مدتیه تو دانشگاه علاوه بر کارهایی که دارم مسئولیت منابع انسانی هم بر دوش نحیف من گذاشته شده است. تجربیاتی رو که از قبل داشتم با یکم دانش در این زمینه با هم قاطی کردم شاید بتونم گره ای از کار دوستان باز کنم.

اتفاقات جالبی در این مدت برام افتاد. هر چی سعی کردم در این زمینه به همکاران خودم که حس می کردم باهاشون دوست هستم، اطمینان خاطر بدم که بیایید بهم اعتماد کنیم و از این اعتمادسازی قدم هامون رو محکم تر برداریم، متاسفانه نتیجه ای عایدم نشد.

بطور مثال اینجا یک کمیته داریم که بار سنگین ارتباطات دانشجویی رو بر عهده دارد. مشکلاتی برای این دوستان در گذشته پیش آمده بود. تا جایی که این کمیته داشت منحل می شد و مخالفان زیادی در دانشگاه داشت.  یکی از دغدغه های من هدایت کردن این کمیته به یک حاشیه امن در مجموعه بود. که بتوانند بدون دغدغه به کارشون ادامه بدهند. ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

چند روز پیش یکی از همکاران این کمیته آمده بود و داشت صحبت می کرد. با اینکه از قبل بهشون اطمینان داده بودم که می توانیم بهم اعتماد کنیم. وقتی صحبت می کرد الفاظش با آنچه در ته ذهنش رقم می خورد تفاوت فاحش داشت. اون چیزی که در ذهنشون ساخته بودن این بود که یه غولی اومده تا همه چیز رو نابود کنه...

ختم کلام: این روزها غمگینم و دلتنگ. حجم زیاد کار و فشارهای روحی و جسمی آن به جای خود، بیشتر دلتنگیم بخاطر اینه که  هر چی فکر می کنم  نمی فهمم چکار کردیم یا چه بلایی سرمون اومده که اینهمه دیوار بی اعتمادی  بینمون بلنده.

 

برایم دعا کنید....