خدا

خدا به همان اندازه

برای کسانی که جز فهمیدن نمی دانند

دیریاب و دیر فهم است

به همان اندازه برای کسانیکه

جز دوست داشتن نمی فهمند

به آسانی بوی گل استشمام می شود...

دنیای مصرف گرایی


من هنوز سنتی سنتی فکر می کنم اصلا با سنت می شه حال کرد زندگی رو مزه مزه کرد هنوز بهترین آهنگ ها برای من بشکن بزن بالا بنداز پیرمردهای دهات تو جشن عروسی جوون هاست....
دلم بشدت از مدرنتیته گرفته...
چند روز پیش داشتم به ویترین خونه نگاه می کردم یه زمانی با کمد خریده بودیمش چند تا لیوان و پارچ توش گذاشتیم بعد هم که بچه ها اومدن لیوان و پارچ ها یکی یکی شکست ویترین خالی شد حالا هم شده کتابخونه بچه ها...
این مطلب رو داشته باشید در کنارش نگاه کنید به یه چارچوب چوبی بلند با کلی شیشه که این روزها به پارتیشن معروفه هر عروسی و داماد تازه ای یه دونه داره بعد هم از طبقه اولش تا بالای بالاش پر شده از انواع و اقسام چیزی و بلور و مجسمه که هیچ استفاده ای هم نداره...
یکم عقب تر بریم پدر بزرگ مادر بزرگ های ما کل چیزی که بعنوان کمد بوفه و پارتیشن روی جهازشون بود یه صندوق چوبی بود برای لباس هاشون... امروز این صندوق ها به چی تبدیل شده؟؟؟؟ دنیای مدرن ما رو داره کجا می بره؟؟؟

یکم دیگه نگاه کنید به خیلی چیزها که از دنیای سنتی و قشنگ ما در دنیای جدید گم شده...
یه زمانی اصلا اتاق خواب معنی نداشت. هر کجا که خوابت می گرفت یه پتو متکا برمی داشتی سرت رو می ذاشتی روش و آروم می خوابیدی اما حالا حتما خونه باید اتاق خواب داشته باشه حتی اگر پنجاه متر باشه....
فکر می کنم قدیم ها زندگی اصل بود خوشی اصل بود نه خواب و پارتیشن و چشم و هم چشمی و مسابقه مصرف گرایی...

تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

 
سروده علي اصغر اصفهاني(سليم) 1334برا‍ ی كودكان يتيم!
 
معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛
چو شهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته کودکان
به لب نارسیده فراموش شد
 
سكوت كلاس غم آلوده را
صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانگ ناگه گسست
 
بیا احمدک، درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود
به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
 
عرق چون شتابان سرشک یتیم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت
 
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت،
بنی آدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد،
که در آفرینش ز یک گوهرند
 
در اقلیم ما رنچ بر مردمان؛
زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
 
تو کز ، کز ،تو کز وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم
بپائین بیفکند و خاموش شد
 
ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید درچشم او
 
چرا احمدِ کودنِ بی شعور،
معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس سهل و روان ،
مگر چیست فرق تو با دیگران
 
به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک
 
به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من
 
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است
 
سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم های ظالم نژند
دلی بس ستم دیده و زار داشت
 
معلم بکوبید پا بر زمین،
که این پیک قلبی پر از کینه است
بمن چه که مادر زکف داده ای ؟
به من چه که دستت پر از پینه است
 
یکی پیش ناظم رود با شتاب
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد
 
دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت
 
 
ببین ، یادم آمد، دمی صبر کن
تامل ، خدا را ، تامل ، دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی!

 

کمی آن طرف تر

عجیب است که همیشه

اندکی حقیقت پشت هر «شوخی کردم»

اندکی آگاهی پشت هر «نمی دانم»

اندکی احساس پشت هر «مهم نیست»

اندکی درد پشت هر «حالم خوب نیست»

پنهان است.