صلابت در سقوط
یه روزی روزگاری رفتم آبشار مارگون
آب از ارتفاع زیادی می ریخت
وقتی داشتم اون زیر می رقصیدم و می خوندم:
با تو دارد گفتگو ها عاشق مستی
مستم و دانم که هستم
ای همه هستی زتو
آیا تو هم هستی؟
بعد یه لحظه نگاهی به بالا کردم
آبها با تمام سرعت می آمدند پایین
بعد به سنگ ها که می خوردند
بعضی هاشون پودر می شدند
متلاشی می شدند
شاید هم دیده نمی شدند
گفتم: خدایا این چه داستانی است
اینها که دارند سقوط می کنند
ولی چرا در سقوط هم اینقدر با صلابت و زیبا هستند
چرا در سقوط هم عشق تقسیم می کنند.........
می توانی بگویی چرا؟؟؟؟؟؟؟
روزگاری منهم سقوط کردم ولی با صلابت بودم....
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۰۷ ساعت 3:48 توسط جام می
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!