سلام و ادب و احترام

دیروز قرار بود آخرین روز کلاس حافظ خوانی باشه...

هر چی بود به عهدم وفا کرده بودم چند صباحی دوستان لطف داشتند و کنار هم نشستیم و گل گفتیم و گل شنفتیم. خوشحال بودم به دینی که گردنم بود و زکاتی که باید پرداخت می کردم.

حس می کردم وقتش رسیده تا یواش یواش از جمع خداحافظی کنم.

بعضی وقت ها سخت بود اصلا خواندن حافظ همیشه سخت است. کاش کلاس سعدی خوانی داشتیم خیلی راحت تر و حذاب تر بود. بعضی از بیت های حافظ رو که می خوندم یه چیزی تموم وجودم رو فشار می داد سختم بود نه می توانستم بگویم نه می توانستم بگذرم این وسط مونده بودم تو یه برزخ کشنده...

دیروز داشتم یواش یواش بساط و دکه فال گیری رو می بستم که استاد فرمودند: ادامه بدهید...

تو دنیا در مقابل حرف یکی دو نفر نمی شه نه گفت. یکی از اونها همین استاد اسلامی بزرگواره... گفتم: چشم...

حالا موندم با این دل غبار گرفته، و تن خسته چه شکلی ادامه بدم.

شاید از این به بعد فقط حافظ را خواندیم و گذشتیم...

واقعا روحش شاد... چه اسرارها و چه رازهایی که از این مرد بزرگ دریافت کردم و چه لذت ها که خلوت و حضور از خواندن شعرش بردم...

توصیه می کنم شما هم حافظ بخوانید و حتما بخوانید....