دیگر کنون دیری و دوری ست

کاین پریشان مرد

این پریشان پریشانگرد

در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است

سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن

جمله تن ، چون در دریا ، چشم

پای تا سر ، چون صدف ، گوش است

لیک در ژرفای خاموشی

ناگهان بی اختیار از خویش می پرسد

کآن چه حالی بود ؟

آنچه می دیدیم و می دیدند

بود خوابی ، یا خیالی بود ؟

خامش ، ای آواز خوان ! خامش

در کدامین پرده می گویی ؟

وز کدامین شور یا بیداد ؟

با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی

این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟

"اخوان ثالث"