تحقیر....

یکی از بهترین کتابهایی که در عمرم مطالعه کردم مجموعه کتابهای جبران خلیل جبران است. مثل همیشه بهتون توصیه می کنم: ((تا نمردید برید کتابهاشو بخونید))
این چند جمله از (جبران) رو به یادگار داشته باشید مابقیش رو هم خودتون برید دنبالش و پیدا کنید و مطالعه کنید....

هفت بار روح خويش را تحقير كردم:
نخستين بار هنگامي بود كه براي رسيدن به بلندمرتبگي، خود را فروتن نشان مي‌داد.
دومين بار آن هنگام كه در مقابل فلجها مي‌لنگيد.
سومين بار آن زمان كه در انتخاب خويش بين آسان و سخت، آسان را برگزيد.
چهارمين بار وقتي كه مرتكب گناهي شد و به خويشتن تسلي داد كه ديگران هم گناه مي‌كنند.
پنجمين بار آنگاه كه به علت ضعف و ناتواني از كاري سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانايي‌اش دانست.
ششمين باز زماني كه چهره‌اي زشت را تحقير كرد در حالي كه نمي‌دانست آن چهره يكي از نقابهاي خويش است. 
هفتمين بار وقتي كه زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت كه فضيلت است.

شاد باشید و سربلند

غریو.....

نکته اول:
این روزها که همه چیز با هم درآمیخته و شناختن حق مانند پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه است. متاسفانه آنهایی که زبانی دارند و قلمی و اندیشه‌ای برای رهایی انسانها، به سکوتی مرگبار فرو رفته‌اند. دوستی دارم که بخاطر اعتقادش، بخاطر انسانیتی که در وجودش موجود است و بخاطر شخصیتش، او را می‌ستایم. و هرچند از لحاظ رتبه و درجه کاری هم سطح نیستیم ولی احساس قرابت زیادی با او دارم. این روزها هر چی به وبلاگش سرمیزنم و منتظرم تا فریادی، غریوی و حرکتی از او ببینم متاسفانه جز خاموشی و خاموشی چیزی در کلک زرینش نمی‌بینم....
این چند خط شعر رو از زنده‌یاد احمد شاملو می‌نویسم برای او و برای همه‌ی کسانی که چشم برحقایق بسته‌اند و آرام و بی صدا خفته‌اند......
 
سكوت آب ميتواند خشكي باشد و فرياد عطش
سكوت گندم ميتواند گرسنگي باشد و غريو پيروزمندانه قحط
همچنانكه سكوت آفتاب ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست! غريو را تصوير كن
 
سخن دوم:
امروز که کامنت‌های وبلاگ رو مرور می‌کردم به پیام دوستی رسیدم. که درخواست راهنمایی و کمک کرده بود. همه اونهایی که من رو می‌شناسند می‌دونند که خود در راه مانده‌ای هستم بینوا و چیزی ندارم که کسی را تحفه دهم آنچنان که شایسته‌ و درخور باشد. کسی که از کل الفبای وجود، درخواندن الفی درجا زده است....
برایش دعا می‌کنم که در راه باشد نه در جاه....  شاید غریبه‌ای چون خود بیابد و بر سر سفره‌ی دل میهمان باشند.
این غزل از حافظ هم تقدیم به اون دوست مهربون.....
 
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند                   وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن                  شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت                 دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد           قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم                آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت                 جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس            شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                   یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید               خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد               که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی                        شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
 
 

شرح پریشانی

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید                          داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید                          گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

 روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم                         ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم                        بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت                         سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت                           یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

 عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او                         داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او                             شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

 چاره اینست و ندارم به از این رای دگر                       که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر                          بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست                     حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست                   نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به                           چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به                                 مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست                     می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست             بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است                          راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است                           اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

 تو مپندار که مهر از دل محزون نرود                          آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود                       چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

 ای پسر چند به کام دگرانت بینم                                  سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم                                       ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش                                از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش                      غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

 در کمین تو بسی عیب شماران هستند                          سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند                          غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت                 وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت                     با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

هیچ کافر را به خواری منگرید....

امروز می خوام کم حرف بزنم ولی یه جمله بگم که به اندازه ی هزاران صفحه مطلب توش باشه برای اونهایی که دید واقع بینانه دارند و دور از تعصب های کور و بی مغز هستند....

یادمان باشد: هر قدیسی گذشته ای دارد و هر کافری آینده ای....

این دوبیت رو هم از دفتر ششم مثنوی بخش ۸۰ براتون می آرم تکمیل کننده ی بخش دوم جمله ی بالا:

هیچ کافر را به خواری منگرید                 که مسلمان مردنش باشد امید
چه خبر داری زختم کار او                      تا بگردانی ازو یکباره رو ؟؟؟؟؟؟؟

بخوانید و فکر کنید.....

خدای غریب

دو سه هفته پیش بچه های انجمن شعر دانشگاه پیام نور دعوتم کردن تا بعنوان سخنران در جلسشون شرکت کنم. بار اولی که به این جلسه رفتم چنان محکم برخورد کردم که بنده خداها هیچ کس جرات نکرد شعر خودش رو بخونه از ترس اینکه نکنه در بوته ی نقد و آزمایش قرار بگیره. باور کنید تقصیر من نبود از بس شعرهای بند تنبونی (اینم یه اصطلاح قدیمیه که به شعرهای آبکی در اصطلاح عوام میگویند شعر بند تنبونی) شنیده بودم حوصله ی اینکه تو یه جلسه بشینم و هر کسی هر چیزی که دلش میخواد بخونه رو نداشتم اونهم جلسه ای از نوع دانشجویی که بخاطر اسمش هم که شده باید پربار و پرمحتوی باشه. آخه هر کسی که چند تا ردیف و قافیه رو پشت سر هم بذاره بعد هم اسم خودش رو بذاره شاعر که نمیشه. شاعر به کسی میگن که با هر جمله ای که بر زبان میاره کلی مفاهیم و اندیشه رو به تصویر بکشه.
خلاصه بعد از مدتها دوری از اینجور جلسات تصمیم گرفتم تو این یکی شرکت کنم. قبلش یکی دو تا از بچه ها پیام دادند فلانی خدایی مواظب حرف زدنت باش اونجا تا دلت بخواد آنتن هست....
جلسه که شروع شد یکی یکی بچه ها شروع کردن به شعرخوانی. یکی شعر کوچه ی فریدون مشیری رو خوند(پر از غلط و جا افتادگی که افسوس و وایلا بر دانشگاهی که دانشجوی رشته ی ادبیاتش نتونه یه شعر عاشقانه ی ساده رو درست بخونه) بچه های دیگه هم کم و بیش شعرهایی رو زمزمه کردن یکی دو نفر هم از خودشون شعر خوندن که هی بدک نبود نسبت به جلسه ی قبلی انگار یه کمی راه افتاده بودند.
نوبت به من که رسید هر چند از قبل می خواستم از تاثیری که خیام و مولوی بر شعر حافظ گذاشته بودند صحبت کنم و گریزی هم به شعر اجتماعی بزنم ولی ترجیح دادم به نکاتی که در شعر بچه های انجمن اومده بود و ایجاد سوال کرده بود حرف بزنم. قسمت اول صحبتم که تمام شد یکی از بچه ها خواست تا شعری رو بخونه. بیت اول رو که خوند برق منو گرفت. با اینکه ذاتا آدم ساکت و آرومی هستم و بیخود و بی جهت از چیزی به این راحتی ها عصبانی نمیشم ولی اون روز بشدت ناراحت و خشمگین شدم طوری که نتونستم ساکت بنشینم همونجا تو بیت اول حرفش رو قطع کردم و به شعرش ایراد گرفتم. اون دوستمون تو شعرش حضرت علی رو در مقام خداوند متعال ستوده بود که موجب پرخاش من شد.
بعد از اونهم سروصداها شروع شد یکی یکی سوالها رو پاسخ دادم تا رسیدم به این پرسش و از همه ی دوستان سوال کردم که: کدامیک از شما تا بحال نهج البلاغه رو از اول تا آخر خونده؟؟
کسی جوابی نداد.
گفتم کدوم از شما خطبه های نهج البلاغه رو از اول تا آخر خونده؟؟
باز هم کسی جواب نداد.
گفتم کدوم از شماها تا بحال یک خطبه از نهج البلاغه رو از اول تا آخر خونده؟؟
دوتا خانم اون آخر نشسته بودند که گفتند ما یه خطبه از نهج البلاغه رو یه بار خوندیم!!!
گفتم: هیچ میدونید ابن ابی الحدید(از برادران اهل سنت)که شارح نهج البلاغه است می گوید من خطبه ی ۲۱۶ نهج البلاغه را بیش از هزار بار خوندم!!!! میدونید جرج جرداق مسیحی که کتاب علی صدای عدالت و انسانیت رو نوشته میگوید: من بیش از ۲۰۰ بارنهج البلاغه رو خوندم!!!
باز پرسیدم کدامیک از شما یکبار فقط یکبار صحیفه ی سجادیه رو خوندید؟؟
باز کسی جوابی نداد.
پرسش های زیادی در این زمینه کردم که از حوصله ی بحث بیرونه، بعد هم خواهش کردم که مواظب حرف زدنتون بخصوص در شعر خواندن باشید. به سخنی از امامان معصوم شیعه اشاره کردم که گفته بود: کسانی که در مورد ما غلو میکنن گناهشون بیشتر از کسانی است که حق ما را پایمال کردند. چرا که اونها که غلو میکنن حق خدا را پایمال می کنن و اونهای که با ما طرف بودند حق ما را پایمال کردند...
در آخر وقتی که گفتم حتی این تابلوهای معروفی که همه جا نصب شده(الله محمد علی فاطمه حسن و حسین) به قول مرحوم راشد اینها هم درست نیست چرا که خداوند متعال باقی است و مابقی فانی هستند خدای بزرگ خالق است و دیگران مخلوقند....
آخر جلسه یکی که نتونست حرفش رو نزنه پرسید راستی پس شعر شهریار چی میشه؟؟
گفتم شعر شهریار هم اشکال داره. (به خدا که در دو عالم اثر از فنا نباشد چو علی گرفته باشد سر چشمه ی بقا را) چون مالک چشمه ی بقا و پایداری تنها و تنها حضرت حق است و بس.
پرسید: پس خواب آقای مرعشی نجفی چی میشه؟
گفتم: اول اینکه خواب هیچ کس جز پیامبران و امامان حجت نیست. بعد هم چطور تا مرحوم مرعشی زنده بود کسی چیزی از این خواب نگفت تا ایشان رحلت کردند مجله ی پاسدار اسلام شروع به تفسیر و تعبیر خواب کرد؟؟؟!!
یکی دو نفر از گوشه و کنارجلسه داشتند منفجر میشدند دوست داشتند همونجا اونقدر بزننم که نفس دیگه بالا نیاد.... بیرون که اومدیم همونها دورم کردن.....
حرفهام رو با این دو جمله به پایان بردم.
(پیامبر اسلام به دخترش فاطمه فرمود: دخترم مواظب باش نکند به خیال اینکه تو دختر محمد هستی روز قیامت بازخواستی نداری. پس به وظایف دینی و شرعی خود عمل کن که فردای قیامت تنها عمل انسانهاست که به آنها کمک میکند.)
و حضرت علی که فرمود: دوست محمد کسی است که از خداوند اطاعت نماید هر چند که از نظر نسب دور باشد و دشمن محمد کسی است که از خدا نافرمانی نماید هر چند که از نظر نسب نزدیک باشد.

با خودم فکر کردم چرا تو این مملکت اگر کسی سخنی به زبان بیاره که یه ذره بوی ناخوش آیند بده سریع چوبه ی دار رو نشونش میدن ولی مداح جماعت هر چی که دلش بخواد می گه و تا کنون هیچ مداحی درهیچ دادگاهی بابت حرفهایی که زده بازخواست نشده.(یادتون هست که چند سال پیش یکی از آقایون مداحان گفته بود لا اله الا زینب لا اله الا رقیه؟؟؟ بعدهم راست راست تو خیابون در بین مریداش میگشت کسی هم چیزی نگفت؟؟؟)

بیرون که اومدم یه نگاهی به آسمون انداختم. تو دلم گفتم: قربونت برم خدا که تو این مملکت هیچ کس به اندازه ی تو غریب نیست.

راستی تا یادم نرفته امروز چهارشنبه استاد اسلامی ساعت ۱۵ تودانشگاه پیام نور سخنرانی میکنه اگر دوست دارید میتونید بیایید و از صحبتهاش استفاده کنید.

بیا باغبان خرمی ساز کن .....

سلام به همه‌ی دوستای مهربونم.....

می‌دونید وقتی بارون میاد دیگه نمی‌شه دلتنگ بود دیشب وقتی با استاد اسلامی برای انجام کاری رفته بودیم بیرون موقع برگشتن با اصرار فراوان ازش خواهش کردم تا تو خیابون پیادم کنه بنده‌خدا پیرمرد می‌گفت سرما می‌خوری ولی من دلم بارون می‌خواست وقتی این همه اصرار رو دید با اینکه ترس سرماخوردن من آزارش می‌داد به ناچار قبول کرد و پیادم کرد. راه افتادم زیر بارون و زدم زیر آواز..... می‌دونید وقتی بارون می‌باره و رحمت دوست جاری می‌شه آدم دوست داره رها و آزاد باشه خودش رو ول کنه وسط کوچه و از اینهمه زیبایی و طراوت لذت ببره...(متاسفانه ما یه سقفی ساختیم بالای سرمون که این سقفه ما رو از همه‌ی زیبایی‌های موجود در طبیعت جدا کرده به همین خاطر شب‌ها بجای اینکه بریم ستاره‌های آسمون رو بشماریم، بجای اینکه با ماه درد دل کنیم، به جای اینکه اینهمه زیبایی موجود در کهکشانها رو رصد کنیم ناچاریم بشینیم و مزخرفات سیمای ضرغامی رو ببینیم....)....

مدتها بود که شرارانگیز و طوفانی هوایی در وجودم افتاده بود که مثل یه حلقه‌ی آتش تو گرداب سخت و وحشتناک دنیا می‌گشتم ولی من دیشب به لطف رحمت دوست آروم آروم شدم.......

اگر یادتون باشه فکر کنم پارسال بود که سعی کردم تمامی ساقی‌نامه‌های معروف ادبیات فارسی رو براتون تو وبلاگ بنویسم امروز اتفاقی تو خمسه نظامی به یک ساقی‌نامه‌ی جدید برخورد کردم که خودم هم تا امروز نخونده بودم.... به هر حال برای اونهایی که مطالب وبلاگ رو از اول دنبال کردند، ساقی‌نامه‌ی زیر را از بخش یازدهم شرفنامه‌ی خمسه نظامی گنجوی در اینجا آوردم. من که از خوندش لذت بردم امیدوارم برای شما هم لذت‌بخش باشه.....

 بیا ساقی از خنب دهقان پیر                                  میی در قدح ریز چون شهد و شیر

نه آن می‌که آمد به مذهب حرام                               میی کاصل مذهب بدو شد تمام

بیا باغبان خرمی ساز کن                                         گل آمد در باغ را باز کن

نظامی به باغ آمد از شهر بند                                   بیارای بستان به چینی پرند

ز جعد بنفشه برانگیز تاب                                         سرنرگس مست برکش ز خواب

لب غنچه را کایدش بوی شیر                                   ز کام گل سرخ در دم عبیر

سهی سرو را یال برکش فراخ                                   به قمری خبر ده که سبزست شاخ

یکی مژده ده سوی بلبل به راز                                 که مهد گل آمد به میخانه باز

ز سیمای سبزه فروشوی گرد                                    که روشن به شستن شود لاجورد

دل لاله را کامد از خون به جوش                              فرو مال و خونی به خاکی بپوش

سرنسترن را زموی سپید                                       سیاهی ده از سایه مشک بید

لب نارون را می‌آلود کن                                          به خیری زمین را زراندود کن

سمن را درودی ده از ارغوان                                     روان کن سوی گلبن آب روان

به نو رستگان چمن باز بین                                      مکش خط در آن خطه نازنین

به سرسبزی از عشق چون من کسان                      سلامی به هر سبزه‌ای می‌رسان

هوا معتدل بوستان دلکش است                                هوای دل دوستان زان خوشست

درختان شکفتند بر طرف باغ                                     برافروخته هر گلی چون چراغ

به مرغ زبان بسته آواز ده                                         که پرواز پارینه را ساز ده

سراینده کن ناله چنگ را                                         درآور به رقص این دل تنگ را

سر زلف معشوق را طوق ساز                                    درافکن بدین گردن آن طوق باز

ریاحین سیراب را دسته بند                                       برافشان به بالای سرو بلند

از آن سیمگون سکه نوبهار                                       درم ریز کن بر سر جویبار

به پیرامن برکه آبگیر                                              ز سوسن بیفکن بساط حریر

در آن بزمه خسروانی خرام                                       درافکن می خسروانی به جام

به من ده که می خوردن آموختم                               خورم خاصه کز تشنگی سوختم

به یاد حریفان غربت گرای                                       کز ایشان نبینم یکی را به جای

چو دوران ما هم نماند بسی                                      خورد نیز بر یاد ما هر کسی

به فصلی چنین فرخ و سازمند                                   به بستان شدم زیر سرو بلند

ز بوی گل و سایه‌ی سرو بن                                    به بلبل درآمد نشاط سخن

به گل چیدن آمد عروسی به باغ                                فروزنده روئی چو روشن چراغ

سر زلف در عطف دان‌کشان                                     ز چهره گل از خنده شکر فشان

رخی چون گل و بر گل آورده خوی                            به من داد جامی پر از شیر و می

که بر یاد شاه جهان نوش کن                                  جز این هر چه داری فراموش کن

نشستم همی با جهاندیدگان                                     زدم دلستان پسندیدگان

به چندین سخنهای زیبا و نغز                                   که پالودم از چشمه خون و مغز

هنوزم زبان از سخن سیر نیست                                 چو بازو بود باک شمشیر نیست

بسی گنجهای کهن ساختم                                      درو نکته‌های نو انداختم

سوی مخزن آوردم اول بسیچ                                   که سستی نکردم در آن کار هیچ

وزو چرب و شیرینی انگیختم                                    به شیرین و خسرو درآمیختم

وز آنجا سرا پرده بیرون زدم                                     در عشق لیلی و مجنون زدم

وزین قصه چون باز پرداختم                                     سوی هفت پیکر فرس تاختم

کنون بر بساط سخن پروری                                     زنم کوس اقبال اسکندری

سخن رانم از فرو فرهنگ او                                     برافرازم اکلیل و اورنگ او

پس از دورهائی که بگذشت پیش                              کنم زندش از آب حیوان خویش

سکندر که راه معانی گرفت                                      پی چشمه‌ی زندگانی گرفت

مگر دید کز راه فرخندگی                                        شود زنده از چشمه‌ی زندگی

سوی چشمه‌ی زندگی راه جست                               کنون یافت آن چشمه کانگاه جست

چنین زد مثل شاه گویندگان                                     که یابندگانند جویندگان

نظامی چو می‌با سکندر خوری                                  نگهدار ادب تا زخود برخوری

چو همخوان خضری برین طرف جوی                         به هفتاد و هفت آب لب را بشوی

داستان و من و یه اسب آروم و بی‌آزار

این روزها اونقدر اتفاق می‌افته که اگر بخوام بنویسم باید کار و درس و مطالعه و همه چیز رو کنار بذارمو فقط و فقط بنویسم. ترجیح دادم که بعد از اینهمه مطلب که تو وبلاگ از هر دری نوشتم امروز مطلب رو عوض کنم....

راستش من زیاد آدم شکمویی نیست(برعکس بچگی‌هام که هیچ خوراکی سالم از جلوی چشمم رد نمی‌شد) پیشترها عقیده داشتم هیچ عشقی تو دنیا به پاکی و خالصی عشق انسان به غذاهای خوشمزه نیست ولی بعدها نظرم فرق کرد و دنبال یه تئوری جدید تو عشق گشتم.....

امروز صبح وقت نکردم صبحانه بخورم فقط یه چایی خالی بدون قند سرکشیدم و بدو بدو اومدم تا به موقع برسم سر کار تا ظهر هم که فقط چایی خوردیم(البته جاتون خالی امروز شیرینی دادند یه چندتایی خوردیم) ظهر که شد اتاق کناری جلسه بود چند نفری از دوستان داشتند صحبت می‌کردند که بعلت تراکم کاری ناچار بودند تو همون جلسه ناهار بخورند. بوی غذا که بلند شد دلم از حال رفت خندم گرفت مدتها بود که دلم هوس چیزی نکرده بود. آخه سالها بود عادتش داده بودم تا برای چیزهای بهتری از حال بره ولی امروز انگاری یادش رفته بود. خواستم بلندشم برم ببرون، مثل یه بچه‌ای که باباش ولش می‌کنه تو شهربازی، منم ولش کنم تو یه رستوران شیک بهش بگم هر چی دوست داری کوفت کن و دیگه اینطور هوایی نشو..... ولی باز صبر کردم گفتم بذار ببینم چقدر طاقت میاره؟ دیدم بدبخت تا اینطور شد حس کرد خیلی حقیر شده، دیگه صداش درنیومد دلم براش سوخت هرچی نوازشش کردم صداش درنیومد گفتم بی‌خیال می‌خواستی با من همسفر نشی که به این روز نیفتی... یه آه بلند کشید و گفت: خیلی بی‌انصافی من که با همه دار و ندارت ساختم با همه بدبختی‌هات سرکردم. سالهاست که اون گوشه‌ی زیرزمین نمور رو تحمل کردم و صدام درنیومده سالهاست که هیچ چیز اضافه‌ای ازت نخواستم... هروقت چیزی تعارفت کردند با اینکه خیلی دلم می‌خواست ولی جلوی خودم رو گرفتم تا نکنه به شخصیتت لطمه بخوره منکه هر کار سختی رو تحمل کردم تا تو سرت بالا باشه. منکه همیشه بخاطر تو بین سخت و آسون، سخته رو انتخاب کردم تا تو احساس حقارت نکنی.... خیلی چیزها رو تحمل کردم تا یه روزی تو به اوج برسی روزی که شاید من پوسیده باشم و با خاک همنشین و هم‌قرین باشم....

سالها بود که این کلام مولوی تو فیه ما فیه رو زمزمه می‌کردم و بهش مراقبت زیاد می‌ورزیدم که (ای انسان این تن تو اسب تست خدا این اسب رو داده تا چند روزی بار روحت رو بکشه چقدر به این اسبه توجه می‌کنی و از خودت غافلی؟؟)  ولی امروز وقتی دیدم نزدیک 20 ساعته که چیز زیادی نخورده ولی صدایی ازش بلند نمی شه و بعد از غرغرهای من دیگه احساس نیازی نمی کنه از اسبی که سوارش بودم خجالت کشیدم....

بگذریم زیاد جدی نگیرید.... یه توضیحی درباره‌ی عنوان پست قبلی بدم (خر مش برات) داستان از اینجا شروع شد که ما هر وقت می‌آییم از این حرفها بزنیم یکی از دوستای نزدیکمون بخاطر اینکه بحث رو عوض کنه می‌گه: راستی از دهات چه خبر؟ از خر مش برات چه خبر؟

این تکیه کلام خر مش برات برای عوض کردن موضوع و بحث در بین ما دوتا استفاده می‌شه به همین خاطر اینجا ازش استفاده کردم...

حرفهای امروز رو با یه غزل ناب از سعدی(علیه الرحمه) تموم می‌کنم (استاد اسلامی عاشق این غزله این هفته هم دوباره بعد از جلسه ی مثنوی این غزل رو برامون خوند و البته با چه ذوق و شوقی)

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی                        چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد              بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند                       همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم                  که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد                که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید                    مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری                 تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی      عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن                که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

غزل ۵۱۹

 

گر خار کاري سمن ندروي  .......

شبي دود خلق آتشي برفروخت                     شنيدم که بغداد چندي بسوخت

يکي شکر گفت اندران خاک و دود                که دکان ما را گزندي نبود 

كسي  گفتش اي پايبند هوس                      تو را خود غم خويشتن بود و بس؟

پسندي که شهري بسوزد به نار                     وگرچه سرايت بود بر کنار؟ 

بجز سنگدل كي كند معده تنگ                    چو بيند کسان بر شکم بسته سنگ ؟

توانگر خود آن لقمه چون مي‌خورد؟                چو بيند که درويش خون مي‌خورد؟ 

مگو تندرست است رنجوردار                         که مي‌پيچد از غصه رنجوروار 

تنکدل چو ياران به منزل رسند                      نخسبد که واماندگان از پسند 

اگر در سراي سعادت کس است                    ز گفتار سعديش حرفي بس است

همينت بسنده‌ست اگر بشنوي                       که گر خار کاري سمن ندروي 

بوستان سعدي تصحيح مرحوم عبدالعظيم قريب، ص 35 و تصحيح مرحوم غلامحسين يوسفي ص 32.

خودپرستی....

تا يك سر موي از تو هستي باقيست                          آيين دكان خودپرستي باقيست

گفتي بت پندار شكستم رستم                                   اين بت كه زپندار برستم باقيست

ای دل چه اندیشیده ای.....

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها؟             زان سوي او چندان وفا،زين سوي تو چندين جفا

زان سوي او چندان كرم،زين سو خلاف و بيش و كم     زان سوي او چندان نعم،زين سوي تو چندين خطا

زين سوي تو چندين حسد،چندين خيال و ظن بد   زان سوي او چندان كشش،چندان چشش،چندان عطا

چندين چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود      چندين كشش از بهر چه؟ تا در رسي در اولياء[1]

از بد پشيمان مي شوي،الله گويان مي شوي               آن دم تو را او مي كشد،تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان مي شوي،وز چاره پرسان مي شوي        آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا؟

گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن                    گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي(ص)

اين سو كشان سوي خوشان، وان سو كشان با نا خوشان     يا بگذرد يا بشكند، كشتي در اين گردابها

چندان دعا كن در نهان،چندان بنال اندر شبان            كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا

بانگ شعيب و ناله اش، وان اشك همچون ژاله اش    چون شد ز حد، از آسمان آ مد سحرگاهي ندا

گر مجرمي بخشيدمت، وز جرم آمرزيدمت                فردوس خواهي دادمت خامش،رها كن اين دعا

گفتا: نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان       گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقاء

گر رانده آن منظرم، بسته است از او چشم ترم          من در جحيم اولي ترم،جنت نشايد مر مرا

جنت مرا بي روي او هم دوزخ است و هم عدو           من سوختم زين رنگ و بو، كو فر انوار بقاء؟

گفتند باري كم گري، تا كم نگردد مبصري                   كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكاء

گفت: ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت      هر جزو من چشمي شود كي غم خورم من از عمي؟

ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن             تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را

(كليات ديوان شمس تبريزي،ج1،صص 4 و 5) 


 1 – بعضي حكايت كرده است كه خضر عليه‌السلام به بعضي از اولياء دچار شد و گفت مي‌خواهم چندي با هم باشيم او قبول نكرد و گفت چگونه مصاحبت درگيرد و حال آنكه تو آب حيات خورده‌اي و حيات جاويد خواسته‌اي و من ترك جان گفته‌ام و ترك حيات كرده‌ام و به جانان تسليم شده‌ام.(اسرار الحكم ص 567)

به پایان آمد این دفتر.....

خدای بزرگ را شاکرم که بالاخره توانستم هفده درس عرفان عملی که به دوستان قول داده بودم رو روی وبلاگ بگذارم امید که مورد استفاده دوستان قرار گیرد.

همانطور که در ابتدا گفتم این کتاب حاصل زحمت استاد اسلامی تربتی بود که قرار بود برای اعضای محترم انجمن دوستداران حافظ تدریس شود و متاسفانه این کار بدلایلی عملی نشد.

 

مرید و مراد!!!!!!!!!

ميرزا حسن جلوه هميشه مراتب فلسفي و حكمتي را به زبان شوخي ادا مي‌كرده، گويند وقتي سر به جيب تفكر فرو برده بود و با كسي تكلم نمي‌كرد و مثل اين بود كه مشغوليات ذهني دارد، روز سوم با چهره‌ي گشاده و خندان گفت: بالاخره قضيه حل شد. يكي از او پرسيد: اين مسأله‌ي غامضه چه بود كه ما را چند روز از محضر استاد محروم كرد؟

جلوه گفت:‌در تمام اين مدت فكر مي‌كردم كه آيا مريد خرتر است يا مراد؟

بالاخره دانستم كه مراد گوي سبقت را از ميدان خريت برده است زيرا مريد به تصور اين كه در پيش مراد سرتسليم فرود آورده ولي مراد كه خود مي‌داند درون خرقه چيزي نيست باز هم دست از لاف و گزاف برنمي‌دارد و آن طور كه نيست خود را مي‌نمايد!

(چنته درويش)

ای مدرس درس عشقی هم بگوی....

چند روز پیش که سر کلاس منطق و کلام بودیم و استاد هی زور میزد که خدا رو از این طریق ثابت کنه دیگه داشت حالم بهم می‌خورد.... شب که استاد اسلامی رو دیدم گفتم استاد خدا رو که می‌شه از یه گل سرخ روییده تو بیابون هم ثابت کرد چرا اینها اینقدر بالا پایین می‌پرند؟؟؟؟

بعد یاد این شعر از شیخ بهایی افتادم که خیلی جالبه حتما بخونید تا....

 قد صرفت العمر فی قیل و قال                                            یا ندیمی قم، فقد ضاق المجال

و اسقنی تلک المدام السلسبیل                                       انها تهدی الی خیر السبیل

و اخلع النعلین، یا هذا الندیم                                             انها نار أضائت للکلیم

هاتها صهباء من خمر الجنان                                             دع کئوسا و اسقنیها بالدنان

ضاق وقت العمر عن آلاتها                                                  هاتها من غیر عصر هاتها

قم ازل عنی بها رسم الهموم                                          ان عمری ضاع فی علم الرسوم

قل لشیخ قلبه منها نفور                                                  لا تخف، الله تواب غفور

علم رسمی سر به سر قیل است و قال                             نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام                                          مولوی باور ندارد این کلام

وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز                                   آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:

کل من لم یعشق الوجه الحسن                                       قرب الجل الیه و الرسن

یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار                                بهر او پالان و افساری بیار»

گر کسی گوید که: از عمرت همین                                   هفت روزی مانده، وان گردد یقین

تو در این یک هفته، مشغول کدام                                   علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم                                           هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی                                               مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث                                              هست از تلبیس ابلیس خبیث

زان نگردد بر تو هرگز کشف راز                                             گر بود شاگرد تو صد فخر راز

هر که نبود مبتلای ماهرو                                                    اسم او از لوح انسانی بشو

دل که خالی باشد از مهر بتان                                              لته‌ی حیض به خون آغشته دان

سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان                                                 کهنه انبانی بود پر استخوان

سینه، گر خالی ز معشوقی بود                                               سینه نبود، کهنه صندوقی بود

تا به کی افغان و اشک بی‌شمار؟                                           از خدا و مصطفی شرمی بدار

از هیولا، تا به کی این گفتگوی؟                                           رو به معنی آر و از صورت مگوی

دل، که فارغ شد ز مهر آن نگار                                             سنگ استنجای شیطانش شمار

این علوم و این خیالات و صور                                             فضله‌ی شیطان بود بر آن حجر

تو، بغیر از علم عشق ار دل نهی                                            سنگ استنجا به شیطان می‌دهی

شرم بادت، زانکه داری، ای دغل!                                          سنگ استنجای شیطان در بغل

لوح دل، از فضله‌ی شیطان بشوی                                         ای مدرس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟                                              حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول                                              مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف                                   از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منور کن به انوار جلی                                                    چند باشی کاسه لیس بوعلی؟

سرور عالم، شه دنیا و دین                                                   سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین

سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی                                             کی شفا گفته نبی منجلی؟

سینه‌ی خود را برو صد چاک کن                                           دل از این آلودگیها پاک کن

 

اردوی شیراز(بخش دوم)

به نام حضرت دوست که این همه نام و نشان از اوست

اندکی این مثنوی تاخیر شد

ببخشید که ادامه‌ی سفرنامه با کمی تاخیر آماده شد.......

 

کنار مقبره حافظ که هستیم خیلی ها که شاید اولین باری هست که به شیراز میان با شور و شوق زیاد و با سرعت میرن کنار مزار خواجه تا فاتحه‌ای بخونن منهم اون پایین ایستادمو بچه‌ها رو تماشا می‌کنم. هنوز حال و هوای فاتحه خوندن پیدا نکردم دوست دارم وقتی می‌خوام براش فاتحه بخونم حس و حال خاصی داشته باشم. راهم رو از کنار مزار خواجه کج می‌کنم و می‌رم به سمت مرکز حافظ شناسی استاد اسلامی و چند تا از بچه‌ها هم دنبالم میان. تو مرکز که می‌رسیم اول نگاهی به اتاق خودم می‌اندازم اتاقی که یه یک سالی هست ندیدمش. یاد روزها و شب‌هایی می‌افتم که تو این اتاق کار می‌کردم. چقدر لذت داشت و چقدر این روزها از اون لحظه‌ها دور افتادم....

از بچه‌های آشنای مرکز هیچ کس نیست همه رفتند فقط یه خانمی هست که اصلا چهره‌اش برام آشنا نیست. وقتی می‌بینه خیلی راحت تو محیط قدم می‌زنم سوال می‌پرسه که ببخشید با کی کار دارید؟؟ می‌گم فلانی هستم بعد زنگ می‌‌زنم به دکتر حسنلی، اولین سوالی که می‌پرسه اینه که الان کجایی؟؟ می‌گم تو مرکز کنار میز ریاست شما ایستادم. خیلی خوشحال می‌شه با تعجب می‌پرسه چرا الان خبر می‌دی؟؟ با کی هستی کی اومدی تا کی شیرازی برای نشست علمی که حتما می‌مونی؟؟؟ همه سوالاتشون پاسخ می‌دم و وقتی میشنوه که استاد اسلامی هم کنارمون هست خیلی خوشحال می شه طاقت نمی‌آره گوشی رو می‌دم به استاد باهاش سلام علیک میکنه. بعد هم دستور می‌ده تا تعدادی از کتابهای یادروز حافظ رو به رسم هدیه به بچه‌های گروه تحویلمون بدن.

سروکله مهران محمدی و سعید منبری هم پیدا می‌شه. رزمجو گوشه کتابخونه گیرم انداخته که همه فکر کردیم با ما قهر کردی!! چرا دیگه اینقدر کم میایی شیراز..... صحبت‌هاش همه بوی گلایه و شکایت داره... یه لحظه حواسم می‌ره به استاد امینی از همون دور می‌شه لبخونی کرد که داره چی می‌گه. با کاظمی داشتند در مورد سفر شیراز حرف می‌زدن و اینکه امینی می‌گفت اومدم تو این سفر تا فلانی رو بهتر بشناسم. از صحبت‌هاشون خندم می‌گیره به خودم می‌گم تو هنوز نتونستی خودت رو بشناسی چطور استاد امینی می‌خواد بشناسدت!!! یاد این مطلب می‌افتم که یه روزی مادرم بهم گفت:‌ ما نفهمیدیم تو شیعه هستی سنی هستی گبری مسیحی هستی یهودی هستی چی هستی !! معلوم هست؟؟ با دو بیت از عطار جوابش رو دادم:

نه در مسجد رهم دادند که رندی                                           نه در میخانه کاین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است                                          خدایا عاشقم این ره کدام است

کتابها رو استاد امینی برمی‌داره هرکاری می‌کنم که از دستش بگیرم خسته نشه نمی‌ذاره با بچه‌ها حرکت می‌کنیم طرف مقبره‌الشعرا.... جایی که به قول یکی از استادها آدم دوست داره سالی 10 بار بمیره بیارن اینجا خاکش کنن.

اول از همه سر مزار دکتر حمیدی شیرازی، استادی که بخاطر وجود بابرکتش ما با استاد اسلامی آشنا شدیم. فاتحه‌‌ای کنار مزارش می‌خونیم حالم دوباره بد می‌شه نمی‌تونم کنار بچه‌ها بمونم می‌رم یه گوشه‌ای پناه می‌گیرم مهران محمدی میاد برای بچه‌ها یکی یکی سنگ قبرها رو توضیح می‌ده. میام جلوی اتاق انجمن توی نور یه لامپ که تو دل زمین کار گذاشتنش می‌شینم یکی دوتا از بچه‌ها هم از راه می‌رسن شروع می‌کنیم به صحبت کردن تا یواش یواش سروکله‌ی بچه‌های گروه پیدا می‌شه موندن کجا بشینن تا از محضر استاد اسلامی فیض ببرن پیشنهاد می‌کنم برید تو کلاس‌های حافظ‌پژوهی که هم صندلی هست هم ساکت و آرومه همه می‌رند همچنان بیرون می‌شینم و به حوادث این یکی دو روز فکر می‌کنم خیلی بهم فشار می‌آد ولی چاره‌ای ندارم سعی می‌کنم یه ذره درجه‌ی صبر و تحملم رو بالا ببرم دوباره حال و هوام عوض می‌شه سعید که اینطور می‌بینه می‌گه پاشو بریم دکتر. حال و حوصله بیمارستان رو ندارم با یکی دو تا از بچه‌ها می‌ریم قهوه‌خونه کنار حافظیه سعید زحمت چایی رو می‌کشه با یه تیکه کیک یه ذره حالم بهتر می‌شه آخه بدجوری چایی خونم اومده بود پایین. یکی از مشکلات بزرگ این سفر همین مساله چایی بود مخصوصا برای همسفرهای آذری‌زبانمون که مثل ما یزدی‌ها علاقه‌ی خاصی به چایی دارن......

یواش یواش بلند می‌شیم میاییم کنار مزار خواجه، بچه‌ها همه جمع شدند هر کسی دنبال یه دیوان حافظ می‌گرده تا فالی بزنه... میام جلو یه فاتحه می‌خونم. بچه‌ها می‌خوان بیشتر درباره‌ی معماری حافظیه بدونن حس و حال توضیح دادن رو ندارم باز هم خداپدرش رو بیامرزه مهران محمدی میاد و بار همه‌ی زحمت‌ها می‌افته روی دوش اون... وقتی داره توضیح می‌ده نمی‌تونم بمونم ذهنم بشدت مشغوله بعضی از نگاه‌ها رو که می‌بینم حالم بدتر می‌شه. استاد امینی بهم میرسه اول حرفی که می‌زنه اینه که چرا اینقدر بهم ریخته‌ای... جوابش رو سربالا می‌دم بهش می‌گم دکتر بیا یه چرخی تو حافظیه بزنیم. بیشتر از اون خودم به آرامش نیاز دارم سعی می‌کنم از فضای حافظیه برای آروم کردن خودم استفاده کنم. درختی رو نشونش می‌دم که همه وجودش درده به استاد امینی می‌گم نگاه کن این برای من تداعی حافظ رو داره ببین چقدر با درد و سختی رشد کرده..... برای امینی هم جالبه یواش یواش داره حال و هوای حافظیه روش اثر می‌ذاره می‌برمش یه گوشه‌ی دنج که بیشتر شبها رو تو حافظیه اونجا می‌نشستم هر وقت می‌اومدم شیراز همیشه غربت و تنهاییم رو اون گوشه از دید همه پنهون میکردم. همونجا برای امینی میگم که چه اتفاقی تو یکی از شبها که تنها تو حافظیه بودم برام افتاد و از اون روز بود که فهمیدم حافظ مقصد راه نیست. و همه رو هم مدیون خواجه بودم هرچند برای امینی خیلی جای تعجب داشت به همین خاطر بیشتر توضیح ندادم بلند شدیم و یواش یواش اومدیم تو جمع بچه‌ها... چندتایی عکس یادگاری با استاد اسلامی و مابقی بچه‌ها می‌اندازیم که رزمجو می‌گه بذارید براتون یه فال بگیرم..... دیوان رو که باز می‌کنه هنوز به خودم و سرانجام کارم تواین دنیا  امیدوارم هنوز بارقه‌ای از امید تو دلم هست....

فاش می‌‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم                                   بنده‌ی عشقم و از هر دوجهان آزادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار                                        چکنم حرف دگر یاد نداد استادم

......

به شوخی به استاد اسلامی می‌گن آخه چرا حرف دیگه‌ای یادش ندادی؟؟؟

می‌خنده و می‌گه:

علم نبود غیر علم عاشقی                مابقی تلبیس ابلیس شقی

کفش‌هامو درمیارم آروم  می‌شینم جای همیشگی کنار یکی از ستونهای مقبره‌ی حافظ.

بچه‌ها صف کشیدن برای فال همه دور هم جمع شدیم دلمو می‌زنم به دریا و یکی یکی براشون فال می‌گیرم. یکی دو نفر هم تلفنی فال قبول می‌کنن. قبل از اینکه برای کسی فال بگیرم یاد خانمم و خانم رحمانی می‌افتم که بهشون قول داده بودم سرمزار خواجه براشون فال بگیرم اول از همه برای این دوتا تفالی به دیوان حافظ می‌زنم و تو دفتر یادداشت می‌کنم تا یادم نره. تو این وسط یک مترجم که با یه گروه خارجی اومده تو حافظیه درخواست می‌کنه تا دیوان حافظ رو برای لحظاتی بهش قرض بدم تا برای خارجی‌ها توضیح بده بعد هم که یه کم می‌گذره دیوان رو می‌آره می‌گه ببخشید این غزل ومی‌تونید تفسیر کنید می‌خندم و می‌گم من نمی‌تونم درست دیوان خواجه رو بخونم چطور می‌خواهی برات تفسیر کنن بچه‌ها می‌گن داره سربه سرت می‌ذاره..... نگاهی به غزل می‌کنم یه توضیح مختصر براش می‌دم که همون هم یه ربع طول می‌‌کشه صاحب فال وقتی شرح فالش رو می‌شنوه چشماش چهارتا می‌شه دوستش که یه دختر چینی هست اصرار داره تا فال اون رو هم بخونیم به غزلش که نگاه می‌کنم نوشته:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید                                         گفتم که ماه من شو گفتا اگربرآید

خیلی خلاصه مفهوم غزل رو براش می‌گم. خیلی براش جالبه دوتا شصتش رو به علامت تایید نشون می‌ده و میگه وری گود وری گود اشاره می‌کنم به سنگ مزار خواجه که کار من نیست از اون تشکر کن.....

دونه دونه که فال می‌گیریم اولش طول می‌‌کشه برای بچه‌ها یه ذره توضیح می‌دم ولی بعدش می‌بینم اگر اینطور بگذره تا صبح باید اینجا بشینیم. مامورهای حافظیه هم یواش یواش دارن همه رو بیرون می‌کنن. دیگه فالها رو فقط شماره غزل می‌گم و رد می شم تا نوبت به همه برسه.....

نوبت به علی تولایی که می‌رسه اصلا نمی‌شه فالش رو خوند اگر غزلی که براش اومده بود اونجا می‌خوندم غوغایی به پا می‌شد. اولش علی تولایی کلی دلهره داشت بعد که فالش رو نشونش دادم گفت جان من نخون. اونجا نخوندم ولی اینجا می‌گم چی اومد:

دیدار میسر شد و بوس و کنار هم                              از بخت شکر دارم و از روزگار هم

خیلی پسر خوب و زحمتکشیه. همه جا تلاش میکنه خدا حفظش کنه. اولش که اومدیم تو حافظیه هی جوش شام رو می‌زد که یه وقت یخ نکنه ولی وقتی بازار فالگیری و رمالی ما رو دید خوشش اومد خودش هم بی‌خیال شام شد...

یواش یواش آماده رفتن می‌شیم دلم خیلی گرفته نمی‌دونم چیکار کنم. دیوان رو میذارم روی سنگ قبر حافظ یه فاتحه می‌خونم آروم لای کتاب رو باز می‌کنم مطلع غزل رو که می‌خونم داغ می‌شم همونجا دیوان رو می‌بندم می‌خوام با حافظ هم قهر کنم ولی خودم رو دلداری می‌دم بازهم صبر می‌کنم....... با حال و هوای حافظیه در اوج غمگینی و دلتنگی خداحافظی می‌کنم... تو دلم می‌گم.. خرم آن روز کز این منزل ویران بروم...

شام رو تو حال و هوای دلچسب دروازه قرآن می‌خوریم. هر کاری می‌کنم اشتهایی برای شام ندارم هر چی استاد بنده خدا اصرار می‌کنه که یه لقمه بخور گلو درد رو بهونه می‌کنم و شروع می‌کنم به راه رفتن از بچه‌ها دور می‌شم تنهایی شروع میکنم به قدم زدن می‌خوام فریاد بزنم ولی نمی‌تونم می‌ترسم خدایا چقدر این شب سنگین و سخته....

شام که تموم می‌شه با بچه‌ها تصمیم می‌گیریم پیاده بریم راه زیادی تا اردوگاه نیست وقتی میرسیم اردوگاه ساعت حدود 11 شده بچه‌ها آماده خوابیدن می‌شن ولی هر کاری می‌کنم خواب به چشمم نمیاد یه کم تو اردوگاه قدم می‌زنم به سکوت شب فکر می‌کنم بعد میام با بچه‌ها قرار جلسه‌ی فردا صبح رو می‌ذاریم..... از آقای صادقی خواهش می‌کنم که فردا صبح زود زحمت نون رو بکشه..... به هر جون کندنی هست بعد از کلی غلط زدن تو رختخواب چند تا قصه برای خودم تعریف می‌کنم و خودم رو به خواب می‌زنم.......

صبح زود برای نماز همه بیدار شدن نماز رو که می‌خونیم راه می‌افتیم برای جلسه....  سعید منبری هم بنده خدا آش به دست از راه می‌رسه جلسه رو تو بلوار چمران می‌گیریم تو راه که یه مقدار قدم می‌زنیم بازهم اون فشار لعنتی رو روی خودم حس می‌کنم. ولی بازهم تحمل و تحمل و تحمل.... جلسه که تموم می‌شه سعید و مهندس رو می‌فرستیم اردوگاه دنبال بچه‌ها خودم هم به اصرار استاد اسلامی میام بیمارستان دوتا آمپول می‌زنم یه کمی بهتر می‌شم. با بچه‌ها قرارگذاشتیم کنار ارگ کریمخانی.... زودتر از دیگران می‌رسیم

یه گشتی تو مغازه‌های ترشی فروشی پشت ارگ می‌زنیم بعد هم یه فالوده شیرازی مهمون استاد اسلامی.....

بچه‌ها که میان اول می‌ریم حمام خصوصی کریمخان رو می‌بینیم برای بچه‌ها توضیح می‌دم که شکل حمامهای قدیمی از سه بخش سرمینه گرمینه و خزینه تشکیل شده و..... یه کمی هم از دشمنی آغامحمدخان با کریمخان زند می‌گم بعد هم بچه‌ها بخش‌های مختلف رو می‌بینند تو ارگ هم صحبت از پله‌های بلند اینجا و مقایسه‌اش با پله‌های کوتاه تخت جمشید می‌شه نقش و نگار سقف یکی دو تا از اتاقها هنوز یه کمی  بجا مونده بعد هم مجلس کریمخان رو می‌بینیم در آخر سر هم موزه عکس‌های تاریخی شهر شیراز که خیلی جالبه بعد هم میاییم در سایه‌ی درختای ارگ میشینیم به بستنی خوردن. یکی دونفر اصرار دارن که با این گلوی گرفته بستنی نخورید براتون ضرر داره ولی کو گوش شنوا..............

نگاهم به یکی از بچه‌ها می‌افته که خانم مزارعی چیزهایی براش گفته که خوش‌آیندش نبوده حالا داره مثل ابر بهار گریه می‌کنه.... دلم براش می‌سوزه براش دعا می‌کنم که انشاالله به آرزوش برسه.......

بعد راهی موزه‌ی پارس می‌شیم بعد از دیدن موزه می‌ریم سراغ بازار که بیشتر مورد توجه خانم‌هاست. وسط بازار که می‌رسیم صدای اذان بلند می‌شه با استاد و کاظمی و مهندس می‌ریم برای نماز.... بعد از نماز تا انتهای بازار حرکت می‌کنیم می‌رسیم به سرای مشیر چرخی تو سرای مشیر می‌زنیم که سروکله‌ی سعید منبری پیدا می‌شه دعوتمون می‌کنه تو یه قهوه‌خونی سنتی به یه چایی دبش که حسابی حالمون رو جا می‌آره .... این وسط یکی عکس می‌گیره یکی هم با تعجب نگاه می‌کنه..... استاد اسلامی هم می‌خنده مثل همیشه.......

از بازار که بیرون می‌آییم یه سری از خانم‌ها گله دارند که اینجا همه چیز سنتی هست ما رو ببر یه بازار که جنس‌های لوکس داشته باشه.... می‌گم جنس‌های لوکس رو تو خیابون صفاییه قم می‌تونید تهیه کنید و به هر کلکی هست هوس بازار گردی دوباره رو از سرشون می‌اندازم.....

ناهار رو تو دانشگاه شیراز می‌خوریم. سالن غذاخوری یه کم برام نفس گیره میام تو هوای آزاد غذا از گلوم پایین نمی‌ره. بغض کردم نمی‌دونم چطور غذام رو تموم کنم. یاد این جمله از شریعتی می‌افتم: اونهایی که می‌فهمند عذاب می‌کشند و اونهایی که نمی‌فهمند عذاب می‌دهند...... غذا رو به زور تو حلقومم پایین می‌دم باز یاد شعر مولوی می‌افتم:

استن این عالم ای جان غفلت است                          هوشیاری این جهان را آفت است

حسرت می‌خورم به اونهایی که نه چیزی می‌بینند نه چیزی می‌شنوند. هر چی هست تموم می‌شه اما به سختی......

تو راه برگشت با دکتر حسنلی هماهنگ می‌کنیم که تو اردوگاه در خدمتشون باشیم. مرد همیشه زحمتکش عرصه‌ی علم و فرهنگ خطه‌ی فارس با اینکه خیلی سرش شلوغه بدون هیچ ادعایی قبول می‌کنه..... توفیقی هست که این مرد خستگی ناپذیر صحنه‌ی فرهنگ کشور رو یه بار دیگه از نزدیک زیارتش کنیم. میاییم تو اردوگاه بعضی از بچه‌ها می‌رن برای استراحت منم می‌ریم گوشه‌ی حیاط از دور مینشینم به تماشای همسفرهامون. تو دلم میگم کاش.................

دوباره حال و هوای پاییز داره فشارش رو می‌آره. خیلی دارم اذیت می‌شم باز هم تحمل می‌کنم......

تو حال و هوای خودم هستم که دکتر حسنلی زنگ می‌زنه گوشی رو که برمی‌دارم خودش رو هم می‌بینم که خندان لب و مست مثل همیشه داره میاد. می‌پرم تو بغلش با دیدن دکتر حال و هوام عوض می‌شه می‌دونم که باید خودم رو برای شنیدن حرفهای قشنگ آماده کنم...... استاد اسلامی رو خبر می‌کنم ایشون هم به بچه‌ها می‌گه همه جمع می‌شیم تو نمازخونه و دکتر برامون مثل همیشه یه بغل حرف زیبا و دلنشین داره....... آخر کار هم کتابهای حافظ پژوهی رو برای بچه‌ها به رسم یادگار امضاء می‌کنه و تحویل بچه‌ها می‌ده.....

بعداز ظهر قرار می‌شه قبل از تالار حافظ همسفرها رو ببریم یه سری باغ جهان‌نما. یه ذره دیر می‌رسیم به باغ....  هوا رو به تاریکیه و اون زیبایی و قشنگی باغ مقداریش تو تاریکی شب ناپدید می‌شه. ولی به هر حال شب باغ هم لذت خاص خودش رو داره. با استاد امینی و کاظمی شروع می‌کنیم قدم زدن دور باغ دوست دارم حال و هوای حافظیه اینجا هم تکرار بشه ولی هرچی زور می‌زنم نمی‌شه...... ناچار از باغ می‌زنیم بیرون پیاده حرکت می‌کنیم سمت تالار حافظ به تالار که می‌رسیم کیپ تا کیپ جمعیت نشستند برام خیلی جالبه شاید یه هزار نفری باشند خوشحالم خیلی از بچه‌ها رو می‌بینم و سلام و احوالپرسی می‌کنم.... شعرا یکی یکی شعرهاشون رو می‌خونن نوبت به یکی از دخترهای شیراز می‌رسه که از اولین باری که دیدمش نامزد یکی از پسرهای شیراز بود و همیشه با هم بودند دخترک شروع می‌کنه به شعر خوندن وقتش که تموم میشه آخرین کلامش منفجرم می‌کنه..... یه نگاهی به سعید منبری که کنارم نشسته می‌کنم ازش می‌پرسم سعید؟؟؟؟؟ می‌گه آره بعد از سالها نامزدیشون بهم خورده پسره گفته ما به درد هم نمی‌خوریم. تالار دور سرم می‌چرخه.... مگه می‌شه یه نفر همه چیز رو تو عالم عاشقی از یادش بره.... یه خنده مسخره تحویل سوال پوچم می‌دم و می‌گم چرا نمیشه؟؟؟؟ حالا که شده!!!!!  دختره تمام دردهاشو با شعرش بیان کرد و از پسره هم که خبری نبود........

نوبت به استاد اسلامی می‌رسه که تو تالار صحبت کنه. مثل همیشه با تومانینه و آرامش همیشگی حرفهاش رو  شروع می‌کنه... یه چند بیتی درمورد شیراز می‌خونه که با تشویق حاضران روبرو می‌شه بعد هم صحبت از جبر و اختیار تو دیوان حافظ می‌شه که روز قبل با هم یه دوره مرور کرده بودیم قبل از اون یه شعر از دکتر حسن حبیبی می‌خونه که هرچند شعر جالب و قشنگیه ولی تو برنامه‌اش نبود قبل هم بهش گفته بودم که استاد این رو نخونید وقت کم میارید ولی پیرمرد هم دلش نیومده بود که نخوندش. همین باعث می‌شه که یه ذره از وقت بیشتر صحبت کنه که مهرداد رنجبر مجری با اینکه خیلی به استاد ارادت داره ولی ناچارا تذکر وقت می‌ده و استاد هم سریع بحثش رو تموم می‌کنه..... صحبتش که تموم می‌شه یه عده از حال و هوای استاد لذت بردند استاد که می‌شینه روی صندلیش یه نفر از پشت سر بهشون می‌گه: ببخشید استاد این مجری شیرازی نیست شما ناراحت نشید........

تو تالار استاد فریدونی و خانمش خیلی گلایه میکنن که ای بابا الان باید به ما خبر بدی که اومدی شیراز ما باید تو رو اینجا ببینیمت؟؟ یه ذره خجالت می‌کشم آخه فریدونی خیلی گردن من حق داره خیلی بهم کمک کرده و خیلی از اطلاعاتی که دارم مدیون شب‌زنده‌داری‌هایی است که با فریدونی داشتم. مرد بی‌ادعا و زحمتکشی که تنها عیبش اینه که زبان سرخی داره و سر نترس......

از تالار می زنیم بیرون هوا خیلی دلچسبه دلم می‌خواد برم یه بار دیگه تو حافظیه یه ذره تو تنهایی خودم غوطه‌ور بشم ولی درهای حافظیه بسته است از امشب قرق کردن برای مراسم فردا شب که رییس جمهور میاد.....

چون دیروقت شده می‌آییم سمت اردوگاه.... بچه‌ها که می‌رن داخل دم در آقای مهربان رو می‌بینم معاون فرهنگی کمیته امداد که منتظره تا من بیام. یه نیم ساعتی که سرپا صحبت می‌کنیم شماره تلفن می‌ده و شماره می‌گیره ازش قول می‌گیرم بابت زحمت‌هایی که بهشون دادیم هروقت اومدن تهران یا قم حتما درخدمتشون باشیم.... ازش خداحافظی می‌کنم و میام تو اردوگاه بچه‌ها دارن شام می‌خورن خیلی توصیه کردم به علی تولایی و سعید منبری که شام امشب باید یه شام مفصل و خوب باشه و اینطور که معلومه غذای خوبی هم از کار دراومده با اینکه گلوم به شدت درد می‌کنه ولی اونقدر گرسنه‌ هستم که یه نصف ساندویچ می‌‌خورم که ته دلم رو بگیره.....

بعد از شام یه عده از بچه‌ها دارن تو محوطه بازی می‌کنن یه عده هم استاد امینی رو گیرش آوردند و دارند باهاش مشاوره می‌کنن. بهش توصیه می‌کنم که هرطور که شده شب رو زود بخوابند چون فردا صبح اول وقت باید حرکت کنیم. تا آخرین جایی رو که برنامه‌ریزی کردیم رو هم به خوبی و خوشی ببینیم و همه برن سرخونه زندگیشون...... امینی دلش نمیاد که بچه‌ها رو رها کنه چون ذاتش اینه که درد دل بشنوه و راهکار ارائه کنه.... خدا خیرش بده خیلی دلسوز و مهربونه......

میام تو اتاق آروم دراز می‌کشم روی تخت باز هم اتفاقات این چند روز میاد سراغم به ذهنم فشار میاره.... یواش یواش خستگی داره از پا درم میاره خدا خدا می‌کنم که یه ذره آروم بشم تا بتونم بخوابم.....

نیمه‌های شب بود که با تکون تکون شاخک‌هام از خواب پریدم نمی‌دونستم چیه ولی هر چی بود داشت یه اتفاقی تو اردوگاه می‌افتاد. حالی که بلند شم نداشتم دوست داشتم حسابی بخوابم چون هنوز خوابم می‌اومد. ولی چاره‌ای نبود چراغ روی کله‌ام داشت روشن خاموش می‌شد. به هر زحمتی بود چشمان خسته‌ام رو رها کردم از زنجیرهای خواب و بلند شدم اومدم بیرون چندتا از بچه‌ها رو دیدم که دارند می‌رن سمت پایین.... اومدم جلوی در اردوگاه دیدم همگی پشت در خروجی منتظرند تا نگهبان در رو براشون باز کنه برن زیارت شاهچراغ.... هرچند دوست نداشتم برشون گردونم و حس و حال زیارت اول صبح رو ازشون بگیرم ولی چاره‌ای نبود اگر خدای ناکرده برای یه نفرشون اتفاقی می‌افتاد چکار می‌کردم؟ علی رغم میل باطنیم همشون رو برگردوندم.... بعدشم همه رو یکی یکی از خواب بیدار کردم تا نماز صبح رو بخونن و آماده حرکت باشند.....

صبح زود حرکت کردیم یه چندجایی رفتیم برای آش خوردن که گیرمون نیومد سرآخر اومدیم یه جایی کنار خیابون یه آش فروشی پیدا کردیم و همه رو صبحونه آش دادیم تا مزه‌ی این صبحانه‌ی دلچسب شیرازی رو هم بچشند.....

راننده‌ها زیاد تمایلی به برگشتن از راه یاسوج نداشتند دوست داشتند از همون راهی که رفتیم سریع برگردند ولی نمی‌شد با اینکه خیلی خسته بودم دوست داشتم بچه‌ها آبشار مارگون رو ببینند. می‌دونستم این آخرین سفری هست که اردوی شیراز می‌آرم تو این سفر متوجه شدم که دیگه توان و انرژی گذشته رو ندارم. دیگه نمی‌تونم مثل گذشته 5 شبانه روز بیدار باشم و همه کارها رو خودم انجام بدم.... چون سفر آخر بود باید یه یادگاری آخر سفر برای بچه‌ها بجا می‌موند تا خاطره سفر برای همیشه تو ذهنشون بمونه.....

افتادیم تو جاده‌ی یاسوج جاده‌ای پرپیچ و خم با سربالایی سرپایینی‌های فراوان که راننده‌ها رو معمولا کلافه می‌کنه. بچه‌ها شروع کردند به شلوغ کردن و گپ و گفتگو..... استاد امینی روی شیطنت یه سوال می‌پرسه تصمیم می‌گیرم بی‌مهابا جوابش رو بدم و همین کار رو هم می‌کنم وقتی جواب می‌دهم سروصدای همه درمیاد بعد هم استاد اسلامی رندانه جوابی مثل جواب من می‌ده که باز همه سروصداشون درمیاد...... کلی بچه‌ها می‌خندن ولی هیچ کس نمی‌دونه چرا من و استاد اسلامی اینطور جواب می‌دیم ما هم می‌خندیم چون تنها نیرویی که می‌تونه همه چیز پنهان کنه خنده است.....

یه کمی که رفتیم دوباره مهران محمدی از شیراز زنگ می‌زنه که همچنان با فرمانداری و کمیته امداد سر هزینه‌ی اردوگاه بحث دارند اعصابم بهم می‌ریزه چندجا زنگ می‌زنم آخرکار هم به مهران می‌گم بذار برسم قم حلش می‌کنم تو نگران نباش.....

یکی دو نفر از خانم‌ها حالشون تو اتوبوس خراب شده نگرانشون هستیم که خدای ناکرده آخر کاری کسی طوریش نشه که الحمدلله به جز یه نفرشون مابقی حالشون خوب می‌شه...... می‌رسیم یاسوج راننده راه رو اشتباه اومده کلی از مسیر دور شدیم نماز رو که می‌خونیم حس می‌کنم یه انرژی منفی تو بچه‌ها به وجود اومده که همه رو داره خسته میکنه این وسط غرغر راننده‌ها از همه چیز بدتره سعی می‌کنم کنترلم رو از دست ندم با علی تولایی می‌ریم نون بگیرم بعد هم یه ماشین دربست می‌کنیم می ریم تا آبشار یاسوج ببینیم چه خبره اگر خوبه بچه‌ها رو همونجا ناهار بدیم و سریع بیاییم طرف قم.... اصلا حال و هوای خوبی نداره نه آبی پیداست نه چیزی برمی‌گردم به استاد اسلامی می‌گم استخاره‌ای بگیره استخاره خوب می‌آد دلمو می‌زنم به دریا به راننده‌ها می‌گم حرکت کنیم طرف آبشار مارگون.... یکی از راننده‌ها که صاحب اتوبوسه خیلی مخالفه و می‌گه راه زیادی باید بریم و برگردیم ولی چاره‌ای نیست باید رفت... به هر زوری که هست راضیش میکنیم که بره به علی تولایی می‌گم هرچی اضافه می‌خواد بهش بده فقط بگو غرغر نکنه که حوصله‌اش رو ندارم..... توماشین استاد امینی رو می‌گم یه کمی با بچه‌ها حرف بزنه شاید از این حال و هوا بیان بیرون..... بعد هم استاد اسلامی صحبت می‌کنه ولی فایده‌ای نداره همه بیحال و حوصله هستند یه عده خوابیدند یه عده میگن پس کی  می‌رسیم خیلی گرسنمونه..... نزدیک آبشار که می‌رسیم راننده حاضر نیست از یه مسیر خاکی عبور کنه هرطوری که هست راضیش می‌کنیم تا حرکت کنه با کلی ناز قبول میکنه و زیر لب همچنان ناراحت که چرا ما رو آوردید اینجا.....

ناهار رو بچه‌ها با بی‌حوصلگی می‌خورند معلومه که حال و هوای خوبی ندارند.... هرچند مطمئن هستم بعد از دیدن آبشار همه‌ی این خستگی‌ها از تنشون درمیاد. بعد از ناهار با یکی دو تا از بچه‌ها حرکت میکنیم طرف آبشار یه عده زودتر رفتند یه عده هم هنوز دارند دور خودشون می‌چرخندکه راه بیفتند آخه اصلا نمی‌شه باور کرد که وسط این دشت یه آبشار به این زیبایی وجود داشته باشه.... تو مسیر یه کم فیلم‌برداری می‌کنم دوباره حس خوبی بهم دست نمی‌ده دوربین رو خاموش می‌کنم و دل...... می‌‌سپارم به صدای شرشر آب.....

بچه‌ها آبشار رو که می‌بینند ذوق‌زده می‌شن خیلی خوشحالند که این در این محیط هستند واقعا هم زیباست اگر با چشم دلت نگاه کنی قدرت خالق رو می‌تونی با تمام وجودت حس کنی که چقدر زیبا آفریده..... اونجا وسط اون کوه بیشتر وجود خدا رو حس می‌کنم بعد از چند روز تنهایی و خون دل خوردن حالا دیگه از تنهایی می‌آم بیرون یاد این جمله از شریعتی می‌افتم: وقتی که تنهای تنها شدی بازهم خدا هست.... و چقدر خوبه که اون هست حالا حالم یه ذره بهتر شده.....

زیر لب زمزمه می‌کنم:

"با تو دارد گفت و گو شوريده‏ي مستي

-مستم و دانم كه هستم من-

اي همه هستي ز تو، آيا تو هم هستي؟

 بدنم یواش یواش داره گرم می‌شه چند روزی بود که احساس سردی شدیدی می‌کردم حالا نور امید تو دلم دوباره زنده شده هرچند همونجا هم چیزهایی هست که آزارت بده ولی با وجود خدای مهربون دیگه جایی برای تنهایی باقی نمی‌مونه......

استاد بنده‌خدا یه ذره سردش شده منم که بدنم داغ داغه... سریع کاپشنم رو درمیارم می‌اندازم روی کولش بعد با استاد امینی دعوتشون میکنم که به آبشار نزدیکتر بشیم.... استاد وقتی کاپشن رو می‌کشه روی سرش همه می‌خندند خیلی جالب شده زیر آبشار اونقدر احساس سبکی میکنم که حساب نداره.... هر قطره‌ی آبی که فرو می‌ریزه حس می‌کنم دریای رحمتی از وجود خدای بزرگه.... دوست دارم تا شب زیر همین آب بمونم و این حس رو ادامه بدم..... استاد امینی خیلی ابا داره که خیس نشه بغلش می‌کنم می‌برمش زیر یه جایی که مثل ناودون داره آب میاد دوست دارم همه‌ی اون حس‌هایی که تو وجود منه به اون هم سرایت کنه ولی دلهره‌ی خیس شدن و سرما خوردن همه‌ی این لذت‌ها رو ازش می‌گیره.....

دوست دارم این وسط چرخ بزنمو پابکوبم و فریاد بکشم.... بعد از  چند روز نگرانی و غمگینی یه دفعه همه بندها از وجودم باز شده و رهای رها شدم......

تو این دلخوشی‌ها غوطه می‌خورم که ناگهان جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها.......

سعی می‌کنم این دلخوشی‌ رو با خودم داشته باشم ولی مگه می‌شه...... نگاهی از ته دل به محیط اطرافم می‌‌اندازم باز همه دلخوشی‌هام رو همون‌جا باقی می‌ذارم سعی می‌کنم دردهام رو هم همین جا بدمشون به دست آب‌هایی که تو سرهم میخورند و می‌گذرند... ولی نمی‌شه انگار اصلا قسمت نیست... چه امید عبثی.....

دم ماشین که می‌رسیم راننده خیلی عصبانی به نظر میاد..... حوصله‌ی اینکه آخر کاری با اوقات تلخ از این محیط جدا بشیم رو دیگه ندارم میکشمش یه گوشه‌ای و بهش می‌گم: تورو خدا اینقدر اخم نکن اگر مشکل پول اضافه یا هر کار دیگه‌ای که هست مهم نیست فقط بخند دوست ندارم آخر سفری از دست ما دلگیر باشی.... یه کم باهاش حرف می‌زنم و فکر می‌کنم که آروم شده.....

بچه‌ها یکی یکی سوار می‌شن بعضی‌هاشون بدجوری خیس شدن انگار خیلی بهشون چسبیده.... خوشحالم از اینکه دلشون شاد شده و این آخر سفری بهشون خوش گذشته استاد اسلامی با خنده‌ی مستانه‌ی همیشگی می‌گه: آقا همه‌ی شیراز یه طرف این آبشار مارگون یه طرف خیلی خوش گذشت..... شادی و خوشحالیم چند برابر می‌شه خدا را شکر که به استاد خوش گذشته.....

اتوبوس می‌افته تو جاده یکی از خانم‌ها حالش خوب نیست دوستش که پرستاره اصرار داره که یه جا ببریمش درمانگاه ولی باید زودتر تا شب نشده از محیط جاده‌ای که توش هستیم بیام بیرون..... تو دلم براش دعا می‌کنم که هر چی زودتر خوب بشه بعد به ذهنم میاد که دعای من تنهایی فایده نداره 40 نفر تو اتوبوسیم از همه خواهش می‌کنم برای شفای همسفرشون یه حمد بخونن همه با نیت خالص این کار رو می‌کنن همون لحظه حس می‌‌کنم که چون از ته دل خوندند کارساز شد خیالم از بابتش راحت می‌شه.....

خانم میرفتاح خواهش می‌کنه که حرف آخر رو بزنیم تا بتونه فیلمش رو کامل کنه استاد اسلامی و استاد امینی صحبت می‌‌کنن و اظهار رضایت به من که می‌رسه نمی‌دونم باید چی گفت....... ناخودآگاه یاد شعری اخوان می‌افتم...

ما چون دو دریچه روبروی هم                                              آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پاسخ و خنده                                                            هر روز قرار روز آینده

عمر آیینه‌ی بهشت اما آه                                                    بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است                                      زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد                                              نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

...........

قبل از سفر قرار بود یه فرم نظرسنجی آماده کنیم که متاسفانه نشد از علی تولایی خواهش می‌کنم که میکروفن رو به بچه‌ها بده تا یکی یکی نظرشون رو بگند.... یکی دو نفر گله می‌کنن ولی اکثرا بهشون خوش گذشته.... حرفهای بچه‌ها رو یادداشت می‌کنم. جالب‌تر از همه استاد اسلامی هست که بعد از کلی تعریف و تمجید می‌گه: البته بزرگترین مشکل این بود که جای حضرت چایی خالی بود در این سفر..... همه یکصدا حرفش رو تایید می‌کنن.... در جواب استاد به شوخی می‌گم: درسته من هم خودم زیاد چایی می‌خورم ولی آخه چایی نخورده همش 40 نفری هر 4 ساعت یه بار پشت در سرویس بهداشتی صف می‌کشیدیم حالا اگر چایی بود چی می‌شد؟.... دوباره همه می‌خندند تو دلم می‌گم همین که می‌خندید خیلی خوبه.....

راننده‌ها باز راه رو اشتباه می‌رن باید برگردند یاسوج و شهرضا و اصفهان و قم کلی راه رو دور می‌زنن حس میکنم می‌ترسند از راه یاسوج برند دوباره برمی‌گردند آباده و کلی راه دور می‌شه.....

اون شب تا صبح تو ماشین فکر کردم به این چند روز به فردا که چطور تو شهر باید با احساس تنهاییم کنار بیام به زخمی که حالا دوباره بعد از سالها سر باز کرده بود و داشت بدجوری آزارم می‌داد......... از با خودم زمزمه میکنم:

"ما شکسته پر مرغیم ای ستیزه گر صیاد

زجر اگر دهی باری اندک اندک آهسته

شب طولانی بود هیچ جوری تموم نمی‌شد دوباره جاده کش اومده بود هر چی تو راه رفتنه کنار استاد اسلامی غزل حافظ خوندم و راه برام کوتاه‌تر شد حالا تو مسیر برگشتنه نگاه می‌کردم به اطرافم که اکثرا خواب بودند مهندس کنار آروم خوابیده بود استاد امینی هم همینطور همه خواب بودند الا یکی دو نفر از جمله خانم کریمی که مواظب مهدی کوچولو بود و حس مادرانه‌اش تا صبح بهش اجازه نداد بخوابه و چندتا از پسرها که با راننده گده کرده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند.... دلم بدجور گرفته بود....

نماز صبح رو توی دلیجان خوندیم دیگه راه زیادی نمونده بود تا قم داشتیم می‌رسیدیم.... تو ماشین از کاظمی خواستم شماره تلفن بچه‌ها رو بگیره اگر برنامه‌ای بود خبرشون کنیم..... یکی دو نفر از خانم‌ها می‌گن خبردار شدیم که می‌خواهید اردوی مشهد ببرید.... می‌خندم می‌گم من دو هفته پیش مشهد بودم خیالتون راحت باشه که این آخرین اردو بود که مجبور بودید منو تحمل کنید. اگر روزی روزگاری دوباره قسمتتون شد این راه رو اومدید یادی هم از ما بکنید.....

هوا روشن شده یواش یواش شهر قم بعد از 4 شبانه روز دوری دوباره آفتابی می‌شه.... زور می‌‌زنم لحظه‌های آخر رو خندان باشم ولی........... انگار قسمت نیست.....

خنده‌ی تلخی از روی اجبار می‌زنم تو دلم می‌گم:

مرغ نالان به چه کارت آید؟

دام بردار و دگر دانه مریز.....

پیاده که میشم از همه حلالیت می‌طلبم مهندس می‌ره تهرون استاد با کاظمی و خواهرش و اکبری می ره من و احمد هم راهمون به یک مسیر ختم می‌شه.....

امروز که نوشتن قسمت دوم سفرنامه تموم شد خیلی تو خودم بودم که یکی از دوستان اومد تو اتاقم و گفت: فلانی خیلی گرفته‌ای

گفتم چکار کنم روزگاره دیگه چه میشه کرد؟....

گفت: روزگار تقصیر نداره تو تقصیر داری که دیگه چیزی تو این دنیا نیست تا تو رو اشباع کنه....

تفالی به دیوان خواجه می‌زنم این بیت میاد جلوی چشمم......

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست                         تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 به امید روزگاری سرشار از شادابی و نشاط ................

سفرنامه شیراز

به نام خداوند جان وخرد

بالاخره غروب پنجشنبه رسی. حدود 2 ماه بود که داشتیم نامه‌نگاری میکردیم. خدا پدر فرماندار قم رو بیامرزه خداییش هر کاری که از دستش برمیاد انجام میده. تا گفتیم مشکل جا داریم نامه نوشت شیراز و کمکون کرد. هرچند فرمانداری شیراز خیلی معطلمون کرد بعدش هم مسئولین اردوگاه تا روز آخر روی اعصابمون راه رفتند و حالمو گرفتند ولی خوب هر چی بود بالاخره کار به نتیجه رسید.
دو شب قبل از اینکه حرکت کنیم مثل همیشه اضطراب و استرس سفر افتاده بود به جونم. شب چهارشنبه که تا صبح نتونستم بخوابم. نگرانی اینکه نکنه به بچه‌ها خوش نگذره. نکنه غذای شیراز بازهم باب میل بچه‌ها نباشه. نکنه جایی رو که برای استراحتشون در نظر گرفتیم باب طبعشون نباشه. نکنه .......
همه‌ی اینها دست به دست هم داده بودند و خواب رو از چشمم ربوده بودند.
شب پنج شنبه هم خواب بود یا رویا نمی‌دونم اتفاقی که باعث شد کمتر در این سفر صحبت کنم  چون از تکرار تجربه‌ی سفرهای قبلی خیلی می‌ترسیدم.... اون شب هم تا صبح نتونستم بخوابم.....
صبح پنجشنبه که شد هر چی فکر کردم و باخودم گفتم من که همه‌ی تلاشم رو کردم چرا هنوز اضطراب و ترس تو وجودمه فکر به جایی نرسید تا اینکه یاد این بیت از خواجه افتادم:
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است   راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
دلمو قرص و محکم کردم و با توکل برخدا آروم شدم. غروب رفتم دنبال گردو و ظرف یکبار مصرف برای پنیر با اینکه خیلی سرم شلوغ بود ولی روم نمی‌شد دیگه کاری رو گردن علی تولایی بندازم. اون بنده خدا هم اندازه کافی سرش شلوغ بود هرچند ماشاالله ماشاالله بچه‌های آرمان سپید دستشون تو دست هم بود و از هیچ کاری فروگذاری نمی‌کردند. و در مقابلش این طرف فقط من بودم و خانم کاظمی.... ولی بهر حال باید یه بخشی از کار رو هم ما انجام میدادیم.
وقتی رفتم دفتر آرمان بنده خدا آقای صادقی داشت وسایل رو جمع می‌کرد یکی دو نفر هم داشتند کمکش می‌کردند. ساعت 8 شب بود باید زودتر می‌رفتم خونه یه دوش میگرفتم شام می‌خوردمو آماده میشدم.
همه این اتفاق‌ها تو نیم ساعت افتاد حالا بعد از همه گرفتاریهاو دغدغه‌ها مونده بود مشکل امیررضا که نمی‌تونست به راحتی ازم دل بکنه... لطف خدابود که بعد از یک هفته التماس که من هم باید دنبالت بیام لحظه‌های آخر آروم شد و من هم خیالم راحت....
محمد با ماشینش رسوندم سازمان امیررضا و اردوان و علیرضا رو بوسیدم ساعت 9 شده بود و بچه‌ها یواش یواش سروکلشون داشت پیدا می‌شد. مهندس تازه از تهران رسیده بود استاد آهنگران بعدش اومد.آقای زینلی هم مثل همیشه سرموقع رسید و استاد اسلامی عزیز هم با یه تاکسی تلفنی و لبخند ملیح همیشگی برلب از راه رسیدند.
پدر میرفتاح خیلی نگران بود. معلوم بود خیلی به دخترش دلبستگی داره. وقتی رفتم جلوی ماشینش تا سلام و احوالپرسی کنم گفت: اول خدا دوم خدا.... حرفش رو قطع کردم و گفتم سوم هم خدا اصلا نگران نباش پدر جان...
کاروانی که بود بدرقه‌اش لطف خدا   به تجمل بنشیند به جلالت برود
اتوبوس یه کم دیر کرد خیلی دوست داشتم سرساعت حرکت میکردیم. همه برنامه‌ها رو تو ذهنم مرور کرده بودم. ولی متاسفانه با یک ساعت تاخیر حرکت کردیم. از شهر که یه کم فاصله گرفتیم چشمم افتاد به مغازه‌های سوهانی کنار جاده یاد شبهایی افتادم که با اتوبوسهای مسافربری هنوز از قم حرکت نکرده بودیم اینجا متوقف میشدیم چقدر اون شبها سخت بود و من فقط و فقط به شوق دیدن بچه‌های مهربون شیراز و استادهای بی‌ریایی که کنار مزار خواجه جمع می‌شدند و از رازهای درون پرده سخن می‌گفتند دلمو می‌دادم به این جاده‌ی طولانی و سختی همه‌ی سفر رو با یه غزل حافظ به خودم هموار می‌کردم.
راه زیادی نرفته بودیم که تو یه پمپ بنزین نزدیک یه سرویس بهداشتی ایستادیم(اگر به کسی نگید ونخندید 40 دقیقه کشید تا 2 تا بچه‌ی کوچولو رفتند دستشویی و برگشتند).
شب از نیمه گذشته بود که اصفهان رو پشت سرگذاشتیم مهندس که کنارم بود پتو رو کشید روی پاهاش و آروم خوابید. ولی من هر کاری کردم خوابم نمی‌برد. با خودم زمزمه میکردم:
شب فراق که داند که تا سحر چند است   مگر کسی که به زندان عشق دربند است
دلم آروم و قرار نداشت. خیلی فکر می‌کردم راجع به این مدتی که گذشت. راجع به کلاس حافظ خوانی که شروع شد با چه شوق و شوری و چطور تموم شد راجع به اتفاقات بعد از اون راجع به حرفهایی که تو دلم بود و نمی‌تونستم بگم راجع به خیلی چیزها فکر کردم و این فکرها بود که اصلا نمی‌ذاشت خواب به چشمم بیاد. تو این لحظه‌ها بود که فکر کردم بهتره نماز صبح رو توشهررضا بخونیم. آخه از قبل برنامه‌ریزی کرده بودم تا در مسیر برگشت مثل سفر گذشته سرمزار شهید همت فاتحه‌ای بخونیم و روحی تازه کنیم ولی اینبار انگار قسمت بود که تاخیر داشته باشیم و همین اول سفری عهد و میثاقمون رو با زنده نامان همیشه جاویدان این سرزمین تازه کنیم.
به راننده گفتم نماز رو شهررضا می‌خونیم گفت: برسیم اونجا هنوز اذان نگفتند نمی‌شه. گفتم چرا و زمان دقیق نماز صبح رو از استاد اسلامی پرسیدم. درست وقتی بود که می‌رسیدیم به شهررضا اول وقت همان لحظه‌ی ناب سحر و صبح و سپیده......
اتوبوس که نگه داشت هوا خیلی سرد بود و فاصله‌ی وضوخانه تا ماشین خیلی زیاد بچه‌ها بدو بدو رفتند منم باهاشون بودم تو راه وضوخونه کاظمی رو دیدم گفتم بعد از نماز کنار مزار شهید همت......
نماز رو که خوندم مثل یه مرغ پرکنده بودم خیلی همت رو دوست دارم بخاطر بی‌ریاییش بخاطر سادگیش و بخاطر نگاه بلند و همت عالیش. کنار مزارش که رسیدم حالم عوض شد حالی که تو نماز پیدا نکرده بودم حالا کنار مزار شاهباز بلند همت مردان بی‌ادعای سرزمین همیشه جاوید ایران بهم دست داده بود. بچه‌ها یکی یکی اومدند فاتحه خوندند و رفتند دلم نمی‌اومد از کنار مزارش دل بکنم. ولی چاره‌ای نبود باید حرکت می‌کردیم راه که افتادم دیدم کاظمی هنوز کنار مزار شهید همت ایستاده و داره باهاش نجوا می‌کنه تو دلم خوشحال بودم که هنوز هستند بچه‌هایی که قدر این گلهای همیشه بهار سرزمین لاله خیز ایران رو می‌دونن..... یه قطره اشک از کنار چشمام چکید به پیرهنم که رسید شکوفه کرد و دمید..... باز یاد همت افتادم..... خدایا تو چی آفریدی واقعا که(فتبارک الله احسن الخالقین)....
آباده که رسیدیم آبجوش گرفتیم و صبحانه رو با کمی تاخیر نزدیکی‌های پاسارگاد کنار چشمه‌ی آبی که برام پراز خاطره‌است خوردیم. بعدش هم حرکت کردیم طرف پاسارگاد مقبره‌ی کوروش اولین پادشاه مقتدر ایران...
قبل از اینکه به پاسارگاد برسیم یه کم برای بچه‌ها درباره پاسارگاد توضیح دادم بعد هم کاغذهایی روکه از قبل آماده کرده بودم بینشون تقسیم کردیم. وارد پاسارگاد که شدیم اول بچه‌هارو تشویق کردم تا نوشته‌های اطراف مقبره رو بخونند بعد یه مختصری از زندگی کوروش رو براشون گفتم خوشحال بودم که استاد اسلامی هست تا بار علمی سفر رو اون به دوش بکشه و خودمم کنار بچه‌ها جست و خیز کنم. قبل از اینکه وارد پاسارگاد بشیم براش گفتم که براساس نوشته ویل دورانت در تاریخ تمدن و فیلمی که جدیدا دربارة اسکندر مقدونی ساختند اسکندر نمی‌تونه پادشاه ذوالقرنین باشه... بعد که استاد داستان ذوالقرنین در قرآن رو گفت فهمیدم حرفهام روش اثر کرده و یواش یواش برای خودش هم ثابت شده بود که پادشاه ممدوح خدای بزرگ در قرآن(ذوالقرنین) همان کوروش ایرانیاست.....
صحبت‌ها که تموم شد یه بنده خدایی دوربین به دست گیر داده بود که باید مصاحبه کنی. همین هایی که گفتی بیا جلوی دوربین هم بگو... نمیدونست من از اول از این جعبه سیاه وحشت داشتم از دوربین و ژست‌هایی که باید جلوش گرفت و چیزهایی که باید گفت ....
ازش عذرخواهی کردم دوست داشتم آزاد باشم راحت صحبت کنم هر چندیواشکی بعضی از حرفها رو ضبط کرد.....
ساعت نزدیک 11 صبح روز جمعه بود که حرکت کردیم به سمت نقش رستم. همون جایی که خاطره‌ی خوبی از صحبت کردن توش نداشتم. زنگ زدم به مهران محمد با اینکه سرش خیلی شلوغ بود ولی به حرمت عهد برادری که با هم داشتیم نه نگفت. اومد و خدایی هم خوب توضیح داد. هرچند بعضی چیزها موند ولی گفتم اشکالی نداره باقیش رو هم اگر دوست دارن برن مطالعه کنند اگر هم شد تو اتوبوس براشون میگم که انگار قسمتشون نبود.....
ناهار رو علی تولایی هماهنگ کرده بود که آوردند تو تخت جمشید خوردیم خیلی خسته بودم و خوابم می‌اومد از روز قبل ساعت 6 صبح که بلند شده بودم تا اون لحظه اصلا نتونسته بودم بخوابم نماز رو که خوندم تا بچه‌ها جمع بشند دم در نمازخونه رو صندلی یه 10 دقیقه‌ای خوابیدم که سرحال شدم و خواب دیگه پرید......
وقتی حرکت کردیم طرف دروازه ورودی تخت جمشید ساعت نزدیک 4 بود. تو ماشین فیلم شکوه تخت جمشید رو برای بچه‌ها نمایش دادیم یه کمی با فضای تخت جمشید آشنا شدند دم پله‌های ورودی باز هم گروه رو تحویل مهران محمدی دادم تا راهنماییشون کنه و براشون توضیح بده که الحق و الانصاف هم خوب توضیح می‌داد عجیب آدمیه با اینکه اونهم مثل ماها غم نان داره ولی اونقدر به این مرز و بوم عشق وعلاقه داره که همه چیز رو مثل سرگذشت پدربزرگش از حفظه بعضی وقت‌ها که توضیح می‌ده آدم فکر می‌کنه خودش همة اینها رو دیده که داره بازگو می‌کنه... واقعا خدا حفظش کنه......
بعد از گشت اولیه که تو محوطه زدیم رفتیم موزه رو دیدیم ازش خواستم نقش انسان بالدار رو برای بچه‌ها توضیح بده چون تو پاسارگاد وقت نشد درباره‌اش حرف بزنیم. بعد هم قسمتی از پرده‌ی سوخته تو نمایشگاه که هر وقت نگاهم بهش می‌افته هرچی بدوبیراهه نثار اسکندر و معشوقة ...... می‌کنم که چه بلایی سر این مکان زیبا آوردند...
تو تخت جمشید بعضی مطالب به ذهنم می‌اومد یواشکی برای بعضی از بچه‌ها که بیشتر از مابقی مشتاق بودند بازگو می‌کردم و ازشون می‌خواستم که توجه بیشتری به اینجا داشته باشند....
برام جالب بود مثل همیشه تخت جمشید برای بعضی‌ها خیلی دردناک بود که چرا ما 2500 سال از خودمون عقب هستیم و در گذشته چی بودیم و حالا چی به سرمون اومده. بعضی ها هم البته کل تخت جمشید رو همون تخته‌ سنگهایی می‌دیدند که بعضی از مسئولین می‌بینن وارزشی براش قایل نیستند.
نزدیک غروب از تخت جمشید اومدیم اومدیم مروشت بعد هم حرکت کردیم سمت شیراز تو راه یه پیامک برام رسید که محتواش بوی بی‌مهری و بی‌معرفتی می‌داد شماره ناآشنا بود وقتی از مهران پرسیدم و صاحب شماره رو شناختم فهمیدم که بنده خا حق داره چونیه چندسالی هست میام شیراز و برمی‌گردم و دیگه سراغی از دوستای قدیمی نمی‌گیرم. یه کمی به خودم بدوبیراه گفتم و یه ذره هم به دکتر امینی که همه‌ی دوستای خوبم رو به بهونه‌ی اینکه حلقه‌ی ارتباطاتت خیلی زیاده و اصلا برات خوب نیست ازم گرفتشون.
وقتی بهش پیامک دادم که تو شیراز هستم بال درآورده بود می‌گفت از سالی که دیگه سراغ مارو نمی‌گیری جمع بچه‌ها ازهم پاشیده. می‌گفت از فروردین که اومدم حافظیه دیگه پام رو اینجا نگذاشتم.... بعد یادم افتاد که هر وقت دلم برای شیراز و حال و هوای حافظیه تنگ می‌شد یکی از اونهایی که تو حافظیه یادم می‌کرد و احوالی می‌پرسید ایشون بود..... یادش بخیر روزهای خوب چقدر زود می‌گذرند...
شیراز که رسیدیم سعید منبری جلوی در اردوگاه منتظرم بودم تا چشمش بهم افتاد پرید تو بغلم خیلی دلم براش تنگ شده بود یکی از بهترین دوستام تو شیرازه که محبت‌هاش هیچ وقت فراموشم نمی‌شه... بچه‌ها رو که اسکان دادیم سه تا از خانم‌ها انگار دوست داشتند جدا باشند یه تخت خراب شده بود اونها هم بهونه کردن که می‌ترسیم روی تخت‌ها بخوابیم. با نگهبان اردوگاه که آدم مهربونی به نظر می‌رسید صحبت کرد موقت یه اتاق براشون گرفتم که راحت باشند. توصیه‌های لازم رو در مورد خانم‌ها به خانم کاظمی کردم و از این بابت که حواسش به همه چیز جمع هست و چیزی از ذهنش خارج نمی‌شه خیالم راحت بود. دیگه داشتم از خستگی می‌مردم خونواده‌ی منبری‌ها گیر داده بودن که شب رو حتما باید بیایی خونه‌ی ما گفتم باور کنید نمی‌شه باید پیش مابقی دوستان باشم. خلاصه به هر جون کندنی که بود رفتم رو تخت دراز کشیدم دیگه بدنم یاری نمی‌ کرد ساعت تقریبا 12 شب بود که از هوش رفتم....
ساعت 3 و 48 دقیقه بود که بیدار شدم ولی حالی که از جا بلند شم رو نداشتم. یه کم بعد استاد آهنگران بلند شد وضو گرفت و برگشت پیرمرد داشت نماز شب می‌خوند بعد هم که اذان گفتند نماز صبح رو خوند و شروع کرد به ورزش کردن. از خودم خجالت کشیدم بلند شدم وضو گرفتم نماز خوندم یه کم دم در نشستم و به آسمون نگاه کردم چقدر معنا دار بود و عمیق مثل همیشه.
یواش یواش زمزمه شروع شد....
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن   دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب   ما را زجام بادة گلگون خراب کن
خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد   گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند   زنهار کاسة سر ما پر شراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم   با ما به جام بادة صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا   برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
دلم از حال رفت وقتی شعر تموم شد یه حال و هوای خاصی داشت یه طوفانی تو این شعر نهفته است که هر وقت موقع سحر یا دم صبح میخونیش خون رگهات تبدیل به شراب ناب میشه و تمام وجودت رو مست مست می‌کنه.....
گفتم اول صبحی چه کار صوابی بکنم که روزم بخیر بشه یاد صبحانه افتادم لباس پوشیدم برم نون بگیرم که محمود گفت منم میام دوتایی رفتیم چقدر هم شانس اوردیم چون به هرنفر بیشتر از 10 تا نون نمی‌داد دوتایی 20 تا گرفتیم تا برگشتیم اردوگاه ساعت 7و نیم شده بود..... راننده‌ها رفتن آبجوش آوردن چایی هم آماده شده بود مونده بود بچه‌ها بلند شن صبحونه بخوریم که یادم افتاد باید هرچی زودتر برم فرمانداری شیراز و بچه‌های اونجا رو برای مساله اردوگاه ببینم زنگ زدم به سعید منبری که پدرش گوشی رو برداشت و گفت رفته دوش بگیره تا یه چایی خوردم و مسئول اردوگاه اومد دیدمش سعید زنگ زد که من حرکت کردم تو هم بیا.....
رفتم فرمانداری روز آخر خدمت آقای پورهمت بود که خیلی برای این اردو کمکمون کرد یه مقدار سی‌دی از محصولات مرکز تحقیقات دنبال خودم برده بودم که بهش هدیه دادم بعد هم زنگ زدم به اردوگاه هنوز بچه‌ها آماده نشده بودند. بعد با سعید رفتیم کمیته امداد آقای مهربان رو دیدیدم که اونهم برای خودش ماجرای جالبی داشت که بماند.....
تا اومدیم به بچه‌ها رسیدیم ساعت 10 شده بود شاهچراغ رو زیارت کرده بودند گفتم حیفه مسجد جامع عتیق رو نبینند همشون رو برگردوندم یه کم درباره‌ی مسجد صحبت کردیم که توضیحات من مورد قبول استاد اسلامی واقع نشد. بحث سر این بودکه من می‌گفتم یه سال اعراب ایرانیان رو به حج راه ندادند بعد صفاریان حج رو همین جا برگزار کردند به همین خاطر به اینجا می‌گن مسجد جامع عتیق استاد اسلامی می‌گفت حج رو فقط باید در خانة خدا بجا آورد و این قبول نیست. من استناد کردم به کلام بایزید بسطامی که از کسی پرسیده بود کجا می‌ری گفته بود حج. خرج راهش رو ازش گرفته بود و گفته بود هفت دور، دور من طواف کن بعد از طواف هم بهش گفته بود حالا برو بسوی خانه‌ات. مرد سوال کرده بود پس حج چی؟ گفته بود: تو کعبه‌ی دل رو زیارت کردی چه حاجت به کعبه‌ی گل داری؟؟؟
ساعت نزدیک 11 بود که رسیدیم خونه زینت الملک(بنیاد فارس شناسی و موزه مردم شناسی فارس) خوشحال بودم که استاد اسلامی هست و کامل دربارة شخصیت‌های فارس توضیح می‌ده همه رو استاد گفت بجز عیسی خان معمار شیرازی و شهید عباس دوران که به دومی ارادت خاصی داشتم و علاقه‌ام این بود که درباره‌اش بیشتر برای بچه‌ها توضیح بدم.....
بعد هم رفتیم نارنجستان قوام همون خونه‌ی قوام السلطنه. این وسط استاد گفت فلانی می‌بریمون سر قبر شیخ روزبهان، با کمال میل قبول کردم چون هر وقت میام شیراز خیلی دوست دارم مزار این مرد بزرگ رو زیارت کنم. همون کسی که سعدی درموردش می‌گه: هر وقت دلم تنگ می‌شد می‌آمدم کنار مزارش و از روح بلندش کمک میگرفتم.....
در آرامگاه شیخ شطاح(روزبهان) بسته بود با استاد اسلامی و آقای زینلی یه مختصری فشاری که به در آوردیم شانس ما باز شد داخل شدیم و فاتحه‌ای خواندیم لیست کتابهای شیخ و زندگی نامه‌اش از دوران قدیم روی دیوار به جا مانده بود عکسی گرفتم که بعدا استاد از روی اون یادداشت برداری کنه سریع برگشتیم نارنجستان نماز خوندیم و حرکت کردیم برای ناهار...
ناهار رو توی دانشگاه شیراز خوریم جوجه کباب بود بدک نبود نسبت به غذاهای دیگه تو شیراز خیلی خوب بود بعد از غذا استاد یه کم تو ماشین برای بچه‌ها صحبت کرد و رفتیم طرف اردوگاه همه رو دعوت کردم که یه ذره بخوابند تا بعدازظهر  به دیدار دو تن از اساتید بزرگ سخن ایران زمین یعنی سعدی و حافظ بریم....
خودم هر چی زور زدم خوابم نبرد بلند شدم دیدم استاد هم بی‌خوابی زده به کلش با هم رفتیم یه گوشه تو حیاط نشستیم و در مورد سخنرانی فرداشبش با هم صحبت کردیم. تا ساعت 4 و نیم شد و حرکت کردیم به سمت سعدیه. قبل از حرکت جلوی در آقای مهربان رو دیدم که میگفت هنوز کار اردوگاه درست نشده یه کم اوقات تلخی کردم و اون بنده خدا هم وقتی حال و هوام رو دید گفت خودمون پیگیری می‌کنیم شما خیالتون راحت باشه.
تو راه وقتی داشتیم می‌رفتیم طرف آرامگاه سعدی یه کم از مظلومیت سعدی برای بچه‌ها صحبت کردم که چقدر حقش پایمال شده و ما ایرانی‌ها قدر این استاد بزرگ سخن رو نمی‌دونیم. یک کم از تفاوت‌های مکانی آرامگاه سعدی با حافظ صحبت کردم تا اینکه رسیدیم مقابل سعدیه....
پا رو که گذاشتم تو محوطه آرامگاه یه حس ناب بهم دست داد. ناخودآگاه شروع کردم به زمزمه کردن...
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب توبنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
از دشمنان شکایت به دوستان برند
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینست بوالعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بردریم

...
سعدی تو کیستی که در این حلقه‌ی کمند
چندان فتاده‌اند که ماصید لاغریم

ما گدایان خیل سلطانیم
شهروند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هرچه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمی‌دانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سرافشانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
...
سعدیا بی حضور صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم

دلم داشت پرپر می‌زد که استاد شروع کرد به خواندن مقدمة گلستان....
منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات
پس در هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب....
...
ماشاالله به جونش تمام مقدمه رو حفظ بود چند نفری که از تهران از وزارتخونه اومده بودند و انگار آشنایی قدیمی با استاد داشتند سلام و علیکی کردند و خوشحال از اینکه استاد اسلامی رو اینجا زیارتشون می‌کنند. رسیدیم سر مزار سعدی اینجا دیگه دست خودت نیست همه حرفهای عاشقونه رو نمی‌شه تحمل کرد روی یکی از دیوارها غزلی از سعدی نوشته شده وقتی می‌خونم صورتم رو اشک خیس می‌کنه به ذوق و هنر این مرد آفرین می‌گم و مطمئن هستم که همة‌اینها لطف خدادادی است.......
بچه‌ها رو می‌بریم کنارحوض ماهی تو زیرزمین سعدیه . هر کسی دنبال یه سکه می‌گرده تا بندازه تو آب و حاجتش رو بگیره. همه می‌گن یه کم توضیح بدین. با اینکه ته دلم بدم نمی‌آد توضیح بدم براشون ولی خوب جلوی استاد اسلامی نمی شه بهشون می‌گم: برید بابا آخه مگه خرافات هم توضیح داره؟!!!
فالودة شیراز رو که می‌خوریم یه سری غرغر می‌کنن که بابا این چیه به خوردمون دادید فالوده‌های دم حرم خیلی خوشمزه‌تر از اینهاست. می‌گم هرکسی یه ذائقه‌ای داره ذائقه‌ی شیرازیها هم اینطور می‌پسنده
بیرون که می‌اییم تا سوارشیم یکی دو تا از بچه‌ها خیلی تحت تاثیر فضای سعدیه قرار گرفتند از جمله‌ی اونها دکتر امینی و مهندس شیرازی هستن که اولین باری بود که این فضا رو تجربه می‌کردن. چشمام برق می‌زنه خوشحالم که بالاخره اصالت ایرانی و ذوق شرقی کار خودش رو کرد حالا بهتر می‌شه به جنگ دکتر امینی رفت حالا بهتر می‌شه پایه‌های علم روانشناسی رو که ریشه در ادبیات غربی‌ها داره مورد انتقاد قرار داد البته هنوز کارم تموم نشده منتظرم تا دکتر رو تو حافظیه منفجرش کنم....
حرکت می‌کنیم به سمت حافظیه تو راه فقط فرصت می‌شه از معماری حافظیه براشون بگم. از اینکه از بیرون کامل دیده نمی‌شه و......
سعی می‌کنم از همین ابتدا با جو حافظیه آشناشون کنم هر چند اینجا دیگه همة همراهانمون نخورده مست هستند و مشتاق و منتظر تا حال و هوای حافظیه رو تجربه کنند.
وارد حافظیه که می‌ شم قدیمی‌ترین نگهبان حافظیه میاد سراغم کسی که سالهاست رفت و آمدهای من براش طبیعی شده میاد جلو و دیده بوسی می‌کنیم دلم براش تنگ شده بود یعنی دلم برای همة بچه‌های حافظیه تنگ شده همة بچه‌های انجمن که این سری از ترس اینکه کاروان رو رها نکنم و تا آخر با بچه‌ها باشم هیچ کدومشون رو خبر نکردم می‌دونم الان تو دلشون می‌گن عجب آدم نامردیه. به ما که بهترین دوستاش تو این شهر بودیم یه تلفن خشک و خالی هم نزد تا بیاییم ببینمش و مثل همیشه دور هم گده کنیم بگیم و بخندیم ولی چکار می‌شه کرد دیگه مثل قدیم نیستم همه چیز تو وجودم از بین رفته. حس‌های قدیمی رفته و جای خودش رو به چیزهای جدید داده.
آروم آروم محوطه ابتدای حافظیه رو طی می‌کنیم. زمزمه می‌کنم:
سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد    آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است   طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
..........
می‌رسم به این بیت
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند    جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
مو به بدنم سیخ میشه... می‌رسم به پله‌ها دو تا 9 تا پله رو می‌رم بالا دو تا 9 افلاک رو می‌رسم به ایوون حالا دیگه مقبره حافظ کامل پیداست از پله‌ها که پایین می رم ناخودآگاه سرم رو می‌اندازم پایین و به عالم حقیقت تعظیم می‌کنم. هنوز به مقبرة خواجه نرسیدم که خانم رزمجو رو بعد از 2 سال می‌بینمش. اولین چیزی که می‌گه اینه: چقدر تو این دو سال شکسته شدید چرا اینقدر موهاتون سفید شده؟؟؟
به شوخی بهش می‌گم: چیزی نیست شکسته گچ گرفتم بخاطر همین سفیدی می‌زنه.....

(ادامه سفرنامه شیراز رو روز دوشنبه بخوانید) 

در ضمن دوستان می‌توانندعکس‌های سفر شیراز رو در صفحه‌ی اول سایت

http://www.hafezdata.ir

ببینند

اردوی شیراز...................

سلام به همه دوستای مهربونم

بالاخره با هر جون کندنی بود اردوی شیراز درست شد

محل اسکان رو تونستیم یه جای خیلی خوب بگیریم

برنامه رو هم از این پنج شنبه ۱۶ مهر گذاشتیم تا دوشنبه ۲۰ مهر یادروز حافظ

تمام هم و غممون اینه که یه سفر به یادماندنی برای همه ی دوستان تدارک ببینیم که تا آخر عمر یادشون نره و فکر میکنم با برنامه ریزی که کردیم انشاالله همینطور خواهد بود.

سعی میکنیم همه جاهای دیدنی استان فارس رو ببینیم.

دوستان برای ثبت نام هرچه زودتر به دفتر آرمان سپید در سازمان ملی جوانان مراجعه کنند.

خوشحالم که بالاخره شرمنده بچه های مهربون کلاس حافظ خوانی نشدم و تونستیم این سفر رو برنامه ریزی کنیم...

انشاالله که همتون می ایید و ما هم عمری باشه در خدمتتون خواهیم بود. به لطف حضرت حق

تغییر سرنوشت با یک تصمیم به موقع

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند و سرنوشت خود را  تغيير  دهد!

 زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است!

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

 آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. وپیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

 امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،

جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

 یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

اولین نگاه به طبیعت

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

زندگی نامه جلال آل احمد.....

امروز سالگرد چهلمین سال درگذشت زنده یاد جلال آل احمد است. مردی که با قلمش خدمتهای فراوانی به ادبیات معاصر این مرز و بوم انجام داد. به همین مناسبت زندگی نامه اون بزرگوار رو از زبان خودش براتون اینجا آوردم. حتما تا انتها بخونید.....

در خانواده اي روحاني (مسلمان – شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. که الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تک و توک استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در«ديد و بازديد» مي شود ديد و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاي ديگر.

نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 بي اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هيچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکي سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و يکي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت. کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي که وزارت عدليه ي «داور» دست گذشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس هاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب ها درس. و با درآمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداري سيم کشي هاي متفرقه. بَـردست «جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهرهايم که اينکاره بود. همين جوري ها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه ي وجودم - در سال 1322 - يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب است که جوانکي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ي قواي اشغال کننده را.

جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. 1325. و معلم شدم. 1326. در حالي که از خانواده بريده بودم و با يک کروات و يکدست لباس نيمدار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد کسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ي انتظام، اميريه. و شب ها در کلاس هايش مجاني فنارسه (فرانسه) درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده، بودند هر کدام مأمور يکي شان بوديم و سرکشي مي کرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان (MEETING)... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «رضا زنجاني» و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم «عزاداري هاي نامشروع» که سال 22 چاپ شد و يکي دو قِران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاري هاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزه ي تجديد نظرهاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.

در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت کميته ي حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر براي دانشجويان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ي «مردم» که مدير داخليش بودم. و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آن وقت ها زير سايه «صادق هدايت» منتشر مي شد و ناچار همه جماعت ايشان گرايش به چپ داشتند و در اسفند همين سال «ديد وبازديد» را منتشر کردم؛ مجموعه ي آنچه در «سخن» و «مردم براي روشنفکران» هفتگي درآمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود که از اوايل سال 25 مامور شدم که زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. که تا هنگام انشعاب، 18 شماره اش را درآوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سي» و لطمه اي که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ي «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همين چاپخانه اي که در اختيارشان بود «از رنجي که مي بريم» درآمد. اواسط 1326. حاوي قصه هاي شکست در آن مبارزات و به سبک رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در آغاز 1326 اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتي که ما بوديم – به رهبري خليل ملکي – و رهبران حزب که به علت شکست قضيه آذربايجان زمينه افکار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود. و به همين علت سخت دنباله روي سياست استاليني بودند که مي ديديم که به چه مي انجاميد. پس از انشعاب، يک حزب سوسياليست ساختيم که زيربار اتهامات مطبوعات حزبي که حتي کمک راديو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شد و ما ناچار شديم به سکوت.

در اين دوره ي سکوت است که مقداري ترجمه مي کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) يادگرفتن. از «ژيد» و «کامو» و «سارتر». و نيز از «داستايوسکي». «سه تار» هم مال اين دوره است که تقديم شده به خليل ملکي. هم در اين دوره است که زن مي گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چارديواري خانه اي مي سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن، از آن به خانه شخصي و زنم سيمين دانشور است که مي شناسيد. اهل کتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف ها وترجمه هاي فراوان و در حقيقت نوعي يار و ياور اين قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به اين قلم در آمده بود. (و مگر درنيامده؟) از 1329 به اين ور هيچ کاري به اين قلم منتشر نشده است که سيمين اولين خواننده و نقـّادش نباشد.

و اوضاع همين جورهاهست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دکتر مصدق. که از نو کشيده مي شوم به سياست و از نو سه سال ديگر مبارزه در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و«نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» که مديرش ملکي بود، علاوه بر اينکه عضو کميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم که يکي از ارکان جبهه ملي بود و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 که به علت اختلاف با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان کناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازي ها . که ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به علت همين حقه بازي ها از حزب توده انشعاب کرده بوديم و حالا از نو به سرمان مي آمد.

در همين سال ها است که «بازگشت از شوروي» ژيد را ترجمه کردم و نيز «دست هاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سال ها است آشنايي با «نيما يوشيج» هم مال همين دوره است و نيز شروع به لمس کردن نقاشي. مبارزه اي که ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سه سال دنبال شد به گمان من يکي از پربارترين سال هاي نشر فکر و انديشه و نقد بود.

بگذريم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملي و بُرد کمپانيها در قضيه نفت که از آن به کنايه در «سرگذشت کندوها» گـَپي زده ام – سکوت اجباري محدودي را پيش آورد که فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شکست ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش «اورازان – تات نشين هاي بلوک زهرا- و جزيزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشکده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ي نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي کنم و اين چنين بود که تک نگاري (مونو گرافي) ها شد يکي از رشته ي کارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاري ايشان را ترک گفتم. چرا که ديدم مي خواهند از آن تک نگاري ها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار هم به معيارهاي او و من اين کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.

 

 

و همين جوري ها بود که آن جوانک مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازي ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايراني ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنبال روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن مي برد و بدلش مي کند به مصرف کننده ي تنهاي کمپاني ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود که شد محرک «غرب زدگي» -سال 1341 - که پيش از آن در «سه مقاله ديگر» تمرينش را کرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اين ها چاپ کرده بودم- 1327- حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار کوچک اما بسيار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع کلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شکن.

انتشار«غرب زدگي» که مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه ي عطف بود در کار صاحب اين قلم. و يکي از عوارضش اين که «کيهان ماه» را به توقيف افکند. که اوايل سال 1341براهش انداخته بودم و با اينکه تأمين مالي کمپاني کيهان را پس پشت داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينکه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگي» را در شماره اولش چاپ کرده بوديم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات وديگر قضايا ...

کلافگي ناشي از اين سکوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي که پس از اين قضيه پيش آمد در کردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به مأموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در کار نشر کتاب هاي درسي. در فروردين 42 به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شرکت در هفتمين کنگره ي بين المللي مردم شناسي و به آمريکا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از اين سفرها سفرنامه اي که مال حجش چاپ شد به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي شد؛ به صورت پاورقي درهفته نامه اي ادبي که «شاملو» و «رؤيايي» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهي نيز از کنگره مردم شناسي داده ام در «پيام نوين» ونيز گزارش کوتاهي از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهني» در مي آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ي ما را نکرد. هم در اين مجله بود که دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفکران» را درآوردم. و اين ها مال سال 1345. پيش از اين «ارزيابي شتابزده» را در آورده بودم – سال 43– که مجموعه ي هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. که در تبريز چاپ شد. و پيش از آن نيز قصه «نون و القلم» را – سال 1340– که به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شکست نهضتهاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يک دوره تاريخي گذاشتم و وارسيده.

آخرين کارهايي که کرده ام يکي ترجمه «کرگدن» اوژن يونسکو است – سال 45– و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگر که به تقرير دکتر محمود هومن براي «کيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ «نفرين زمين» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يک سال و آنچه براو واهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرفها درباره آب و کشت و زمين و لمسي که وابستگي اقتصادي به کمپاني از آنها کرده و اغتشاشي که ناچار رخ داده و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حکومت از قضيه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضي جايش زده اند. پس از اين بايد« در خدمت و خيانت روشنفکران» را براي چاپ آماده کنم . که مال سال 43 است و اکنون دستکاري هايي مي خواهد و بعد بايد ترجمه «تشنگي و گشنگي» يونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگي و گوري» که قصه اي است درباب عقيم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جديد» که قصه ي ديگري است از نسل ديگري که من خود يکيش ... و مي بيني که تنها آن بازرگان نيست که به جزيره کيش شبي ترا به حجره خويش خواند و چه مايه ماليخوليا که به سرداشت...

 روحش شاد و یاد و نامش گرامی.....

آرامگاه حافظ...

این مطلب رو از روی سایت دکتر حسن لی براتون نوشتم

حافظيه(آرامگاه حافظ)-دانشنامه‌ي زبان و ادبيات فارسي، جلد دوم، 1386 

 حافظيه مكاني در شمال شهر شيراز است. اين مكان در منطقه‌اي است كه در گذشته مُصّلا ناميده مي‌شده است. مردم شيراز از گذشته‌هاي دور، براي برپايي نمازهاي جماعت، بويژه نمازهاي عيد فطر و قربان و دعاي طلب باران و آيين‌هاي ديگر عبادي، در شمالِ شهر شيراز، زميني گسترده و هموار را در دامنه‌ي «كوه رحمت» و در همسايگيِ «تنگِ الله اكبر» برگزيده بوده‌اند كه به آن مصلا مي‌گفتند. آن مكان، آب و هوايي بسيار خوش و چشم اندازي بسيار دلكش داشته است. برپايي آيين‌هاي گوناگونِ عبادي، زمين يادشده را هر چه بيش‌تر احترام انگيز و مقدس مي‌كرده است.
 احترام و تقدسِ زمينِ مصلا و كوهِ رحمت، مردم  را برمي‌انگيخته تا مردگانِ خود را براي آمرزش در اين منطقه به خاك بسپارند و بخشي از اين منطقه به صورت گورستانِ عمومي در‌آيد.  «مُصّلا» از ساحل شمالي رودخانه‌ي خرّم دره، در شمال دروازه اصفهانِ كنوني و آرامگاه علي بن حمزه آغاز مي‌شده و تا دامنه‌ي كوهِ چهل‌مقام امتداد مي‌يافته است. (امداد، ص 166).
  حافظِ شيرازي، اين منطقه از شهر را كه «آبِ ركناباد» آن را سرسبز و فرح انگيز مي‌كرده، بسيار دوست داشته و از بهشت زيباتر مي‌ديده است:
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را

  هنگامي كه روان حافظ تن او را بدرود مي‌گويد (سال 791 يا 792 ق)، هم شهريانِ اهلِ دل و هوشمند حافظ او را در همان جايگاهِ دل بستگي‌هايش به خاك مي‌سپارند، تا آن زمينِ دل آويز، بيش از پيش، ستايش‌انگيز گردد و «زيارتگه رندانِ جهان» شود.
  پس از گذشت 65 سال از درگذشت حافظ، (به سال 856 ق) «شمس‌الدين محمد معمايي» كه از سوي سلطان ابوالقاسم بابر بهادر، در فارس فرمانروايي مي‌كرد، عمارتي بر مزار او برافراشت كه اين بنا در طول روزگاران، بارها و بارها تعمير شد و تغيير يافت. (آربري، ص 181)  تا اين كه در سال 1186 ق. كريم خان زند بنايي تازه و عمارتي زيبا بر آن مزار ساخت (سامي، ص 367). به دستور كريم خان ابتدا دور تا دورِ محوطه‌ي بزرگي كه قبر حافظ در آن جاي‌داشت، ديوار كشيده شد. سپس ايواني در آن محوطه بنا گرديد كه بر چهار ستونِ سنگي يك پارچه قرار داشت. با ساخت آن ايوانِ بزرگ، محوطه‌ي حافظيه به دو باغِِ جداگانه‌ي شمالي و جنوبي تقسيم شد و قبر حافظ در ميان باغ شمالي واقع گرديد. (ميرزا حسن فسايي، ص 1202).
  همچنين در زير گوشه‌ي غربي اين عمارت «آب انبار» ارزشمندي ساخته شد كه از آب «ركن آباد» پر مي‌شد. هنوز هم آن چهار ستونِ سنگي و آب انبارِ يادشده پا برجا هستند.(بهروزي، ص 63)
  سنگِ مرمريني كه امروز، هنوز بر مزار حافظ بازمانده است، از يادگارهاي ديگر برجاي مانده‌ي كريم‌خاني است. سنگي به درازاي 270، به پهناي 80 و به بلندي 40 سانتي‌متر كه حاجي آقاسي بيگ افشار آذربايجاني با خط زيباي نستعليق، غزلِ دلنشينِ «مژده‌ي وصل تو كو كز سر جان برخيزم ...» را به همراه ابياتي ديگر بر آن نوشته است.
  طهماسب ميرزا (مؤيد الدوله)، يكي ديگر از حكم رانان فارس، در سال 1273ق. بار ديگر آرامگاه حافظ را تعمير كرد. در سال 1295 ق. حاج معتمدالدوله فرهاد ميرزا، حاكم وقتِ فارس، كه به حافظ صميمانه عشق مي‌ورزيد، دستور داد اتاقي از نرده‌ي آهني بسازند و بر مزار او قرار دهند. قوام‌الملك مشهور نيز آرامگاه را تعمير كرد. سپس در سال 1317 ق. ملاشاه جهان زردشتي قبه‌ي زيبايي بر سرِ قبرِ خواجه، با چوب و آهن ساخت امّا سيد علي اكبر فال اسيري، از علماي شيراز، از اين اقدام ناخرسند شد و دستور داد تا بنايِ ساخته شده از سوي ملاشاه جهان زردشتي را تخريب كنند (كريمي، ص 16، بهروزي، ص 65 ، سامي، ص 368 و معين، ص 627).
  منصور ميرزا شعاع السلطنه، در سال 319 ق. به دستور پدر خود، مظفرالدين شاه، يك بار ديگر آرامگاه حافظ را به گونه‌اي شايسته تجديد بنا كرد و براي تزيين ديوارهاي بنا از ذوق هنرمندان نام‌دارِ زمان خود، از جمله «مزين الدوله نقاش باشي» بهره برد (سامي، ص 368). مزين الدوله كه از استادان دارالفنون بود اتاقچه‌اي آهنين بر روي مزار حافظ ساخت و دستور داد كه دو سويِ ايوانِ كريم خاني را به يكي از غزل‌هاي حافظ زينت دهند (بهروزي، ص 67) در اين كار عبدالصمد، معروف به لله باشي ظل السلطان كه شخصي با ذوق بود، غزلِ «روضه‌‌ي خلد برين خلوت درويشان است ...» را بر اساسِ خطِ «ميرعماد» از كاغذ بريد و بر تخته‌هاي مربع مستطيل قرار داد و در دو سوي ايوان نصب كرد (كريمي، ص 17).
  در سال 1310 ش. «دبير اعظم بهرامي»، استاندار فارس، دست به كارِ بازسازي آرامگاه شد. امّا همين كه ديوارهاي اطراف را تعمير كرد و نارنجستان حافظيه را سرو سامان داد به تهران منتقل شد و كار او نيمه تمام ماند (بهروزي، ص 68).
  آخرين اقدام مهم و شايسته در پيوند با ساخت و ساز بناي حافظيه در زمان وزارت آقاي علي‌اصغر حكمت صورت پذيرفت. در اين زمان (1314 ش) مهندس گُدار فرانسوي، مأمور طراحي و ساخت و سازِ بناي تازه شد. او براي زمينِ حافظيه و آرامگاه حافظ، طرحِ كنوني را پيشنهاد و اجرا كرد. محوطه‌ي حافظيه در اين طرح، به همان سبكِ گذشته، به دو باغِ شمالي و جنوبي تقسيم شد كه ايواني با طول 56 و عرض 7 متر، با 20 ستونِ سنگي، آن دو باغ را از هم جدا مي‌كرد. اجراي كامل اين طرح تا سال 1317 ش. ادامه يافت. (سامي، ص 369)
  جمع كل باغ ورودي و باغ آرامگاه و ساختمان‌ها و منضمات در حدود بيست هزار متر مربع است. مساحت باغ شمالي كه آرامگاه حافظ در ميانه‌ي آن قرار گرفته، سه هزار متر (60×50 متر) و مساحت باغ جنوبي دوازده هزار متر (150×80) است. خياباني به عرض 22 متر، باغِ جنوبي را به دو بخش شرقي و غربي تقسيم مي‌كند. در دو طرفِ اين خيابان باغچه و در وسط هر باغچه حوضِ مستطيل شكلي به سبك حوض‌هاي كريم خاني با فواره‌هاي سنگي ساخته شده است. درخت‌هاي كاج، سرو و نارنج و گل‌هاي زيباي رنگارنگ در هر دو باغ جنوبي و شمالي، فضاي حافظيه را بسيار فرح‌انگيز و دل‌ربا كرده‌اند.
  معماري هنري حافظيه، با هوشمنديِ ستايش برانگيزي پديد آمده است. به گونه‌اي كه اجزاي هماهنگِ اين معماري، آرامشِ فضايِ ملكوتيِ حافظيه را افزايش مي‌دهد. ايوانِ بلند و باشكوه وسط حافظيه به شيوه‌اي شايسته، ميان دو باغِ شمالي و جنوبي- بويژه با توجه به اختلافِ ارتفاع آن دو- تعادل ايجاد مي‌كند.
  آرامگاهِ حافظ، در واقع، آميزشي‌ست از شيوه‌ي معماريِ گذشته و اكنونِ ايراني: گنبدي با پوششَ مسين، به شكلِ كلاهِ درويشانِ قلندر، برافراشته بر هشت ستون، كه يادآورِ سده‌ي هشتم و روزگار حافظ است. اين آرامگاه دلربا را هيچ ديواري محصور و محدود نكرده است و تراش‌هاي هنرمندانه‌ي سر ستون‌ها و كاشي‌كاري سقف آرامگاه بر زيبايي آن افزوده است. در زير سقفِ گنبدِ آرامگاه، غزلِ «حجاب چهره‌ي جان مي‌شود غبار تنم ...» بر روي كاشي با خط زيبا نوشته شده است.
  از سال 1375 ش. مركز حافظ شناسي، فعاليت‌هاي خود را در محل كتابخانه‌ي عمومي حافظيه، به گونه‌اي رسمي آغاز كرده است و هم اكنون در قالب نهادي مستقل به فعاليت‌هاي گوناگونِ آموزشي، علمي و پژوهشي مشغول است. در اين مركز، آثاري كه در پيوند با حافظ پديد آمده است (مقاله، كتاب، فيلم، نرم افزار و ...) گردآوري، فهرست نويسي تنظيم مي‌شود و در اختيار درخواست كنندگان قرار مي‌گيرد.
  در محوطه‌ي حافظيه، بسياري ديگر از نام آورانِ شيرازي به خاك سپرده شده‌اند؛ كه افراد زير از شمار آنانند: اهلي شيرازي، فرصت‌الدوله، محمّدهاشم ذهبي، ميرزا عبدالنبيا، سيدمحمّدعلي كازروني، حاج محمّدعلي سمناني، نظام‌الدين دستغيب، حسن آزادمعدلي، شيخ محمّدمهدي كجوري، شيخ محمّدحسن كجوري، سيدعلي مجتهد كازروني، قاسم خان والي، علي‌اكبر نخعي‌اراكي ، شيخ محمّدباقر مجتهد استهباناتي، لطف‌علي صورتگر، رسول پرويزي، محمّدخليل رجايي، مهدي حميدي، فريدون توللي، عبدالوهاب نوراني‌وصال، علي‌محمّد مژده، حميد ديرين، محمّدكاظم كاظمي شيرازي، نورالدين رضوي و آرامگاه‌هاي خانوادگي چون: آرامگاه خاندان معدل، آرامگاه خاندان قوام، آرامگاه خاندان توللي، آرامگاه خاندان طباطبايي‌كازروني، آرمگاه خاندان مؤيدالملك قوامي، آرامگاه خانوادگي فربود و ... .
  همچنين از سال 1375 ش. طرحِ بزرگِ گسترش محوطه‌ي حافظيه مطرح شده و هم اكنون در حال اجراست. بر اساس اين طرح، محوطه‌ي حافظيه گسترشي چشم‌گير مي‌يابد (از چهارراه ادبيات، تا چهارراه حافظيه، از چهارراه حافظيه تا شمالِ باغ جهان‌نما و از شمال باغ جهان‌نما تا چهارراه هفت تنان.)

منابع:
آربري، شيراز: مهد شعر و عرفان، ترجمه‌ي منوچهر كاشف، تهران، 1353؛ امداد، حسن، شيراز در گذشته و حال، شيراز، 1339؛ بهروزي، علي نقي، بناهاي تاريخي و آثار هنري جلگه‌ي شيراز، شيراز، 1354؛ حسيني فسايي، ميرزا حسن، فارس‌نامه‌ي ناصري، تصحيح دكتر منصور رستگار فسايي، ج 2، تهران، 1367؛ سامي، علي، شيراز، شهر جاويدان، شيراز، 1363؛ كريمي، بهمني، راهنماي آثار تاريخي شيراز، تهران، 1327؛ مصطفوي، سيد محمد تقي، اقليم پارس، تهران، 1343؛