پرسند الهی كیستی؟
من عاشقی بی¬حوصله آوارهای بی خانمان
دیوانه¬ای بی¬سلسله پروانه¬ای پر سوخته
شمع وفــا افــروخته زاهل صفا آموخته،
عشق و جنون و ولوله مشتاق یار خویشتن،
حیران به كار خویشتن دور از دیار خویــشتن،
یاران هــزاران مرحله در راه آن دیر آشنا،
من شمع جان كردم فنا گه سوختم گه ساختم،
گریان و خندان بی گله خندیم ما افلاکیان،
بر قصر خاك و خاكیان آنسان كه می خندد،
فلك بر آشیان چلچــله
ای كعبه¬ی من روی تو،
وی قبله¬ی من سوی تو
كارم براه كـوی تو،
سعی و صــفا و هــروله
در راهت ای ماه حرم،
از شوق سر سازم قدم
خــار مغیلان گــر كند
پــای دلم پر آبـله
چون نالم از عشقت شبی،
با آه یا رب یا ربی
از خاك برخیــزد فغان،
افتد بگردون زلـزله
ای حاجیان ای حاجیان،
در كعبه و دیر مغان جوئید كوی دلستان،
از عاشقــان یك دله گر عاشقی بی سیم و زر،
در راه او شام و سحر ز آه دل و خون جگر،
برگیر زاد و راحلــه خواهم دلی مست خدا،
آزاده از نفس و هوا از دام این عــالم رها،
وز غیر عشــق حق یله بشكن بت و قدّوس زن،
تكبیر بر ناقوس زن گامــی براه دوست زن،
خــوش با دَرای قافله زان زلف پرچین و شكن،
جانا خمی بر هم مزن كانـــجا دل شـیر فلك،
دارد به گــردن سلسله افروخت ماهی مهربان،
خوشتر ز خورشید جهان كــز شور و وجد عاشــقان،
افلاك دارد غلغله گفـتم الـــهی در غزل،
مدحی ز سلــطان ازل كان شه به چشم مرحمت،
بنوازد و بخشد صله
(کلیات دیوان حکیم الهی قمشه¬ای، ص 803)