اين شکسته چنگ دلتنگ محال انديش
نغمه پرداز حريم خلوت پندار
جاودان پوشيده از اسرار
چه حکايتها که دارد روز و شب با خويش
اي پريشانگوي مسکين ! پرده ديگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
مويد و گويد
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
بر به کشتيهاي موج بادبان از کف
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تيرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانکه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
کس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سکه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينکار
ليک بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس

 

این شعر یکی از شاهکارهای مرحوم اخوان ثالثه

این روزها بیشتر شبیه به حال و روز منه

.......................

.............