آب حیات

افسانه­ی آب حیوان، اصلی کهن دارد و از روزگار باستان، بشر آب زندگانی را عاملی می­پنداشته است که می­تواند به وسیله­ی آن در مقابل مرگ ایستادگی کند و معتقد بوده است که این عامل موثّر نیز در دست قدرت خدایان و ارباب انواع است و به هرکس بخواهند از آن بهره­ای می­دهند و از آثار مشکوفه­ی مربوط به چند هزار سال پیش از میلاد، پیداست که آب حیوان مفهومی معیّن و معنایی خاص داشته است.

نقش روی مُهری که متعلق به کاتب سارگن پادشاه آشور است دو پهلوان افسانه­ای سومری است و چنین می­نماید که گاوانی را از ظرف محتوی آب زندگی سیراب می­کنند.

مصریان قدیم نیز معتقد به وجود آب زندگی بودند و می­گفتند هر کس از آن بنوشد جاودان می­ماند و باز می­گفتند گاو مقدس، آب حیوان نوشیده و بدین جهت نمی­میرد مگر آنکه جانشینی از خود بر جای بگذارد.

یونانیان بر این بودند که چشمه­ای از مظاهر قدرت ژوپیتر، خدای خدایان، وجود داشته که آب آن خاصیّت جوان کردن داشته است. و نیز به نام گلوکوس فرزند سیزیف برمی­خوریم که از چشمه­ی سحرآمیز آب حیات نوشید و جاودان ماند.

در اساطیر یونانی آمده است که مادر آشیل پهلوان افسانه­ای جنگ­های تروا الهه­ی تنیس بود. این الهه برای اینکه فرزندش رویین­تن باشد پای وی را گرفت و در چشمه­ی آبی که برای آب­تنی خدایان بود فرو برد. آشیل بر اثر فرو رفتن در آب رویین­تن شد. تنها آن قسمت از پایش که انگشت مادرش بر آن بود و آب بدان نرسیده بود سلاح بر آن کارگر افتاد و سرانجام از همان نقطه بود که تیر خورد و هلاک شد.

شبیه این افسانه درباره­ی یکی از پهلوانان داستانی آلمانی آمده و گفته­اند وی در چشمه­ی آبی فرو شد و رویین­تن شد ولی چون برگ درختی بر شانه­ی وی افتاده بود و مانع رسیدن آب بدان محل شد دشمنانش از همان جا وی را مجروح کردند و از پای درآوردند، که این دو افسانه، داستان اسفندیار پهلوان رویین­تن ایرانی را به خاطر می­آورد.

افسانه­ی آب زندگی که گویا پس از جهان­گشایی­های اسکندر مقدونی در ایران با داستان ظلمات و خضر مربوط شده و پیوند خورده در ادبیات و آثار عرفانی ایران از آن بسیار سخن رفته و تعبیرات نغزی از آن شده است.

از درخت زندگی نیز سخن رفته است. مولوی در دفتر دوم مثنوی می­گوید: دانایی، به رمز از وجود درختی در هندوستان خبر داد که هرکس از میوه­­­ی آن بخورد هرگز پیر نشود و نمیرد و بعد بیان می­کند که چگونه شیخی بینا و آگاه آن رمز را آشکار کرد و آن درخت را به درخت علم تعبیر نمود:

شیخ خندید و بگفتش ای سلیم                                             این درخت علم باشد در علیم

 

برگرفته از کتاب ذوالقرنین کیست

4 دی یادروز مسیح

سرچشمه این جشن را در مهرپرستی که کیش رومیان پیش از گرویدن به مسیحیت بود. می‌دانند. "کریسمس"، جشنی که هر ساله نوید آغاز سال نوی میلادی را به جهانیان می‌دهد، یک جشن مذهبی برای مسیحیان است که در طول تاریخ خود، دگرگونی‌های بسیاری را تجربه کرده است. آنگونه که از تاریخ بر می‌آید، کریسمس در قرن چهارم میلادی که امپراطوری روم (بیزانس) بطور رسمی آیین مسیحیت را پذیرفت، در دنیای غرب رایج شد و به مرور زمان، نشو و نما گرفت.

مورخان می‌گویند این جشن گرچه متعلق به مسیحیان است اما در اصل از ایران باستان و آیین "مهر" (میترائیسم) گرفته شده و به همین دلیل، با دی و شب یلدای ایرانی همزادی و اشتراکات فراوان دارد. آنان در این زمینه به اختلاف نظرهای موجود بر سر سالروز ولادت حضرت عیسی(ع) استناد می‌کنند و می‌گویند که بحث میان بزرگان عالم مسیحیت و تاریخ نگاران درباره روز میلاد آن حضرت چنان زیاد است که نمی‌توان در این باره، روزی را مشخص کرد.
ظاهرا ایرانیان در شب یلدا تا صبح کنار آتش می ماندند و صبح که خورشید می دمید اعتقاد داشتند که خورشید از باکره ای به اسم میترا بار دیگر زاییده شده است. در کنار این داستان آنها زاییده شدن عیسی از باکره ای به نام مریم را با این اتفاق کنار هم قرار داده اند. ضمن آنکه اعتقادی هست که درخت سرو و کاج که در جشن کریسمس مورد استفاده قرار می گیرد نیز نماد ایرانیان در باستان بوده است که تصاویر فراوان آن را در تخت جمشید می توانید مشاهده کنید.

زمان "کریسمس" اکنون نیز میان شاخه‌های مختلف مسیحیت اعم از ارتدوکس ، کاتولیک و پروتستانها، متفاوت است و هریک، مبنایی را برای آن تعیین کرده‌اند گرچه همگی به سالروز تولد "مهر" (میترا) - خدای پاکی- در ایران باستان نزدیکند. آداب و رسوم کریسمس نیز در طول زمان دچار دگرگونیهای بسیار شده است به‌گونه‌ای که می‌گویند هدیه‌دادن و شیرینی‌های متنوع و رنگارنگ آن در قرن نوزدهم میلادی توسط تاجران یهودی در اروپا رایج شد. عده بسیاری نیز معتقدند که "بابانوئل"، شخصیت افسانه‌ای که مسیحیان را در ایام کریسمس با هدایای خود، خوشحال می‌سازد، در واقع از عمو نوروز ایرانی الهام گرفته و در ابتدا، لباسی سبز بر تن داشته است. علت تغییر رنگ بابانوئل به لباس قرمز مشخص نیست و به همین دلیل، امروزه عده‌ای - به طنز یا جدی- معتقدند که شرکت کوکاکولا، چنین رنگی را به آن داده است. بابانوئل پیش از این به کودکان هدیه می‌داد اما چند دهه است که به لطف تبلیغات دنیای مصرف، دادن هدیه به بزرگان را نیز مد کرده است .

آئین های کریسمس

با وجود این، برگزاری کریسمس در کشورهای مختلف مسیحی بنا به سنت و رسم و رسوم آنان، تفاوتهایی نیز با یکدیگر دارد. مردم برای جشن گرفتن تولد حضرت عیسی مسیح(ع) به کلیساها می‌روند. در این دوران، به خصوص رایج است که مسیحیان از دستورهای حضرت عیسی(ع) پیروی می‌کنند.

درباره مسیحیت نکات زیر جالب است:

هیچ گاه وقتی با یک فرد مسیحی همصحبت هستید مسیح را پیامبر خدا نخوانید. آنها اعتقاد دارند مسیح پسر خداوند است.
بر اساس تاریخ حضرت مسیح به دین یهود و اعتقاد حضرت موسی بود. خود می گفت من شبان بنی اسراییل هستم.
معمار اصلی مسیحیت شخصی است به نام «پولس» که در قرن اول میلادی ابتدا شکنجه گر یاران مسیح بود و سپس بر اساس کشف و شهودی که به وی دست داد مبلغ مسیحیت شد.
مسیحیان به کتاب مقدس اعتقاد دارند کتاب مقدس متشکل از دو بخش است: ۱ - عهد عتیق که همان تورات (کتاب یهودیان) است و ۲ - عهد جدید که مجموعه کتاب های مسیحیان است.

۴ انجیل معروف داریم: متی، مرقص، لوقا، یوحنا که سه تای اول را اناجیل همنوا می نامند.

انشاالله اگر فرصتی بود در آینده نزدیک مقاله ای مفصل تر درباره مسیحیت خدمتتان تقدیم می کنم.

نفوذ شاهنامه

كه گفتت برو دست رستم ببند؟                                             نَبندد مرا دست، چرخ بلند

نبيند مرا زِنده با بَند، كس                                                     كه روشَن رَوانم بَر اين است و بَس

آیا شعری حماسی و هیجان­انگیزتر از این هم مى­شود؟

از اينجاست كه گفته­اند:

هر آن كس كه شهنامه خوانى كند                                         اگر زن بود پهلوانى كند

و به همين جهت بود كه فرهاد ميرزاى معتمدالدوله (حاكم فارس) مُلا سياوش، شاهنامه خوان معروف دشتى و دشتستان را حَبس كرد و بعد، از او تعهّد گرفت كه شاهنامه نخواند، و گفت:

تو با خواندن شاهنامه، مردم دشتى و دشتستان را ياغى كردى.

گمگشته...

به نام حضرت دوست

مدتهاست که در پیچ و خم دردسرهای اداری گم شدم هم خودم هم افکارم هم روحم هم جسمم ...

تا وقتی مسئولیت کاری رو قبول نکردی راحتی اما از اون به بعد دیگه اسیر و دست بسته‌ی تعهدی هستی که ایجاد نمودی. همیشه هم می گن وای به حال جمله‌ی بعد از اما !!!

روز جمعه تو اتوبان تهران رانندگی می‌کردم که چند تا پیامک اومد روی گوشیم. یکی از بچه های قدیمی جمع حافظ‌شناسی بود. درد دلی کرده بود از بدعهدی ایام و شکستن عهدی که فکر می‌کرد می‌تونه زندگیش رو بر اساس اون عهد پایه‌گذاری کنه...

راستش رو بخواهید وضع فرهنگی و ارتباطی تو جامعه امروز ما حال و روز خوشی نداره. تو دوره‌ای که ما جوون بودیم و زندگی می‌کردیم خیلی از معیارها با امروز متفاوت بود.

یادش بخیر من میرزا بنویس محله بودم اکثر متن‌ نامه‌های بچه‌ها رو من می‌نوشتم. نوشتن یه نامه چند روز طول می‌کشید کلی بالا پایین می‌شد بعدش هم یکماه طول می‌کشید تا این نامه با هزار بدبختی به مقصد برسه.

ارتباطات بیشتر به قصد ازدواج و تشکیل خانواده بود. در اکثر مواقع هم این اتفاق می‌افتاد. این دعواهای امروزی کمتر بود. نمی‌گم خبری از هوس نبود (که این یکی جزء لاینفک وجود آدمی است) هوس بود ولی بی‌حرمتی‌ها و .... که امروز رواج زیادی یافته، نبود. کلمه دوست داشتن و عشق بار معنایی زیادی داشت. اعتبار داشت. دل‌های آدم‌ها تک سرنشین بود...

یه چیز می‌گم ایشاالله دلخور نشین                    قربون اون دلای تک سرنشین

دو نفر که از هم جدا می‌شدند تا مدتها نمی‌شد باهاشون صحبت کرد. سراغشون رو که می‌گرفتی یه گوشه‌ای کز کرده بودند و به خراشی که روی دل و روحشون افتاده فکر می‌کردند.

«پیام داده میگه دو سال به پایش صبر کردم حرمتش رو نگه داشتم همه جور به پاش ایستادم بعد از این دو سال بهم می‌گه ما به درد هم نمی‌خوریم. با تمام سختی‌ها قبول کردم رهاش کردم دو روز بعد دیدم با یکی از دوستای خودم رابطه برقرار کرده!!!»

چیزی نتونستم جوابش رو بدم فقط راهنماییش کردم بره پیش یکی از رفقا که دفتر مشاوره داره گفتم شاید اون بتونه یکم کمکش کنه.

حکایت فرهنگ ما شده حکایت مجنون و ناقه‌اش. می‌گن مجنون از محل خودشون سوار بر شتر شد و حرکت کرد طرف طرف منزل لیلی در راه وقتی مجنون از خودش بی‌خود می‌شد ناقه‌اش که بچه‌‌‌ای در محله‌ی مجنون داشت از فرصت بیهوشی مجنون استفاده می‌کرد و برمی‌گشت به سمت محله خود مجنون. وقتی مجنون دوباره به هوش می‌اومد راه ناقه رو برمی‌گردوند طرف منزل لیلی. مجنون و ناقه‌اش مدتها تو بیابون سرگردان بودند گاهی به سمت محله‌ی مجنون و گاهی به سمت منزل لیلی....

فرهنگ ما مدتهاست که در بیابان سرگردان مونده. از یک طرف خودمون رو متعهد کرده‌ایم به یک سری آداب و اصول و عقاید که به اونها عادت کردیم از طرف دیگه با هجوم فرهنگ بیگانه خودمون رو سپردیم به دست تندباد خانمان برانداز این سیل بی‌بنیاد...

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود                از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد...

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشدای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدیشامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میانتا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آبای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوستعاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
غم دنیی دنی چند خوری باده بخورحیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروشگر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

دل سوخته

جلوتر نیا خاکستر می شوی

اینجا دلی سوزانده اند

شعله اش بلند است...

چند جمله کوتاه

از مرگ نترسید

از این بترسید که زنده باشید و چیزی درون شما بمیرد.

-------------

فقط مردگان و ابلهان تغییر عقیده نمی دهند.

-------------

من در میان موجودات از گاو خیلی می ترسم

زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد.

-------------

کاش از همان کودکی به جای عشق به قدرت

قدرت عشق را یادمان می دادند.

حقیقت انسان ها

حقیقت انسان ها به آن چیزی که اظهار می کنند نیست

بلکه حقیقت شان نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز هستند.

پس هر وقت خواستی کسی را بشناسی

نه به گفته هایش

بلکه به ناگفته هایش گوش بسپار.

عشق

کشف الاسرار:
پیر طریقت را پرسیدند که در آدم چه گویی؟ در دنیا تمام تر بود یا در بهشت؟ گفت: در دنیا از بهر آنکه در بهشت در تهمت خود بود و در دنیا در تهمت عشق. نگر تا ظن نبری که خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون کردند. نبود آن که علو همت آدم بود. متقاضی عشق به در سینه ی آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دار السلام بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود. همت بزرگ وی دامن او گرفت که اگر هرگز عشق خواهی یافت بر این درگه باید باخت. فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟ همواره حلق عاشقان بر دام بلا باد....

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم....

ساعت آخر بود، دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته.
یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین!
چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟
دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!!

شناختن / دانستن

به بهانه یادروز حافظ

مساله‌ی "شناخت" و مساله‌ی "فهمیدن"، غیر از مساله‌ی "دانستن" است. کسی که فرقِ "شناختن" را با "دانستن" نداند، نه چیزی را می‌شناسد، و نه چیزی را می‌داند، ولو، دانشمندِ معروف و علامه‌ی بزرگوار باشد. بسیارند کسانی که می‌دانند، و بسیار هم می‌دانند، از یک شخص، از یک کتاب، یا از یک مکتب، اما، هیچ نمی‌شناسند، نه آن شخص را، نه آن مکتب را، و نه آن اثر را. چه فرقی بینِ این دو تا هست؟ اگر فرقِ بینِ این دو تا را بتوانم بیان کنم، توانسته‌ام بیان کنم که، عالِمِ اسلامی، غیر از اسلام‌شناس است. بعضی از علمای اسلامی، اسلام‌شناس‌اند، بعضی، علمای اسلامی هستند ـ خیلی هم "عُلَما" هستند! ـ، اما، اسلام‌شناس ممکن است نباشند، و بر عکس، برخی اسلام‌شناس یا اسلام‌فهم هستند، اما، جزءِ علمای اسلام نیستند. چنان که، این فَرق، در موردِ ادبیات هم هست، در موردِ یک کتاب، یا یک شخص هم هست.

این مساله، توی دانشکده‌ی ادبیات خیلی روشن است، اشخاصی هستند از "اساتیدِ گِرام" (به‌قولِ معروف: رادیوگِرام! چون گِرام، فرنگی است، و در عربی کِرام است، و در فارسی، گِرامی است، این دو تا با هم مونتاژ شده، شده گِرام!)، این‌ها می‌دانند که، چند هزار نسخه، مثلاً از دیوانِ حافظ یا شاهنامه یا مثنوی، در دنیا وجود دارد، هر کدام‌اش هم کجا هست، وزنِ هر نسخه هم، با طول و عرض‌اش، چقدر است، ـ این‌ها دانش است ـ، و می‌دانند، در هر نسخه‌ای، فلان غزل، با چه تغییراتی، نسبت به نُسَخِ دیگر، ثبت شده، و می‌دانند که، تمامِ اشخاصی که، در دیوانِ حافظ، مثلاً اسمِ‌شان آمده، و به صورتِ مَمْدوحِ حافظ بوده‌اند، این‌ها، هر کدام، چه کسانی بوده‌اند؟ چگونه زندگی می‌کرده‌اند؟ چه عَصری داشته‌اند؟ چه وضعی داشته‌اند؟ و حتی، مثلاً، طولِ سبیلِ فلان خانِ مَمْدوحِ حافظ، چند میلی متر بوده! این خصوصیات را می‌دانند، و می‌دانند که، چند کلمه‌ی فارسی در دیوانِ حافظ وجود دارد، و چند کلمه‌ی عربی، و می‌دانند که، تمامِ اشاراتی که حافظ به آیات و یا روایات و جریاناتِ تاریخی می‌کند، آن روایات کدام است، و اشاراتِ تاریخی کدام است، اما، حافظ را به هیچ وجه نمی‌شناسند، یک غزل نمی‌توانند بفهمند، یک لطفِ بیان، یک ظرافتِ احساسِ حافظ را، نمی‌توانند حس کنند. حافظ شناختن یک چیزِ دیگری است، اصلاً این حافظ دان‌ها تناسبِ روحی و فکری با تیپ‌ی مثلِ حافظ ندارند، و اگر حافظ در قرنِ این‌ها می‌بود، و یا این‌ها در زمانِ حافظ می‌بودند، حافظ توی یک محله حاضر نبود با این‌ها زندگی کند!

بنابراین، حافظ شناختن، غیر از دانستنِ اطلاعاتِ عمیق و دقیق درباره‌ی حافظ است

(از مجموعه سخنرانی های تاریخ ادیان - اسلام شناسی - دکتر علی شریعتی(

ذهن و ضمیر انسان ها

برای کشف ذهنیات مردم به خودت زحمت نده

بهترین کسانت را از دست می دهی

ذهن مردم با ظاهرشان خیلی فرق داره...

(احمد محمود)

بی تاب

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

بی نجوای انگشتانت

جهان از هر سلامی خالی است...

(زنده یاد احمد شاملو)

عجالتا...

آدم چه دیر می فهمد

و من چه دیر فهمیدم

انسان یعنی عجالتا

...

(سهراب سپهری)

....

بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمی شود...

عادت

گاهی انسان می بایست

بین چیزی که به آن عادت کرده و

چیزی که بسیار دلش می خواهد داشته باشد

یکی را برگزیند...

(پائولو کولیو)

مزرعه دلها

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشانده است

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده

دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و

زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست...

(زنده یاد حمید مصدق)

جنون

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی. چه نیازی. چه غمی ست؟

تا جنون فاصله ای نست از اینجا که منم...

(اخوان ثالث)

سرمایه ماندگار

سلامی چو بوی خوش آشنایی

تبریک می گم روز دختر رو به همه دخترهای نجیب و مظلوم این سرزمین.

متن زیر رو چند وقت پیش از طریق ایمیل دریافت کردم. شاید این متن در نگاه اول کمی تند باشد ولی ترجیح دادم بدون کم و کاست تمام مطلب را براتون اینجا بیارم. امیدوارم جرقه ای باشد هرچند کوتاه و گذرا. برای سرزمینی که آمار استفاده از لوازم آرایش در آن مقام اول منطقه را داراست.


نامه  یك دختر خانم زيبا خطاب به رئيس شركت امريكائي ج پ مورگان نامه‌اي بدين مضمون نوشته است  
 
 مي‌خواهم در آنچه اينجا مي‌گويم صادق باشم.من 25 سال دارم و بسيار زيبا ، با سليقه و خوش‌اندام هستم. آرزو دارم با مردي با درآمد سالانه 500 هزار دلار يا بيشتر ازدواج كنم.شايد تصور كنيد كه سطح توقع من بالاست ، اما حتي درآمد سالانه يك ميليون دلار در نيويورك هم به طبقه متوسط تعلق دارد چه برسد به 500 هزار دلار.خواست من چندان زياد نيست. هيچ كس درآنجا با درآمد سالانه 500 هزار دلاري وجود دارد؟آيا شما خودتان ازدواج كرده‌ايد؟ سئوال من اين است كه چه كنم تا با اشخاص ثروتمندي مثل شما ازدواج كنم؟چند سئوال ساده دارم:1- پاتوق جوانان مجرد كجاست ؟2- چه گروه سني از مردان به كار من مي‌آيند ؟3- چرا بيشتر زنان افراد ثروتمند ، از نظر ظاهري متوسطند ؟4- معيارهاي شما براي انتخاب زن كدامند ؟
 
 امضا ، خانم زيبا
 
  
و اما جواب مدير شركت مورگان :
 
نامه شما را با شوق فراوان خواندم. درنظر داشته باشيد كه دختران زيادي هستند كه سئوالاتي مشابه شما دارند. اجازه دهيد در مقام يك سرمايه‌گذار حرفه‌اي موقعيت شما را تجزيه و تحليل كنم :درآمد سالانه من بيش از 500 هزار دلار است كه با شرط شما همخواني دارد ، اما خدا كند كسي فكر نكند كه اكنون با جواب دادن به شما ، وقت خودم را تلف مي‌كنم.از ديد يك تاجر ، ازدواج با شما اشتباه است ، دليل آن هم خيلي ساده است : آنچه شما در سر داريد مبادله منصفانه "زيبائي" با "پول" است. اما اشكال كار همينجاست : زيبائي شما رفته‌رفته محو مي‌شود اما پول من ، در حالت عادي بعيد است بر باد رود. در حقيقت ، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زيبائي شما نه. از نظر علم اقتصاد ، من يك "سرمايه رو به رشد" هستم اما شما يك "سرمايه رو به زوال".به زبان وال‌استريت ، هر تجارتي "موقعيتي" دارد. ازدواج با شما هم چنين موقعيتي خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت كند عاقلانه آن است كه آن را نگاه نداشت و در اولين فرصت به ديگري واگذار كرد و اين چنين است در مورد ازدواج با شما. بنابراین هر آدمي با درآمد سالانه 500 هزار دلار نادان نيست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار مي‌گذاريم اما ازدواج نه. اما اگر شما کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود (می توانید کالاهایی مثل شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری و ... را در نظر بگیرید) آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با مشخصات شما باشم. در هر حال به شما پيشنهاد مي‌كنم كه قيد ازدواج با آدمهاي ثروتمند را بزنيد ، بجاي آن ، شما خودتان مي‌توانيد با داشتن درآمد سالانه 500 هزار دلاري ، فرد ثروتمندي شويد. اينطور ، شانس شما بيشتر خواهد بود تا آن كه يك پولدار احمق را پيدا كنيد.اميدوارم اين پاسخ كمكتان كند.
 

امضا  رئيس شركت ج پ مورگان

------------

انسان بر اساس میل درونی همیشه دوست دارد که به سمت زیبایی حرکت کند زیبا جلوه کند و زیبا بماند. ولی بعضی چیزها به مرور زمان از بین می روند (همانطور که در متن نامه خواندید) اما در کنار آن چیزهایی هستند که هیچ گاه ارزش و اعتبار آنها کاسته نمی شود.

برای نمونه دو مدل جهانی رو بخاطر دوستان می آورم.  گاندی و مادر ترزا. دو نمونه بسیار بارز در این قضیه هستند. هیچ کدام بهره ای از زیبایی خاصی نبرده اند. و در چهره آنها محبت، عشق، جاودانگی و ایثار موج می زند. آنها ماندگارند چون سرمایه ای داشته اند که هیچ گاه رو به افول نرفته است...

دل سودایی

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

تا یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها

هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها