چند شب پیش رفته بودیم...
مثلا می خواستیم فرار کنیم از چهاردیواری تنگ و تاریک خونه
بیاییم جایی که آسمون خدا بهتر دیده بشه
یه شام حاضری یه فلاکس چایی و کمی میوه
تازه داشت بهمون خوش می گذشت
یکم با پسرا فوتبال بازی کردیم
بعد هم نشستم پای حرف های تازه یک کتاب خوب
یار همیشگی و بی ادعا...
چند قدم اونطرف تر جوونها نشسته بودند
مثل همیشه بساط قلیون به راه بود
و چراغی که بالای سرشان داشت محفلشان را روشن می کرد
موقع رفتن
اما
یکی از همون جوونها با یک تیکه سنگ بزرگ دل شیشه ای چراغ رو شکست و خورد کرد
رضا پرسید:
بابا برای چی شکستش؟؟؟!!!
هر چی گشتم حتی یک کلمه نیافتم تا پاسخی برایش داشته باشم
فقط نگاهش کردم
و او همچنان دنبال جواب سوالش بود
شاید هیچ وقت تا آخر عمر هم به پاسخش نرسد
چقدر تلخ است نرسیدن به پاسخ سوالی که در ذهن دیگران بسیار ساده اتفاق می افتد...