از رحمت خدا غافل مباشيم...
شنيدم كه شيخي به بغداد بود زمستان به راهي گذر مينمود
به كنجي يكي بچهي گربه ديد كه لرزد زسرما چو از باد بيد
دل شيخ بر حال او سخت سوخت ز رحمت به بالاي او رخت دوخت
بشد خم گرفت از زمين گربه را نهان كرد در پوستين گربه را
پس او را چو مهمان سوي خانه برد غذايي كه خود خورد دادش بخورد
همش سير فرمود و هم كرد گرم هم او را مكان داد در جاي نرم
شنيدم كه چون شيخ رفت از جهان به خوابش يكي ديد بس شادمان
بپرسيد از اوضاع و احوال او بگفتا مرا هست حالي نكو
نشد هيچ طاعت چو از من قبول زمأيوسي خويش گشتم ملول
كه ناگه بگفتند دل دار شاد مگر بچهي گربه رفتت زياد
چو لله كردي به او التفات خدا داد از اين گير و دارت نجات
