پندی گرانمایه از حکیم فردوسی گرانقدر
سرانجام بستر جز از خاک نیست از او بهر زهر است، تریاک نیست
چو دانی که ایدر نمانی دراز به تارک چرا بر نهی تاج آز؟
تو را زین جهان شادمانی بس است کجا رنج تو بهر دیگر کس است
تو رنجی و آسان دگر کس خورد سوی گور و تابوت تو ننگرد
بر او نیز شادی همیبگذرد همان مرگ، زیر پِیَش بسپرد
زِروز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن
به نیکی گرای و میازار کس ره رستگاری همین است و بس
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۱۶ ساعت 12:6 توسط جام می
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!