بیا تا قدر یکدیگر بدانیم....

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

 قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید

آتش در نیستان

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنیت را سوختم

زان که میگفتی نی ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دَردی اگر باشد خوش است

دردِ بی دَردی علاجش آتش است .

شیشه کجاست؟

جان ساندرلند، مدیر عامل سابق یکی از شرکت‌های محصولات غذایی در آمریکا، در مقابل استدلال مدیرانش مبنی بر اینکه می‌توان یا فروش را افزایش داد یا حاشیه سود را، و نه هر دو را، با یک تمثیل پاسخ می‌داد. او زمانی را به مدیر یادآوری می‌کرد که انسان‌ها در کلبه‌های گلی زندگی می‌کردند و در تلاش بودند که هم کلبه را گرم نگاه دارند و هم از نور خورشید در داخل کلبه بهره ببرند: یک سوراخ در دیوار کلبه باعث می‌شد بتوان از نور روز استفاده کرد اما سرما هم به درون کلبه راه می‌یافت؛ بستن سوراخ باعث می‌شد درون کلبه گرم شود اما کاملاً تاریک باشد. اختراع شیشه داشتن همزمان گرما و نور را امکان پذیر کرد. او سپس می‌پرسید: «شیشه کجاست؟»

بخشیدن کسی که  دوستش داریم

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم 
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

برای چی دعا کنیم

از عارفی پرسیدند: اگر سرنوشت ما را خدا نوشته است پس برای چی باید دعا کنیم؟؟؟

جواب داد: شاید تو سرنوشتت نوشته اند هر چه دعا کرد...........

مناظره بین ابوالحسن اشعری و ابوهاشم جبایی

در پست قبلی صحبت از اشاعره و معتزله شد در اینجا به مناظره ابوالحسن اشعری(از بزرگان اشاعره) با استاد خود ابوهاشم جبایی (از بزرگان معتزله) می پردازیم. بد نیست بدانید اشعری از اول اندیشه معتزلی داشت و بعدها پشت پا به مطالب معتزله زد...
ابن خلکان این مناظره را که میان شاگرد و استاد در باب قاعده <صلاح و اصلح> واقع شده را یاد می کند.
در این مناظره جبایی شکست خورد و شاگرد خود را به دیوانگی نسبت داد. خلاصه این مناظره را با هم می خوانیم
- ابوالحسن اشعری: سه برادر بودند یکی نیکوکار و پرهیزگار، دیگری کافر و فاسق و شوربخت و سومی صغیر و کودک. این سه برادر مردند، اکنون حالشان چگونه باشد؟
- جبایی: زاهد نیکوکار در بهشت و درجات باشد؛ کافر فاسق به دوزخ و درکات باشد، و کودک از اهل سلامت.
- اشعری: اگر آن کودک خواهد که به درجات رود، او را اجازه دهند؟
- جبایی: نه زیرا او را گویند که برادرت به این درجات رسید برای آنکه طاعات زیاد داشت و ترا طاعات نیست.
- اشعری: اگر آن کودک بگوید که تقصیر از من نیست، زیرا تو مرا زنده نگذاشتی و بر طاعت قدرت ندادی، چه می گویی؟
- جبایی: خدای تعالی گوید: من داناتر بودم که اگر تو زنده می ماندی معصیت می کردی و سزاوار آتش سوزان می شدی، لذا مصلحت تو را رعایت کردم.
- اشعری: اگر برادر کافر بگوید، خدایا همچنان که حال او را می دانستی حال مرا هم می دانستی، پس چرا مصلحت او را رعایت کردی و از آن مرا نکردی و اهل دوزخم ساختی؟
- جبایی: تو دیوانه ای!
این مناظره را در دو کتاب الفرق بین الفرق عبدالقاهر بغدادی و همچنین وفیات ابن خلکان می توانید بخوانید.

نماز

چند وقتی هست که برای یکی از دوستان صمیمی شروع کردم به تاریخ ادبیات فارسی گفتن. البته این تاریخ ادبیات گفتن حقیر با آنچه معمول است خیلی تفاوت دارد. برای مثال وقتی به معرفی فردوسی رسیدم آخر کار وقتی فرصت تمام شد  تازه فهمیدیم که از یک بیت فردوسی که نشانه اندیشه معتزلی اوست ناخودآگاه وارد بحث معتزله و اشاعره شدیم و مجلس به پایان رسیده و ما هنوز در منزل ابتدایی هستیم. بگذریم اولین شاعری که از ادبیات فارسی معرفی کردم ، رودکی ، شاعر پرآوازه ایرانی و پدر شعر فارسی بود. با  این شعر شروع کردیم:
روی به محراب نهادن چه سود دل به بخارا و بتان طراز
ایزد ما زمزمه عاشقی از تو پذیرد نپذیرد نماز

امروز یه شعری به دستم رسید که مضمون این شعر را تکمیل می کرد. بد نیست شما هم بخوانید

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
از شدت اخلاص من عالَم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست !
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست !
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

گلی از بوستان سعدی

سلام و ادب و احترام

امسال که نتونستیم در ایام نوروز مسافرت بریم فرصت های دیگه ای دست داد که در خلوتی خانه کمی با پسرها سر و کله بزنم. با امیر رضا و اردوان شروع کردیم به خواندن گلستان سعدی. خلاصه ای از کتاب تو کتابخونه بود که یکی در میون پسرها می خوندن و منهم آنچه به ذهنم می رسید براشون می گفتم.

امیررضا و اردوان ذوق زیادی داشتند که می تونستند کلام زیبای سعدی رو بخوانند و  کلمه های سختش رو یادداشت می کردند تا سری بعدی که مرور می کنند بتونند بدون نیاز به پدر موضوع را بفهمند.

امروز برای شماها که بهترین دوستای من هستید قسمتی از بوستان سعدی رو می آورم. جهت یادآوری بد نیست بدانید که سعدی علیه الرحمه قله شعر «عاشقانه» زبان فارسی است (مولوی قله شعر عارفانه  است) کلام سعدی در اوج سادگی بسیار زیبا و دلنشین و سراسر از نکات تعلیمی است....

مپرور تن ار مرد رای و هشی                                                که او را چو می‌پروری می‌کشی

خردمند مردم، هنر پرورند                                                     که تن پروران از هنر لاغرند

کسی سیرت آدمی گوش کرد                                               که اول سگ نفس خاموش کرد

خور و خواب تنها طریق ددست                                             بر این بودن آیین نابخردست

خُنُک نیکبختی که در گوشه‌ای                                             به دست آرد از معرفت توشه‌ای

بر آنان که شد سر حق آشکار                                               نکردند باطل بر او اختیار

ولیکن چو ظلمت نداند زنور                                                  چه دیدار دیوش چه رخسار حور

تو خود را از آن در چه انداختی                                              که چه را زِرَه باز نشناختی

(بوستان، باب ششم)

 

آبگوشت

همه دایره‌المعارف‌هایی که درباره ایران تالیف شده‌اند، مدخل «آبگوشت» دارند. شاید باور نکنید اما آبگوشت در کنار همه نام‌ها و نامداران فرهنگ ایرانی، در دایره‌المعارف‌های تخصصی بدل به مدخلی مفصل شده اما در منوی هیچ یک از رستوران‌های تهران آبگوشت نیست! برای خوردن آبگوشت باید به خانه، چایخانه، قهوه‌خانه یا دیزی‌سرایی رفت. آن هم فقط سر ظهر، نه قبل و نه بعد از آن. از قدیم دکان‌هایی هستند که به طور تخصصی هر کدام یک خوراک بیشتر نمی‌پزند؛ حلیمی، کبابی، چلویی، جگرکی، کله‌پزی و بریانی. اما باز هیچ یک از این خوراک‌های اصیل و محبوب ایرانی، جز چلوکباب‌ها، در منوی رستوران‌های ایران جایی ندارند! و به همین خاطر است که در کتابچه‌های راهنمای ایرانگردی برای خارجیان هم فقط فرق پلو و چلو و شرح انواع کباب‌ها آمده است. هر جای دیگر جهان که بود، این تنوع خوراکی را جاذبه‌ای سیاحتی می‌کردند و دست‌کم در منوهای وطنی جایی به آن می‌دادند.
آبگوشت به هزار و یک دلیل از خوراک‌های کهن ایرانیان است. یکی از این دلایل، شیوه کوچی و عشایری زندگی نیاکان ایران، برپایه فرهنگ دامپروری است. ایرانیان حتی هنگامی که شهرهای کهنی همچون همدان و شوش و پارسه را ساخته بودند، به معنی واقعی یکجا‌نشین نشده بودند و باز شاهان و درباریان، همانند مردمان در راه این شهرها ییلاق و قشلاق می‌کردند. این جا‌به‌جایی فصلی، حتی تا چند دهه پیش، میان قشلاق تهران و ییلاق شمیران هم، برای بعضی خانواده‌های متمول، متداول بود. پس گمان نکنید که زندگی کوچی با پایتخت ۲۰۰ساله اخیر ایران نسبتی ندارد.
هزاره‌ها ظرف‌های سفالین به کار می‌رفتند، تا انسان ایرانی به راز سنگ‌های معدنی و آب‌کردن و ریخته‌گری فلزات پی برد و از آن ابزار و ظرف ساخت و ظروف فلزی را به میان آورد. جالب است که آبگوشت، هنوز که هنوز است در سه ظرف سنگی، سفالی و فلزی، طبخ و میل می‌شود. انواع دیزی سنگی و سفالی و رویی (رویی به معنای رویین یعنی ساخته شده از فلز روی که به زبان عامیانه به آن روحی هم می‌گویند) هنوز به شیوه هزاره‌های دور، در ایران ساخته و به کاربرده می‌شود و این سه نوع دیزی، یادگاری است از سه عصر سنگ و سفال و فلز در باستان‌شناسی.
پختن و خوردن آبگوشت کار ساده‌ای نیست. شاید همگان به پختن آن کاری نداشته باشند اما همه از خوردن آن لذت می‌برند. اما اگر یک خارجی از راه برسد و یک دیزی سنگی داغ با سنگک و ریحان جلویش بگذارید، شاید لذتی از لذیذی آن نبرد. چراکه خوردن آبگوشت آموزش می‌خواهد. با قاشق از دهانه تنگ دیزی چیز زیادی بیرون نمی‌آید، مگر اینکه دیزی را کج کنید و برای کج کردن هم، دست خواهد‌سوخت، مگر آنکه با تکه نانی گوشه ظرف را بگیرید و در این کار حتی دستمال کاغذی هم، کمک تکه نان را نخواهد کرد. البته بعضی از دیزی‌های سفالی دو دسته کوچک در دو طرف دارند که در این موقع به دستگیری خورنده می‌‌آیند.

آسیب شناسی فک و فامیل!

1- خاله
معناي لغوي: خواهر مادر
معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.
غذاي مورد علاقه: آش كشك.
زير شاخه ها: شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است.
دختر خاله،پسر خاله: همبازي دوران كودكي كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازي، خاله خانباجي.
چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.
داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است.

2 - عمه
معناي لغوي: خواهر پدر
معناي استعاره اي: هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد،هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.
نقش سمبليك: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال: عمته... ۲- جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها،رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم...
غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
زير شاخه ها: شوهر عمه: يك مرد پولدار كه سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند!!
چهره هاي معروف: عمه ليلا.
داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.

3 - دايي
معناي لغوي: برادر مادر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد،هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از معدود مرداني كه هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه كرد.
غذاي مورد علاقه: فسنجون.
زير شاخه ها: زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد.
پسردايي،دختردايي: همبازي دوران كودكي كه در بزرگسالي مثل يك همرزم ساپورتتان مي كنند.
چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.
سعي كنيد حتمن حداقل يك دايي داشته باشيد.

4 - عمو
معناي لغوي: برادر پدر
معناي استعاره اي: هر مردي كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليك: يكي از مرداني كه شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد كارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود.
غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.
زير شاخه ها: زن عمو: يك زن خوشگل كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد،
دخترعمو،پسرعمو: همبازي دوران كودكي كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد.
مشاغل كاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي.
چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.
داشتن يك عمو ي پولدار خيلي خوب است.

اثر انگشت خدا

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .

پندی گرانمایه از حکیم فردوسی گرانقدر

سرانجام بستر جز از خاک نیست                                           از او بهر زهر است، تریاک نیست

چو دانی که ایدر نمانی دراز                                                  به تارک چرا بر نهی تاج آز؟

تو را زین جهان شادمانی بس است                                       کجا رنج تو بهر دیگر کس است

تو رنجی و آسان دگر کس خورد                                           سوی گور و تابوت تو ننگرد

بر او نیز شادی همی­بگذرد                                                   همان مرگ، زیر پِیَش بسپرد

زِروز گذر کردن اندیشه کن                                                  پرستیدن دادگر پیشه کن

به نیکی گرای و میازار کس                                                 ره رستگاری همین است و بس


 

اخم

 

هیچ می دانید که: هر چروک ایجاد شده در ابرو نتیجه ۲۰۰۰۰۰ اخم است ؟

خوش به حال غنچه های نیمه باز

چند روز پیش صحبت از شادترین بهاریه در ادبیات فارسی شد. استاد اسلامی گفت: به نظر من همون بهاریه حافظ و یکی از دوستای دیگه هم همون رو گفت ولی من گفتم به نظرم شادترین بهاریه رو فریدون مشیری گفته شاعر کوچه های زیبای مهتاب رو....

تقدیم به همه دوستای مهربونم..........

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

«خوش به‌حال غنجه‌های نیمه‌باز» سال 1341 و در  مجموعۀ «ابر و کوچه» منتشر شد.

سال ها بعد فریدون مشیری در مورد این شعر این چنین گفت:

« . . . بیست و چند سال پیش، ده ـ دوازده روزی به نوروز مانده، شبی تا صبح باران بارید و بامدادان، آفتابی درخشان، آخرین روزهای زمستان رفتنی و نخستین نشانه‌های فرا رسیدن فروردین را بشارت داد.

دو کبوتر سپید داشتیم که در هوای صبح، نشاط می‌کردند و چند گلدان میخک، که دانه‌های باران، بر برگ‌هایشان در نور آفتاب می‌درخشید.

همه چیز در حال شکفتن بود. صبح را تماشا می‌کردم، آسمان ‌آبی را، ابرهای سپید را، برگ‌های تازه از جوانه بیرون آمدۀ بید را و بوی بهار را.

بی‌اختیار، آنچه را می‌دیدم و می‌چشیدم و حس می‌کردم، روی کاغذ آوردم:

«بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک . . .»

یک بار آن را خواندم، دیدم تقریبا به شیوه طراحان ـ که با چند خط
طرحی می‌ریزند تا شکلی یا حالتی را بیان کنند ـ من هم با این چند کلمه طرحی از بهار پای در راه، در حقیقت نقاشی کرده‌ام و اگر چه حسرتم را با عبارت «خوش به حال روزگار» گفته‌ام اما هم این طبیعت زیبا و هم آن حسرت باید از احساس فردی و فضای خانه بیرون بیاید و در سطح وسیع‌تری بازتاب داشته باشد، ادامه دادم:

«خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها . . .»

شعر امروز با واقعیات ملموس زندگی سروکار دارد. طبیعت، مژده فرا
رسیدن نوروز و بهار را می‌دهد و باید به پیشواز نوروز رفت و در حد مقدور، مثل طبیعت نو نوار شد، اما . . .

اما یاد میلیون‌ها نفر که این نو نواری برایشان آرزویی است و با یاد محرومیت‌ها و غم‌های دیگر و بلافاصله با یاد این راز جاودانه هستی که باید «با دل خونین لب خندان آورد» و در عین تنگدستی باید «در عیش کوشید و مستی» و اینکه بالاخره، با همه بی‌نصیبی‌ها باید پا به پای نوروز شادی را دریافت و لحظه‌ها را رنگین کرد، نوشتم:

«ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام . . .»

یک بار دیگر شعر را از ابتدا تا پایان خواندم. حرفی بیشتر از این
نداشتم. می‌خواستم به همه گفته باشم در نوروز با آفتاب هم می‌توان مست شد.

این شعر، یک هفته بعد، در آستانه نوروز چاپ شد. سادگی و صمیمیت آن نظر عده‌ای را به خود جلب کرد، اظهار لطف‌هایی شد. از آن جمله، استاد «نظام‌العما» استاد ممتاز خط، بیت آخر شعر را با خط درشت بر مقوایی که دور آن تذهیب‌کاری شده بود، نوشتند که نسخه‌ای از آن به من لطف کردند و گفتند نسخه‌های متعددی از آن نوشته و به دوستان یادگار داده‌اند.

چندی بعد استاد «فرهاد فخرالدینی» گفتند آهنگی به نام «سرود بهار» برای قسمت آغازی این شعر ساخته‌اند و خواستند به‌جای قسمت‌های بعدی ـ که برای سرود طولانی است ـ چند سطر مربوط به نوروز، بر آن بیفزایم. این شش سطر بر آن مقدمه افزوده شد:

«به گلبانگ عید
گُل سرخ شادی دمید
خوشا چهرۀ باشکوه امید.
بهاران خوش است
گل روی یاران خوش است
شکست غم روزگاران خوش است . . .»

 

عاشقانه ای از سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم 
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم 
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد 
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی 
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم 
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب 
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم 
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت 
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن 
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل 
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

سالی دگر گذشت

بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی

امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی

و این نو هم که آمده به شادی به پایان رسد.

 

امید که در پناه یزدان پاک سالی سرشار از شادی وشادکامی در پیش داشته باشید.

خدا رو شکر همه چیز جای خودشه

توی دستشویـی فکـر می کنیـم.
توی حمـام آواز می خونیـم.
سر کـلاس می خوابیـم.
تـوی رختخـواب بـا تلفـن حـرف می زنیـم.
موقـع درس خونـدن بازی می کنیـم.
موقـع خـواب بیداریـم.
موقـع بیـداری خوابیـم.
سـرکـار روزنامـه می خونیـم.
و اوقــات فـراغت کـار می کنیـم..!