تک بیت
هر کدامش وا شود من روزگارم محشر است
هر کدامش وا شود من روزگارم محشر است
سلامي چو بوي خوش آشنايي
دیروز فرصت نبود تا کامل تر درباره رسم و رسوم عید صحبت کنیم طبق قولی که به دوستان دادم مشروح صحبت های دیروز در لینک های زیر تقدیم تان می گردد.
نوشته های یادگار سال های گذشته است...
چهار شنبه سوري http://berang.blogfa.com/post-104.aspx
سيزده بدر http://berang.blogfa.com/post-105.aspx
خواجه پيروز http://berang.blogfa.com/post-108.aspx
كشت سبزه نوروي http://berang.blogfa.com/post-109.aspx
تحويل سال http://berang.blogfa.com/post-110.aspx
عيد نوروز http://berang.blogfa.com/post-111.aspx
اي دوست مرا بخاطر آور http://berang.blogfa.com/post-112.aspx
دیروز قرار بود آخرین روز کلاس حافظ خوانی باشه...
هر چی بود به عهدم وفا کرده بودم چند صباحی دوستان لطف داشتند و کنار هم نشستیم و گل گفتیم و گل شنفتیم. خوشحال بودم به دینی که گردنم بود و زکاتی که باید پرداخت می کردم.
حس می کردم وقتش رسیده تا یواش یواش از جمع خداحافظی کنم.
بعضی وقت ها سخت بود اصلا خواندن حافظ همیشه سخت است. کاش کلاس سعدی خوانی داشتیم خیلی راحت تر و حذاب تر بود. بعضی از بیت های حافظ رو که می خوندم یه چیزی تموم وجودم رو فشار می داد سختم بود نه می توانستم بگویم نه می توانستم بگذرم این وسط مونده بودم تو یه برزخ کشنده...
دیروز داشتم یواش یواش بساط و دکه فال گیری رو می بستم که استاد فرمودند: ادامه بدهید...
تو دنیا در مقابل حرف یکی دو نفر نمی شه نه گفت. یکی از اونها همین استاد اسلامی بزرگواره... گفتم: چشم...
حالا موندم با این دل غبار گرفته، و تن خسته چه شکلی ادامه بدم.
شاید از این به بعد فقط حافظ را خواندیم و گذشتیم...
واقعا روحش شاد... چه اسرارها و چه رازهایی که از این مرد بزرگ دریافت کردم و چه لذت ها که خلوت و حضور از خواندن شعرش بردم...
توصیه می کنم شما هم حافظ بخوانید و حتما بخوانید....
سلام و ادب و احترام خدمت تمامی دوستان و سروران گرامی
اینهم گزیده ای از تک بیت های ناب خواجه اهل راز حافظ شیراز که با داستان خلقت آدم در کشف الاسرار همخوانی دارد
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
*
ناامیدم مکن از سابقهی لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
*
سبزهی خطِّ تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرِ گیاه آمدهایم
*
از درِ خویش، خدا را، به بهشتم مفرست
که سر کویِ تو از کون و مکان ما را بس
*
کمالِ صدقِ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند
*
سزد کز خاتم لعل اش زنم لافِ سلیمانی
چو اسمِ اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
*
چون حسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است
آن به که کارِ خود به عنایت رها کنند
*
به رحمتِ سرِ زلفِ تو واثقم، ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟
*
گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و رهِ انتظارِ دوست
*
چشمِ من در رهِ این قافلهی راه بماند
تا به گوشِ دلم آوازِ درا باز آمد
*
ما و می و زاهدان و تقوی
تا یار سرِ کدام دارد!
*
شورِ شرابِ عشقِ تو آن نفسم رود ز سر
کاین سرِ پر هوس شود خاکِ درِ سرایِ تو
*
نصیب ماست بهشت، ای خداشناس، برو!
که مستحقِ کرامت گناه کارانند!
*
دارم امیدِ عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفوِ اوست
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیّت او
*
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
*
ذرّهی خاکم و در کوی توام وقت خوش است
ترسم، ای دوست، که بادی ببرد ناگاهم
*
به خواری منگر، ای منعم، ضعیفان و نحیفان را
که صدرِ مجلسِ عزّت فقیرِ ره نشین دارد
*
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز
سریرِ عزّتم آن خاکِ آستان بودی
*
ناامیدم مکن از سابقهی لطفِ ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت!
*
یارب این قافله را لطفِ ازل بدرقه باد
که ازو خصم به دام آمد و معشوقه به کام
*
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهی فال به نام منِ دیوانه زدند
*
گر امانت به سلامت ببرم، باکی نیست!
بی دلی سهل، گر از پی نبود بی دینی
*
یارب، اندر کنفِ سایهی آن سروِ بلند
گر منِ سوخته یک دم بنشینم، چه شود؟
*
دردمندی منِ سوختهی زارِ نزار
ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست
*
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
*
گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
حقّهی مهر بدان مُهر و نشان است که بود
*
من آن نیم که دهم نقدِ دل به هر شوخی
درِ خزانه به مُهرِ تو و نشانهی توست
*
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درجِ محبت، به همان مُهر و نشان باش!
*
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستیّ و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
*
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مُهر وفا نشکستم
*
مقامِ عیش میسر نمیشود بی رنج
بلی، به حکم بلا بستهاند عهدِ الست!
*
به ولایِ تو که گر بندهی خویشم خوانی
از سرِ خواجگی کون و مکان برخیزم
*
حلقهی زلفش تماشاخانهی بادِ صباست
جانِ صد صاحب دل آنجا بستهی یک مو ببین!
*
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است!
*
زانجا که پرده پوشی عفوِ کریمِ توست
بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار
*
دیدهی بدبین بپوشان، ای کریم عیب پوش
زین جسارتها که من در کنج خلوت میکنم
*
به داغ بندگی مردن درین در
به جان او که از ملکِ جهان به
*
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به!
*
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمهی کوثر کنم
*
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی ما بی نظر نکرد!
*
مردم دیدهی ما جز به رخت ناظر نیست
دلِ سرگشتهی ما غیرِ تو را ذاکر نیست
*
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
*
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
*
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس!
*
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم!
*
هر چند دورم از تو که دور از تو کس مباد
لیکن امید وصل توام عن قریب هست
*
دل به امید وصل تو همدم جان نمی شود
جان به هوای کوی تو خدمت تن نمی کند
*
این جانِ عاریت که به حافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
*
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عرض و جان و دل و دین در سرِ مغروری کرد
*
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر!
*
روندگان طریقت رهِ بلا ورزند
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز!
*
هاتف آن روز به من مژدهی این دولت داد
که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند
*
حافظ، جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمی کنم
*
دیگران قرعهی قسمت همه بر عیش زدند
دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد
*
دوست را گر سرِ پرسیدن بیمارِ غم است
گو، بران خوش که هنوزش نفسی میآید
*
صبا بگو که چهها بر سرم درین غم عشق
ز آتش دل سوزان و دودِ آه رسید
*
حافظ اندر درد او میسوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد دردِ بی آرامِ دوست
*
من و مقام رضا بعد از این و شکرِ رقیب
که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت
*
ز درد دوست نگویم حدیث جز با دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
*
بیا و حالِ اهلِ درد بشنو
به لفظِ اندک و معنیِّ بسیار
*
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی!
*
مشوی، ای دیده، نقش غم ز لوح سینهی حافظ
که زخم تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
*
جانا کدام سنگدلِ بی کفایت است
کاو پیش زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد!
*
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک!
*
اهل کام و ناز را در کویِ رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی، نه خامی بی غمی!
*
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوهی آن ترکِ دل سیه دانست
*
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
*
ذکرِ رخ و زلفِ تو دلم را
وردی است که صبح و شام دارد
*
و حبّک راحتی فی کلِّ حینٍ
و ذکرک مونسی فی کلّ حالٍ
*
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند، آری
سرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
*
کسی در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
*
به ولایِ تو که گر بندهی خویشم خوانی
از سرِ خواجگی کون و مکان برخیزم
*
سرِ خدمتِ تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
*
تو بندهای، گله از دوستان مکن حافظ!
که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
*
به سعیِ خود نتوان برد ره به منزل مقصود
محال بود کار بی حواله برآید
*
مقام عیش میسر نمی شود به رنج
بلی، به حکمِ بلا بسته اند عهدِ الست
*
لطفش آسایش ما مصلحت وقت ندید
ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست
*
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله ازین فتنهها که در سرِ ماست
*
زهی همت که حافظ راست، کز دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاکِ سر کویت
*
ظلّ ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندرین سایه قرار دل شیدا باشد
*
صحبت حور نخواهم، که بود عین قصور
با خیال تو اگر با دگری پردازم
*
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
*
هان، بر در است قصهی ارباب معرفت
رمزی برو بپرس، حدیثی بیا بگو
*
در طریق عشق بازی امن و اسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی
*
عشق بازی کارِ بازی نیست، ای دل، سر بباز
زان که گویِ عشق نتوان زد به چوگان هوس
*
در راهِ عشق مرحلهی قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا می فرستمت
*
معشوقه عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همی بیند، از آن بسته نقاب است
*
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
*
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
باز گردد؟یا برآید؟ چیست فرمان شما؟
*
اگر برخیزد از دستم که با دلدار بنشیم
ز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم
*
مرا امید وصل تو زنده میدارد
وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
*
حکایت شب هجران فرو گذاشته به
به شکرِ آن که برافکند پرده روز وصال
*
پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
*
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
*
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان زخط مشکبار دوست
*
صبا ز زلف تو با هر گلی حدیثی راند
رقیب کی ره غماز داد در حرمت
*
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
*
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
*
غم حبیب نهان به ز جست و جوی رقیب
که نیست سینه ی اربابِ کینه محرم راز
*
رقیبم سرزنش ها کرد «کز این باب رخ برتاب»
چه افتاد این سرِ ما را که خاکِ در نمی ارزد
*
طارز پیرهن زرکشی ام مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
*
نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله ی خودروست
*
زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت
*
بیانِ شوق چه حاجت که حالِ آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
*
نیست در لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
*
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقمِ مهر تو بر چهرهی ما پیدا بود
قبلهی انسانها
قبله ی شاهان بود تاج و کمر
قبله ی ارباب دنیا سیم و زر
قبله ی صورت پرستان آب و گل
قبله ی معنی شناسان جان و دل
قبله ی زهّاد محراب قبول
قبله ی بد سیرتان کار فضول
قبله ی تن پروران خواب و خورش
قبله ی انسان به دانش پرورش
قبله ی عاشق وصال بی زوال
قبله ی عارف کمال ذی الجلال
بوسعید بوالخیر- قدس الله روحه - را این حال بود به وقت نزع ، چون سر عزیز بر بالین مرگ نهاد گفتندش: ای شیخ، قبله ی سوختگان بودی، مقتدای مشتاقان، و افتاب جهان. اکنون که روی به حضرت عزت نهادی، این سوختگان را وصیتی کن. کلمه ای گوی تا یادگاری باشد. شیخ گفت:
پر آب دو دیده و پر آتش جگرم
پر باد دو دستم و پر از خاک سرم
من عاشقی بی¬حوصله آوارهای بی خانمان
دیوانه¬ای بی¬سلسله پروانه¬ای پر سوخته
شمع وفــا افــروخته زاهل صفا آموخته،
عشق و جنون و ولوله مشتاق یار خویشتن،
حیران به كار خویشتن دور از دیار خویــشتن،
یاران هــزاران مرحله در راه آن دیر آشنا،
من شمع جان كردم فنا گه سوختم گه ساختم،
گریان و خندان بی گله خندیم ما افلاکیان،
بر قصر خاك و خاكیان آنسان كه می خندد،
فلك بر آشیان چلچــله
ای كعبه¬ی من روی تو،
وی قبله¬ی من سوی تو
كارم براه كـوی تو،
سعی و صــفا و هــروله
در راهت ای ماه حرم،
از شوق سر سازم قدم
خــار مغیلان گــر كند
پــای دلم پر آبـله
چون نالم از عشقت شبی،
با آه یا رب یا ربی
از خاك برخیــزد فغان،
افتد بگردون زلـزله
ای حاجیان ای حاجیان،
در كعبه و دیر مغان جوئید كوی دلستان،
از عاشقــان یك دله گر عاشقی بی سیم و زر،
در راه او شام و سحر ز آه دل و خون جگر،
برگیر زاد و راحلــه خواهم دلی مست خدا،
آزاده از نفس و هوا از دام این عــالم رها،
وز غیر عشــق حق یله بشكن بت و قدّوس زن،
تكبیر بر ناقوس زن گامــی براه دوست زن،
خــوش با دَرای قافله زان زلف پرچین و شكن،
جانا خمی بر هم مزن كانـــجا دل شـیر فلك،
دارد به گــردن سلسله افروخت ماهی مهربان،
خوشتر ز خورشید جهان كــز شور و وجد عاشــقان،
افلاك دارد غلغله گفـتم الـــهی در غزل،
مدحی ز سلــطان ازل كان شه به چشم مرحمت،
بنوازد و بخشد صله
(کلیات دیوان حکیم الهی قمشه¬ای، ص 803)
آقو ما یه سالمون که بود عاشق دختر همسایه بودیم،اونم عاشق ما بود…تا اینکه یه روز یه نی نی جدید اومد تو کوچه مون و عشق ما دو روز بعد مارو بخاطرش ول کرد! روزی که داشت میرفت بهش گفتم “عزیزم تو تمام زندگی منی،من تک تک نفسهامو به بهونه وجود تو میکشم،تویی دلیل زنده بودنم”…آقو برگشت گفت “میدونم..ولی کامبیز پوشک خارجی میبنده”…ها ها ها ها ها… بله ما اولین شکست عشقی رو در سن یک سالگی تجربه کردیم! ینی چنان از درون خورد شدیم که نگو…له له شدیم!
برای کسانی که جز فهمیدن نمی دانند
دیریاب و دیر فهم است
به همان اندازه برای کسانیکه
جز دوست داشتن نمی فهمند
به آسانی بوی گل استشمام می شود...
من هنوز سنتی سنتی فکر می کنم اصلا با سنت می شه حال کرد زندگی رو مزه مزه کرد هنوز بهترین آهنگ ها برای من بشکن بزن بالا بنداز پیرمردهای دهات تو جشن عروسی جوون هاست....
دلم بشدت از مدرنتیته گرفته...
چند روز پیش داشتم به ویترین خونه نگاه می کردم یه زمانی با کمد خریده بودیمش چند تا لیوان و پارچ توش گذاشتیم بعد هم که بچه ها اومدن لیوان و پارچ ها یکی یکی شکست ویترین خالی شد حالا هم شده کتابخونه بچه ها...
این مطلب رو داشته باشید در کنارش نگاه کنید به یه چارچوب چوبی بلند با کلی شیشه که این روزها به پارتیشن معروفه هر عروسی و داماد تازه ای یه دونه داره بعد هم از طبقه اولش تا بالای بالاش پر شده از انواع و اقسام چیزی و بلور و مجسمه که هیچ استفاده ای هم نداره...
یکم عقب تر بریم پدر بزرگ مادر بزرگ های ما کل چیزی که بعنوان کمد بوفه و پارتیشن روی جهازشون بود یه صندوق چوبی بود برای لباس هاشون... امروز این صندوق ها به چی تبدیل شده؟؟؟؟ دنیای مدرن ما رو داره کجا می بره؟؟؟
یکم دیگه نگاه کنید به خیلی چیزها که از دنیای سنتی و قشنگ ما در دنیای جدید گم شده...
یه زمانی اصلا اتاق خواب معنی نداشت. هر کجا که خوابت می گرفت یه پتو متکا برمی داشتی سرت رو می ذاشتی روش و آروم می خوابیدی اما حالا حتما خونه باید اتاق خواب داشته باشه حتی اگر پنجاه متر باشه....
فکر می کنم قدیم ها زندگی اصل بود خوشی اصل بود نه خواب و پارتیشن و چشم و هم چشمی و مسابقه مصرف گرایی...
اندکی حقیقت پشت هر «شوخی کردم»
اندکی آگاهی پشت هر «نمی دانم»
اندکی احساس پشت هر «مهم نیست»
اندکی درد پشت هر «حالم خوب نیست»
پنهان است.
مادر
بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره
مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز، از لپ هام گرفت تا گل بندازه.
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار
، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم
: من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند
: هیس
، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار، نه بیاره.
حسرت
های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان .
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و
پسرهام الک دو لک و هفت سنگ. سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم
آورده بودم را ریختند تو باغچه و
گفتند : تو
دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم
: آخه
....
گفتند:
هیس
آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
بعد
از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و
نشوند رو طاقچه ،
همه
خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم.
به
مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم
مامانم
خدا بیامرز ، گفت: هیس ، دوست داشتن چیه ؟
عادت
میکنی
بعد
هم مامانت بدنیا اومد، با خاله هات و دایی خدابیامرزت. بیست و خورده ایم بود
که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و
مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ، یعنی اون می رفت.
می
گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می
گفت : هیس
، قباحت داره زن هی بره بیرون
می
دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش.
مادر
بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: آخ دلم
می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می
خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست
دارم ، ولی نگفت
حسرت
به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه.
گاهی
وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم. آی می چسبید، آی می
چسبید. دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب
ببر. ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
یکبار
گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت
: هیس
، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر
بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می
دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم.
یهو پیر شدم ، پیر
پاشو
دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش
خدا عمرت بده ننه. چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه
هیس
به
چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی
، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم:
مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت
: حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای
خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند
خنده
تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، اینقدر به همه هیس نگید. بزار حرف بزنن.
بزار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو ، باشه؟ آدمیزاد از "هیس "
خوشش
نمی یاد
.
ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺑﺮﺩﺍﺭ : ﻗﺪﻡ ، ﻗﻠﻢ ، قسم
ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ : ﺟﺴﻢ ، ﻟﺒﺎﺱ ، ﺧﯿﺎﻝ
ﺍﺯ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﺎﺭ ﺑﮕﯿﺮ : ﻋﻘﻞ ، ﻫﻤﺖ ، ﺻﺒﺮ
ﺍﺯ ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ : ﺍﻓﺴﻮﺱ ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ، ﻧﻔﺮﯾﻦ
ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻧﮑﻦ : ﻗﻠﺐ ، ﺯﺑﺎﻥ ، ﭼﺸﻢ
وازﺳﻪ ﭼﯿﺰ روي نگردان: ﺧﺪﺍ ، عشق ، دوست همدل . . .
.
چند وقت پیش به همت یکی از دوستای صمیمی جلسه ای در خدمت یکی از اساتید طب سنتی بودیم. حرفهایی ایشان دردناک بود می گفت در دنیا طب بعنوان یک بیزینس مطرح است تا یک خدمت به بیمار. گاهی می توان یک بیمار را به راحتی با شناخت و تشخیص خوب درمان کرد ولی برای سود بیشتر و درآمد بیشتر گاهی بیمار بیچاره ناچار است از این مطب به آن مطب برود تا جیب دکتر و داروساز و .... پر شود... امیدوارم که در مملکت ما از این گونه طبیبان بی مروت کمتر باشند.
در اینجا از کتاب کلیله و دمنه ترجمه جناب آقای مینوی «باب برزویه طبیب» را با هم می خوانیم:
چنين گويد برزويه، مقدّم اطبّاي پارس، كه پدر من از لشكريان بود و مادر من از خانهي علماي دين زردشت بود، و اوّل نعمتي كه ايزد تعالي و تقدّس، بر من تازه گردانيد دوستي پدر و مادر بود و شفقت ايشان بر حال من، چنان كه از برادران و خواهران مستثني شدم و به مزيد تربيت و ترشّح مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسيد مرا بر خواندن علم طب تحريض نمودند، و چندان كه اندك وقوفي افتاد و فضيلت آن بشناختم به رغبت صادق و حرص غالب در تعلّم آن ميكوشيدم، تا بدان صنعت شهرتي يافتم و در معرض معالجت بيماران آمدم. آنگاه نفس خويش را ميان چهار كار كه تکاپوي اهل دنيا از آن نتواند گذشت مخيّر گردانيدم: وفور مال و لذّات حال و ذكر ساير و ثواب باقي.
و پوشيده نماند كه علم طب نزديك همهي خردمندان و در تمامي دينها ستوده است. و در كتب طب آوردهاند كه فاضلتر اطبّا آن است كه بر معالجت از جهت ذخيرت آخرت مواظبت نمايد، كه به ملازمت اين سيرت، نصيب دنيا هرچه كاملتر بيابد و رستگاري عقبي مدّخر گردد؛ چنان كه غرض كشاورز در پراگندن تخم، دانه باشد كه قوت اوست، اما كاه كه علف ستوران است به تبع آن هم حاصل آيد. در جمله بر اين كار اقبال تمام كردم و هر كجا بيماري نشان يافتم كه در وي اميد صحّت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم. و چون يك چندي بگذشت و طايفهاي را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت، و تمنّي مراتب اين جهاني بر خاطر گذشتن گرفت، و نزديك آمد كه پاي از جاي بشود. با خود گفتم:
اي نفس ميان منافع و مضارّ خويش فرق نميكني، و خردمند چگونه آرزوي چيزي در دل جاي دهد كه رنج و تبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندك؟ و اگر در عاقبت كار و هجرت سوي گور فكرت شافي واجب داري حرص و شره اين عالم فاني به سرآيد. و قويتر سببي ترك دنيا را مشاركت اين مشتي دون عاجز است كه بدان مغرور گشتهاند. از اين انديشهي ناصواب درگذر و همّت بر اكتساب ثواب مقصور گردان، كه راه مخوف است و رفيقان ناموافق و رحلت نزديك و هنگام حركت نامعلوم. زينهار تا در ساختن توشهي آخرت تقصير نكني، كه بُنيت آدمي آوندي ضعيف است پر اخلاط فاسد، چهار نوع متضاد، و زندگاني آن را به منزلت عمادي؛ چنان كه بت زرّين كه به يك ميخ تركيب پذيرفته باشد و اعضاي آن به هم پيوسته، هرگاه ميخ بيرون كشي در حال از هم باز شود؛ و چندان كه شاياني قبول حيات از جثّه زايل گشت بر فور متلاشي گردد. و به صحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ايشان حريص مباش، كه سور آن از شيون قاصر است و اندوه بر شادي راجح، و با اين همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر. و نيز شايد بود كه براي فراغ اهل و فرزندان و تمهيد اسباب معيشت ايشان، به جمع مال حاجت افتد و ذات خويش را فداي آن داشته آيد؛ و راست آن را ماند كه عطر بر آتش نهند، فوايد نسيم آن به ديگران رسد و جرم او سوخته شود. به صواب آن لايقتر كه بر معالجت مواظبت نمایي و بدان التفات نكني كه مردمان قدر طبيب ندانند، لكن در آن نگر كه اگر توفيق باشد و يك شخص را از چنگال مشقّت خلاص طلبيده آيد آمرزش بر اطلاق مستحكم شود؛ آنجا كه جهاني از تمتّع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند، به علّتهاي مزمن و دردهاي مهلك مبتلا گشته. اگر در معالجت ايشان براي حسبت سعي پيوسته آيد و صحّت و خفّت ايشان تحرّي افتد، اندازهي خيرات و مثوبات آن كي توان شناخت؟ و اگر دون همّتي چنين سعيي به سبب حطام دنيا باطل گرداند همچنان باشد كه مردي يك خانه پُر عود داشت، انديشيد كه اگر بر كشيده فروشم و در تعيين قيمت احتياطي كنم دراز شود بر وجه گزاف به نيمه بها بفروخت.
چون بر اين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم به راه راست باز آمد و به رغبت صادق و حسبت بيريا به علاج بيماران پرداختم و روزگار در آن مستغرق گردانيد، تا به ميامن آن درهاي روزي بر من گشاده گشت و صلات و مواهب پادشاهان به من متواتر شد. و پيش از سفر هندوستان و پس از آن انواع دوستكامي و نعمت ديدم و به جاه و مال از امثال و اقران بگذشتم...