آب حیات
افسانهی آب حیوان، اصلی کهن دارد و از روزگار باستان، بشر آب زندگانی را عاملی میپنداشته است که میتواند به وسیلهی آن در مقابل مرگ ایستادگی کند و معتقد بوده است که این عامل موثّر نیز در دست قدرت خدایان و ارباب انواع است و به هرکس بخواهند از آن بهرهای میدهند و از آثار مشکوفهی مربوط به چند هزار سال پیش از میلاد، پیداست که آب حیوان مفهومی معیّن و معنایی خاص داشته است.
نقش روی مُهری که متعلق به کاتب سارگن پادشاه آشور است دو پهلوان افسانهای سومری است و چنین مینماید که گاوانی را از ظرف محتوی آب زندگی سیراب میکنند.
مصریان قدیم نیز معتقد به وجود آب زندگی بودند و میگفتند هر کس از آن بنوشد جاودان میماند و باز میگفتند گاو مقدس، آب حیوان نوشیده و بدین جهت نمیمیرد مگر آنکه جانشینی از خود بر جای بگذارد.
یونانیان بر این بودند که چشمهای از مظاهر قدرت ژوپیتر، خدای خدایان، وجود داشته که آب آن خاصیّت جوان کردن داشته است. و نیز به نام گلوکوس فرزند سیزیف برمیخوریم که از چشمهی سحرآمیز آب حیات نوشید و جاودان ماند.
در اساطیر یونانی آمده است که مادر آشیل پهلوان افسانهای جنگهای تروا الههی تنیس بود. این الهه برای اینکه فرزندش رویینتن باشد پای وی را گرفت و در چشمهی آبی که برای آبتنی خدایان بود فرو برد. آشیل بر اثر فرو رفتن در آب رویینتن شد. تنها آن قسمت از پایش که انگشت مادرش بر آن بود و آب بدان نرسیده بود سلاح بر آن کارگر افتاد و سرانجام از همان نقطه بود که تیر خورد و هلاک شد.
شبیه این افسانه دربارهی یکی از پهلوانان داستانی آلمانی آمده و گفتهاند وی در چشمهی آبی فرو شد و رویینتن شد ولی چون برگ درختی بر شانهی وی افتاده بود و مانع رسیدن آب بدان محل شد دشمنانش از همان جا وی را مجروح کردند و از پای درآوردند، که این دو افسانه، داستان اسفندیار پهلوان رویینتن ایرانی را به خاطر میآورد.
افسانهی آب زندگی که گویا پس از جهانگشاییهای اسکندر مقدونی در ایران با داستان ظلمات و خضر مربوط شده و پیوند خورده در ادبیات و آثار عرفانی ایران از آن بسیار سخن رفته و تعبیرات نغزی از آن شده است.
از درخت زندگی نیز سخن رفته است. مولوی در دفتر دوم مثنوی میگوید: دانایی، به رمز از وجود درختی در هندوستان خبر داد که هرکس از میوهی آن بخورد هرگز پیر نشود و نمیرد و بعد بیان میکند که چگونه شیخی بینا و آگاه آن رمز را آشکار کرد و آن درخت را به درخت علم تعبیر نمود:
شیخ خندید و بگفتش ای سلیم این درخت علم باشد در علیم
برگرفته از کتاب ذوالقرنین کیست
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!