بوسعید بوالخیر در هنگام مرگ

بوسعید بوالخیر- قدس الله روحه - را این حال بود به وقت نزع ، چون سر عزیز بر بالین مرگ نهاد گفتندش: ای شیخ، قبله ی سوختگان بودی، مقتدای مشتاقان، و افتاب جهان. اکنون که روی به حضرت عزت نهادی، این سوختگان را وصیتی کن. کلمه ای گوی تا یادگاری باشد. شیخ گفت:

پر آب دو دیده و پر آتش جگرم

پر باد دو دستم و پر از خاک سرم

زندگی

زندگی موسیقى گنجشک هاست زندگى باغ تماشاى خداست... زندگى یعنى همین پرواز‌ها، صبح‌ها، لبخند‌ها، آواز‌ها... زندگی ذره‌ی کاهیست، که کوهش کردیم، زندگی نام نکویی ست، که خوارش کردیم، زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، زندگی نیست بجز دیدن یار زندگی نیست بجز عشق، بجز حرف محبت به کسی، ورنه هر خار و خسی، زندگی کرده بسی، زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟ سهراب سپهری

استن این عالم ای جان غفلت است...

سلامی چو بوی خوش آشنایی چند روز پیش یادروز مولانا بود در جلسه ای نیمه خصوصی دعوت شدم برای سخن گفتن... بعد از مدتها فرار کردن از حرف زدن حس خوبی نبود نه می شد حرف زد نه می شد ساکت بود به قول مولوی استن این عالم ای جان غفلت است تا معنی یک بیت رو در سطح می دونی مشکلی نداری راحت می خونی توضیح می دی و رد می شی ولی اگر یه کمی به عمق و ریشه بیت فکر کنی به اندیشه ی مخفی در دل آن بیت دیگه خوندنش توضیح دادنش برات سخت می شه روز درد آوری بود بعضی وقت ها دوست داری یه بستنی قیفی بخری راه بیفتی تو پیاده رو بدون اینکه به چیزی فکر کنی بستنی ات رو لیس بزنی و فقط آروم باشی...

سلسله ی عشاق

پرسند الهی كیستی؟

من عاشقی بی¬حوصله آواره‌ای بی خانمان

دیوانه¬ای بی¬سلسله پروانه¬ای پر سوخته

شمع وفــا افــروخته زاهل صفا آموخته،

عشق و جنون و ولوله مشتاق یار خویشتن،

حیران به كار خویشتن دور از دیار خویــشتن،

یاران هــزاران مرحله در راه آن دیر آشنا،

من شمع جان كردم فنا گه سوختم گه ساختم،

گریان و خندان بی گله خندیم ما افلاکیان،

بر قصر خاك و خاكیان آنسان كه می خندد،

فلك بر آشیان چلچــله

ای كعبه¬ی من روی تو،

وی قبله¬ی من سوی تو

كارم براه كـوی تو،

سعی و صــفا و هــروله

در راهت ای ماه حرم،

از شوق سر سازم قدم

خــار مغیلان گــر كند

پــای دلم پر آبـله

چون نالم از عشقت شبی،

با آه یا رب یا ربی

از خاك برخیــزد فغان،

افتد بگردون زلـزله

ای حاجیان ای حاجیان،

در كعبه و دیر مغان جوئید كوی دلستان،

از عاشقــان یك دله گر عاشقی بی سیم و زر،

در راه او شام و سحر ز آه دل و خون جگر،

برگیر زاد و راحلــه خواهم دلی مست خدا،

آزاده از نفس و هوا از دام این عــالم رها،

وز غیر عشــق حق یله بشكن بت و قدّوس زن،

تكبیر بر ناقوس زن گامــی براه دوست زن،

خــوش با دَرای قافله زان زلف پرچین و شكن،

جانا خمی بر هم مزن كانـــجا دل شـیر فلك،

دارد به گــردن سلسله افروخت ماهی مهربان،

خوشتر ز خورشید جهان كــز شور و وجد عاشــقان،

افلاك دارد غلغله گفـتم الـــهی در غزل،

مدحی ز سلــطان ازل كان شه به چشم مرحمت،

بنوازد و بخشد صله

(کلیات دیوان حکیم الهی قمشه¬ای، ص 803)

نداری غیر از این عیبی...

خیال انگیز و جان پرور ، چو بوی گل سراپایی نداری غیر از این عیبی ، که می دانی که زیبایی من از دلبستگی های تو با آیینه ، دانستم که بر دیدار طاقت سوز خود ، عاشق تر از مایی به شمع و ماه ، حاجت نیست بزم عاشقانت را تو شمع مجلس افروزی ، تو ماه مجلس آرایی منم ابر و تویی گلبن ، که می خندی چو می گریم تویی مهر و منم اختر ، که می میرم چو می آیی مراد ما نجویی ، ورنه رندان هوس جو را بهار شادی انگیزی ، حریف باده پیمایی مه روشن ، میان اختران پنهان نمی ماند میان شاخه های گل ، مشو پنهان که پیدایی کسی از داغ و درد من ، نپرسد تا نپرسی تو دلی بر حال زار من ، نبخشد تا نبخشایی مرا گفتی ، که از پیر خود پرسم علاج خود خرد ، منع من از عشق تو فرماید ، چه فرمایی؟ من آزرده دل را ، کس گره از کار نگشاید مگر ای اشک غم امشب ، تو از دل عقده بگشایی رهی ، تا وارهی از رنج هستی ، ترک هستی کن که با این ناتوانی ها ، به ترک جان توانایی رهی معیّری