شکسته چنگ دلتنگ محال انديش


اين شکسته چنگ دلتنگ محال انديش
نغمه پرداز حريم خلوت پندار
جاودان پوشيده از اسرار
چه حکايتها که دارد روز و شب با خويش
اي پريشانگوي مسکين ! پرده ديگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
مويد و گويد
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
بر به کشتيهاي موج بادبان از کف
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تيرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانکه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
کس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سکه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينکار
ليک بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس

 

این شعر یکی از شاهکارهای مرحوم اخوان ثالثه

این روزها بیشتر شبیه به حال و روز منه

.......................

.............

تکرار

دیگر کنون دیری و دوری ست

کاین پریشان مرد

این پریشان پریشانگرد

در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است

سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن

جمله تن ، چون در دریا ، چشم

پای تا سر ، چون صدف ، گوش است

لیک در ژرفای خاموشی

ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد

کآن چه حالی بود ؟

آنچه می دیدیم و می دیدند

بود خوابی ، یا خیالی بود ؟

خامش ، ای آواز خوان ! خامش

در کدامین پرده می گویی ؟

وز کدامین شور یا بیداد ؟

با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی

این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟

"اخوان ثالث"

و اما عشق

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد...

(زنده یاد دکتر علی شریعتی)

و علیک السلام یا رمضان

قصیده ای از سعدی برای وداع با ماه مبارک رمضان

 

برگ تحویل می‌کند رمضان
بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت
دیر ننشست نازنین مهمان
ماه فرخنده، روی برپیچید
و علیک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان طاعت و خیر
مجلس ذکر و محفل قرآن
مهر فرمان ایزدی بر لب
نفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید
بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی زار زار می‌نالید
بر فراق بهار وقت خزان
گفتم انده مبر که بازآید
روز نوروز و لاله و ریحان
گفت ترسم بقا وفا نکند
ورنه هر سال گل دمد بستان
روزه بسیار و عید خواهد بود
تیر ماه و بهار و تابستان
تا که در منزل حیات بود؟
سال دیگر که در غریبستان؟
خاک چندان از آدمی بخورد
که شود خاک و آدمی یکسان
هردم از روزگار ما جزویست
که گذر می‌کند چو برق یمان
کوه اگر جزو جزو برگیرند
متلاشی شود به دور زمان
تاقیامت که دیگر آب حیات
بازگردد به جوی رفته روان
یارب آن دم که دم فرو بندد
ملک الموت واقف شیطان
کار جان پیش اهل دل سهلست
تو نگه دار جوهر ایمان

ذهن آرام

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.

آب کم جو تشگی آور بدست

ظاهرا وا‍ژه رمضان به معنای شدت گرما و تابش آفتاب است. این واژه می تواند به نوعی اشاره به تحمل و مبارزه هم داشته باشد. در مقابل عطش دیگری هم داریم و آن عطش نفس سرکش انسان است.
اما تفاوت فاحش این دو. عطش بدن در زیر گرما با نوشیدن جرعه‌ای آب مرتفع می‌گردد ولی اگر نفس سرکش را به حال خود رها کنیم نه تنها با جرعه‌های متوالی آرام نمی‌گیرد که بی‌پرواتر و متوقع‌تر می‌گردد. انسان را به سمت نیستی می‌کشاند.
گزیده‌ای از فیه ما فیه مولوی را با هم در این رابطه مرور می‌کنیم:

درد است كه آدمي را رهبر است در هر كاري كه هست، تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد، او قصد آن كار نكند و آن كار، بي‌درد، او را ميسر نشود. خواه دنيا، خواه آخرت، خواه بازرگاني، خواه پادشاهي، خواه علم، خواه نجوم و غيره.

تا مريم را درد زه(زايش زاييدن) پيدا نشد قصد آن درخت بخت نكرد كه (فاجاءها المخاض الي جذع النخله) او را درد به درخت آورد و درخت خشك،‌ ميوه دار شد. تن، همچون مريم است و هر يكي عيسي داريم. اگر ما را درد پيدا شود، عيساي ما بزايد و اگر درد نباشد، عيسي هم از آن راه نهاني كه آمد، باز به اصل خود پيوندد، الا ما محروم مانيم و از و بي بهره.(فيه ما فيه مولانا جلال الدين محمد ص ۲۰)

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
تا سقاهم ربهم آید جواب
تشنه باش الله اعلم بالصواب
زین طلب بنده به کوی حق رسید
درد مریم را به خرما بن کشید
دیده تو چون دلم را دیده شد
شد دل نادیده غرق دیده شد

دعا کنید...

سلامی چو بوی خوش آشنایی

با رییس دانشگاه از سال ها پیش دوست هستیم. شاید اگر حضور ایشان در این مجموعه نبود هیچ وقت حوصله برگشتن نداشتم.

از روز اولی که با هم قرار گذاشتیم درتمامی مراحل محکم بایستیم و مشکلات رو حل کنیم. همیشه وقتی من خسته می شدم و از مشکلی می نالیدم دکتر می گفت: فلانی صبور باش. صبرکن درست می شه.

امروز صبح وقتی یه مطلب رو خوند دیگه تا ظهر اعصابش بهم ریخت. هر چی بهش گفتم دکتر جون صبور باش. در ظاهر دوست داشت صبور باشه ولی انگار اصلا نمی تونست. براش سخت اومده بود.

دقیق نمی دونم تو ذهنش چی می گذشت هر چند می تونستم حدس بزنم ولی نخواستم وارد محدوده ذهن و ضمیرش بشم.

در طی بیست سال گذشته با مدیران زیادی کار کردم با اینکه همه خوب و عزیز بودند ولی کار کردن با جناب دکتر صادق نیا و رییس فعلی دانشگاه لذت خاصی داشت.

دکتر رو انسانی اخلاقی می دونم که تمام سعی و تلاشش اینه تا آلوده سیاست بازی اداری نشه... این شب ها هنگام دعاست. برای دوست عزیز من دعا کنید. دعا کنید بتونه با تمام مشکلات و موانعی که سر راه داره موفق بشه...

حافظ و شب قدر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                     واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
 
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                         باده از جام تجلی صفاتم دادند
 
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی              آن شب قدر که این تازه براتم دادند
 
بعد از این روی من و آینه وصف جمال                    که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
 
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب              مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
 
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد                   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
 
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد               اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
 
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود                      که ز بند غم ایام نجاتم دادند

خرافات...

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم                شطح و طامات به بازار خرافات بریم

اینکه ادعا کنیم هیچ کدوممون خرافاتی نیستیم دروغه... بعضی هامون زور می زنیم که لااقل وانمود کنیم نیستیم ولی باور کنید هستیم. یعنی یه وقتایی یه اتفاقاتی می افته که نمی شه براش دلیل آورد. بعد ناچار از اهرم خرافات برای توجیحشون استفاده کنیم. حوادث زیر رو بخونید همه اینها در این چند وقت اخیر به نوبت پشت سر هم  برام اتفاق افتاده...

اول کولر ماشینم سوخت بعدش کولر خونه سوخت بعد باتری ماشین داغون شد بعد آب میوه گیری سوخت (15 سال بود مثل فرفره کار می کرد موتور ژاپنی اصل داشت) بعد موبایلم داغون شد بعد هواکش خونه سوخت بعد چراغ مطالعه(دیمر دار بود خیلی کارایی داشت) سوخت  بعد ماشین لباس شویی سوخت یخچال خونه هم این روزها به زور با آخرین درجه کار می کنه که منتظره تکلیف ماشین لباسشویی معلوم بشه خودشو شاخ به شاخ کنه تلویزیونم چند روز پیش نگاه کردم داشت بوی الرحمن می داد...

گزارش مابقی رو هم به زودی خواهم داد...

با اجازتون من برم  یکم اسفند دود کنم ..........

 

دیوار بی اعتمادی...

مدتیه تو دانشگاه علاوه بر کارهایی که دارم مسئولیت منابع انسانی هم بر دوش نحیف من گذاشته شده است. تجربیاتی رو که از قبل داشتم با یکم دانش در این زمینه با هم قاطی کردم شاید بتونم گره ای از کار دوستان باز کنم.

اتفاقات جالبی در این مدت برام افتاد. هر چی سعی کردم در این زمینه به همکاران خودم که حس می کردم باهاشون دوست هستم، اطمینان خاطر بدم که بیایید بهم اعتماد کنیم و از این اعتمادسازی قدم هامون رو محکم تر برداریم، متاسفانه نتیجه ای عایدم نشد.

بطور مثال اینجا یک کمیته داریم که بار سنگین ارتباطات دانشجویی رو بر عهده دارد. مشکلاتی برای این دوستان در گذشته پیش آمده بود. تا جایی که این کمیته داشت منحل می شد و مخالفان زیادی در دانشگاه داشت.  یکی از دغدغه های من هدایت کردن این کمیته به یک حاشیه امن در مجموعه بود. که بتوانند بدون دغدغه به کارشون ادامه بدهند. ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

چند روز پیش یکی از همکاران این کمیته آمده بود و داشت صحبت می کرد. با اینکه از قبل بهشون اطمینان داده بودم که می توانیم بهم اعتماد کنیم. وقتی صحبت می کرد الفاظش با آنچه در ته ذهنش رقم می خورد تفاوت فاحش داشت. اون چیزی که در ذهنشون ساخته بودن این بود که یه غولی اومده تا همه چیز رو نابود کنه...

ختم کلام: این روزها غمگینم و دلتنگ. حجم زیاد کار و فشارهای روحی و جسمی آن به جای خود، بیشتر دلتنگیم بخاطر اینه که  هر چی فکر می کنم  نمی فهمم چکار کردیم یا چه بلایی سرمون اومده که اینهمه دیوار بی اعتمادی  بینمون بلنده.

 

برایم دعا کنید....

رمضان در ادبیات فارسی

«ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید / از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد» حافظ
 
«زان باده که در میکده عشق فروشند / ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش» حافظ
 
«زان می‌عشق کز او پخته شود هر خامی / گر چه ماه رمضان است بیاور جامی» حافظ
 
«آمد رمضان و عید با ماست / قفل آمد و آن کلید با ماست // بربست دهان و دیده بگشاد / وان نور که دیده دید با ماست // آمد رمضان به خدمت دل / وان کش که دل آفرید با ماست // در روزه اگر پدید شد رنج / گنج دل ناپدید با ماست // کردیم ز روزه جان و دل پاک / هر چند تن پلید با ماست // روزه به زبان حال گوید / کم شو که همه مرید با ماست» مولوی
 
«ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد / زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند» مولوی
 
«فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به / عید شده‌ست و عام را گر رمضان است باش گو» مولوی، دیوان شمس
 
«مژده دهید عاشقان عید وصال می‌رسد / ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی» مولوی، دیوان شمس
 
«می لعل رمضانی ز قدح‌های نهانی / که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی // رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را / تو مپندار کز آن می‌نکند روح‌فزایی» مولوی، دیوان شمس
 
«ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما / بربند سر سفره بگشای ره بالا // ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی / بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا // یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین / که شهد ترا گوید: خاک توم ای مولا» مولوی، دیوان شمس
 
«غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننموده‌ست / و عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره‌ستی» مولوی، دیوان شمس
 
«به سوزنی که دهان‌ها بدوخت در رمضان / بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار» مولوی، دیوان شمس
 
«نک رمضان آمد و قدرست و عید / وز تو رسیدست در آن شب برات» مولوی، دیوان شمس
 
«ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان / جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت» مولوی، دیوان شمس
 
«توبه کند مردم از گناه به شعبان / در رمضان نیز چشم‌های تو مستست» سعدی
 
«خدایگان فلک قدر آنکه هر رمضان / ز خوان او بگشاده‌است قرص خور روزه // سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او / مدام در دو جهان گشت نامور روزه // ز بهر روزه شه نه سپر جشنی ساخت / که بو که شه بگشاید بدین قدر روزه» عطار
 
«من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم / من فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم» سنایی
 
«کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی / نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند» سعدی
 
«ماه رمضان رفت و مرا رفتن او به / عید رمضان آمد، المنه لله // آنکس که بود آمدنی آمده بهتر / و آنکس که بود رفتنی او رفته بده به // برآمدن عید و برون رفتن روزه / ساقی بدهم باده، بر باغ و به سبزه // من روزه بدین سرخ‌ترین آب گشایم / زان سرخ‌ترین آب رهی را ده و مسته» منوچهری
 
«برگ تحویل می‌کند رمضان / بار تودیع بر دل اخوان // یار نادیده سیر، زود برفت / دیر ننشست نازنین مهمان // غادر الحب صحبةالاحباب / فارق‌الخل عشرة الخلان // ماه فرخنده، روی برپیچید / و علک السلام یا رمضان // الوداع ای زمان طاعت و خیر / مجلس ذکر و محفل قرآن // مهر فرمان ایزدی بر لب / نفس در بند و دیو در زندان» سعدی
 
«رمضان آمد و دیوان مؤونت برداشت / خلق را گفت مرا شادی از ایام شماست» فرخی سیستانی
 
«ماه رمضان بود بدو فرخ و میمون / شوال به از فرخ و میمون رمضان باد» فرخی سیستانی
 
«تا چو آدینه به سر برده شد آید شنبه / تا چو ماه رمضان بگذرد آید شوال» فرخی سیستانی
 
«رمضان آمد و همی سازند / کدخدایی سرا اولوالالباب» انوری
 
«ماه رمضان خجسته بادت / تا پیش صفر بود محرم» انوری
 
«سایه افکند مه روزه و روز تحویل / روز مسعود مبارک مه میمون جلیل // ... // هر دو فرخنده و میمون و مبارک بادند / چه مه روزه و دیگر چه و روز تحویل» انوری
 
«مرحبا نو شدن و آمدن عید صیام / حبذا واسطهٔ عقد شهور و ایام / خرم و فرخ و میمون و مبارک بادا / بر خداوند من آن صدر کرم فخر کرام» انوری
 
«رمضان آمد و شد کار صراحی از دست / بدرستی که دل نازک ساغر بشکست // من که جز باده نمی‌بود بدستم نفسی / دست گیرید که هست این نفسم باد بدست // آنکه بی مجلس مستان ننشستی یکدم / این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست // ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتم / ایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست // در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمی / که تو گوئی رمضان بار سفر خواهد بست // خون ساغر بچنین روز نمی‌شاید ریخت / رک بربط بچنین وقت نمی‌باید خست // ماه روزه ست و مرا شربت هجران روزی / روز توبه‌ست و ترا نرگس جادو سرمست // هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا / کند ابروی تو سرداری مستان پیوست // وقت افطار بجز خون جگر خواجو را / تو مپندار که در مشربه جلابی هست» خواجوی کرمانی
 
«ز بسکه در رمضان سخت گفت عالم شهر / چو آبگینه دل نازک قدح بشکست» خواجوی کرمانی
 
«رمضان میکده را بست خدا داند و بس / تا ز یاران که به عید رمضان خواهد بود» هاتف اصفهانی
 
«دی بر سر گور ذله غارت گردم / مر پاکان را جنب زیارت کردم // شکرانهٔ آنکه روزه خوردم رمضان / در عید نماز بی طهارت کردم» ابوسعید ابوالخیر
 
«چنان به عهد وی امساک شد قبیح که هست / حرام در نظر عقل روزهٔ رمضان» محتشم کاشانی
 
«هفتصد و سه سال بر گذشته ز هجرت / روز نگفتیم و لیل، مه رمضان بود» سیف فرغانی
 
«می حرام است خاصه در رمضان / جز بر آن لعل لب که میگون است»
 فروغی بسطامی
 «گذشت روزه و سرما رسید عید و بهار / کجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار / صباح عید بده ساغریکه در رمضان / بسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار» عبید زاکانی
 
«در رمضان و رجب مال یتیمان خوری / روزه به مال یتیم مار بود در سله» سنایی
 
«ز قحط کاه بود ماه در امساک / چو روزه‌دار دهن بسته در مه رمضان» محتشم کاشانی
 
«تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسید / تو مپندار که از سیل دمان اندیشد // ملحد گرسنه و خانهٔ خالی و طعام / عقل باور نکند کز رمضان اندیشد» سعدی
 
«خورشید و ستارگان و بدر ما اوست / بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست // هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست / عید رمضان و شب قدر ما اوست» مولوی
 
«دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان / وز عید تو شد شاد و همایون رمضان // وانگه عمل کمان به مو وابسته‌است / گر مو شود اندیشه نگنجد به میان» مولوی
 
«مشو از صحبت بی برگ و نوایان غافل / که شب قدر نهان در رمضان می‌باشد» سنایی
 
«بردن غم ز دل خسته دلی در میزان / به ز صوم رمضانست بشعبان بردن» فیض کاشانی
 
«ماه رمضان رفت، دگر عذر میارید / خیزید و می‌آرید که عیدست و خزان است» سلمان ساوجی
 
«اندر رمضان خاک تو زر می‌گردد / چون سنگ که سرمهٔ بصر می‌گردد // آن لقمه که خورده‌ای قذر می‌گردد / وان صبر که کرده‌ای نظر می‌گردد» مولوی