در پوست رفتن مجنون ديدار ليلي را
امروز حال و هواي خوبي نداشتم از صبح دلم گرفته بود تا رسيدم به اين شعر وقتي خوندم با هر كلمهاش آتشي به جان خستهام نشست. من كه خيلي باهاش حال كردم اميدوارم به شما هم بچسبه.....
اهل ليلي جمله مجنون را همي در قبيله ره ندادندي دمي
داشت چوپاني در آن صحرا نشست پوستي بستد ازو مجنون مست
سرنگون شد پوست اندر سرفكند خويشتن را كرد همچون گوسفند
آن شبان را گفت بهر كردگار در ميان گوسفندانم گذار
سوي ليلي ران گله، من در ميان تا بيابم بوي ليلي يك زمان
تا نهان از غير زير پوست من بهره گيرم ساعتي از دوست من
گر ترا يك دم چنين دردي بود در بن هر موي تو مردي بود
اي دريغا درد مردانت نبود درد بايد مرد را آنت نبود
عاقبت مجنون چو زير پوست شد در گله پنهان به سوي دوست شد
خوش خوشي برخاست اول جوش ازو پس به آخر گشت زايل هوش ازو
چون در آمد آب و عشق از سر گذشت بر گرفتش آن شبان بردش به دشت
آب زد بر روي آن مست خراب تا دمي بنشست آن آتش ز آب
بعد از آن، روز دگر مجنون مست كرد با قومي به صحرا در نشست
يك تن از قومش به مجنون گفت باز بس برهنه ماندهاي اي سرفراز
جامهاي كان دوست تر داري و بس گر بگويي من بيارم اين نفس
گفت هر جامه سزاي دوست نيست هيچ جامه بهترم از پوست نيست
پوستي خواهم از آن گوسفند چشم بد را نيز ميسوزم سپند
اطلي و اكسون مجنون پوست است پوست خواهد هر كه ليلي دوست است
بردهام در پوست بوي دوست من كي ستانم جامهاي جز پوست من
يافت دل در پوست راز دوستي چون نداري مغز باري پوستي
عشق بايد كز خودي بستاندت پس صفات تو بدل گرداندت
(منطق الطير عطار)
