<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به رنگ هر چه دلت می خواهد</title>
<link>http://berang.blogfa.com/</link>
<description>خرقه زهد و جام می گرچه نه در خور همند - این همه نقش میزنم از جهت رضای تو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 08:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان مرگ شمع وپروانه ها ........</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روز يكشنبه تازه نشسته بودم پشت ميز كار و داشتم به نامه‌ها رسيدگي مي‌كردم كه يكي از بچه‌ها در اتاق رو باز كرد و گفت: راستي فلاني رفيقت هم كه مرد. با تعجب پرسيدم كي؟ گفت آقاي منتظري....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولش باور نكردم ولي بعد كه دوباره ازش سوال كردم به صحت خبر پي بردم... ساعت ده بود كه رفتيم يه سري منزل ايشون زديم ديدم مردم همينطور ميان و مي‌رن. ساعت 3 بعدازظهر هم كه از كار تعطيل شدم باز رفتم سري زدم خيلي دوست داشتم واكنش مردم رو نسبت به اين قضيه از نزديك ببينم.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب كه شد وقتي شنيدم كه جنازه‌ي ايشون رو غسل دادند و تو حياط منزلش گذاشتند براي قرائت فاتحه‌اي با استاد اسلامي و دو تا از داداشا رفتيم منزل ايشون.... خونه شلوغ بود جنازه رو تو يه محفظه‌ي شيشه‌اي قرار داده بودند. كفن شده بود و تنها بخشي از سر از كفن بيرون گذاشته بودند تا مردم براي آخرين بار ايشون رو ببينند. وقتي برگشتيم تو راه به يكي از دوستان روحاني كه مي‌دونستم مدتي شاگرد آقاي منتظري بوده و از دوستداران و ارادتمندان ايشون بوده تماس گرفتم و گفتم: فلاني نرفتي منزل ايشون؟ گفت: براي چي من بايد برم اونجا؟؟!! خيلي برام جالب بود حس كردم حتي از اينكه پشت تلفن اسم ايشون رو بشنوه ابا داره و همونجا معلوم بود كه صداش لرزش خفيفي گرفته... نكته جالب توجه در منزل آقاي منتظري(كه بعدها در تشييع جنازه‌ي ايشون نماد بيشتر داشت) اين بود كه جمعيت حاضر بيشتر از مردم عادي جامعه بودند و با توجه به اينكه آقاي منتظري به جرات مي‌توان گفت با واسطه يا بدون واسطه استاد تمامي بزرگان فعلي حوزه مي‌باشند. و از اونجايي كه در دين ما هيچ مقامي بالاتر از مقام استادي و معلمي نيست توقع مي‌رفت آقايون علما و روحانيون حضور بيشتري نسبت به مردم عادي داشته باشند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تعجم از اين بود كه انسانها(اونهم انسانهايي كه به ما ياد مي‌دهند تا هميشه قدردان اساتيد و معلمان خود باشيم) چطور خودشان از اين موضوع غافل بودند. نه تنها اون شب بجز تعدادي انگشت شمار كه روز تشييع جنازه نيز تنها شايد چيزي حدود 50 نفر از حوزه علميه در اين مراسم شركت داشتند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديشب كه براي ختم رفتم مسجد اعظم ديدم كه همه چيز بهم ريخته وقتي سوال كردم گفتند كه بچه‌هاي بسيجي اومدند و نگذاشتند مراسم برگزار بشه. يكي از آقايون روحاني رو تو حرم ديدم بهش گفتم فلاني فقط يه حرف مي‌خوام بزنم كه از صبح تا حالا تو گلوم گير كرده. گفت: بگو. گفتم: يادتون باشه كه تاريخ مي‌نويسه استاد مسلم حوزه علميه قمممم و جهان تشيع رو عده‌اي دانشجو(كه آقايون معمولا از اونها به عناوين قرتي، بي‌دين، غربزده و..... ياد مي‌كنند) تشييع كردند. و شماها حضور نداشتيد. در جواب گفت: باور كن فلاني حدود 50 درصد از حوزوي‌ها از جون و دل دوست داشتند تا در اين مراسم شركت كنند ولي از ترسشون موندن تو خونه‌ها و بيرون نيامدند. تو دلم گفتم: اي كاش ائمه معصومين مانند حضرت علي و امام حسين قبل از اينكه در راه هدفشون كشته بشند خدمت شماها مي‌رسيدند و از نظرات عالي شما بهره‌مند مي‌شدند. كه در اون صورت يقينا حكومت علي و زندگاني حسين خيلي بيشتر از اين حرفها ادامه پيدا مي‌كرد.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مشكل جامعه مذهبي و بخصوص تشيع امروز اينه كه درس‌هاي حكومت علي و نهضت عاشوراي حسين رو فراموش كرده اونهم درست در دهه اول محرم كه هر شب مجلسي برپاست و غوغايي و شوري برجاست و معلوم مي‌شه كه اونهايي كه از حسين دم مي‌زنند از حسين هيچ نمي‌دانند و از محرم و عاشورا هم جز بيان داستاني دردناك(كه هر چه با سوز و گداز بيشتري عنوان بشه يقينا پول بيشتري به همراه داره) چيزي نفهميدند...... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديروز صحنه‌هاي زيادي ديدم از اونجايي كه در هر دو گروه(چه موافق و چه مخالف) دوستان زيادي دارم وقتي پاي حرفهاشون نشستم به حقيقتي تلخ و غم‌انگيز رسيدم كه شب يلدا را برايم به سياه‌ترين شب سال تبديل كرد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آری شمع مرد. ولی خبری از پروانه ها نبود. پروانه هایی که با نور و گرمی این شمع پروانه شدند... ولی اگر پروانه ها نبودند چلچه هایی بودند که در سوگ شمع فریاد آزادی و مژده بهار دادند. امروز صبح هم كه چشمم به مشعل آسمان خورد و ديدم خورشيد بار ديگر بعد از طولاني‌ترين و تاريك‌ترين شب سال طلوع كرده و نورافشاني مي‌كند با تمام وجودم دعا كردم تا شام تاريك اين مردم سحر شود و صبح صادق در اين دشت پهناور زرخيز بردمد.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نکته آخر: دیشب وقتی با دوست عزیزم استاد موسوی لاری صحبت می کردم خیلی نگران بود از اینکه مواظب خودم باشم و بی خود و بیجهت جونم رو خطر نندازم بهش اطمینان خاطر دادم که مشکلی برام پیش نمی اد دیروز هم تو مراسم تشییع جنازه یکی از بچه ها گفت فلانی اگر ببینند که ما شرکت کردیم از فردا بیکار می شیم و باید بریم ساندویج بفروشیم... خندیدم و گفتم: فروختن ساندویج به مراتب شرف داره به اینکه عزت و شرف و اعتقادت رو بفروشی....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 08:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جان به فدای عاشقان.......</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول: امروز از صبح ساعت ۵ و نیم که بیدار شدم حال و هوای خوبی نداشتم با اینکه با استاداسلامی تو این هوای سرد رفتیم یه حلیم داغ و بچسب خوردیم ولی دلم بشدت گرفته بود. سرکار هم که بودم تو شلوغی جلسه و کارهای اداری یکی از بچه‌ها زنگ زد گفت فلانی یه کمکی بکن گفتم چی شده؟ گفت: خودت می‌دونی برای یه خونه کوچیکی که خریدم دارم ماهی یک میلیون تومان قسط می‌دم متاسفانه امروز سرکار از طرف حاج‌آقا بهم گفتن که چون ماشینت پرایده برای محل کار ما کسر شانه یا یه ماشین پژو یا سمند بخر یا از اینجا برو..... خیلی دلم گرفت آقایونی که تا کمتر از نیم قرن پیش یه چهارپا هم نداشتند سوار بشن حالا به یه ماشین کم‌مصرف و شهری قانع نیستند و حتما باید یه ماشین گنده‌تر و پر زرق و برق‌تر برای تردد آنها مهیا باشه که ابهت و قدرتشون(چون به این چیزها وابسته است) نمایان‌تر باشه... این روزها وقتی این چیزها رو می‌شنوی و نمی‌تونی کاری انجام بدی بیشتر نگران و ناراحت می‌شی و عصبانی... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوم: دیشب بود که به استاد اسلامی می‌گفتم دوباره داره ماه محرم میاد ماهی که تا تموم بشه من هزار بار تو اون از غصه می‌میرم و زنده می‌شم. از غصه‌‌ی حماقت مردم از غصه‌ی استحمار از غصه‌ی....&lt;BR&gt;به استاد گفتم: یادم باشه نوار (پدر مادر ما متهمیم) دکتر رو بدم تو این ایام گوش کنی.... بعد امروز یاد این جملات از کتابی با همین نام افتادم اینجا براتون می‌نویسم. (بچه ها حتماتو این ماه این نوار رو گوش کنید هر کدوم هم که نتونستید اون رو پیدا کنید به من بگید سی دی سخنان دکتر رو دارم بهتون می‌دم)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیغمبر،در جنگ،درست مثل یک فرمانده بزرگ نظامی امروز، که گوئی پیروزی در جنگ را فقط در عوامل مادی می داند از قبیل اسلحه مدرن،نظم و دیسیپلین و استراتژی و تاکتیک و روحیه قوی و حیله جنگی و اطاعت نظامی و... پس از آن که همه این مقدمات را بدقت و اهمیت و با تمام نیرو و امکانات انجام داد و در برابر دشمن به آرایش جنگی پرداخت،آن گاه می ایستد و دعا می کند!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آنهم نه اینطور که&lt;/STRONG&gt;: &lt;FONT color=#ff0000&gt;خدایا:((این مشت مسلمانان بدبخت بیعرضه تنبل نادان خودخواه خوکرده به ذلت را بر دشمن لایق مقتدر مسلح بیدار منظم متحد مجهز به دانش و تکنیک،به لطف و کرم خود،پیروز گردان! ما را که فقط بلدیم میان خودمان شر بر پا کنیم و هر کسی از خودمان را که بخواهد برای بیداری و حرکت و رهایی ما قدمی بردارد پایش را قلم می کنیم و تا ندائی بردارد خفه اش می کنیم و پیش از آنکه دشمن برسد خودمان کلکش را می کنیم،به حلقوم تیر خورده طفل ششماهه حسین و آبروی علی اکبر از شر کفار حفظ بفرما))!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیامبر اسلام،در جنگ احد،پس از آن همه مقدمات و مشورت تجهیزات نظامیی،آنگاه می ایستد و به کوه احد خطاب می کند ((&lt;FONT color=#009900&gt;این کوهی است از کوه های بهشت،ما او را دوست می داریم و او ما را دوست می دارد؛خدایا،او به سود ما گواهی دهد،نه به زیان ما&lt;/FONT&gt;))&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وعلی،پس از آمادگی کامل جنگی،پیشاپیش سپاهش به خدا رو می کند که:&quot;&lt;FONT color=#006600&gt;خدایا،اگر پیروزمان ساختی از ستمکاری و تجاوز بر کنارمان دار،اگر آنان را بر ما پیروز کردی ،شهادت را ارزانیمان فرمای&lt;/FONT&gt;&quot;! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوم: با همه‌ی دردسرها و خستگی‌ها و دلتنگی‌‌ها امروز یکی از بچه‌های انجمن دعوتم کرد برای ناهار، با اینکه خیلی سرم شلوغ بود و حوصله‌ی زیادی نداشتم ولی به رسم ادب  دعوتش رو پذیرفتم تا خدای ناکرده خلاف ادب نباشه. شاخه‌ی گلی هدیه داد به یاد روزهایی که با غزل حافظ شر و شوری برپا می‌کردیم. وقتی برگشتم سرکار یکی از دوستان اومده بود تو اتاقم کاری داشت که پرسید راستی فلانی عشق یعنی چی؟؟؟ یه غزل از حافظ براش خوندم بعد غزل وقتی نگاهش به شاخه گل سرخ افتاد حالش  منقلب شد دیگه نتونست بمونه ناهار خوردن رو بهونه کرد و زود رفت معلوم بود که یاد گذشته‌های نه چندان دورش افتاده بود... تو دلم گفتم:&lt;BR&gt;جان به فدای عاشقان خوش هویست عاشقی           عشق پرست ای پسر باد هواست مابقی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینهم اون غزل حافظی که براش خوندم یادگاری تقدیم به همه‌ی شماها:&lt;BR&gt;مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم                تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم&lt;BR&gt;به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری           به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم&lt;BR&gt;نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی         گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم&lt;BR&gt;ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم            که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم&lt;BR&gt;فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی          دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم&lt;BR&gt;شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم            رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم&lt;BR&gt;کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت              نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم&lt;BR&gt;تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده    چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;چهارم: دوست مهربونی که وبلاگ هفت مضراب رو می‌نویسه و همیشه هم لطف ومحبتش رو تو کامنت‌ها ابراز می‌کنه سوال کرده بود که چرا کامنت‌ها رو نمیذاری همه ببینند.... راستش از این کار تجربه‌ی خوبی ندارم ولی چشم تمام کامنت‌های شما رو می‌ذارم تا دوستای دیگه بخونن.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 12:21:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابتذال آرامش و خوشبختی.....</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز قرار بود یه روز به یادماندنی باشه ولی اونقدر توش حوادث تلخ و شیرین اتفاق افتاد که خود به خود تبدیل به یک خاطره فراموش نشدنی شد.... یکی از دوستان جمع دیروز نگران و مضطرب بود از این همه اتفاقی که همش پشت سر هم می افته.... و من آروم و ساکت(شما آرامش رو بذارید به حساب پوست کلفتی نه به حساب تطمئن القلوبی...)&lt;BR&gt;بارها به دوست خوبم گفتم: سالها پیش یه دعا(که یادگار از مرحوم شریعتی بود) کردم که:&lt;BR&gt;خدایا مرا به آرامش ابتذال و خوشبختی مکشان.....&lt;BR&gt;و سالها که حس می کنم این خواهشم از خدا مستجاب شد....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگذریم یه مطلب خیلی زیبا و جالب از وبلاگ ««خاک خیس»» خوندم که حیفم اومد براتون بیان نکنم.&lt;BR&gt;عین مطلب رو همین جا براتون میارم.(البته با اجازه ی «ستایش» نویسنده ی خوب و مهربون وبلاگ خاک خیس)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;رانندگی زیر باران یکی از لذت­بخش­ترین تفریحات من است. آن روز باران می­آمد. تند تند. گویا شنیده بود اشتیاق چهره غبار گرفته ­مرا و یا دیده بود چرکینی زمین را. سریع در را بستم و از دانشگاه بیرون زدم تا لذت رفتن به منزل و همسفره­ای با خانواده را در خیسی باران دوچندان کنم. ماشین را روشن کردم که بروم. دیدم کسی که در تب و تاب فرار از باران است و منتظر وسیله ای که او را تا جایی برساند. کلی فکر کردم که برسانم یا نه. ظاهرش نشان می­داد هم فکر من نیست! پیش­تر هم دیده بودم که وقتی مشتش را گره می­کند، شعاری می­دهد که من دوست ندارم. گفتم بگذار خیس شود! من او را نمی­رسانم!!! رد شدم. در میانه راه، با خودم گفتم که: اخلاق حق انسانیت انسان است و نه باور­هایش!! چرا نتوانستم او را انسان ببینم بی آن که به اندیشه­هایش کاری داشته باشم؟! از خودم بدم آمد. برگشتم که اخلاق را فدای ایدئولوژی نکرده باشم. وقتی رسیدم دیدم رفته است. گویا کسی اخلاق را از چنگال ایدئولوژی رهانیده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;منهم براش کامنت گذاشتم که به هفت مورد جبران خلیل جبران که در پست قبلی اومد باید این یک مورد رو هم اضافه کرد که: هشتمین بار آنگاه بود که اخلاق را فدای ایدئولوژی کردم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 07:42:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحقیر....</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از بهترین کتابهایی که در عمرم مطالعه کردم مجموعه کتابهای جبران خلیل جبران است. مثل همیشه بهتون توصیه می کنم: ((تا نمردید برید کتابهاشو بخونید))&lt;BR&gt;این چند جمله از (جبران) رو به یادگار داشته باشید مابقیش رو هم خودتون برید دنبالش و پیدا کنید و مطالعه کنید....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفت بار روح خويش را تحقير كردم:&lt;BR&gt;نخستين بار هنگامي بود كه براي رسيدن به بلندمرتبگي، خود را فروتن نشان مي‌داد. &lt;BR&gt;دومين بار آن هنگام كه در مقابل فلجها مي‌لنگيد.&lt;BR&gt;سومين بار آن زمان كه در انتخاب خويش بين آسان و سخت، آسان را برگزيد. &lt;BR&gt;چهارمين بار وقتي كه مرتكب گناهي شد و به خويشتن تسلي داد كه ديگران هم گناه مي‌كنند.&lt;BR&gt;پنجمين بار آنگاه كه به علت ضعف و ناتواني از كاري سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانايي‌اش دانست. &lt;BR&gt;ششمين باز زماني كه چهره‌اي زشت را تحقير كرد در حالي كه نمي‌دانست آن چهره يكي از نقابهاي خويش است. &lt;BR&gt; هفتمين بار وقتي كه زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت كه فضيلت است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاد باشید و سربلند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 06:07:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غریو.....</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;نکته اول:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;این روزها که همه چیز با هم درآمیخته و شناختن حق مانند پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه است. متاسفانه آنهایی که زبانی دارند و قلمی و اندیشه‌ای برای رهایی انسانها، به سکوتی مرگبار فرو رفته‌اند. دوستی دارم که بخاطر اعتقادش، بخاطر انسانیتی که در وجودش موجود است و بخاطر شخصیتش، او را می‌ستایم. و هرچند از لحاظ رتبه و درجه کاری هم سطح نیستیم ولی احساس قرابت زیادی با او دارم. این روزها هر چی به وبلاگش سرمیزنم و منتظرم تا فریادی، غریوی و حرکتی از او ببینم متاسفانه جز خاموشی و خاموشی چیزی در کلک زرینش نمی‌بینم....&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;این چند خط شعر رو از زنده‌یاد احمد شاملو می‌نویسم برای او و برای همه‌ی کسانی که چشم برحقایق بسته‌اند و آرام و بی صدا خفته‌اند......&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;سكوت آب ميتواند خشكي باشد و فرياد عطش&lt;BR&gt;سكوت گندم ميتواند گرسنگي باشد و غريو پيروزمندانه قحط&lt;BR&gt;همچنانكه سكوت آفتاب ظلمات است&lt;BR&gt;اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست! غريو را تصوير كن&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;سخن دوم:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;امروز که کامنت‌های وبلاگ رو مرور می‌کردم به پیام دوستی رسیدم. که درخواست راهنمایی و کمک کرده بود. همه اونهایی که من رو می‌شناسند می‌دونند که خود در راه مانده‌ای هستم بینوا و چیزی ندارم که کسی را تحفه دهم آنچنان که شایسته‌ و درخور باشد. کسی که از کل الفبای وجود، درخواندن الفی درجا زده است....&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;برایش دعا می‌کنم که در راه باشد نه در جاه....  شاید غریبه‌ای چون خود بیابد و بر سر سفره‌ی دل میهمان باشند.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;این غزل از حافظ هم تقدیم به اون دوست مهربون.....&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt;هر که شد محرم دل در حرم یار بماند                   وان که این کار ندانست در انکار بماند&lt;BR&gt;اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن                  شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند&lt;BR&gt;صوفیان واستدند از گرو می همه رخت                 دلق ما بود که در خانه خمار بماند&lt;BR&gt;محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد           قصه ماست که در هر سر بازار بماند&lt;BR&gt;هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم                آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند&lt;BR&gt;جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت                 جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند&lt;BR&gt;گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس            شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند&lt;BR&gt;از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                   یادگاری که در این گنبد دوار بماند&lt;BR&gt;داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید               خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند&lt;BR&gt;بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد               که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند&lt;BR&gt;به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی                        شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=widget-content align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 07:41:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح پریشانی</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان شرح پریشانی من گوش کنید                          داستان غم پنهانی من گوش کنید&lt;BR&gt;قصه بی سر و سامانی من گوش کنید                          گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی&lt;BR&gt;سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم                         ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم&lt;BR&gt;عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم                        بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود&lt;BR&gt;یک گرفتار از این جمله که هستند نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت                         سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت&lt;BR&gt;اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت                           یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اول آن کس که خریدار شدش من بودم&lt;BR&gt;باعث گرمی بازار شدش من بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او                         داد رسوایی من شهرت زیبایی او&lt;BR&gt;بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او                             شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد&lt;BR&gt;کی سر برگ من بی سر و سامان دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چاره اینست و ندارم به از این رای دگر                       که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر&lt;BR&gt;چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر                          بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود&lt;BR&gt;من بر این هستم و البته چنین خواهدبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست                     حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست&lt;BR&gt;قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست                   نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ندانسته که قدر همه یکسان نبود&lt;BR&gt;زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون چنین است پی کار دگر باشم به                           چند روزی پی دلدار دگر باشم به&lt;BR&gt;عندلیب گل رخسار دگر باشم به                                 مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش&lt;BR&gt;سازم از تازه جوانان چمن ممتازش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست                     می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست&lt;BR&gt;از من و بندگی من اگرش عاری هست             بفروشد که به هر گوشه خریداری هست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به وفاداری من نیست در این شهر کسی&lt;BR&gt;بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است                          راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است&lt;BR&gt;قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است                           اول و آخر این مرحله دیدیم بس است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر&lt;BR&gt;با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تو مپندار که مهر از دل محزون نرود                          آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود&lt;BR&gt;وین محبت به صد افسانه و افسون نرود                       چه گمان غلط است این ، برود چون نرود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند کس از تو و یاران تو آزرده شود&lt;BR&gt;دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ای پسر چند به کام دگرانت بینم                                  سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم&lt;BR&gt;مایه عیش مدام دگرانت بینم                                       ساقی مجلس عام دگرانت بینم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند&lt;BR&gt;چه هوسها که ندارند هوسناکی چند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یار این طایفه خانه برانداز مباش                                از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش&lt;BR&gt;می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش                      غافل از لعب حریفان دغا باز مباش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به که مشغول به این شغل نسازی خود را&lt;BR&gt;این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در کمین تو بسی عیب شماران هستند                          سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند&lt;BR&gt;داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند                          غرض اینست که در قصد تو یاران هستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری&lt;BR&gt;واقف کشتی خود باش که پایی نخوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت                 وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت&lt;BR&gt;شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت                     با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حاش لله که وفای تو فراموش کند&lt;BR&gt;سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 06:42:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ کافر را به خواری منگرید....</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>امروز می خوام کم حرف بزنم ولی یه جمله بگم که به اندازه ی هزاران صفحه مطلب توش باشه برای اونهایی که دید واقع بینانه دارند و دور از تعصب های کور و بی مغز هستند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600 size=4&gt;یادمان باشد: هر قدیسی گذشته ای دارد و هر کافری آینده ای....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دوبیت رو هم از دفتر ششم مثنوی بخش ۸۰ براتون می آرم تکمیل کننده ی بخش دوم جمله ی بالا:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ کافر را به خواری منگرید                 که مسلمان مردنش باشد امید&lt;BR&gt;چه خبر داری زختم کار او                      تا بگردانی ازو یکباره رو ؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخوانید و فکر کنید.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 10:10:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدای غریب</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دو سه هفته پیش بچه های انجمن شعر دانشگاه پیام نور دعوتم کردن تا بعنوان سخنران در جلسشون شرکت کنم. بار اولی که به این جلسه رفتم چنان محکم برخورد کردم که بنده خداها هیچ کس جرات نکرد شعر خودش رو بخونه از ترس اینکه نکنه در بوته ی نقد و آزمایش قرار بگیره. باور کنید تقصیر من نبود از بس شعرهای بند تنبونی (اینم یه اصطلاح قدیمیه که به شعرهای آبکی در اصطلاح عوام میگویند شعر بند تنبونی) شنیده بودم حوصله ی اینکه تو یه جلسه بشینم و هر کسی هر چیزی که دلش میخواد بخونه رو نداشتم اونهم جلسه ای از نوع دانشجویی که بخاطر اسمش هم که شده باید پربار و پرمحتوی باشه. آخه هر کسی که چند تا ردیف و قافیه رو پشت سر هم بذاره بعد هم اسم خودش رو بذاره شاعر که نمیشه. شاعر به کسی میگن که با هر جمله ای که بر زبان میاره کلی مفاهیم و اندیشه رو به تصویر بکشه.&lt;BR&gt;خلاصه بعد از مدتها دوری از اینجور جلسات تصمیم گرفتم تو این یکی شرکت کنم. قبلش یکی دو تا از بچه ها پیام دادند فلانی خدایی مواظب حرف زدنت باش اونجا تا دلت بخواد آنتن هست....&lt;BR&gt;جلسه که شروع شد یکی یکی بچه ها شروع کردن به شعرخوانی. یکی شعر کوچه ی فریدون مشیری رو خوند(پر از غلط و جا افتادگی که افسوس و وایلا بر دانشگاهی که دانشجوی رشته ی ادبیاتش نتونه یه شعر عاشقانه ی ساده رو درست بخونه) بچه های دیگه هم کم و بیش شعرهایی رو زمزمه کردن یکی دو نفر هم از خودشون شعر خوندن که هی بدک نبود نسبت به جلسه ی قبلی انگار یه کمی راه افتاده بودند. &lt;BR&gt;نوبت به من که رسید هر چند از قبل می خواستم از تاثیری که خیام و مولوی بر شعر حافظ گذاشته بودند صحبت کنم و گریزی هم به شعر اجتماعی بزنم ولی ترجیح دادم به نکاتی که در شعر بچه های انجمن اومده بود و ایجاد سوال کرده بود حرف بزنم. قسمت اول صحبتم که تمام شد یکی از بچه ها خواست تا شعری رو بخونه. بیت اول رو که خوند برق منو گرفت. با اینکه ذاتا آدم ساکت و آرومی هستم و بیخود و بی جهت از چیزی به این راحتی ها عصبانی نمیشم ولی اون روز بشدت ناراحت و خشمگین شدم طوری که نتونستم ساکت بنشینم همونجا تو بیت اول حرفش رو قطع کردم و به شعرش ایراد گرفتم. اون دوستمون تو شعرش حضرت علی رو در مقام خداوند متعال ستوده بود که موجب پرخاش من شد.&lt;BR&gt;بعد از اونهم سروصداها شروع شد یکی یکی سوالها رو پاسخ دادم تا رسیدم به این پرسش و از همه ی دوستان سوال کردم که: کدامیک از شما تا بحال نهج البلاغه رو از اول تا آخر خونده؟؟&lt;BR&gt;کسی جوابی نداد.&lt;BR&gt;گفتم کدوم از شما خطبه های نهج البلاغه رو از اول تا آخر خونده؟؟&lt;BR&gt;باز هم کسی جواب نداد.&lt;BR&gt;گفتم کدوم از شماها تا بحال یک خطبه از نهج البلاغه رو از اول تا آخر خونده؟؟&lt;BR&gt;دوتا خانم اون آخر نشسته بودند که گفتند ما یه خطبه از نهج البلاغه رو یه بار خوندیم!!!&lt;BR&gt;گفتم: هیچ میدونید ابن ابی الحدید(از برادران اهل سنت)که شارح نهج البلاغه است می گوید من خطبه ی ۲۱۶ نهج البلاغه را بیش از هزار بار خوندم!!!! میدونید جرج جرداق مسیحی که کتاب علی صدای عدالت و انسانیت رو نوشته میگوید: من بیش از ۲۰۰ بارنهج البلاغه رو خوندم!!!&lt;BR&gt;باز پرسیدم کدامیک از شما یکبار فقط یکبار صحیفه ی سجادیه رو خوندید؟؟&lt;BR&gt;باز کسی جوابی نداد.&lt;BR&gt;پرسش های زیادی در این زمینه کردم که از حوصله ی بحث بیرونه، بعد هم خواهش کردم که مواظب حرف زدنتون بخصوص در شعر خواندن باشید. به سخنی از امامان معصوم شیعه اشاره کردم که گفته بود: کسانی که در مورد ما غلو میکنن گناهشون بیشتر از کسانی است که حق ما را پایمال کردند. چرا که اونها که غلو میکنن حق خدا را پایمال می کنن و اونهای که با ما طرف بودند حق ما را پایمال کردند...&lt;BR&gt;در آخر وقتی که گفتم حتی این تابلوهای معروفی که همه جا نصب شده(الله محمد علی فاطمه حسن و حسین) به قول مرحوم راشد اینها هم درست نیست چرا که خداوند متعال باقی است و مابقی فانی هستند خدای بزرگ خالق است و دیگران مخلوقند....&lt;BR&gt;آخر جلسه یکی که نتونست حرفش رو نزنه پرسید راستی پس شعر شهریار چی میشه؟؟&lt;BR&gt;گفتم شعر شهریار هم اشکال داره. (به خدا که در دو عالم اثر از فنا نباشد چو علی گرفته باشد سر چشمه ی بقا را) چون مالک چشمه ی بقا و پایداری تنها و تنها حضرت حق است و بس.&lt;BR&gt;پرسید: پس خواب آقای مرعشی نجفی چی میشه؟&lt;BR&gt;گفتم: اول اینکه خواب هیچ کس جز پیامبران و امامان حجت نیست. بعد هم چطور تا مرحوم مرعشی زنده بود کسی چیزی از این خواب نگفت تا ایشان رحلت کردند مجله ی پاسدار اسلام شروع به تفسیر و تعبیر خواب کرد؟؟؟!!&lt;BR&gt;یکی دو نفر از گوشه و کنارجلسه داشتند منفجر میشدند دوست داشتند همونجا اونقدر بزننم که نفس دیگه بالا نیاد.... بیرون که اومدیم همونها دورم کردن.....&lt;BR&gt; حرفهام رو با این دو جمله به پایان بردم. &lt;BR&gt;(پیامبر اسلام به دخترش فاطمه فرمود: دخترم مواظب باش نکند به خیال اینکه تو دختر محمد هستی روز قیامت بازخواستی نداری. پس به وظایف دینی و شرعی خود عمل کن که فردای قیامت تنها عمل انسانهاست که به آنها کمک میکند.) &lt;BR&gt;و حضرت علی که فرمود: &lt;FONT color=#003300&gt;دوست محمد کسی است که از خداوند اطاعت نماید هر چند که از نظر نسب دور باشد و دشمن محمد کسی است که از خدا نافرمانی نماید هر چند که از نظر نسب نزدیک باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;با خودم فکر کردم چرا تو این مملکت اگر کسی سخنی به زبان بیاره که یه ذره بوی ناخوش آیند بده سریع چوبه ی دار رو نشونش میدن ولی مداح جماعت هر چی که دلش بخواد می گه و تا کنون هیچ مداحی درهیچ دادگاهی بابت حرفهایی که زده بازخواست نشده.(یادتون هست که چند سال پیش یکی از آقایون مداحان گفته بود لا اله الا زینب لا اله الا رقیه؟؟؟ بعدهم راست راست تو خیابون در بین مریداش میگشت کسی هم چیزی نگفت؟؟؟)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;بیرون که اومدم یه نگاهی به آسمون انداختم. تو دلم گفتم: قربونت برم خدا که تو این مملکت هیچ کس به اندازه ی تو غریب نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راستی تا یادم نرفته امروز چهارشنبه استاد اسلامی ساعت ۱۵ تودانشگاه پیام نور سخنرانی میکنه اگر دوست دارید میتونید بیایید و از صحبتهاش استفاده کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 06:29:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا باغبان خرمی ساز کن .....</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام به همه‌ی دوستای مهربونم..... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌دونید وقتی بارون میاد دیگه نمی‌شه دلتنگ بود دیشب وقتی با استاد اسلامی برای انجام کاری رفته بودیم بیرون موقع برگشتن با اصرار فراوان ازش خواهش کردم تا تو خیابون پیادم کنه بنده‌خدا پیرمرد می‌گفت سرما می‌خوری ولی من دلم بارون می‌خواست وقتی این همه اصرار رو دید با اینکه ترس سرماخوردن من آزارش می‌داد به ناچار قبول کرد و پیادم کرد. راه افتادم زیر بارون و زدم زیر آواز..... می‌دونید وقتی بارون می‌باره و رحمت دوست جاری می‌شه آدم دوست داره رها و آزاد باشه خودش رو ول کنه وسط کوچه و از اینهمه زیبایی و طراوت لذت ببره...(متاسفانه ما یه سقفی ساختیم بالای سرمون که این سقفه ما رو از همه‌ی زیبایی‌های موجود در طبیعت جدا کرده به همین خاطر شب‌ها بجای اینکه بریم ستاره‌های آسمون رو بشماریم، بجای اینکه با ماه درد دل کنیم، به جای اینکه اینهمه زیبایی موجود در کهکشانها رو رصد کنیم ناچاریم بشینیم و مزخرفات سیمای ضرغامی رو ببینیم....)....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتها بود که شرارانگیز و طوفانی هوایی در وجودم افتاده بود که مثل یه حلقه‌ی آتش تو گرداب سخت و وحشتناک دنیا می‌گشتم ولی من دیشب به لطف رحمت دوست آروم آروم شدم....... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر یادتون باشه فکر کنم پارسال بود که سعی کردم تمامی ساقی‌نامه‌های معروف ادبیات فارسی رو براتون تو وبلاگ بنویسم امروز اتفاقی تو خمسه نظامی به یک ساقی‌نامه‌ی جدید برخورد کردم که خودم هم تا امروز نخونده بودم.... به هر حال برای اونهایی که مطالب وبلاگ رو از اول دنبال کردند، ساقی‌نامه‌ی زیر را از بخش یازدهم شرفنامه‌ی خمسه نظامی گنجوی در اینجا آوردم. من که از خوندش لذت بردم امیدوارم برای شما هم لذت‌بخش باشه.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; بیا ساقی از خنب دهقان پیر                                  میی در قدح ریز چون شهد و شیر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نه آن می‌که آمد به مذهب حرام                               میی کاصل مذهب بدو شد تمام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیا باغبان خرمی ساز کن                                         گل آمد در باغ را باز کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نظامی به باغ آمد از شهر بند                                   بیارای بستان به چینی پرند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ز جعد بنفشه برانگیز تاب                                         سرنرگس مست برکش ز خواب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لب غنچه را کایدش بوی شیر                                   ز کام گل سرخ در دم عبیر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سهی سرو را یال برکش فراخ                                   به قمری خبر ده که سبزست شاخ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی مژده ده سوی بلبل به راز                                 که مهد گل آمد به میخانه باز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ز سیمای سبزه فروشوی گرد                                    که روشن به شستن شود لاجورد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دل لاله را کامد از خون به جوش                              فرو مال و خونی به خاکی بپوش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرنسترن را زموی سپید                                       سیاهی ده از سایه مشک بید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لب نارون را می‌آلود کن                                          به خیری زمین را زراندود کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سمن را درودی ده از ارغوان                                     روان کن سوی گلبن آب روان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نو رستگان چمن باز بین                                      مکش خط در آن خطه نازنین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به سرسبزی از عشق چون من کسان                      سلامی به هر سبزه‌ای می‌رسان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هوا معتدل بوستان دلکش است                                هوای دل دوستان زان خوشست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درختان شکفتند بر طرف باغ                                     برافروخته هر گلی چون چراغ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به مرغ زبان بسته آواز ده                                         که پرواز پارینه را ساز ده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سراینده کن ناله چنگ را                                         درآور به رقص این دل تنگ را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر زلف معشوق را طوق ساز                                    درافکن بدین گردن آن طوق باز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ریاحین سیراب را دسته بند                                       برافشان به بالای سرو بلند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آن سیمگون سکه نوبهار                                       درم ریز کن بر سر جویبار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به پیرامن برکه آبگیر                                              ز سوسن بیفکن بساط حریر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در آن بزمه خسروانی خرام                                       درافکن می خسروانی به جام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به من ده که می خوردن آموختم                               خورم خاصه کز تشنگی سوختم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به یاد حریفان غربت گرای                                       کز ایشان نبینم یکی را به جای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چو دوران ما هم نماند بسی                                      خورد نیز بر یاد ما هر کسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به فصلی چنین فرخ و سازمند                                   به بستان شدم زیر سرو بلند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ز بوی گل و سایه‌ی سرو بن                                    به بلبل درآمد نشاط سخن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به گل چیدن آمد عروسی به باغ                                فروزنده روئی چو روشن چراغ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر زلف در عطف دان‌کشان                                     ز چهره گل از خنده شکر فشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رخی چون گل و بر گل آورده خوی                            به من داد جامی پر از شیر و می&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که بر یاد شاه جهان نوش کن                                  جز این هر چه داری فراموش کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشستم همی با جهاندیدگان                                     زدم دلستان پسندیدگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به چندین سخنهای زیبا و نغز                                   که پالودم از چشمه خون و مغز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوزم زبان از سخن سیر نیست                                 چو بازو بود باک شمشیر نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسی گنجهای کهن ساختم                                      درو نکته‌های نو انداختم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سوی مخزن آوردم اول بسیچ                                   که سستی نکردم در آن کار هیچ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وزو چرب و شیرینی انگیختم                                    به شیرین و خسرو درآمیختم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وز آنجا سرا پرده بیرون زدم                                     در عشق لیلی و مجنون زدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وزین قصه چون باز پرداختم                                     سوی هفت پیکر فرس تاختم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کنون بر بساط سخن پروری                                     زنم کوس اقبال اسکندری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سخن رانم از فرو فرهنگ او                                     برافرازم اکلیل و اورنگ او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از دورهائی که بگذشت پیش                              کنم زندش از آب حیوان خویش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سکندر که راه معانی گرفت                                      پی چشمه‌ی زندگانی گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر دید کز راه فرخندگی                                        شود زنده از چشمه‌ی زندگی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سوی چشمه‌ی زندگی راه جست                               کنون یافت آن چشمه کانگاه جست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چنین زد مثل شاه گویندگان                                     که یابندگانند جویندگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نظامی چو می‌با سکندر خوری                                  نگهدار ادب تا زخود برخوری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چو همخوان خضری برین طرف جوی                         به هفتاد و هفت آب لب را بشوی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 05:32:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان و من و یه اسب آروم و بی‌آزار</title>
<link>http://berang.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها اونقدر اتفاق می‌افته که اگر بخوام بنویسم باید کار و درس و مطالعه و همه چیز رو کنار بذارمو فقط و فقط بنویسم. ترجیح دادم که بعد از اینهمه مطلب که تو وبلاگ از هر دری نوشتم امروز مطلب رو عوض کنم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش من زیاد آدم شکمویی نیست(برعکس بچگی‌هام که هیچ خوراکی سالم از جلوی چشمم رد نمی‌شد) پیشترها عقیده داشتم هیچ عشقی تو دنیا به پاکی و خالصی عشق انسان به غذاهای خوشمزه نیست ولی بعدها نظرم فرق کرد و دنبال یه تئوری جدید تو عشق گشتم.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز صبح وقت نکردم صبحانه بخورم فقط یه چایی خالی بدون قند سرکشیدم و بدو بدو اومدم تا به موقع برسم سر کار تا ظهر هم که فقط چایی خوردیم(البته جاتون خالی امروز شیرینی دادند یه چندتایی خوردیم) ظهر که شد اتاق کناری جلسه بود چند نفری از دوستان داشتند صحبت می‌کردند که بعلت تراکم کاری ناچار بودند تو همون جلسه ناهار بخورند. بوی غذا که بلند شد دلم از حال رفت خندم گرفت مدتها بود که دلم هوس چیزی نکرده بود. آخه سالها بود عادتش داده بودم تا برای چیزهای بهتری از حال بره ولی امروز انگاری یادش رفته بود. خواستم بلندشم برم ببرون، مثل یه بچه‌ای که باباش ولش می‌کنه تو شهربازی، منم ولش کنم تو یه رستوران شیک بهش بگم هر چی دوست داری کوفت کن و دیگه اینطور هوایی نشو..... ولی باز صبر کردم گفتم بذار ببینم چقدر طاقت میاره؟ دیدم بدبخت تا اینطور شد حس کرد خیلی حقیر شده، دیگه صداش درنیومد دلم براش سوخت هرچی نوازشش کردم صداش درنیومد گفتم بی‌خیال می‌خواستی با من همسفر نشی که به این روز نیفتی... یه آه بلند کشید و گفت: خیلی بی‌انصافی من که با همه دار و ندارت ساختم با همه بدبختی‌هات سرکردم. سالهاست که اون گوشه‌ی زیرزمین نمور رو تحمل کردم و صدام درنیومده سالهاست که هیچ چیز اضافه‌ای ازت نخواستم... هروقت چیزی تعارفت کردند با اینکه خیلی دلم می‌خواست ولی جلوی خودم رو گرفتم تا نکنه به شخصیتت لطمه بخوره منکه هر کار سختی رو تحمل کردم تا تو سرت بالا باشه. منکه همیشه بخاطر تو بین سخت و آسون، سخته رو انتخاب کردم تا تو احساس حقارت نکنی.... خیلی چیزها رو تحمل کردم تا یه روزی تو به اوج برسی روزی که شاید من پوسیده باشم و با خاک همنشین و هم‌قرین باشم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سالها بود که این کلام مولوی تو فیه ما فیه رو زمزمه می‌کردم و بهش مراقبت زیاد می‌ورزیدم که (ای انسان این تن تو اسب تست خدا این اسب رو داده تا چند روزی بار روحت رو بکشه چقدر به این اسبه توجه می‌کنی و از خودت غافلی؟؟)  ولی امروز وقتی دیدم نزدیک 20 ساعته که چیز زیادی نخورده ولی صدایی ازش بلند نمی شه و بعد از غرغرهای من دیگه احساس نیازی نمی کنه از اسبی که سوارش بودم خجالت کشیدم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بگذریم زیاد جدی نگیرید.... یه توضیحی درباره‌ی عنوان پست قبلی بدم (خر مش برات) داستان از اینجا شروع شد که ما هر وقت می‌آییم از این حرفها بزنیم یکی از دوستای نزدیکمون بخاطر اینکه بحث رو عوض کنه می‌گه: راستی از دهات چه خبر؟ از خر مش برات چه خبر؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این تکیه کلام خر مش برات برای عوض کردن موضوع و بحث در بین ما دوتا استفاده می‌شه به همین خاطر اینجا ازش استفاده کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرفهای امروز رو با یه غزل ناب از سعدی(علیه الرحمه) تموم می‌کنم (استاد اسلامی عاشق این غزله این هفته هم دوباره بعد از جلسه ی مثنوی این غزل رو برامون خوند و البته با چه ذوق و شوقی)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی                        چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد              بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند                       همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم                  که به روی دوست ماند که برافکند نقابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد                که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دل من نه مرد آنست که با غمش برآید                    مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری                 تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی      عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن                که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غزل ۵۱۹&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 12:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=berang&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>berang</dc:creator>
<guid>http://berang.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
