به نام حضرت دوست که این همه نام و نشان از اوست
اندکی این مثنوی تاخیر شد
ببخشید که ادامهی سفرنامه با کمی تاخیر آماده شد.......
کنار مقبره حافظ که هستیم خیلی ها که شاید اولین باری هست که به شیراز میان با شور و شوق زیاد و با سرعت میرن کنار مزار خواجه تا فاتحهای بخونن منهم اون پایین ایستادمو بچهها رو تماشا میکنم. هنوز حال و هوای فاتحه خوندن پیدا نکردم دوست دارم وقتی میخوام براش فاتحه بخونم حس و حال خاصی داشته باشم. راهم رو از کنار مزار خواجه کج میکنم و میرم به سمت مرکز حافظ شناسی استاد اسلامی و چند تا از بچهها هم دنبالم میان. تو مرکز که میرسیم اول نگاهی به اتاق خودم میاندازم اتاقی که یه یک سالی هست ندیدمش. یاد روزها و شبهایی میافتم که تو این اتاق کار میکردم. چقدر لذت داشت و چقدر این روزها از اون لحظهها دور افتادم....
از بچههای آشنای مرکز هیچ کس نیست همه رفتند فقط یه خانمی هست که اصلا چهرهاش برام آشنا نیست. وقتی میبینه خیلی راحت تو محیط قدم میزنم سوال میپرسه که ببخشید با کی کار دارید؟؟ میگم فلانی هستم بعد زنگ میزنم به دکتر حسنلی، اولین سوالی که میپرسه اینه که الان کجایی؟؟ میگم تو مرکز کنار میز ریاست شما ایستادم. خیلی خوشحال میشه با تعجب میپرسه چرا الان خبر میدی؟؟ با کی هستی کی اومدی تا کی شیرازی برای نشست علمی که حتما میمونی؟؟؟ همه سوالاتشون پاسخ میدم و وقتی میشنوه که استاد اسلامی هم کنارمون هست خیلی خوشحال می شه طاقت نمیآره گوشی رو میدم به استاد باهاش سلام علیک میکنه. بعد هم دستور میده تا تعدادی از کتابهای یادروز حافظ رو به رسم هدیه به بچههای گروه تحویلمون بدن.
سروکله مهران محمدی و سعید منبری هم پیدا میشه. رزمجو گوشه کتابخونه گیرم انداخته که همه فکر کردیم با ما قهر کردی!! چرا دیگه اینقدر کم میایی شیراز..... صحبتهاش همه بوی گلایه و شکایت داره... یه لحظه حواسم میره به استاد امینی از همون دور میشه لبخونی کرد که داره چی میگه. با کاظمی داشتند در مورد سفر شیراز حرف میزدن و اینکه امینی میگفت اومدم تو این سفر تا فلانی رو بهتر بشناسم. از صحبتهاشون خندم میگیره به خودم میگم تو هنوز نتونستی خودت رو بشناسی چطور استاد امینی میخواد بشناسدت!!! یاد این مطلب میافتم که یه روزی مادرم بهم گفت: ما نفهمیدیم تو شیعه هستی سنی هستی گبری مسیحی هستی یهودی هستی چی هستی !! معلوم هست؟؟ با دو بیت از عطار جوابش رو دادم:
نه در مسجد رهم دادند که رندی نه در میخانه کاین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است خدایا عاشقم این ره کدام است
کتابها رو استاد امینی برمیداره هرکاری میکنم که از دستش بگیرم خسته نشه نمیذاره با بچهها حرکت میکنیم طرف مقبرهالشعرا.... جایی که به قول یکی از استادها آدم دوست داره سالی 10 بار بمیره بیارن اینجا خاکش کنن.
اول از همه سر مزار دکتر حمیدی شیرازی، استادی که بخاطر وجود بابرکتش ما با استاد اسلامی آشنا شدیم. فاتحهای کنار مزارش میخونیم حالم دوباره بد میشه نمیتونم کنار بچهها بمونم میرم یه گوشهای پناه میگیرم مهران محمدی میاد برای بچهها یکی یکی سنگ قبرها رو توضیح میده. میام جلوی اتاق انجمن توی نور یه لامپ که تو دل زمین کار گذاشتنش میشینم یکی دوتا از بچهها هم از راه میرسن شروع میکنیم به صحبت کردن تا یواش یواش سروکلهی بچههای گروه پیدا میشه موندن کجا بشینن تا از محضر استاد اسلامی فیض ببرن پیشنهاد میکنم برید تو کلاسهای حافظپژوهی که هم صندلی هست هم ساکت و آرومه همه میرند همچنان بیرون میشینم و به حوادث این یکی دو روز فکر میکنم خیلی بهم فشار میآد ولی چارهای ندارم سعی میکنم یه ذره درجهی صبر و تحملم رو بالا ببرم دوباره حال و هوام عوض میشه سعید که اینطور میبینه میگه پاشو بریم دکتر. حال و حوصله بیمارستان رو ندارم با یکی دو تا از بچهها میریم قهوهخونه کنار حافظیه سعید زحمت چایی رو میکشه با یه تیکه کیک یه ذره حالم بهتر میشه آخه بدجوری چایی خونم اومده بود پایین. یکی از مشکلات بزرگ این سفر همین مساله چایی بود مخصوصا برای همسفرهای آذریزبانمون که مثل ما یزدیها علاقهی خاصی به چایی دارن......
یواش یواش بلند میشیم میاییم کنار مزار خواجه، بچهها همه جمع شدند هر کسی دنبال یه دیوان حافظ میگرده تا فالی بزنه... میام جلو یه فاتحه میخونم. بچهها میخوان بیشتر دربارهی معماری حافظیه بدونن حس و حال توضیح دادن رو ندارم باز هم خداپدرش رو بیامرزه مهران محمدی میاد و بار همهی زحمتها میافته روی دوش اون... وقتی داره توضیح میده نمیتونم بمونم ذهنم بشدت مشغوله بعضی از نگاهها رو که میبینم حالم بدتر میشه. استاد امینی بهم میرسه اول حرفی که میزنه اینه که چرا اینقدر بهم ریختهای... جوابش رو سربالا میدم بهش میگم دکتر بیا یه چرخی تو حافظیه بزنیم. بیشتر از اون خودم به آرامش نیاز دارم سعی میکنم از فضای حافظیه برای آروم کردن خودم استفاده کنم. درختی رو نشونش میدم که همه وجودش درده به استاد امینی میگم نگاه کن این برای من تداعی حافظ رو داره ببین چقدر با درد و سختی رشد کرده..... برای امینی هم جالبه یواش یواش داره حال و هوای حافظیه روش اثر میذاره میبرمش یه گوشهی دنج که بیشتر شبها رو تو حافظیه اونجا مینشستم هر وقت میاومدم شیراز همیشه غربت و تنهاییم رو اون گوشه از دید همه پنهون میکردم. همونجا برای امینی میگم که چه اتفاقی تو یکی از شبها که تنها تو حافظیه بودم برام افتاد و از اون روز بود که فهمیدم حافظ مقصد راه نیست. و همه رو هم مدیون خواجه بودم هرچند برای امینی خیلی جای تعجب داشت به همین خاطر بیشتر توضیح ندادم بلند شدیم و یواش یواش اومدیم تو جمع بچهها... چندتایی عکس یادگاری با استاد اسلامی و مابقی بچهها میاندازیم که رزمجو میگه بذارید براتون یه فال بگیرم..... دیوان رو که باز میکنه هنوز به خودم و سرانجام کارم تواین دنیا امیدوارم هنوز بارقهای از امید تو دلم هست....
فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم بندهی عشقم و از هر دوجهان آزادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چکنم حرف دگر یاد نداد استادم
......
به شوخی به استاد اسلامی میگن آخه چرا حرف دیگهای یادش ندادی؟؟؟
میخنده و میگه:
علم نبود غیر علم عاشقی مابقی تلبیس ابلیس شقی
کفشهامو درمیارم آروم میشینم جای همیشگی کنار یکی از ستونهای مقبرهی حافظ.
بچهها صف کشیدن برای فال همه دور هم جمع شدیم دلمو میزنم به دریا و یکی یکی براشون فال میگیرم. یکی دو نفر هم تلفنی فال قبول میکنن. قبل از اینکه برای کسی فال بگیرم یاد خانمم و خانم رحمانی میافتم که بهشون قول داده بودم سرمزار خواجه براشون فال بگیرم اول از همه برای این دوتا تفالی به دیوان حافظ میزنم و تو دفتر یادداشت میکنم تا یادم نره. تو این وسط یک مترجم که با یه گروه خارجی اومده تو حافظیه درخواست میکنه تا دیوان حافظ رو برای لحظاتی بهش قرض بدم تا برای خارجیها توضیح بده بعد هم که یه کم میگذره دیوان رو میآره میگه ببخشید این غزل ومیتونید تفسیر کنید میخندم و میگم من نمیتونم درست دیوان خواجه رو بخونم چطور میخواهی برات تفسیر کنن بچهها میگن داره سربه سرت میذاره..... نگاهی به غزل میکنم یه توضیح مختصر براش میدم که همون هم یه ربع طول میکشه صاحب فال وقتی شرح فالش رو میشنوه چشماش چهارتا میشه دوستش که یه دختر چینی هست اصرار داره تا فال اون رو هم بخونیم به غزلش که نگاه میکنم نوشته:
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید گفتم که ماه من شو گفتا اگربرآید
خیلی خلاصه مفهوم غزل رو براش میگم. خیلی براش جالبه دوتا شصتش رو به علامت تایید نشون میده و میگه وری گود وری گود اشاره میکنم به سنگ مزار خواجه که کار من نیست از اون تشکر کن.....
دونه دونه که فال میگیریم اولش طول میکشه برای بچهها یه ذره توضیح میدم ولی بعدش میبینم اگر اینطور بگذره تا صبح باید اینجا بشینیم. مامورهای حافظیه هم یواش یواش دارن همه رو بیرون میکنن. دیگه فالها رو فقط شماره غزل میگم و رد می شم تا نوبت به همه برسه.....
نوبت به علی تولایی که میرسه اصلا نمیشه فالش رو خوند اگر غزلی که براش اومده بود اونجا میخوندم غوغایی به پا میشد. اولش علی تولایی کلی دلهره داشت بعد که فالش رو نشونش دادم گفت جان من نخون. اونجا نخوندم ولی اینجا میگم چی اومد:
دیدار میسر شد و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم
خیلی پسر خوب و زحمتکشیه. همه جا تلاش میکنه خدا حفظش کنه. اولش که اومدیم تو حافظیه هی جوش شام رو میزد که یه وقت یخ نکنه ولی وقتی بازار فالگیری و رمالی ما رو دید خوشش اومد خودش هم بیخیال شام شد...
یواش یواش آماده رفتن میشیم دلم خیلی گرفته نمیدونم چیکار کنم. دیوان رو میذارم روی سنگ قبر حافظ یه فاتحه میخونم آروم لای کتاب رو باز میکنم مطلع غزل رو که میخونم داغ میشم همونجا دیوان رو میبندم میخوام با حافظ هم قهر کنم ولی خودم رو دلداری میدم بازهم صبر میکنم....... با حال و هوای حافظیه در اوج غمگینی و دلتنگی خداحافظی میکنم... تو دلم میگم.. خرم آن روز کز این منزل ویران بروم...
شام رو تو حال و هوای دلچسب دروازه قرآن میخوریم. هر کاری میکنم اشتهایی برای شام ندارم هر چی استاد بنده خدا اصرار میکنه که یه لقمه بخور گلو درد رو بهونه میکنم و شروع میکنم به راه رفتن از بچهها دور میشم تنهایی شروع میکنم به قدم زدن میخوام فریاد بزنم ولی نمیتونم میترسم خدایا چقدر این شب سنگین و سخته....
شام که تموم میشه با بچهها تصمیم میگیریم پیاده بریم راه زیادی تا اردوگاه نیست وقتی میرسیم اردوگاه ساعت حدود 11 شده بچهها آماده خوابیدن میشن ولی هر کاری میکنم خواب به چشمم نمیاد یه کم تو اردوگاه قدم میزنم به سکوت شب فکر میکنم بعد میام با بچهها قرار جلسهی فردا صبح رو میذاریم..... از آقای صادقی خواهش میکنم که فردا صبح زود زحمت نون رو بکشه..... به هر جون کندنی هست بعد از کلی غلط زدن تو رختخواب چند تا قصه برای خودم تعریف میکنم و خودم رو به خواب میزنم.......
صبح زود برای نماز همه بیدار شدن نماز رو که میخونیم راه میافتیم برای جلسه.... سعید منبری هم بنده خدا آش به دست از راه میرسه جلسه رو تو بلوار چمران میگیریم تو راه که یه مقدار قدم میزنیم بازهم اون فشار لعنتی رو روی خودم حس میکنم. ولی بازهم تحمل و تحمل و تحمل.... جلسه که تموم میشه سعید و مهندس رو میفرستیم اردوگاه دنبال بچهها خودم هم به اصرار استاد اسلامی میام بیمارستان دوتا آمپول میزنم یه کمی بهتر میشم. با بچهها قرارگذاشتیم کنار ارگ کریمخانی.... زودتر از دیگران میرسیم
یه گشتی تو مغازههای ترشی فروشی پشت ارگ میزنیم بعد هم یه فالوده شیرازی مهمون استاد اسلامی.....
بچهها که میان اول میریم حمام خصوصی کریمخان رو میبینیم برای بچهها توضیح میدم که شکل حمامهای قدیمی از سه بخش سرمینه گرمینه و خزینه تشکیل شده و..... یه کمی هم از دشمنی آغامحمدخان با کریمخان زند میگم بعد هم بچهها بخشهای مختلف رو میبینند تو ارگ هم صحبت از پلههای بلند اینجا و مقایسهاش با پلههای کوتاه تخت جمشید میشه نقش و نگار سقف یکی دو تا از اتاقها هنوز یه کمی بجا مونده بعد هم مجلس کریمخان رو میبینیم در آخر سر هم موزه عکسهای تاریخی شهر شیراز که خیلی جالبه بعد هم میاییم در سایهی درختای ارگ میشینیم به بستنی خوردن. یکی دونفر اصرار دارن که با این گلوی گرفته بستنی نخورید براتون ضرر داره ولی کو گوش شنوا..............
نگاهم به یکی از بچهها میافته که خانم مزارعی چیزهایی براش گفته که خوشآیندش نبوده حالا داره مثل ابر بهار گریه میکنه.... دلم براش میسوزه براش دعا میکنم که انشاالله به آرزوش برسه.......
بعد راهی موزهی پارس میشیم بعد از دیدن موزه میریم سراغ بازار که بیشتر مورد توجه خانمهاست. وسط بازار که میرسیم صدای اذان بلند میشه با استاد و کاظمی و مهندس میریم برای نماز.... بعد از نماز تا انتهای بازار حرکت میکنیم میرسیم به سرای مشیر چرخی تو سرای مشیر میزنیم که سروکلهی سعید منبری پیدا میشه دعوتمون میکنه تو یه قهوهخونی سنتی به یه چایی دبش که حسابی حالمون رو جا میآره .... این وسط یکی عکس میگیره یکی هم با تعجب نگاه میکنه..... استاد اسلامی هم میخنده مثل همیشه.......
از بازار که بیرون میآییم یه سری از خانمها گله دارند که اینجا همه چیز سنتی هست ما رو ببر یه بازار که جنسهای لوکس داشته باشه.... میگم جنسهای لوکس رو تو خیابون صفاییه قم میتونید تهیه کنید و به هر کلکی هست هوس بازار گردی دوباره رو از سرشون میاندازم.....
ناهار رو تو دانشگاه شیراز میخوریم. سالن غذاخوری یه کم برام نفس گیره میام تو هوای آزاد غذا از گلوم پایین نمیره. بغض کردم نمیدونم چطور غذام رو تموم کنم. یاد این جمله از شریعتی میافتم: اونهایی که میفهمند عذاب میکشند و اونهایی که نمیفهمند عذاب میدهند...... غذا رو به زور تو حلقومم پایین میدم باز یاد شعر مولوی میافتم:
استن این عالم ای جان غفلت است هوشیاری این جهان را آفت است
حسرت میخورم به اونهایی که نه چیزی میبینند نه چیزی میشنوند. هر چی هست تموم میشه اما به سختی......
تو راه برگشت با دکتر حسنلی هماهنگ میکنیم که تو اردوگاه در خدمتشون باشیم. مرد همیشه زحمتکش عرصهی علم و فرهنگ خطهی فارس با اینکه خیلی سرش شلوغه بدون هیچ ادعایی قبول میکنه..... توفیقی هست که این مرد خستگی ناپذیر صحنهی فرهنگ کشور رو یه بار دیگه از نزدیک زیارتش کنیم. میاییم تو اردوگاه بعضی از بچهها میرن برای استراحت منم میریم گوشهی حیاط از دور مینشینم به تماشای همسفرهامون. تو دلم میگم کاش.................
دوباره حال و هوای پاییز داره فشارش رو میآره. خیلی دارم اذیت میشم باز هم تحمل میکنم......
تو حال و هوای خودم هستم که دکتر حسنلی زنگ میزنه گوشی رو که برمیدارم خودش رو هم میبینم که خندان لب و مست مثل همیشه داره میاد. میپرم تو بغلش با دیدن دکتر حال و هوام عوض میشه میدونم که باید خودم رو برای شنیدن حرفهای قشنگ آماده کنم...... استاد اسلامی رو خبر میکنم ایشون هم به بچهها میگه همه جمع میشیم تو نمازخونه و دکتر برامون مثل همیشه یه بغل حرف زیبا و دلنشین داره....... آخر کار هم کتابهای حافظ پژوهی رو برای بچهها به رسم یادگار امضاء میکنه و تحویل بچهها میده.....
بعداز ظهر قرار میشه قبل از تالار حافظ همسفرها رو ببریم یه سری باغ جهاننما. یه ذره دیر میرسیم به باغ.... هوا رو به تاریکیه و اون زیبایی و قشنگی باغ مقداریش تو تاریکی شب ناپدید میشه. ولی به هر حال شب باغ هم لذت خاص خودش رو داره. با استاد امینی و کاظمی شروع میکنیم قدم زدن دور باغ دوست دارم حال و هوای حافظیه اینجا هم تکرار بشه ولی هرچی زور میزنم نمیشه...... ناچار از باغ میزنیم بیرون پیاده حرکت میکنیم سمت تالار حافظ به تالار که میرسیم کیپ تا کیپ جمعیت نشستند برام خیلی جالبه شاید یه هزار نفری باشند خوشحالم خیلی از بچهها رو میبینم و سلام و احوالپرسی میکنم.... شعرا یکی یکی شعرهاشون رو میخونن نوبت به یکی از دخترهای شیراز میرسه که از اولین باری که دیدمش نامزد یکی از پسرهای شیراز بود و همیشه با هم بودند دخترک شروع میکنه به شعر خوندن وقتش که تموم میشه آخرین کلامش منفجرم میکنه..... یه نگاهی به سعید منبری که کنارم نشسته میکنم ازش میپرسم سعید؟؟؟؟؟ میگه آره بعد از سالها نامزدیشون بهم خورده پسره گفته ما به درد هم نمیخوریم. تالار دور سرم میچرخه.... مگه میشه یه نفر همه چیز رو تو عالم عاشقی از یادش بره.... یه خنده مسخره تحویل سوال پوچم میدم و میگم چرا نمیشه؟؟؟؟ حالا که شده!!!!! دختره تمام دردهاشو با شعرش بیان کرد و از پسره هم که خبری نبود........
نوبت به استاد اسلامی میرسه که تو تالار صحبت کنه. مثل همیشه با تومانینه و آرامش همیشگی حرفهاش رو شروع میکنه... یه چند بیتی درمورد شیراز میخونه که با تشویق حاضران روبرو میشه بعد هم صحبت از جبر و اختیار تو دیوان حافظ میشه که روز قبل با هم یه دوره مرور کرده بودیم قبل از اون یه شعر از دکتر حسن حبیبی میخونه که هرچند شعر جالب و قشنگیه ولی تو برنامهاش نبود قبل هم بهش گفته بودم که استاد این رو نخونید وقت کم میارید ولی پیرمرد هم دلش نیومده بود که نخوندش. همین باعث میشه که یه ذره از وقت بیشتر صحبت کنه که مهرداد رنجبر مجری با اینکه خیلی به استاد ارادت داره ولی ناچارا تذکر وقت میده و استاد هم سریع بحثش رو تموم میکنه..... صحبتش که تموم میشه یه عده از حال و هوای استاد لذت بردند استاد که میشینه روی صندلیش یه نفر از پشت سر بهشون میگه: ببخشید استاد این مجری شیرازی نیست شما ناراحت نشید........
تو تالار استاد فریدونی و خانمش خیلی گلایه میکنن که ای بابا الان باید به ما خبر بدی که اومدی شیراز ما باید تو رو اینجا ببینیمت؟؟ یه ذره خجالت میکشم آخه فریدونی خیلی گردن من حق داره خیلی بهم کمک کرده و خیلی از اطلاعاتی که دارم مدیون شبزندهداریهایی است که با فریدونی داشتم. مرد بیادعا و زحمتکشی که تنها عیبش اینه که زبان سرخی داره و سر نترس......
از تالار می زنیم بیرون هوا خیلی دلچسبه دلم میخواد برم یه بار دیگه تو حافظیه یه ذره تو تنهایی خودم غوطهور بشم ولی درهای حافظیه بسته است از امشب قرق کردن برای مراسم فردا شب که رییس جمهور میاد.....
چون دیروقت شده میآییم سمت اردوگاه.... بچهها که میرن داخل دم در آقای مهربان رو میبینم معاون فرهنگی کمیته امداد که منتظره تا من بیام. یه نیم ساعتی که سرپا صحبت میکنیم شماره تلفن میده و شماره میگیره ازش قول میگیرم بابت زحمتهایی که بهشون دادیم هروقت اومدن تهران یا قم حتما درخدمتشون باشیم.... ازش خداحافظی میکنم و میام تو اردوگاه بچهها دارن شام میخورن خیلی توصیه کردم به علی تولایی و سعید منبری که شام امشب باید یه شام مفصل و خوب باشه و اینطور که معلومه غذای خوبی هم از کار دراومده با اینکه گلوم به شدت درد میکنه ولی اونقدر گرسنه هستم که یه نصف ساندویچ میخورم که ته دلم رو بگیره.....
بعد از شام یه عده از بچهها دارن تو محوطه بازی میکنن یه عده هم استاد امینی رو گیرش آوردند و دارند باهاش مشاوره میکنن. بهش توصیه میکنم که هرطور که شده شب رو زود بخوابند چون فردا صبح اول وقت باید حرکت کنیم. تا آخرین جایی رو که برنامهریزی کردیم رو هم به خوبی و خوشی ببینیم و همه برن سرخونه زندگیشون...... امینی دلش نمیاد که بچهها رو رها کنه چون ذاتش اینه که درد دل بشنوه و راهکار ارائه کنه.... خدا خیرش بده خیلی دلسوز و مهربونه......
میام تو اتاق آروم دراز میکشم روی تخت باز هم اتفاقات این چند روز میاد سراغم به ذهنم فشار میاره.... یواش یواش خستگی داره از پا درم میاره خدا خدا میکنم که یه ذره آروم بشم تا بتونم بخوابم.....
نیمههای شب بود که با تکون تکون شاخکهام از خواب پریدم نمیدونستم چیه ولی هر چی بود داشت یه اتفاقی تو اردوگاه میافتاد. حالی که بلند شم نداشتم دوست داشتم حسابی بخوابم چون هنوز خوابم میاومد. ولی چارهای نبود چراغ روی کلهام داشت روشن خاموش میشد. به هر زحمتی بود چشمان خستهام رو رها کردم از زنجیرهای خواب و بلند شدم اومدم بیرون چندتا از بچهها رو دیدم که دارند میرن سمت پایین.... اومدم جلوی در اردوگاه دیدم همگی پشت در خروجی منتظرند تا نگهبان در رو براشون باز کنه برن زیارت شاهچراغ.... هرچند دوست نداشتم برشون گردونم و حس و حال زیارت اول صبح رو ازشون بگیرم ولی چارهای نبود اگر خدای ناکرده برای یه نفرشون اتفاقی میافتاد چکار میکردم؟ علی رغم میل باطنیم همشون رو برگردوندم.... بعدشم همه رو یکی یکی از خواب بیدار کردم تا نماز صبح رو بخونن و آماده حرکت باشند.....
صبح زود حرکت کردیم یه چندجایی رفتیم برای آش خوردن که گیرمون نیومد سرآخر اومدیم یه جایی کنار خیابون یه آش فروشی پیدا کردیم و همه رو صبحونه آش دادیم تا مزهی این صبحانهی دلچسب شیرازی رو هم بچشند.....
رانندهها زیاد تمایلی به برگشتن از راه یاسوج نداشتند دوست داشتند از همون راهی که رفتیم سریع برگردند ولی نمیشد با اینکه خیلی خسته بودم دوست داشتم بچهها آبشار مارگون رو ببینند. میدونستم این آخرین سفری هست که اردوی شیراز میآرم تو این سفر متوجه شدم که دیگه توان و انرژی گذشته رو ندارم. دیگه نمیتونم مثل گذشته 5 شبانه روز بیدار باشم و همه کارها رو خودم انجام بدم.... چون سفر آخر بود باید یه یادگاری آخر سفر برای بچهها بجا میموند تا خاطره سفر برای همیشه تو ذهنشون بمونه.....
افتادیم تو جادهی یاسوج جادهای پرپیچ و خم با سربالایی سرپایینیهای فراوان که رانندهها رو معمولا کلافه میکنه. بچهها شروع کردند به شلوغ کردن و گپ و گفتگو..... استاد امینی روی شیطنت یه سوال میپرسه تصمیم میگیرم بیمهابا جوابش رو بدم و همین کار رو هم میکنم وقتی جواب میدهم سروصدای همه درمیاد بعد هم استاد اسلامی رندانه جوابی مثل جواب من میده که باز همه سروصداشون درمیاد...... کلی بچهها میخندن ولی هیچ کس نمیدونه چرا من و استاد اسلامی اینطور جواب میدیم ما هم میخندیم چون تنها نیرویی که میتونه همه چیز پنهان کنه خنده است.....
یه کمی که رفتیم دوباره مهران محمدی از شیراز زنگ میزنه که همچنان با فرمانداری و کمیته امداد سر هزینهی اردوگاه بحث دارند اعصابم بهم میریزه چندجا زنگ میزنم آخرکار هم به مهران میگم بذار برسم قم حلش میکنم تو نگران نباش.....
یکی دو نفر از خانمها حالشون تو اتوبوس خراب شده نگرانشون هستیم که خدای ناکرده آخر کاری کسی طوریش نشه که الحمدلله به جز یه نفرشون مابقی حالشون خوب میشه...... میرسیم یاسوج راننده راه رو اشتباه اومده کلی از مسیر دور شدیم نماز رو که میخونیم حس میکنم یه انرژی منفی تو بچهها به وجود اومده که همه رو داره خسته میکنه این وسط غرغر رانندهها از همه چیز بدتره سعی میکنم کنترلم رو از دست ندم با علی تولایی میریم نون بگیرم بعد هم یه ماشین دربست میکنیم می ریم تا آبشار یاسوج ببینیم چه خبره اگر خوبه بچهها رو همونجا ناهار بدیم و سریع بیاییم طرف قم.... اصلا حال و هوای خوبی نداره نه آبی پیداست نه چیزی برمیگردم به استاد اسلامی میگم استخارهای بگیره استخاره خوب میآد دلمو میزنم به دریا به رانندهها میگم حرکت کنیم طرف آبشار مارگون.... یکی از رانندهها که صاحب اتوبوسه خیلی مخالفه و میگه راه زیادی باید بریم و برگردیم ولی چارهای نیست باید رفت... به هر زوری که هست راضیش میکنیم که بره به علی تولایی میگم هرچی اضافه میخواد بهش بده فقط بگو غرغر نکنه که حوصلهاش رو ندارم..... توماشین استاد امینی رو میگم یه کمی با بچهها حرف بزنه شاید از این حال و هوا بیان بیرون..... بعد هم استاد اسلامی صحبت میکنه ولی فایدهای نداره همه بیحال و حوصله هستند یه عده خوابیدند یه عده میگن پس کی میرسیم خیلی گرسنمونه..... نزدیک آبشار که میرسیم راننده حاضر نیست از یه مسیر خاکی عبور کنه هرطوری که هست راضیش میکنیم تا حرکت کنه با کلی ناز قبول میکنه و زیر لب همچنان ناراحت که چرا ما رو آوردید اینجا.....
ناهار رو بچهها با بیحوصلگی میخورند معلومه که حال و هوای خوبی ندارند.... هرچند مطمئن هستم بعد از دیدن آبشار همهی این خستگیها از تنشون درمیاد. بعد از ناهار با یکی دو تا از بچهها حرکت میکنیم طرف آبشار یه عده زودتر رفتند یه عده هم هنوز دارند دور خودشون میچرخندکه راه بیفتند آخه اصلا نمیشه باور کرد که وسط این دشت یه آبشار به این زیبایی وجود داشته باشه.... تو مسیر یه کم فیلمبرداری میکنم دوباره حس خوبی بهم دست نمیده دوربین رو خاموش میکنم و دل...... میسپارم به صدای شرشر آب.....
بچهها آبشار رو که میبینند ذوقزده میشن خیلی خوشحالند که این در این محیط هستند واقعا هم زیباست اگر با چشم دلت نگاه کنی قدرت خالق رو میتونی با تمام وجودت حس کنی که چقدر زیبا آفریده..... اونجا وسط اون کوه بیشتر وجود خدا رو حس میکنم بعد از چند روز تنهایی و خون دل خوردن حالا دیگه از تنهایی میآم بیرون یاد این جمله از شریعتی میافتم: وقتی که تنهای تنها شدی بازهم خدا هست.... و چقدر خوبه که اون هست حالا حالم یه ذره بهتر شده.....
زیر لب زمزمه میکنم:
"با تو دارد گفت و گو شوريدهي مستي
-مستم و دانم كه هستم من-
اي همه هستي ز تو، آيا تو هم هستي؟
بدنم یواش یواش داره گرم میشه چند روزی بود که احساس سردی شدیدی میکردم حالا نور امید تو دلم دوباره زنده شده هرچند همونجا هم چیزهایی هست که آزارت بده ولی با وجود خدای مهربون دیگه جایی برای تنهایی باقی نمیمونه......
استاد بندهخدا یه ذره سردش شده منم که بدنم داغ داغه... سریع کاپشنم رو درمیارم میاندازم روی کولش بعد با استاد امینی دعوتشون میکنم که به آبشار نزدیکتر بشیم.... استاد وقتی کاپشن رو میکشه روی سرش همه میخندند خیلی جالب شده زیر آبشار اونقدر احساس سبکی میکنم که حساب نداره.... هر قطرهی آبی که فرو میریزه حس میکنم دریای رحمتی از وجود خدای بزرگه.... دوست دارم تا شب زیر همین آب بمونم و این حس رو ادامه بدم..... استاد امینی خیلی ابا داره که خیس نشه بغلش میکنم میبرمش زیر یه جایی که مثل ناودون داره آب میاد دوست دارم همهی اون حسهایی که تو وجود منه به اون هم سرایت کنه ولی دلهرهی خیس شدن و سرما خوردن همهی این لذتها رو ازش میگیره.....
دوست دارم این وسط چرخ بزنمو پابکوبم و فریاد بکشم.... بعد از چند روز نگرانی و غمگینی یه دفعه همه بندها از وجودم باز شده و رهای رها شدم......
تو این دلخوشیها غوطه میخورم که ناگهان جرس فریاد میدارد که بربندید محملها.......
سعی میکنم این دلخوشی رو با خودم داشته باشم ولی مگه میشه...... نگاهی از ته دل به محیط اطرافم میاندازم باز همه دلخوشیهام رو همونجا باقی میذارم سعی میکنم دردهام رو هم همین جا بدمشون به دست آبهایی که تو سرهم میخورند و میگذرند... ولی نمیشه انگار اصلا قسمت نیست... چه امید عبثی.....
دم ماشین که میرسیم راننده خیلی عصبانی به نظر میاد..... حوصلهی اینکه آخر کاری با اوقات تلخ از این محیط جدا بشیم رو دیگه ندارم میکشمش یه گوشهای و بهش میگم: تورو خدا اینقدر اخم نکن اگر مشکل پول اضافه یا هر کار دیگهای که هست مهم نیست فقط بخند دوست ندارم آخر سفری از دست ما دلگیر باشی.... یه کم باهاش حرف میزنم و فکر میکنم که آروم شده.....
بچهها یکی یکی سوار میشن بعضیهاشون بدجوری خیس شدن انگار خیلی بهشون چسبیده.... خوشحالم از اینکه دلشون شاد شده و این آخر سفری بهشون خوش گذشته استاد اسلامی با خندهی مستانهی همیشگی میگه: آقا همهی شیراز یه طرف این آبشار مارگون یه طرف خیلی خوش گذشت..... شادی و خوشحالیم چند برابر میشه خدا را شکر که به استاد خوش گذشته.....
اتوبوس میافته تو جاده یکی از خانمها حالش خوب نیست دوستش که پرستاره اصرار داره که یه جا ببریمش درمانگاه ولی باید زودتر تا شب نشده از محیط جادهای که توش هستیم بیام بیرون..... تو دلم براش دعا میکنم که هر چی زودتر خوب بشه بعد به ذهنم میاد که دعای من تنهایی فایده نداره 40 نفر تو اتوبوسیم از همه خواهش میکنم برای شفای همسفرشون یه حمد بخونن همه با نیت خالص این کار رو میکنن همون لحظه حس میکنم که چون از ته دل خوندند کارساز شد خیالم از بابتش راحت میشه.....
خانم میرفتاح خواهش میکنه که حرف آخر رو بزنیم تا بتونه فیلمش رو کامل کنه استاد اسلامی و استاد امینی صحبت میکنن و اظهار رضایت به من که میرسه نمیدونم باید چی گفت....... ناخودآگاه یاد شعری اخوان میافتم...
ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پاسخ و خنده هر روز قرار روز آینده
عمر آیینهی بهشت اما آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
...........
قبل از سفر قرار بود یه فرم نظرسنجی آماده کنیم که متاسفانه نشد از علی تولایی خواهش میکنم که میکروفن رو به بچهها بده تا یکی یکی نظرشون رو بگند.... یکی دو نفر گله میکنن ولی اکثرا بهشون خوش گذشته.... حرفهای بچهها رو یادداشت میکنم. جالبتر از همه استاد اسلامی هست که بعد از کلی تعریف و تمجید میگه: البته بزرگترین مشکل این بود که جای حضرت چایی خالی بود در این سفر..... همه یکصدا حرفش رو تایید میکنن.... در جواب استاد به شوخی میگم: درسته من هم خودم زیاد چایی میخورم ولی آخه چایی نخورده همش 40 نفری هر 4 ساعت یه بار پشت در سرویس بهداشتی صف میکشیدیم حالا اگر چایی بود چی میشد؟.... دوباره همه میخندند تو دلم میگم همین که میخندید خیلی خوبه.....
رانندهها باز راه رو اشتباه میرن باید برگردند یاسوج و شهرضا و اصفهان و قم کلی راه رو دور میزنن حس میکنم میترسند از راه یاسوج برند دوباره برمیگردند آباده و کلی راه دور میشه.....
اون شب تا صبح تو ماشین فکر کردم به این چند روز به فردا که چطور تو شهر باید با احساس تنهاییم کنار بیام به زخمی که حالا دوباره بعد از سالها سر باز کرده بود و داشت بدجوری آزارم میداد......... از با خودم زمزمه میکنم:
"ما شکسته پر مرغیم ای ستیزه گر صیاد
زجر اگر دهی باری اندک اندک آهسته
شب طولانی بود هیچ جوری تموم نمیشد دوباره جاده کش اومده بود هر چی تو راه رفتنه کنار استاد اسلامی غزل حافظ خوندم و راه برام کوتاهتر شد حالا تو مسیر برگشتنه نگاه میکردم به اطرافم که اکثرا خواب بودند مهندس کنار آروم خوابیده بود استاد امینی هم همینطور همه خواب بودند الا یکی دو نفر از جمله خانم کریمی که مواظب مهدی کوچولو بود و حس مادرانهاش تا صبح بهش اجازه نداد بخوابه و چندتا از پسرها که با راننده گده کرده بودند و میگفتند و میخندیدند.... دلم بدجور گرفته بود....
نماز صبح رو توی دلیجان خوندیم دیگه راه زیادی نمونده بود تا قم داشتیم میرسیدیم.... تو ماشین از کاظمی خواستم شماره تلفن بچهها رو بگیره اگر برنامهای بود خبرشون کنیم..... یکی دو نفر از خانمها میگن خبردار شدیم که میخواهید اردوی مشهد ببرید.... میخندم میگم من دو هفته پیش مشهد بودم خیالتون راحت باشه که این آخرین اردو بود که مجبور بودید منو تحمل کنید. اگر روزی روزگاری دوباره قسمتتون شد این راه رو اومدید یادی هم از ما بکنید.....
هوا روشن شده یواش یواش شهر قم بعد از 4 شبانه روز دوری دوباره آفتابی میشه.... زور میزنم لحظههای آخر رو خندان باشم ولی........... انگار قسمت نیست.....
خندهی تلخی از روی اجبار میزنم تو دلم میگم:
مرغ نالان به چه کارت آید؟
دام بردار و دگر دانه مریز.....
پیاده که میشم از همه حلالیت میطلبم مهندس میره تهرون استاد با کاظمی و خواهرش و اکبری می ره من و احمد هم راهمون به یک مسیر ختم میشه.....
امروز که نوشتن قسمت دوم سفرنامه تموم شد خیلی تو خودم بودم که یکی از دوستان اومد تو اتاقم و گفت: فلانی خیلی گرفتهای
گفتم چکار کنم روزگاره دیگه چه میشه کرد؟....
گفت: روزگار تقصیر نداره تو تقصیر داری که دیگه چیزی تو این دنیا نیست تا تو رو اشباع کنه....
تفالی به دیوان خواجه میزنم این بیت میاد جلوی چشمم......
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
به امید روزگاری سرشار از شادابی و نشاط ................