی و موزه مردم شناسی فارس) خوشحال بودم که استاد اسلامی هست و کامل دربارة شخصیت‌های فارس توضیح می‌ده همه رو استاد گفت بجز عیسی خان معمار شیرازی و شهید عباس دوران که به دومی ارادت خاصی داشتم و علاقه‌ام این بود که درباره‌اش بیشتر برای بچه‌ها توضیح بدم.....
بعد هم رفتیم نارنجستان قوام همون خونه‌ی قوام السلطنه. این وسط استاد گفت فلانی می‌بریمون سر قبر شیخ روزبهان، با کمال میل قبول کردم چون هر وقت میام شیراز خیلی دوست دارم مزار این مرد بزرگ رو زیارت کنم. همون کسی که سعدی درموردش می‌گه: هر وقت دلم تنگ می‌شد می‌آمدم کنار مزارش و از روح بلندش کمک میگرفتم.....
در آرامگاه شیخ شطاح(روزبهان) بسته بود با استاد اسلامی و آقای زینلی یه مختصری فشاری که به در آوردیم شانس ما باز شد داخل شدیم و فاتحه‌ای خواندیم لیست کتابهای شیخ و زندگی نامه‌اش از دوران قدیم روی دیوار به جا مانده بود عکسی گرفتم که بعدا استاد از روی اون یادداشت برداری کنه سریع برگشتیم نارنجستان نماز خوندیم و حرکت کردیم برای ناهار...
ناهار رو توی دانشگاه شیراز خوریم جوجه کباب بود بدک نبود نسبت به غذاهای دیگه تو شیراز خیلی خوب بود بعد از غذا استاد یه کم تو ماشین برای بچه‌ها صحبت کرد و رفتیم طرف اردوگاه همه رو دعوت کردم که یه ذره بخوابند تا بعدازظهر  به دیدار دو تن از اساتید بزرگ سخن ایران زمین یعنی سعدی و حافظ بریم....
خودم هر چی زور زدم خوابم نبرد بلند شدم دیدم استاد هم بی‌خوابی زده به کلش با هم رفتیم یه گوشه تو حیاط نشستیم و در مورد سخنرانی فرداشبش با هم صحبت کردیم. تا ساعت 4 و نیم شد و حرکت کردیم به سمت سعدیه. قبل از حرکت جلوی در آقای مهربان رو دیدم که میگفت هنوز کار اردوگاه درست نشده یه کم اوقات تلخی کردم و اون بنده خدا هم وقتی حال و هوام رو دید گفت خودمون پیگیری می‌کنیم شما خیالتون راحت باشه.
تو راه وقتی داشتیم می‌رفتیم طرف آرامگاه سعدی یه کم از مظلومیت سعدی برای بچه‌ها صحبت کردم که چقدر حقش پایمال شده و ما ایرانی‌ها قدر این استاد بزرگ سخن رو نمی‌دونیم. یک کم از تفاوت‌های مکانی آرامگاه سعدی با حافظ صحبت کردم تا اینکه رسیدیم مقابل سعدیه....
پا رو که گذاشتم تو محوطه آرامگاه یه حس ناب بهم دست داد. ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن...
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب توبنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
از دشمنان شکایت به دوستان برند
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینست بوالعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بردریم

...
سعدی تو کیستی که در این حلقه‌ی کمند
چندان فتاده‌اند که ماصید لاغریم

ما گدایان خیل سلطانیم
شهروند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هرچه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمی‌دانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سرافشانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
...
سعدیا بی حضور صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم

دلم داشت پرپر می‌زد که استاد شروع کرد به خواندن مقدمة گلستان....
منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات
پس در هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب....
...
ماشاالله به جونش تمام مقدمه رو حفظ بود چند نفری که از تهران از وزارتخونه اومده بودند و انگار آشنایی قدیمی با استاد داشتند سلام و علیکی کردند و خوشحال از اینکه استاد اسلامی رو اینجا زیارتشون می‌کنند. رسیدیم سر مزار سعدی اینجا دیگه دست خودت نیست همه حرفهای عاشقونه رو نمی‌شه تحمل کرد روی یکی از دیوارها غزلی از سعدی نوشته شده وقتی می‌خونم صورتم رو اشک خیس می‌کنه به ذوق و هنر این مرد آفرین می‌گم و مطمئن هستم که همة‌اینها لطف خدادادی است.......
بچه‌ها رو می‌بریم کنارحوض ماهی تو زیرزمین سعدیه . هر کسی دنبال یه سکه می‌گرده تا بندازه تو آب و حاجتش رو بگیره. همه می‌گن یه کم توضیح بدین. با اینکه ته دلم بدم نمی‌آد توضیح بدم براشون ولی خوب جلوی استاد اسلامی نمی شه بهشون می‌گم: برید بابا آخه مگه خرافات هم توضیح داره؟!!!
فالودة شیراز رو که می‌خوریم یه سری غرغر می‌کنن که بابا این چیه به خوردمون دادید فالوده‌های دم حرم خیلی خوشمزه‌تر از اینهاست. می‌گم هرکسی یه ذائقه‌ای داره ذائقه‌ی شیرازیها هم اینطور می‌پسنده
بیرون که می‌اییم تا سوارشیم یکی دو تا از بچه‌ها خیلی تحت تاثیر فضای سعدیه قرار گرفتند از جمله‌ی اونها دکتر امینی و مهندس شیرازی هستن که اولین باری بود که این فضا رو تجربه می‌کردن. چشمام برق می‌زنه خوشحالم که بالاخره اصالت ایرانی و ذوق شرقی کار خودش رو کرد حالا بهتر می‌شه به جنگ دکتر امینی رفت حالا بهتر می‌شه پایه‌های علم روانشناسی رو که ریشه در ادبیات غربی‌ها داره مورد انتقاد قرار داد البته هنوز کارم تموم نشده منتظرم تا دکتر رو تو حافظیه منفجرش کنم....
حرکت می‌کنیم به سمت حافظیه تو راه فقط فرصت می‌شه از معماری حافظیه براشون بگم. از اینکه از بیرون کامل دیده نمی‌شه و......
سعی می‌کنم از همین ابتدا با جو حافظیه آشناشون کنم هر چند اینجا دیگه همة همراهانمون نخورده مست هستند و مشتاق و منتظر تا حال و هوای حافظیه رو تجربه کنند.
وارد حافظیه که می‌ شم قدیمی‌ترین نگهبان حافظیه میاد سراغم کسی که سالهاست رفت و آمدهای من براش طبیعی شده میاد جلو و دیده بوسی می‌کنیم دلم براش تنگ شده بود یعنی دلم برای همة بچه‌های حافظیه تنگ شده همة بچه‌های انجمن که این سری از ترس اینکه کاروان رو رها نکنم و تا آخر با بچه‌ها باشم هیچ کدومشون رو خبر نکردم می‌دونم الان تو دلشون می‌گن عجب آدم نامردیه. به ما که بهترین دوستاش تو این شهر بودیم یه تلفن خشک و خالی هم نزد تا بیاییم ببینمش و مثل همیشه دور هم گده کنیم بگیم و بخندیم ولی چکار می‌شه کرد دیگه مثل قدیم نیستم همه چیز تو وجودم از بین رفته. حس‌های قدیمی رفته و جای خودش رو به چیزهای جدید داده.
آروم آروم محوطه ابتدای حافظیه رو طی می‌کنیم. زمزمه می‌کنم:
سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد    آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است   طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
..........
می‌رسم به این بیت
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند    جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
مو به بدنم سیخ میشه... می‌رسم به پله‌ها دو تا 9 تا پله رو می‌رم بالا دو تا 9 افلاک رو می‌رسم به ایوون حالا دیگه مقبره حافظ کامل پیداست از پله‌ها که پایین می رم ناخودآگاه سرم رو می‌اندازم پایین و به عالم حقیقت تعظیم می‌کنم. هنوز به مقبرة خواجه نرسیدم که خانم رزمجو رو بعد از 2 سال می‌بینمش. اولین چیزی که می‌گه اینه: چقدر تو این دو سال شکسته شدید چرا اینقدر موهاتون سفید شده؟؟؟
به شوخی بهش می‌گم: چیزی نیست شکسته گچ گرفتم بخاطر همین سفیدی می‌زنه.....

(ادامه سفرنامه شیراز رو روز دوشنبه بخوانید) 

در ضمن دوستان می‌توانندعکس‌های سفر شیراز رو در صفحه‌ی اول سایت

http://www.hafezdata.ir

ببینند

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اردوی شیراز...................

سلام به همه دوستای مهربونم

بالاخره با هر جون کندنی بود اردوی شیراز درست شد

محل اسکان رو تونستیم یه جای خیلی خوب بگیریم

برنامه رو هم از این پنج شنبه ۱۶ مهر گذاشتیم تا دوشنبه ۲۰ مهر یادروز حافظ

تمام هم و غممون اینه که یه سفر به یادماندنی برای همه ی دوستان تدارک ببینیم که تا آخر عمر یادشون نره و فکر میکنم با برنامه ریزی که کردیم انشاالله همینطور خواهد بود.

سعی میکنیم همه جاهای دیدنی استان فارس رو ببینیم.

دوستان برای ثبت نام هرچه زودتر به دفتر آرمان سپید در سازمان ملی جوانان مراجعه کنند.

خوشحالم که بالاخره شرمنده بچه های مهربون کلاس حافظ خوانی نشدم و تونستیم این سفر رو برنامه ریزی کنیم...

انشاالله که همتون می ایید و ما هم عمری باشه در خدمتتون خواهیم بود. به لطف حضرت حق

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

تغییر سرنوشت با یک تصمیم به موقع

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند و سرنوشت خود را  تغيير  دهد!

 زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است!

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

 آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. وپیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

 امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،

جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

 یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط جام می  | 

اولین نگاه به طبیعت

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط جام می  |