سلامی چو بوی خوش آشنایی 

مدت هاست که دست به قلم نشدم

مدت هاست که حتی از خودم دور شدم

اونقدر به خودم اطمینان داشتم که دو تا کتاب رو همزمان شروع کرده بودم و داشتم تمام می کردم اولی یه داستان بود به نام «غریب غوغایی» و دومی یه کار ریشه ای روی یکی از غزل های حافظ به نام «پرتو عشق»... متاسفانه همه چیز نیمه کاره رها شده...

اما این روزها حتی نمی تونم توی این وبلاگ چیزی بنویسم جایی که همیشه خودم رو خالی می کردم با یه شعری یه مطلبی یه نکته ای...

کاری رو شروع کردم که از صبح ساعت ۷ صبح تا ۹ شب تمام وقت هام رو پرکرده...

یه اصطلاحی رو باب کردیم که داریم «تاکسی درمی» می شیم .

تاکسی درمی در اصل همون حیوونهایی هستند که خشکشون کردن تو مغزشون رو پرکاه کردند و آویزون شدن سینه ی دیوار.

 

وقتی نمی خونی، وقتی نمی نویسی، وقتی خالی نمی شی ... واقعا تاکسیدرمی شدی