من و ساقی

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دستست رودی خوش، بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم

دل شب...

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود   تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت   باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد   ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت   فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم   دام راهم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من   که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر   کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

نظاره کن در دود ما

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

سلامي چو بوي خوش آشنايي

اميدوارم كه اين روزها كه به استقبال بهار مي‌ريم همگي در اوج شادي و شادكامي باشيد.

درباره‌ي رسم و رسومات عيد و ريشه‌ي تاريخي آن سال گذشته چند مقاله كامل روي وبلاگ گذاشتم. امسال لينك مطالب رو مي‌ذارم براي دوستان....

http://berang.blogfa.com/post-104.aspx     چهار شنبه سوري

سيزده بدر      http://berang.blogfa.com/post-105.aspx

خواجه پيروز    http://berang.blogfa.com/post-108.aspx

كشت سبزه نوروي   http://berang.blogfa.com/post-109.aspx

تحويل سال    http://berang.blogfa.com/post-110.aspx

عيد نوروز       http://berang.blogfa.com/post-111.aspx

اي دوست مرا بخاطر آور  http://berang.blogfa.com/post-112.aspx

انتظار ما از دیگران

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.
از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت ... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده.
او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!!!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

زندگی

زندگي

اثري هنري است نه يك مسئله رياضي

به آن فكر نكن از آن لذت ببر.


کوتاه اما...

آدمیــــزاد بی غـذا دو مـاه دوام می آورد.

بـی آب ، دو هفتـه

بی هـوا ، چنـد دقیقه

بی"وجـــدان"، خـیلـــی . . .

متاسفانه خیلی !

***************

نیـازی نیست اطرافمـــون پر از آدم باشـه …

همـون چند نفـری که اطرافمـون هستند ، آدم باشند کافیـــه!

***************

مردم عـوض شدند ، زمونـه عـوض شده ،

می دونـی؟ این روزهـا ، وقتـی با یه نفـر دست می دی ،

بعـدش باید انگشتـات رو هـم بشـماری و ببینـی کـه هـر ۵ تا رو پس گرفتـی یا نه!

***************

ما نسلی هستیم که،

بهترین حــــرفهای زندگیمان را نگفتیم…

تایـپ کردیـم

***************

همه اتفاق های خوب افتادند و دست و پایشان شکست!

این روزها اتفـاق هـای خـوب از ترس اتفـاق هـای بد ، از افتـادن می ترسند …

***************

کاش به جای اینکه دستی بالای دست بود ، دستی توی دست بود …

***************

ای کاش آدما می فهمیدند که خوشبخت شدنشون

در گرو بدبخت شدن آدمای دیگـه نیست!

***************

هیـچ گـاه به خاطـر هیچکـس از ارزش هـایت دست نکـش!

چـون اگـر روزی آن فرد از تو دست بکشد ،

تو می مانـی و یـک " مـن " بی ارزش!

***************

وقتـی سکـوتت از رضـایت نیست ، لطفـا بگــــو!

***************

حـق نداری احسـاس دیگـــران رو بـه بـازی بگیـری ،

فقـط بـه خاطـر این که هنـوز تکلیفت با احسـاس خـودت معلـوم نیست!

***************

خـاص بـودن تـوی مغـز اتفـاق می افتـد ، نـه تـوی عکـس!

***************

تلـــخ ترین قسمت زندگـی اون جاییـه آدم به خـودش می گـه:

چی فکـر می کردیـم و چـی شـد!!

***************

در روزگـاری که "سـلام" و "خداحـافظ" فرقـی‌ بـا هـم ندارند.

نه مانـدن کسی‌ حادثه ست نه رفتـنِ کسـی‌ فاجعــه!

***************

سکـوت من هیچ گاه نشانـه رضایتـم نبود!

من اگر راضـی باشـم ، با شادی می خنـدم!

***************

مردم اینجـا چقـدر مهرباننـــد ، دیدنـد کفـش نـدارم ، برایـم پـاپوش درست کردنـد.

***************

سکـوت همیشـه به معنـی "رضـایت" نیست.

گاهـی یعنـی:

خستـه ام از اینکـه مـدام به کسانی کـه هیـچ اهمیتـی بـرای فهمیـدن نمی دهنـد ، توضیـــح دهـم.

***************

دستـم بـوی گل می داد،

مـرا بـه جـرم چیـدن گـل محکـوم کردنـد.

امـا هیچکــــس فکـر نکـرد کـه ، مـن شایـد گـل کاشتـه باشـم.

***************

احساسـم را بـه دار آویختـم.

منطقـم را بـه گلولـه بستـم.

لعنت بـه هـر دو کـه عمــری بازیـم دادند.

دیگـر بس است ، می خواهــم کمـی بـه چشمانـم اعتـماد کنـم!

***************

پرنـده ای نفـرین شده ایـم

کـه سهممـان از پریـدن ، تنـها در بـازی کـلاغ پــر است…

***************

رابطـه ای کـه تـوش التـماس باشـه …

سـاعت ۹ بزاريـد دم در خونـه ، تـا شهـرداری ببـره …

***************

مترسـک عروسـک زشتیست که از مزرعـه مـراقبت می کنـد

و آدمـی متـرسک زیبـاییست که جهـان را می ترسانـد . . .

***************

اینجـا فقـط تـو را از نوشتـه هـایت " می بیننـد "…

درست دیده ای ، فقـط "خوانـــده" می شوی بی آنکه بشناسنـد تـو را …

***************

مـا همـه بـا زندگـی معاملـه می کنیـم …!

بـا خودمـان هـم معاملـه می کنیـم و بـا کسانـی کـه دوستشـان داریـم هـم …!

اگـر نبخشـی ، نمی بخشـم.

خیـانت کنـی ، خیـانت می کنـم.

بـدی کنـی ، بـدی می کنـم.

دروغ بگویــی ، دروغ می گـویم.

و همیشـه کوچـک می مانیـم ،

بـدون تجـربه زندگـی بالاتـر و آرمانـی تر …!

این را بدانیـم کـه بـا خـوب ، خـوب بـودن هنـر نیست

(منبع: اینترنت)

اینم شعر آهنگ جدید وبلاگ

خیلی از شب های تنهاییم رو با این آهنگی که الان روی وبلاگ هست گذروندم...

با صدای علیرضا افتخاری

و این هم شعرش...

 

آه ای صبا چون تو مدهوشم من...

خود فراموشم من... خانه بر دوشم من..خانه بر دوش..

من در پیش کو به کو افتادم دل به عشقش دادم..

حلقه در گوشم من... حلقه در گوش

گر در کویش برسی برسان..این پیام مرا ..

بی چراغ رویت من ندارم دیگر تاب این شبهای سرد و خاموش

هرگز هرگز باور نکنم ..عهد و پیمان ما شد فراموش..

ای جان من غرق سودای تو ..بی تماشای تو..

دل ندارد ذوق گفتگویی

بی جلوه ات آرزو بی حاصل..

 بی تو در باغ دل ...

خود نروید سرو آرزویی

شبها مرغ لب بسته منم ...دل شکسته منم ...

تا سحر بیدارم... سر به زانو دارم...

بر نخیزد از من های و هویی

بی تو سیر گل را چه کنم ...

گل ندارد بی تو.. رنگ و بویی

دیر شد

چه در کار ، چه در عشق ، هرگـز نگوییـد " هنـوز وقت است " یـا " شاید دفعـه بعـد "!

زیرا مفهومـی وجـود دارد به نام " دیـر شـدن "!

باران

باران که می بارد

آتش می گیرد جانم

نمی دانم چه حسی است

باران همه آتش ها را خاموش می کند و

دل مرده مرا به آتش می کشد...

عجب حکایتی دارند دل های مرده

 

باز هم دارد باران می بارد

هدف

هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسيدم :
شما چطور مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟
روان‌پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند!!!
من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است!
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد... شما مي‌خواهيد تختتان کنار پنجره باشد ؟ ! !
--------------------------------------------
1.راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست ! ! !
2.در حل مشکل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود . در حکايت فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي ! ! !
3.همه راه حل ها هميشه در تيررس نگاه نيست . . .

عاشقانه

تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

(سهراب سپهری)