گر خار کاري سمن ندروي .......
شبي دود خلق آتشي برفروخت شنيدم که بغداد چندي بسوخت
يکي شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندي نبود
كسي گفتش اي پايبند هوس تو را خود غم خويشتن بود و بس؟
پسندي که شهري بسوزد به نار وگرچه سرايت بود بر کنار؟
بجز سنگدل كي كند معده تنگ چو بيند کسان بر شکم بسته سنگ ؟
توانگر خود آن لقمه چون ميخورد؟ چو بيند که درويش خون ميخورد؟
مگو تندرست است رنجوردار که ميپيچد از غصه رنجوروار
تنکدل چو ياران به منزل رسند نخسبد که واماندگان از پسند
اگر در سراي سعادت کس است ز گفتار سعديش حرفي بس است
همينت بسندهست اگر بشنوي که گر خار کاري سمن ندروي
بوستان سعدي تصحيح مرحوم عبدالعظيم قريب، ص 35 و تصحيح مرحوم غلامحسين يوسفي ص 32.
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!