باب برزويه الطبيب
چند وقت پیش به همت یکی از دوستای صمیمی جلسه ای در خدمت یکی از اساتید طب سنتی بودیم. حرفهایی ایشان دردناک بود می گفت در دنیا طب بعنوان یک بیزینس مطرح است تا یک خدمت به بیمار. گاهی می توان یک بیمار را به راحتی با شناخت و تشخیص خوب درمان کرد ولی برای سود بیشتر و درآمد بیشتر گاهی بیمار بیچاره ناچار است از این مطب به آن مطب برود تا جیب دکتر و داروساز و .... پر شود... امیدوارم که در مملکت ما از این گونه طبیبان بی مروت کمتر باشند.
در اینجا از کتاب کلیله و دمنه ترجمه جناب آقای مینوی «باب برزویه طبیب» را با هم می خوانیم:
چنين گويد برزويه، مقدّم اطبّاي پارس، كه پدر من از لشكريان بود و مادر من از خانهي علماي دين زردشت بود، و اوّل نعمتي كه ايزد تعالي و تقدّس، بر من تازه گردانيد دوستي پدر و مادر بود و شفقت ايشان بر حال من، چنان كه از برادران و خواهران مستثني شدم و به مزيد تربيت و ترشّح مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسيد مرا بر خواندن علم طب تحريض نمودند، و چندان كه اندك وقوفي افتاد و فضيلت آن بشناختم به رغبت صادق و حرص غالب در تعلّم آن ميكوشيدم، تا بدان صنعت شهرتي يافتم و در معرض معالجت بيماران آمدم. آنگاه نفس خويش را ميان چهار كار كه تکاپوي اهل دنيا از آن نتواند گذشت مخيّر گردانيدم: وفور مال و لذّات حال و ذكر ساير و ثواب باقي.
و پوشيده نماند كه علم طب نزديك همهي خردمندان و در تمامي دينها ستوده است. و در كتب طب آوردهاند كه فاضلتر اطبّا آن است كه بر معالجت از جهت ذخيرت آخرت مواظبت نمايد، كه به ملازمت اين سيرت، نصيب دنيا هرچه كاملتر بيابد و رستگاري عقبي مدّخر گردد؛ چنان كه غرض كشاورز در پراگندن تخم، دانه باشد كه قوت اوست، اما كاه كه علف ستوران است به تبع آن هم حاصل آيد. در جمله بر اين كار اقبال تمام كردم و هر كجا بيماري نشان يافتم كه در وي اميد صحّت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم. و چون يك چندي بگذشت و طايفهاي را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت، و تمنّي مراتب اين جهاني بر خاطر گذشتن گرفت، و نزديك آمد كه پاي از جاي بشود. با خود گفتم:
اي نفس ميان منافع و مضارّ خويش فرق نميكني، و خردمند چگونه آرزوي چيزي در دل جاي دهد كه رنج و تبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندك؟ و اگر در عاقبت كار و هجرت سوي گور فكرت شافي واجب داري حرص و شره اين عالم فاني به سرآيد. و قويتر سببي ترك دنيا را مشاركت اين مشتي دون عاجز است كه بدان مغرور گشتهاند. از اين انديشهي ناصواب درگذر و همّت بر اكتساب ثواب مقصور گردان، كه راه مخوف است و رفيقان ناموافق و رحلت نزديك و هنگام حركت نامعلوم. زينهار تا در ساختن توشهي آخرت تقصير نكني، كه بُنيت آدمي آوندي ضعيف است پر اخلاط فاسد، چهار نوع متضاد، و زندگاني آن را به منزلت عمادي؛ چنان كه بت زرّين كه به يك ميخ تركيب پذيرفته باشد و اعضاي آن به هم پيوسته، هرگاه ميخ بيرون كشي در حال از هم باز شود؛ و چندان كه شاياني قبول حيات از جثّه زايل گشت بر فور متلاشي گردد. و به صحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ايشان حريص مباش، كه سور آن از شيون قاصر است و اندوه بر شادي راجح، و با اين همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر. و نيز شايد بود كه براي فراغ اهل و فرزندان و تمهيد اسباب معيشت ايشان، به جمع مال حاجت افتد و ذات خويش را فداي آن داشته آيد؛ و راست آن را ماند كه عطر بر آتش نهند، فوايد نسيم آن به ديگران رسد و جرم او سوخته شود. به صواب آن لايقتر كه بر معالجت مواظبت نمایي و بدان التفات نكني كه مردمان قدر طبيب ندانند، لكن در آن نگر كه اگر توفيق باشد و يك شخص را از چنگال مشقّت خلاص طلبيده آيد آمرزش بر اطلاق مستحكم شود؛ آنجا كه جهاني از تمتّع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند، به علّتهاي مزمن و دردهاي مهلك مبتلا گشته. اگر در معالجت ايشان براي حسبت سعي پيوسته آيد و صحّت و خفّت ايشان تحرّي افتد، اندازهي خيرات و مثوبات آن كي توان شناخت؟ و اگر دون همّتي چنين سعيي به سبب حطام دنيا باطل گرداند همچنان باشد كه مردي يك خانه پُر عود داشت، انديشيد كه اگر بر كشيده فروشم و در تعيين قيمت احتياطي كنم دراز شود بر وجه گزاف به نيمه بها بفروخت.
چون بر اين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم به راه راست باز آمد و به رغبت صادق و حسبت بيريا به علاج بيماران پرداختم و روزگار در آن مستغرق گردانيد، تا به ميامن آن درهاي روزي بر من گشاده گشت و صلات و مواهب پادشاهان به من متواتر شد. و پيش از سفر هندوستان و پس از آن انواع دوستكامي و نعمت ديدم و به جاه و مال از امثال و اقران بگذشتم...
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!