امروز با حافظ


ای دل! به کوی عشق گذاری نمی‌کنی
 اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی
 

چوگانِ حکم در کف و گویی نمی‌زنی
بازِ ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

ترسم کز این چمن نبری آستین گل
کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

در آستین جان تو صد نافه مدرج است
وآن را فدای طره یاری نمی‌کنی

ساغر لطیف و دلکش و مِی افکنی به خاک
و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت
 گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

شکسته چنگ دلتنگ محال انديش


اين شکسته چنگ دلتنگ محال انديش
نغمه پرداز حريم خلوت پندار
جاودان پوشيده از اسرار
چه حکايتها که دارد روز و شب با خويش
اي پريشانگوي مسکين ! پرده ديگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
مويد و گويد
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
بر به کشتيهاي موج بادبان از کف
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تيرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانکه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
کس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سکه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينکار
ليک بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس

 

این شعر یکی از شاهکارهای مرحوم اخوان ثالثه

این روزها بیشتر شبیه به حال و روز منه

.......................

.............

تکرار

دیگر کنون دیری و دوری ست

کاین پریشان مرد

این پریشان پریشانگرد

در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است

سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن

جمله تن ، چون در دریا ، چشم

پای تا سر ، چون صدف ، گوش است

لیک در ژرفای خاموشی

ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد

کآن چه حالی بود ؟

آنچه می دیدیم و می دیدند

بود خوابی ، یا خیالی بود ؟

خامش ، ای آواز خوان ! خامش

در کدامین پرده می گویی ؟

وز کدامین شور یا بیداد ؟

با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی

این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟

"اخوان ثالث"

و اما عشق

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد...

(زنده یاد دکتر علی شریعتی)

و علیک السلام یا رمضان

قصیده ای از سعدی برای وداع با ماه مبارک رمضان

 

برگ تحویل می‌کند رمضان
بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت
دیر ننشست نازنین مهمان
ماه فرخنده، روی برپیچید
و علیک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان طاعت و خیر
مجلس ذکر و محفل قرآن
مهر فرمان ایزدی بر لب
نفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید
بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی زار زار می‌نالید
بر فراق بهار وقت خزان
گفتم انده مبر که بازآید
روز نوروز و لاله و ریحان
گفت ترسم بقا وفا نکند
ورنه هر سال گل دمد بستان
روزه بسیار و عید خواهد بود
تیر ماه و بهار و تابستان
تا که در منزل حیات بود؟
سال دیگر که در غریبستان؟
خاک چندان از آدمی بخورد
که شود خاک و آدمی یکسان
هردم از روزگار ما جزویست
که گذر می‌کند چو برق یمان
کوه اگر جزو جزو برگیرند
متلاشی شود به دور زمان
تاقیامت که دیگر آب حیات
بازگردد به جوی رفته روان
یارب آن دم که دم فرو بندد
ملک الموت واقف شیطان
کار جان پیش اهل دل سهلست
تو نگه دار جوهر ایمان

ذهن آرام

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.

آب کم جو تشگی آور بدست

ظاهرا وا‍ژه رمضان به معنای شدت گرما و تابش آفتاب است. این واژه می تواند به نوعی اشاره به تحمل و مبارزه هم داشته باشد. در مقابل عطش دیگری هم داریم و آن عطش نفس سرکش انسان است.
اما تفاوت فاحش این دو. عطش بدن در زیر گرما با نوشیدن جرعه‌ای آب مرتفع می‌گردد ولی اگر نفس سرکش را به حال خود رها کنیم نه تنها با جرعه‌های متوالی آرام نمی‌گیرد که بی‌پرواتر و متوقع‌تر می‌گردد. انسان را به سمت نیستی می‌کشاند.
گزیده‌ای از فیه ما فیه مولوی را با هم در این رابطه مرور می‌کنیم:

درد است كه آدمي را رهبر است در هر كاري كه هست، تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد، او قصد آن كار نكند و آن كار، بي‌درد، او را ميسر نشود. خواه دنيا، خواه آخرت، خواه بازرگاني، خواه پادشاهي، خواه علم، خواه نجوم و غيره.

تا مريم را درد زه(زايش زاييدن) پيدا نشد قصد آن درخت بخت نكرد كه (فاجاءها المخاض الي جذع النخله) او را درد به درخت آورد و درخت خشك،‌ ميوه دار شد. تن، همچون مريم است و هر يكي عيسي داريم. اگر ما را درد پيدا شود، عيساي ما بزايد و اگر درد نباشد، عيسي هم از آن راه نهاني كه آمد، باز به اصل خود پيوندد، الا ما محروم مانيم و از و بي بهره.(فيه ما فيه مولانا جلال الدين محمد ص ۲۰)

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
تا سقاهم ربهم آید جواب
تشنه باش الله اعلم بالصواب
زین طلب بنده به کوی حق رسید
درد مریم را به خرما بن کشید
دیده تو چون دلم را دیده شد
شد دل نادیده غرق دیده شد

دعا کنید...

سلامی چو بوی خوش آشنایی

با رییس دانشگاه از سال ها پیش دوست هستیم. شاید اگر حضور ایشان در این مجموعه نبود هیچ وقت حوصله برگشتن نداشتم.

از روز اولی که با هم قرار گذاشتیم درتمامی مراحل محکم بایستیم و مشکلات رو حل کنیم. همیشه وقتی من خسته می شدم و از مشکلی می نالیدم دکتر می گفت: فلانی صبور باش. صبرکن درست می شه.

امروز صبح وقتی یه مطلب رو خوند دیگه تا ظهر اعصابش بهم ریخت. هر چی بهش گفتم دکتر جون صبور باش. در ظاهر دوست داشت صبور باشه ولی انگار اصلا نمی تونست. براش سخت اومده بود.

دقیق نمی دونم تو ذهنش چی می گذشت هر چند می تونستم حدس بزنم ولی نخواستم وارد محدوده ذهن و ضمیرش بشم.

در طی بیست سال گذشته با مدیران زیادی کار کردم با اینکه همه خوب و عزیز بودند ولی کار کردن با جناب دکتر صادق نیا و رییس فعلی دانشگاه لذت خاصی داشت.

دکتر رو انسانی اخلاقی می دونم که تمام سعی و تلاشش اینه تا آلوده سیاست بازی اداری نشه... این شب ها هنگام دعاست. برای دوست عزیز من دعا کنید. دعا کنید بتونه با تمام مشکلات و موانعی که سر راه داره موفق بشه...

حافظ و شب قدر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                     واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
 
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                         باده از جام تجلی صفاتم دادند
 
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی              آن شب قدر که این تازه براتم دادند
 
بعد از این روی من و آینه وصف جمال                    که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
 
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب              مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
 
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد                   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
 
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد               اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
 
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود                      که ز بند غم ایام نجاتم دادند

خرافات...

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم                شطح و طامات به بازار خرافات بریم

اینکه ادعا کنیم هیچ کدوممون خرافاتی نیستیم دروغه... بعضی هامون زور می زنیم که لااقل وانمود کنیم نیستیم ولی باور کنید هستیم. یعنی یه وقتایی یه اتفاقاتی می افته که نمی شه براش دلیل آورد. بعد ناچار از اهرم خرافات برای توجیحشون استفاده کنیم. حوادث زیر رو بخونید همه اینها در این چند وقت اخیر به نوبت پشت سر هم  برام اتفاق افتاده...

اول کولر ماشینم سوخت بعدش کولر خونه سوخت بعد باتری ماشین داغون شد بعد آب میوه گیری سوخت (15 سال بود مثل فرفره کار می کرد موتور ژاپنی اصل داشت) بعد موبایلم داغون شد بعد هواکش خونه سوخت بعد چراغ مطالعه(دیمر دار بود خیلی کارایی داشت) سوخت  بعد ماشین لباس شویی سوخت یخچال خونه هم این روزها به زور با آخرین درجه کار می کنه که منتظره تکلیف ماشین لباسشویی معلوم بشه خودشو شاخ به شاخ کنه تلویزیونم چند روز پیش نگاه کردم داشت بوی الرحمن می داد...

گزارش مابقی رو هم به زودی خواهم داد...

با اجازتون من برم  یکم اسفند دود کنم ..........

 

دیوار بی اعتمادی...

مدتیه تو دانشگاه علاوه بر کارهایی که دارم مسئولیت منابع انسانی هم بر دوش نحیف من گذاشته شده است. تجربیاتی رو که از قبل داشتم با یکم دانش در این زمینه با هم قاطی کردم شاید بتونم گره ای از کار دوستان باز کنم.

اتفاقات جالبی در این مدت برام افتاد. هر چی سعی کردم در این زمینه به همکاران خودم که حس می کردم باهاشون دوست هستم، اطمینان خاطر بدم که بیایید بهم اعتماد کنیم و از این اعتمادسازی قدم هامون رو محکم تر برداریم، متاسفانه نتیجه ای عایدم نشد.

بطور مثال اینجا یک کمیته داریم که بار سنگین ارتباطات دانشجویی رو بر عهده دارد. مشکلاتی برای این دوستان در گذشته پیش آمده بود. تا جایی که این کمیته داشت منحل می شد و مخالفان زیادی در دانشگاه داشت.  یکی از دغدغه های من هدایت کردن این کمیته به یک حاشیه امن در مجموعه بود. که بتوانند بدون دغدغه به کارشون ادامه بدهند. ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

چند روز پیش یکی از همکاران این کمیته آمده بود و داشت صحبت می کرد. با اینکه از قبل بهشون اطمینان داده بودم که می توانیم بهم اعتماد کنیم. وقتی صحبت می کرد الفاظش با آنچه در ته ذهنش رقم می خورد تفاوت فاحش داشت. اون چیزی که در ذهنشون ساخته بودن این بود که یه غولی اومده تا همه چیز رو نابود کنه...

ختم کلام: این روزها غمگینم و دلتنگ. حجم زیاد کار و فشارهای روحی و جسمی آن به جای خود، بیشتر دلتنگیم بخاطر اینه که  هر چی فکر می کنم  نمی فهمم چکار کردیم یا چه بلایی سرمون اومده که اینهمه دیوار بی اعتمادی  بینمون بلنده.

 

برایم دعا کنید....

رمضان در ادبیات فارسی

«ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید / از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد» حافظ
 
«زان باده که در میکده عشق فروشند / ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش» حافظ
 
«زان می‌عشق کز او پخته شود هر خامی / گر چه ماه رمضان است بیاور جامی» حافظ
 
«آمد رمضان و عید با ماست / قفل آمد و آن کلید با ماست // بربست دهان و دیده بگشاد / وان نور که دیده دید با ماست // آمد رمضان به خدمت دل / وان کش که دل آفرید با ماست // در روزه اگر پدید شد رنج / گنج دل ناپدید با ماست // کردیم ز روزه جان و دل پاک / هر چند تن پلید با ماست // روزه به زبان حال گوید / کم شو که همه مرید با ماست» مولوی
 
«ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد / زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند» مولوی
 
«فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به / عید شده‌ست و عام را گر رمضان است باش گو» مولوی، دیوان شمس
 
«مژده دهید عاشقان عید وصال می‌رسد / ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی» مولوی، دیوان شمس
 
«می لعل رمضانی ز قدح‌های نهانی / که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی // رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را / تو مپندار کز آن می‌نکند روح‌فزایی» مولوی، دیوان شمس
 
«ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما / بربند سر سفره بگشای ره بالا // ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی / بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا // یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین / که شهد ترا گوید: خاک توم ای مولا» مولوی، دیوان شمس
 
«غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننموده‌ست / و عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره‌ستی» مولوی، دیوان شمس
 
«به سوزنی که دهان‌ها بدوخت در رمضان / بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار» مولوی، دیوان شمس
 
«نک رمضان آمد و قدرست و عید / وز تو رسیدست در آن شب برات» مولوی، دیوان شمس
 
«ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان / جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت» مولوی، دیوان شمس
 
«توبه کند مردم از گناه به شعبان / در رمضان نیز چشم‌های تو مستست» سعدی
 
«خدایگان فلک قدر آنکه هر رمضان / ز خوان او بگشاده‌است قرص خور روزه // سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او / مدام در دو جهان گشت نامور روزه // ز بهر روزه شه نه سپر جشنی ساخت / که بو که شه بگشاید بدین قدر روزه» عطار
 
«من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم / من فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم» سنایی
 
«کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی / نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند» سعدی
 
«ماه رمضان رفت و مرا رفتن او به / عید رمضان آمد، المنه لله // آنکس که بود آمدنی آمده بهتر / و آنکس که بود رفتنی او رفته بده به // برآمدن عید و برون رفتن روزه / ساقی بدهم باده، بر باغ و به سبزه // من روزه بدین سرخ‌ترین آب گشایم / زان سرخ‌ترین آب رهی را ده و مسته» منوچهری
 
«برگ تحویل می‌کند رمضان / بار تودیع بر دل اخوان // یار نادیده سیر، زود برفت / دیر ننشست نازنین مهمان // غادر الحب صحبةالاحباب / فارق‌الخل عشرة الخلان // ماه فرخنده، روی برپیچید / و علک السلام یا رمضان // الوداع ای زمان طاعت و خیر / مجلس ذکر و محفل قرآن // مهر فرمان ایزدی بر لب / نفس در بند و دیو در زندان» سعدی
 
«رمضان آمد و دیوان مؤونت برداشت / خلق را گفت مرا شادی از ایام شماست» فرخی سیستانی
 
«ماه رمضان بود بدو فرخ و میمون / شوال به از فرخ و میمون رمضان باد» فرخی سیستانی
 
«تا چو آدینه به سر برده شد آید شنبه / تا چو ماه رمضان بگذرد آید شوال» فرخی سیستانی
 
«رمضان آمد و همی سازند / کدخدایی سرا اولوالالباب» انوری
 
«ماه رمضان خجسته بادت / تا پیش صفر بود محرم» انوری
 
«سایه افکند مه روزه و روز تحویل / روز مسعود مبارک مه میمون جلیل // ... // هر دو فرخنده و میمون و مبارک بادند / چه مه روزه و دیگر چه و روز تحویل» انوری
 
«مرحبا نو شدن و آمدن عید صیام / حبذا واسطهٔ عقد شهور و ایام / خرم و فرخ و میمون و مبارک بادا / بر خداوند من آن صدر کرم فخر کرام» انوری
 
«رمضان آمد و شد کار صراحی از دست / بدرستی که دل نازک ساغر بشکست // من که جز باده نمی‌بود بدستم نفسی / دست گیرید که هست این نفسم باد بدست // آنکه بی مجلس مستان ننشستی یکدم / این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست // ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتم / ایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست // در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمی / که تو گوئی رمضان بار سفر خواهد بست // خون ساغر بچنین روز نمی‌شاید ریخت / رک بربط بچنین وقت نمی‌باید خست // ماه روزه ست و مرا شربت هجران روزی / روز توبه‌ست و ترا نرگس جادو سرمست // هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا / کند ابروی تو سرداری مستان پیوست // وقت افطار بجز خون جگر خواجو را / تو مپندار که در مشربه جلابی هست» خواجوی کرمانی
 
«ز بسکه در رمضان سخت گفت عالم شهر / چو آبگینه دل نازک قدح بشکست» خواجوی کرمانی
 
«رمضان میکده را بست خدا داند و بس / تا ز یاران که به عید رمضان خواهد بود» هاتف اصفهانی
 
«دی بر سر گور ذله غارت گردم / مر پاکان را جنب زیارت کردم // شکرانهٔ آنکه روزه خوردم رمضان / در عید نماز بی طهارت کردم» ابوسعید ابوالخیر
 
«چنان به عهد وی امساک شد قبیح که هست / حرام در نظر عقل روزهٔ رمضان» محتشم کاشانی
 
«هفتصد و سه سال بر گذشته ز هجرت / روز نگفتیم و لیل، مه رمضان بود» سیف فرغانی
 
«می حرام است خاصه در رمضان / جز بر آن لعل لب که میگون است»
 فروغی بسطامی
 «گذشت روزه و سرما رسید عید و بهار / کجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار / صباح عید بده ساغریکه در رمضان / بسوختیم ز تسبیح و زهد و استغفار» عبید زاکانی
 
«در رمضان و رجب مال یتیمان خوری / روزه به مال یتیم مار بود در سله» سنایی
 
«ز قحط کاه بود ماه در امساک / چو روزه‌دار دهن بسته در مه رمضان» محتشم کاشانی
 
«تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسید / تو مپندار که از سیل دمان اندیشد // ملحد گرسنه و خانهٔ خالی و طعام / عقل باور نکند کز رمضان اندیشد» سعدی
 
«خورشید و ستارگان و بدر ما اوست / بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست // هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست / عید رمضان و شب قدر ما اوست» مولوی
 
«دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان / وز عید تو شد شاد و همایون رمضان // وانگه عمل کمان به مو وابسته‌است / گر مو شود اندیشه نگنجد به میان» مولوی
 
«مشو از صحبت بی برگ و نوایان غافل / که شب قدر نهان در رمضان می‌باشد» سنایی
 
«بردن غم ز دل خسته دلی در میزان / به ز صوم رمضانست بشعبان بردن» فیض کاشانی
 
«ماه رمضان رفت، دگر عذر میارید / خیزید و می‌آرید که عیدست و خزان است» سلمان ساوجی
 
«اندر رمضان خاک تو زر می‌گردد / چون سنگ که سرمهٔ بصر می‌گردد // آن لقمه که خورده‌ای قذر می‌گردد / وان صبر که کرده‌ای نظر می‌گردد» مولوی

 

خاتم سلیمان

یکی از اساتید می گوید: 

یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .

 
قصه چنین است که:
 سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و  سلیمان به دولت آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او  قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند (قرآن / سبا / ١٣) .
این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.

 
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد.
کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست.
اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟

حافظ

  
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :

 
که زنهار از این مکر و دستان و ریو

 به جای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در  کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند
که به گفته ی حافظ :


اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود

و

بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
 به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی

و به زبان مولانا :

 خلق گفتند این سلیمان بی صفاست

 از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد .

سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است .
 پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند و این روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .

 
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :

 
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

 از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی

 

عجیب است رفتار مردم سرزمین پهناور ایران که هر کاری و عملی در نزد آنها ریشه در افسانه ها و اسطوره های جاودان دارد...

چه بايد كرد؟




امروز كه از خواب بيدار شدم از خودم پرسيدم زندگی چه می گويد؟
جواب را در اتاقم پيدا كردم
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش
پنجره گفت : دنيا را بنگر
... ساعت گفت : هر ثانيه با ارزش است
آيينه گفت : قبل ازهر كاری به بازتاب آن بينديش
تقويم گفت : به روز باش
در گفت : در راه هدف هايت سختی ها را هُل بده و كنار بزن
زمين گفت : با فروتنی نيايش كن
 

حافظ و رمضان

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی


روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی


روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی


مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد

که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی


گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است

که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی


یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی


آن حریفی که شب و روز می صاف کشد

بود آیا که کند یاد ز دردآشامی


حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد

کام دشوار به دست آوری از خودکامی

ریشه اصطلاح بوق سگ

اصطلاحِ 'بوقِ سگ' از كجا آمده است و ريشه آن چيست؟

یکی از از اصطلاحاتی ست که تقریباً دیگر کسی ریشه و منشاء آن را به یاد ندارد. بوق سگ از اصطلاحات بازاری است و منظور از بکاربری آن، تا دیر وقت کار کردن می‌باشد. مثلاً گفته می‌شود:« تا بوق سگ کار می‌کنم و فلان و بهمان» یا « بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه که…!» در همه این جملات بوق سگ دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمان طولانی از حد بیرون دارد.
 
و اما ریشه آن: می‌دانید که بازار در ایران از جایگاه خاصی برخوردار بوده و هست . بازارهای ایرانی که خاص فرهنگ ایران است معمولاً شامل دو محور اصلی عمود بر هم بود که در وسط بهم رسیده و «چهارسوق» اصلی یا بزرگ را می‌ساختند. بازار بسته به بزرگی و کوچکی اش و تعداد بازاریانِ شاغل در آن می‌توانست چندین چهارسوق فرعی و کوچک نیز داشته باشد. اما ورودی و خروجی این بازارها منحصراً از دو سر محورهای اصلی بود. با این تعریف بازارهای سنتی ایرانی دارای چهار مدخل می‌شود که در دو انتهای دو محور اصلی واقع بوده که با درهای بزرگ چوبی بسته می‌شد.

حفاظت از این بازارها البته کاری مهم و درخور توجه بود. اگرچه هر حجره با دری چوبی بسته می‌شد، اما این درها از امنیت مطلوبی برخوردار نبوده و به راحتی می‌توانستند شکسته شوند. از این رو امنیت بازار وابسته به درهای اصلی و نگهبان بازار بود. این نگهبانان از سر شب (دم اذان مغرب) تا دم صبح (بعد از اذان صبح) موظف به پاسداری از بازار بوده و مرتباً در طول بازار در حال گشت زنی بودند. اما از آنجا که بازار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن غیرممکن بود، نگهبانان، سگانی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» موسوم بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبده‌ای را مورد هجمه قرار داده و پاچه می‌گرفتند. از این رو با نزدیک شدند مغرب و بسته شدن درهای بازار و طبعاً رها شدن سگاهای بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ ساخته می‌شد و صدایی پرطنین و گسترده داشت می‌دمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. زودتر حجره ها را تعطیل کرده و از بازار خارج شوید. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شود «بوق سگ» می‌گفتند. این بود که مشتری آخر شب نیز جونش پای خودش بود!یعنی با شنیدن بوق سگ از بازار خارج نشده و حالا هر آن ممکن است مورد هجوم سگان درنده بازاری قرار بگیرد.

حال هرگاه کسی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا بیرون از خانه بوده است. همچنین افرادی را که زود عصبی شده و پیش از پرس و جو و کشف حقیقت به پرخاش می‌پردازند را سگ بازاری می‌گویند که قدرت تشخیص دزد از بازاری را نداشته و بی علت پاچه افراد را می‌گیرفت.

تاکسیدرمی

سلامی چو بوی خوش آشنایی 

مدت هاست که دست به قلم نشدم

مدت هاست که حتی از خودم دور شدم

اونقدر به خودم اطمینان داشتم که دو تا کتاب رو همزمان شروع کرده بودم و داشتم تمام می کردم اولی یه داستان بود به نام «غریب غوغایی» و دومی یه کار ریشه ای روی یکی از غزل های حافظ به نام «پرتو عشق»... متاسفانه همه چیز نیمه کاره رها شده...

اما این روزها حتی نمی تونم توی این وبلاگ چیزی بنویسم جایی که همیشه خودم رو خالی می کردم با یه شعری یه مطلبی یه نکته ای...

کاری رو شروع کردم که از صبح ساعت ۷ صبح تا ۹ شب تمام وقت هام رو پرکرده...

یه اصطلاحی رو باب کردیم که داریم «تاکسی درمی» می شیم .

تاکسی درمی در اصل همون حیوونهایی هستند که خشکشون کردن تو مغزشون رو پرکاه کردند و آویزون شدن سینه ی دیوار.

 

وقتی نمی خونی، وقتی نمی نویسی، وقتی خالی نمی شی ... واقعا تاکسیدرمی شدی

 

شاطر عباس صبوحی

فکر کنم قبلا در این وبلاگ از «شاطر عباس صبوحی» صحبت کرده بودیم. همون شاعری که ظاهرا سواد نداشت متولد قم بود و در شهر ری به شغل نانوایی مشغول بود.

امروز یه غزل دیگه از  این شاعر خوش ذوق رو مرور می کنیم...

 

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار خار
در ره عشق تو اندر کوچه و بازار زار

در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست دوست
جز تو در عالم نخواهم ای بت عیار یار

از دهانت کار گشته بر من دلتنگ تنگ
با لب لعل تو دارد این دل افکار کار

هر چه میخواهی بکن با من تو ای طناز ناز
گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار بار

ساقیا زآن آتشین می ساغری لبریز ریز
تا به مستی افکنم در رشته ی زنّار نار

مطربا بزم سماع است و بزن بر چنگ چنگ
چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار دار

ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش هوش
خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار عار

امروز با حاااااااااافظ ...

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
 
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
 
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
 
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
 
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
 
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
 
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
 
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

کافر خدای خودساخته

.

از آدمها بُت نسازید، این خیانت است! هم به خودتان، هم به خودشان

خدایی می‌شوند که، خدایی کردن نمی‌دانند

و شما در آخر می‌شوید، سر تا پا کافرِ خــــــدایِ خود ساخته

(نیچه)