حافظ و داستان خلقت
سلام و ادب و احترام خدمت تمامی دوستان و سروران گرامی
اینهم گزیده ای از تک بیت های ناب خواجه اهل راز حافظ شیراز که با داستان خلقت آدم در کشف الاسرار همخوانی دارد
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
*
ناامیدم مکن از سابقهی لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
*
سبزهی خطِّ تو دیدیم و ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهرِ گیاه آمدهایم
*
از درِ خویش، خدا را، به بهشتم مفرست
که سر کویِ تو از کون و مکان ما را بس
*
کمالِ صدقِ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند
*
سزد کز خاتم لعل اش زنم لافِ سلیمانی
چو اسمِ اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
*
چون حسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است
آن به که کارِ خود به عنایت رها کنند
*
به رحمتِ سرِ زلفِ تو واثقم، ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟
*
گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و رهِ انتظارِ دوست
*
چشمِ من در رهِ این قافلهی راه بماند
تا به گوشِ دلم آوازِ درا باز آمد
*
ما و می و زاهدان و تقوی
تا یار سرِ کدام دارد!
*
شورِ شرابِ عشقِ تو آن نفسم رود ز سر
کاین سرِ پر هوس شود خاکِ درِ سرایِ تو
*
نصیب ماست بهشت، ای خداشناس، برو!
که مستحقِ کرامت گناه کارانند!
*
دارم امیدِ عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفوِ اوست
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیّت او
*
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
*
ذرّهی خاکم و در کوی توام وقت خوش است
ترسم، ای دوست، که بادی ببرد ناگاهم
*
به خواری منگر، ای منعم، ضعیفان و نحیفان را
که صدرِ مجلسِ عزّت فقیرِ ره نشین دارد
*
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز
سریرِ عزّتم آن خاکِ آستان بودی
*
ناامیدم مکن از سابقهی لطفِ ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت!
*
یارب این قافله را لطفِ ازل بدرقه باد
که ازو خصم به دام آمد و معشوقه به کام
*
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهی فال به نام منِ دیوانه زدند
*
گر امانت به سلامت ببرم، باکی نیست!
بی دلی سهل، گر از پی نبود بی دینی
*
یارب، اندر کنفِ سایهی آن سروِ بلند
گر منِ سوخته یک دم بنشینم، چه شود؟
*
دردمندی منِ سوختهی زارِ نزار
ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست
*
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
*
گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
حقّهی مهر بدان مُهر و نشان است که بود
*
من آن نیم که دهم نقدِ دل به هر شوخی
درِ خزانه به مُهرِ تو و نشانهی توست
*
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درجِ محبت، به همان مُهر و نشان باش!
*
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستیّ و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
*
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مُهر وفا نشکستم
*
مقامِ عیش میسر نمیشود بی رنج
بلی، به حکم بلا بستهاند عهدِ الست!
*
به ولایِ تو که گر بندهی خویشم خوانی
از سرِ خواجگی کون و مکان برخیزم
*
حلقهی زلفش تماشاخانهی بادِ صباست
جانِ صد صاحب دل آنجا بستهی یک مو ببین!
*
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است!
*
زانجا که پرده پوشی عفوِ کریمِ توست
بر قلب ما ببخش که نقدی است کم عیار
*
دیدهی بدبین بپوشان، ای کریم عیب پوش
زین جسارتها که من در کنج خلوت میکنم
*
به داغ بندگی مردن درین در
به جان او که از ملکِ جهان به
*
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به!
*
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمهی کوثر کنم
*
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی ما بی نظر نکرد!
*
مردم دیدهی ما جز به رخت ناظر نیست
دلِ سرگشتهی ما غیرِ تو را ذاکر نیست
*
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
*
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
*
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس!
*
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم!
*
هر چند دورم از تو که دور از تو کس مباد
لیکن امید وصل توام عن قریب هست
*
دل به امید وصل تو همدم جان نمی شود
جان به هوای کوی تو خدمت تن نمی کند
*
این جانِ عاریت که به حافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
*
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عرض و جان و دل و دین در سرِ مغروری کرد
*
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر!
*
روندگان طریقت رهِ بلا ورزند
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز!
*
هاتف آن روز به من مژدهی این دولت داد
که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند
*
حافظ، جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمی کنم
*
دیگران قرعهی قسمت همه بر عیش زدند
دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد
*
دوست را گر سرِ پرسیدن بیمارِ غم است
گو، بران خوش که هنوزش نفسی میآید
*
صبا بگو که چهها بر سرم درین غم عشق
ز آتش دل سوزان و دودِ آه رسید
*
حافظ اندر درد او میسوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد دردِ بی آرامِ دوست
*
من و مقام رضا بعد از این و شکرِ رقیب
که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت
*
ز درد دوست نگویم حدیث جز با دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
*
بیا و حالِ اهلِ درد بشنو
به لفظِ اندک و معنیِّ بسیار
*
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی!
*
مشوی، ای دیده، نقش غم ز لوح سینهی حافظ
که زخم تیغِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
*
جانا کدام سنگدلِ بی کفایت است
کاو پیش زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد!
*
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک!
*
اهل کام و ناز را در کویِ رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی، نه خامی بی غمی!
*
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوهی آن ترکِ دل سیه دانست
*
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
*
ذکرِ رخ و زلفِ تو دلم را
وردی است که صبح و شام دارد
*
و حبّک راحتی فی کلِّ حینٍ
و ذکرک مونسی فی کلّ حالٍ
*
ناظرِ روی تو صاحب نظرانند، آری
سرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
*
کسی در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
*
به ولایِ تو که گر بندهی خویشم خوانی
از سرِ خواجگی کون و مکان برخیزم
*
سرِ خدمتِ تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
*
تو بندهای، گله از دوستان مکن حافظ!
که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
*
به سعیِ خود نتوان برد ره به منزل مقصود
محال بود کار بی حواله برآید
*
مقام عیش میسر نمی شود به رنج
بلی، به حکمِ بلا بسته اند عهدِ الست
*
لطفش آسایش ما مصلحت وقت ندید
ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست
*
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله ازین فتنهها که در سرِ ماست
*
زهی همت که حافظ راست، کز دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاکِ سر کویت
*
ظلّ ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندرین سایه قرار دل شیدا باشد
*
صحبت حور نخواهم، که بود عین قصور
با خیال تو اگر با دگری پردازم
*
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
*
هان، بر در است قصهی ارباب معرفت
رمزی برو بپرس، حدیثی بیا بگو
*
در طریق عشق بازی امن و اسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی
*
عشق بازی کارِ بازی نیست، ای دل، سر بباز
زان که گویِ عشق نتوان زد به چوگان هوس
*
در راهِ عشق مرحلهی قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا می فرستمت
*
معشوقه عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همی بیند، از آن بسته نقاب است
*
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
*
عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده
باز گردد؟یا برآید؟ چیست فرمان شما؟
*
اگر برخیزد از دستم که با دلدار بنشیم
ز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم
*
مرا امید وصل تو زنده میدارد
وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
*
حکایت شب هجران فرو گذاشته به
به شکرِ آن که برافکند پرده روز وصال
*
پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
*
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
*
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان زخط مشکبار دوست
*
صبا ز زلف تو با هر گلی حدیثی راند
رقیب کی ره غماز داد در حرمت
*
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
*
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
*
غم حبیب نهان به ز جست و جوی رقیب
که نیست سینه ی اربابِ کینه محرم راز
*
رقیبم سرزنش ها کرد «کز این باب رخ برتاب»
چه افتاد این سرِ ما را که خاکِ در نمی ارزد
*
طارز پیرهن زرکشی ام مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
*
نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله ی خودروست
*
زین آتش نهفته که در سینه ی من است
خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت
*
بیانِ شوق چه حاجت که حالِ آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
*
نیست در لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
*
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقمِ مهر تو بر چهرهی ما پیدا بود
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!