تست كتاب....

سلام به همه‌ي دوستاي مهربونم.....

جاتون خالي همين الان استاد اسلامي از اينجا رفت واقعا در كنار اين انسان بودن لحظه‌هايي هست كه انسان فكر مي‌كنه جزو لحظه‌هاي زندگيش حساب نمي‌شه و همش فكر مي‌كنه كه توي اين دنيا نيست و حضور در كنارايشون يه حس و حال خاصي داره.....

در ميان صحبت‌ها يادي از زنده‌ياد قيصر امين‌پور شد و نظر ايشان درباره‌ي كتاب، گفتم سخن آن مرحوم رو براي شما هم بيارم و مطمئن هستم كه خالي از لطف نيست......

تست كتاب
بعضي از كتاب‌ها ساده لباس مي‌پوشند، و بعضي لباسهاي عجيب و غريب و رنگارنگ دارند. بعضي از كتاب‌ها تنبل هستند. بعضي از كتاب‌ها زياد مي‌خوابند و هميشه خميازه مي‌كشند. بعضي از كتاب‌ها براي ما قصه مي‌گويند تا بخوابيم، و بعضي مي‌گويند تا بيدار شويم. بعضي از كتاب‌ها شاگرد اول مي‌شوند، و جايزه مي‌گيرند. بعضي مردود مي‌شوند و بعضي تجديد. بعضي از كتاب‌ها تقلب مي‌كنند. بعضي از كتاب‌ها دزدي مي‌كنند. بعضي از كتبا‌ها به پدر و مادر خود احترام مي‌گذارند و بعضي ديگر حتي اسمي هم از پدر و مادر خود نمي‌برند. بعضي از كتاب‌ها هر چه دارند، از ديگران گرفته‌اند و بعضي ازكتاب‌ها، هر چه دارند به ديگران مي‌بخشند. بعضي از كتاب‌ها فقيرند، و بعضي گدايي مي‌كنند. بعضي از كتاب‌ها پرحرف‌اند. ولي حرفي براي گفتن ندارند. و بعضي ساكت و آرام‌اند. ولي يك عالم حرف گفتني در دل دارند. بعضي از كتاب‌ها بيمارند. بعضي از كتاب‌ها تب دارند و هذيان مي‌گويند. و بعضي را بايد به بيمارستان برد تا معالجه شوند و بعضي را بايد به تيمارستان برد.

بعضي از كتاب‌ها كودكانه و لوس حرف مي‌زنند و بعضي از كتاب‌ها فقط غر مي‌زنند و نصيحت مي‌كنند. بعضي از كتاب‌ها دو قلو يا چند قلو هستند. بعضي از كتاب‌ها پيش از تولد مي‌ميرند، و بعضي تا ابد زنده‌اند. بعضي از كتاب‌ها سياه پوست‌اند، بعضي سفيدپوست و بعضي زردپوست يا سرخ پوست. بعضي از كتاب‌ها به رنگ پوست خود افتخار مي‌كنند، و رنگ ديگران را مسخره مي‌كنند. (زنده‌ياد مرحوم قيصر امين‌پور)

 من خيلي درباره‌ي كتاب مطلب شنيده بودم ولي تاكنون سخني بدين زيبايي و جذابي درباره‌ي كتاب نه خوانده بودم و نه شنيده بودم...... روحش شاد و ياد خاطره‌اش جاودانه باد....

راستي يه خبر..... قرار است اگر اتفاق خاصي نيافته در هفته‌ي آينده - كه هفته‌ي آخر سال ۱۳۸۷ خورشيدي است - يه جلسه‌ عيدانه داشته باشيم كه درباره‌ي اسطوره‌هاي ايرانيان و بعضي از مطالبي كه همين‌جا نوشته شده بحث كنيم. اطلاعات بيشتر رو وقتي كه جلسه قطعي شد خدمتتون عرض خواهم كرد.....

شاد باشيد و سرحال و قبراق............

سیزده بدر.....

سلامی چو بوی خوش آشنایی           بدان مردم دیده ی روشنایی

امیدوارم که حال همگی دوستای مهربونم خوب باشه. امروز می خوام براتون از آیین سیزده بدر صحبت کنم. چون بخشی از این مطالب به پنج روز آخر سال برمیگرده این مطلب رو گذاشتم قبل از مابقی مطالب و بعد از مطلب چهارشنبه سوری...

سيزده به در
بنابر استوره هاي نجومي كه از روزگاران بسيار كهن در ايران وجود داشته، اعتقاد بر اين بوده است كه هر يك از دوازده ستاره معروف حاكم بر جهان كه در يكي از برج هاي آسماني قرار دارد هزار سال بر جهان حكومت خواهد كرد و با اين ترتيب عمر جهان دوازده هزار سال خواهد بود و در پايان اين دوازده هزار سال آسمان و زمين آشفته و درهم و برهم خواهد شد و آشوب ازلي و هرج و مرج آغازين جهان دوباره جهان را فرا خواهد گرفت، سال را هم بنابر همين اعتقاد خيال پردازانه به دوازده ماه تقسيم كردند تا منطبق باشد بر عمر دوازده هزار ساله جهان و هرماه از سال نماد هزار سال از عمر جهان باشد، نوروز را هم بر همين اساس دوازده روز جشن مي گرفتند تا هر روز جشن نمودار يك ماه از سال باشد.
اين دوازده روزه آغاز سال نماد همه سال بوده و آنچه را كه دراين دوازده روز پيش مي آمده، سرنوشت تمام سال مي انگاشته اند، مثلا اگر كسي روزي از اين دوازده روز را با غم و اندوه به سر مي برده، مي پنداشته همه سال را با غم و اندوه به سر خواهد برد؛ پس اين كه نوروز را دوازده روز جشن مي گرفته اند به اعتبار دوازده ماه سال بوده اما دوازده ماه سي روزه آنها جمعا 360 روز مي شده در حالي كه سال 365 روز و كسري است، پس پنج روز و كسري باقي بوده است تا سال تحويل گردد و خورشيد به ظاهر مسير دوزاده برج آسماني را طي كند و مجددا در برج حمل قرار گيرد؛ روز سيزدهم فروردين يعني سيزده به در نماد اين پنج روز باقي مانده پايان سال بوده و آن پنج روز پايان سال هم نماد دوران آشوب و آشفتگي و نحسي و هرج و مرج آغازين جهان محسوب مي شده و به همين دليل هم در روز سيزدهم نوروز انجام وظايف روزانه، كاركردن، به خانه و زندگي پرداختن و مراعات نظام عمومي از ميان مي رفته و عياشي و مي خوارگي و بي قيدي و صحراگردي جاي آن را مي گرفته است.
در پنج روزه پايان سال كه سيزده نوروز نماد آن محسوب مي شده، حتي اقتدار شاه يا امير يا فرمانروا هم موقتا از ميان مي رفته و ميرنوروزي جاي شاه يا امير را مي گرفته است؛ مراسم كوسه برنشين يا مير نوروزي كه پيشينيان ما از آن ياد كرده اند مربوط به همين پنج روزه پايان سال بوده كه بنابر يك سنت قديمي، شاه يا امير يا حاكممحل بر حسب ظاهر از حكومت خلع مي شده و مردم بر جاي او يك شخص مجرم يا محكوم به اعدامي را موقتا شاه يا حاكم مي كردند و او در اين پنج روزه، حكومت صوري و ظاهري مي كرده و به عزل و نصب و توقيف و حبس و جريمه و مصادره اموال هم مي پرداخته و سپس در پايان روز پنجم يا مي گريخته و يا به چنگ مردم مي افتاده و كشته مي شده است، اگر در محلي شخص مجرم يا محكوم به اعدام وجود نداشته خود مردم يك شخص بدقيافه و كوتاه قد يا دراز قد و در صورت امكان، كوسه و يك چشم معيوب را حاكم مي كردند و او سوار الاغ مي شده و بادزني در دست مي گرفته و خود را باد مي زده و با قراولان واقعي حكومت در كه در چپ و راستش بوده اند، دور شهر مي گشته و فرمانهاي مضحك و عجيب و غريب صادر مي كرده و داد دل مي ستانده اما در پايان روز پنجم سعمي مي كرده به طريقي فرار را بر قرار ترجيح دهد زيرا اگر به چنگ مردم مي افتاد مردم او را به قصد كشت مي زده و مي كوبيده اند.
كلمان هوار خاور شناس بزرگ فرانسه كه از دوستداران تمدن و فرهنگ ايراني است در كتاب(ايران و تمدن ايراني)‌ از مير نوروزي و (بهار جشن ايران) ياد كرده و نوشته است(ايرانيان در بهار جشن آيين كوسه برپا مي داشتند كه خود بهانه اي بوده است براي شادماني نوروز. در اين آيين مردي كوسه بر استري مي نشسته و با بادزني خود را باد مي زده تا آشكار كند كه از سرآمدن سرما و فرا رسيدن گرما شادمان است. مرد تنك ريش كه مژده آور بهار بوده هنگامي كه سوار بر استر در كوچه و بازار پديدار مي شده مردم به سوي او هجوم مي برده و بر او آب مي پاشيده اند و اينكار موجب رنجش او نمي شده و بانگ شادي برمي آورده است. در(بهار جشن) مردم چندين روز آجيل و شيريني و سير و غذاهاي چرب و گرم مي خورده و نوشيدن شراب را براي دفع سرما خوش مي داشته اند...) استاد دكتر خطيب رهبر نيز درباره مير نوروزي نوشته اند:
(در قديم رسم بوده است كه براي دفع چشم زخم از سلطنت پادشاه، چند روز پيش از نوروز يكي از چاكران درباري را ظاهرا شاه مي خواندند و فرمان هاي وي را تنها پنج شش روز اطاعت مي كردند و پس از آن باز شاه به كار سلطنت مي پرداخت.)

و حافظ هم درباره همين مير نوروزي گفته است:
سخن در پرده مي گويم، چو گل از غنچه بيرون آي
كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي

در آن غزل زيباي خويش كه حسن پايان گفتار ماست:

زكوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي                                  ازين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي

چو گل گر خرده اي داري، خدا را صرف عشر كن                 كه قارون را غلط ها داد سوداي زراندوزي

زجام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است                   كه زد بر چرخ فيروزه صغير تخت فيروزي

به صحرا رو كه از دامن غابر غم بيفشاني                         به گلزار آي كز بلبل غزل گفتن بياموزي

چو امكان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست               مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي

سخن در پرده مي گويم، چو گل از غنچه بيرون آي             كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي

ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست                      مگر او نيز همچون من غمي دارد شبان روزي

ميي دارم چون جان صافي و صوفي مي كند عيبش          خدايا، هيچ عاقل را مبادا بخت بدروزي

به عجب علم نتوان شد زاسباب طرب محروم                 بيا ساقي كه جاهل را، هني تر مي رسد روزي

مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش                    كه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي

نه حافظ مي كند تنها دعاي خواجه توران شاه               زمدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي

برو مي نوش و رندي ورز و ترك زرق كن اي دل               ازين بهتر عجب دارم طريقي گو بياموزي

 روزگاری سرشار از شادابی نشاط داشته باشید............

چهارشنبه سوری....

سلام به همه ی دوستای مهربونم. امیدوارم که روزگار خوبی داشته باشید. اول بابت یه مساله عذرخواهی می کنم و اون اینکه بدلیل بعضی مسایل نظرخواهی وبلاگ بطور خصوصی فقط برای مدیر وبلاگ ارسال می شه و دوستان دیگه نمی تونند از نظرات دیگران رو ببینند.
اما از امروز تا روز پایان اسفندماه تصمیم دارم درباره ی عید نوروز صحبت کنم. دوستان توجه داشته باشند آنچه اینجا گفته می شود خلاصه ای از دریای بی کران آداب و رسوم زیبای ایرانیان است. اگر جایی نکته ای از قلم افتاد اول از علم کم من و دوم از رعایت کوتاه گویی و خلاصه گویی بوده است. به هر حال امروز تصمیم داریم درباره ی چهارشنبه سوری صحبت کنیم.

چهارشنبه سوري
سوري به معني سرخي است و سرخي هم اشاره به سرخي آتشي است كه در اين روز مي افروزند. در ايران باستان جشني به عنوان استقبال نوروز يا جشن پيش در آمد يا پيش باز نوروز وجود داشته كه آن را فقط جشن سوري مي ناميده اند؛ در تاريخ بخارا آمده است كه( چون امير سديد منصور بن نوح به ملك بنشست، هنوز سال تمام نشده بود كه در شب سوري چنان كه عادت قديم است آتشي عظيم افروختند....)‌اين آتش را در شب سوري كه مقارن با روزهاي بهيژك يا پنجه دزديده بوده براي گريزاندن سرما و فراخواني گرما آن هم بيشتر در روي بام ها مي افروختند كه هم شگون داشته و هم به باور آنها تنوره ي آتش و دود، بر بام ها، فروهرها را به خانه هاي خود رهنمون مي شده است.

 در آن روزگار تقسيم بندي هفته و كلمات شنبه و چهارشنبه و غيره در ايران وجود نداشته و ايرانی ها در گاه شماري خود هر يك از روزهاي ماه را به نام يكي از مقربان و فرشتگان مي ناميده و به اين ترتيب روزها را از هم تشخيص مي داده اند؛ مثلا نخستين روز ماه، هرمز و شانزدهمين روز، مهر نام داشته است.

 هفته در اصل از آيين هاي يهود است كه اعتقاد داشته اند خداوند جهان را در شش روز آفريده و روز هفتم به استراحت پرداخته و آفرينش تعطيل شده است و از همين رو روز هفتم را به زبان يهودي چنان كه گفتيم، شنبد يا شنبه ناميده اند كه به معني تعطيل و استراحت است؛ تقسيم روزها به هفته از يهود به عرب و از عربان به ايرانيان رسيده و ايرانيان اعداد يك و دو و سه و چهار و پنج و شش را به واژه ي عبري شنبه افزوده و يكشنبه و دوشنبه تا شش شنبه را ساخته اند و در دوره اسلامي هم چون شش شنبه ها را براي نماز جماعت در مسجدها جمع مي شده اند، آن را جمعه يعني روز جمع شدن در مسجد، ناميده اند. اما عرب ها درباره هر يك از روزهاي هفته براي خودشان اعتقاداتي داشته اند و از جمله معتقد بوده اند كه چهارشنبه هر هفته روز نخسي است و عروسي و مسافرت و حمام رفتن و ناخن گرفتن و غيره در اين روز شگون ندارد؛ منوچهري دامغاني هم كه به قول خودش(بسي ديوان شعر تازيان) به ياد داشته، دراينباره گفته است:

 چهارشنبه كه روز بلاست باده بخور
به ساتكين مي خور، تا به عافيت گذرد

پس خيلي طبيعي است كه ايراني ها جشن سوري آخر سال و جشن پيش درآمد نوروز خودشان را در دوره اسلامي كه با عربان حشر و نشر و رابطه پيدا كرده اند به روز چهارشنبه آخر سال انداخته باشند تا هيچ روز نحسي در روزهاي بهيژك آنها وجود نداشته باشد و نحوست چهارشنبه از ميان برود و اين روز هم مانند ديگر روزهاي پيش نوروزي، فرخنده و شاد و باشگون باشد.

 در پایان این مطلب ذکر چند نکته ضروری به نظر می رسد:
۱ - در خوانش کلمه ی فروهر معمولا اشتباه رخ می دهد خوانش صحیح این کلمه = فَرَوَهَرْ
۲ - چهارشنبه سوری یک آیین مقدس است که بر اساس اعتقادات یک ملت انجام میشده ولی متاسفانه امروز به یکی از زشت ترین و پرحادثه ترین برنامه های سال تبدیل شده که می رود در ذهن مردم به یک فاجعه تبدیل شود...

شاد باشید و خرم و خندان.........

غیبت......

سلام امیدوارم که همگی خوب و خوش و سلامت و سرحال و شاداب و قبراق باشید....
امروز خواستم یه شعر براتون از غیبت بگم که می‌دونید از بدترین گناهان است و از موانع بزرگ رسیدن انسان به درجه‌ی کمال....
من زیاد حرف نمی‌زنم چرا که دو جلسه مفصل در موردش سر کلاس صحبت کردیم. حالا با هم شعر رو می‌خوانیم....

طريقت شناسان ثابت قدم                   به خلوت نشستند چندي بهم
يكي زان ميان، غيبت آغاز كرد               در ذكر بيچاره‌اي باز كرد
كسي گفتش: اي يار شوريده رنگ         تو هرگز غزا كرده‌اي در فرنگ؟
بگفت: از پس چار ديوار خويش              همه عمر ننهاده‌ام پاي، پيش!
چنين گفت درويش صادق نفس:            نديدم چنين بخت برگشته كس!
كه كافر زپيكارش ايمن نشست              مسلمان زجور زبانش نرست
چه خوش گفت ديوانه‌اي مرغزي(1)        حديثي كزآن لب به دندان گزي:
من ار نام مردم به زشتي برم               نگويم به جز غيبت مادرم
كه دانند پروردگان خرد                         كه طاعت همان به كه مادر برد(2)
رفيقي كه غايب شد اي نيكنام             دو چيز است از او بر رفيقان حرام:
يكي آنكه مالش به باطل خورند            دوم آنكه نامش به زشتي برند
هر آن كو برد نام مردم به عار                تو چشم نكوگويي از وي مدار
كه اندر قفاي تو گويد همان                  كه پيش تو گفت از پس مردمان
كسي پيش من در جهان عاقل است     كه مشغول خود، وزجهان غافل است!
 بوستان سعدي باب هفتم

(1) مرغزي اسم منصوب به مرغز است كه نام محلي است در حدود غور و هرات. برخي هم احتمال داده‌اند كه بجاي مرغزي، مروزي باشد.

(2)چون به شخص غيبت شده خداوند ثواب مي‌دهد، بهتر آن است كه ثواب را براي مادر خود تامين كنم و از او غيبت بگويم.

امیدوارم در پناه یزدان پاک سرحال قبراق و فردایی روشن در پیش داشته باشید......

 

تیشه ی فرهاد....

 سلام دوستان
داستان بیستون و فرهاد حکایت غریبی‌ است. اولین بار که این کلمه گوشم را نوازش داد با این شعر بود که:
بیستون ماند و بناهای دگر گشت خراب                         این در خانه‌ی عشق است که باز است هنوز

بعدها بیشتر از بیستون و فرهاد شنیدم:
رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد                          بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

باز گفتند:
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد                           شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد....

نگاه کردم دیدم شاید سالهاست که صدای تیشه‌ی فرهاد دیگه به گوش نمی‌رسه. قرنهاست که مردم می‌آیند و می‌روند و کسی دیه سراغ تیشه‌ی فرهاد رو نمی‌گیره.... دیگه کسی حوصله‌ی نقش زدن نداره. شاید اصلا حوصله‌ی عاشقی نداره. دنیایی که هر چه جلوتر می‌رود در میان آهن و دود سخت‌تر و محکم‌تر می‌شه طوری که دیگه اگر تیشه‌ی فرهاد هم باشه بر این روزگار نمی‌تونه نقشی بزنه.....
روزگاری خسته‌ دلی فریاد می‌زد:
هلا من با شمایم آی ی ی
کسی اینجا پیام آورد؟؟؟
نگاهی یا که لبخندی
فشار گرم دست دوست مانندی
و می‌بیند صدایی نیست
نور آشنایی نیست
حتی از نگاه مرده‌ای هم ردپایی نیست
صدایی نیست
الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ.....

یادش بخیر آن ندیم ژنده پیر ساده پوش .... یادش بخیر... گویی همه چیز رنگ باخته....


اما.....
اما نه ..... نه ..... صبر کنید..... 
من هنوز می‌شنوم.... می‌بینم.....
صدای نفس‌های گرم فرهاد در آن شبهای تاریک و بی‌خبر از مهتاب در دل بیستون سخت و محکم... هنوز از دل زمان فریاد می‌زند..... آن صدای عشق است صدای شور است.....

اما شما باور نکنید که عشق نیست..... عشق چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد برود.....
بیا با هم زمزمه کنیم:

ای عشق همه بهانه از تست
من خامشم این ترانه از تست

آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه شبانه از تست

من اندوه خویش را ندانم
این گریه بی بهانه از تست

ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از تست

افسون شده تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از تست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟
طوفان زتو و کرانه از تست

گر باده دهی وگرنه غم نیست
مست از تو شرابخانه از تست

من میگذرم خموش و گمنام
آوازه جاودانه از تست

چون سایه مرا ز خاک بر گیر
کاینجا سر و آستانه از تست
 

بیایید به عشق باور داشته باشیم. که از عشق زنده باید وزمرده هیچ ناید دانی که کیست زنده آن کو زعشق زاید.........
بیایید حیاتی دوباره و جاودانه پیدا کنیم......

من نگویم که به درد دل من گوش کنید
بهتر آن است که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

شاید روزی هر چی شعر از عشق در دل دارم رو براتون اینجا نوشتم.......شاید!

نانوا هم جوش شیرین می‌زند بیچاره فرهااااااااااد...... ایام به کام

واژه های بیگانه...

 سلام دوستان روز خوش...
آیا می‌دانستید که اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟

 به نمونه‌های زیر توجه کنید: 

زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.

 هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی (I shall haveبه معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.

 چُسان فُسان: از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

 شِر و وِر: از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.

 فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.

 اسکناس: از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است.

 فکسنی: از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

 لگوری (دگوری هم می‌گویند): یادگار سربازخانه‌های ایران در دوران تصدی سوئدی‌ها است که به زبان آلمانی (Lagerhure) به فاحشة کم‌بها یا فاحشة نظامی می‌گفتند.

 نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

البته یادم نیست اینها رو از چه منبعی تهیه کردم. ایمیل بود کتاب بود یا یه سایت به هر حال دست اون کسی که اینها رو جمع‌آوری کرده بود درد نکنه....

 روزگار خوبی داشته باشید. و التماس دعا.....

اراده‌های پولادین....

سلام به همه‌ی دوستای گلم امیدوارم که حال و روز خوبی داشته باشید. امروز تصمیم گرفتم زندگی‌نامه‌ی یکی از انسانهای بزرگ و گمنام این سرزمین رو براتون بنویسیم کسی که خوندن داستان زندگیش تاثیر زیادی روی من گذاشت و شاید بزرگترین الگوی من برای زندگی کردن بود. شاید این بخش یه کم طولانی باشه ولی تا آخر بخونید خیلی حرفها برای شنیدن تو این پست از وبلاگ هست.

مهندس خسروپرویز غنی‌زاده
عصر پنجشنبه ها صدها چشم در انتظا ر بودند. مي آمد با دلي پر از محبت و دستهايي پر پينه. عصر پنجشنبه كه مي شد بسياري در انتظار او بودند. در سراي سالمندان كهريزك بهشت زهرا خانه هايي در جنوب تهران و ورامين و خيلي جاهاي ديگر كه هنوز ناشناخته اند و ممكن است هنوز هم در انتظار او باشند. كشف اينكه او پدر پلهاي ايران است دشوار بود. از چه نشانه اي؟ از لباسش؟ از راه رفتنش؟ از غذا خوردنش؟ از خودرويي كه سوار مي شد؟ از كجا؟ باور اينكه از چندين كشور بسيار پيشرفته براي كار به او پيشنهادهاي كلان شده بود بسيار دشوار است! و اين واقعيت داشت اما او به هر پيشنهاد مادي مي خنديد و باور داشت كه اينجايي است متعلق به اين خاك است و تا زماني كه در جاهايي از اين خاك مردم سوار بر بشكه از آب مي گذرند كار كردن براي ديگران روا نمي باشد!
هر كس خواست از او حرفي بزند آن قدر آه كشيد كه مانديم از كجا آغاز كنيم. از ديد همهء آنهايي كه با او بوده اند او ابر مرد بود. ابر مردي كه كار كردن با او اراده مي خواست و همت همتي كه او از بچگي در خود نهادينه كرده بود.
در هيجدهم شهريور سال هزار و سيصد و بيست و چهار خورشيدي در خيابان رباط كريم تهران كودكي به دنيا آمد كه خيلي زود همهء ديده ها را متوجه خود كرد. مادرش ملكه نام داشت، زني نجيب و باوقار كه در شهرباني آن زمان تا درجهء سرهنگي پيش رفت. پدرش رييس قطار بود و ابوالفضل نام داشت. هفت سال بعد خسرو پرويز راهي مدرسه شد، كودكي قدرتمند، باهوش و خوش بنيه، كه همهء دانش آموزان مدرسه بر روي او حساب مي كردند. اين وضعيت ادامه يافت تا اينكه خسرو پرويز دورهء ابتدايي را پشت سر نهاد. ناگهان خيلي چيزها تغييركرد. كانون خانواده او از هم فروپاشيد و پدر و مادر هر كدام به تنهايي زندگي خود را ادامه دادند و خسرو نيز در منزل پدر ماند و اين چنين، دورهء جديدي از زندگي خود را آغاز كرد، دوره اي كه بنيان و اساس شخصيت او شكل گرفت و به گونه اي خود را به نوعي شكل داد، بلكه در كمك به دوستان و اطرافيان خود نيز بسيار مفيد واقع شد. در دبيرستان جامي نام نويسي كرد و با جديت به تحصيل خود ادامه داد. همواره در دبيرستان و محله حامي و پشتيبان افراد ضعيف بود و بعيد بود در حضور او حق يك فرد ضعيف پايمال شود.
آقاي محمد تقي مزيناني كه از دوستان نزديك آن دورهء مهندس غني زاده است، در اين باره مي گويد:
( او از همان نوجواني يار و غمخوار ضعيفان بود. عجيب بود، وقتي مشكلي براي بچه هاي ضعيف ايجاد مي شد، همه مي گفتند نگران نباشيد، الان خسرو مي آيد و همه چيز را حل مي كند.)
او علاوه بر كمك به افراد ضعيف، از افراد فاسد و شرور به شدت متنفر بود، به گونه اي كه همهء مردم ساكن در آن منطقه، آنجا را حوزهء نفوذ خسرو مي دانستند و هيچ كس جرات نداشت در حوزهء او دست به كار خلاف بزند. آقاي كاظم اسماعيل زاده كه از دورهء كودكي با او بوده است در اين باره مي گويد:
( دنبال خلاف و كارهاي ناشايست نبود. در محله كسي جرات كار خلاف را نداشت. چون كه مهندس به شدت از اين كارها متنفر بود. حتي كسي نمي توانست قلدري كند، چون كه خسرو حامي افراد ضعيف در مقابل زورمندان بود. او در مقابل هيچ قدرتي ( جز پدرش) سر خم نمي كرد.)
به اين طريق، حمايت و پشتيباني از ضعيفان را فرا گرفت و اين امر جزو ويژگيهاي نهادي و هميشگي مهندس غني زاده شد. هنوز سال چهارم دبيرستان را به پايان نرسانده بود كه دبيرستان جامي منحل شد و شرايط براي وي به گونه اي شد كه منزل پدر را ترك كرد و خود زندگي ساده اما مستقلي را آغاز نمود. در آن دوره كه دورهء درگيري مستقيم وي با بسياري ناملايمات بود، تصميم گرفت وارد نيروي هوايي شود. لذا وارد آموزشگاه گروهباني نيروي هوايي شد. اما تحمل نظام براي او بسيار دشوار بود. زيرا او به استقلال بيش از هر چيز اهميت مي داد و هر چيزي كه به استقلال او خدشه وارد مي كرد برايش بسيار ناگوار بود، و گريز به نظام نيز در ابتدا در پي يافتن نوعي استقلال بود. اما پس از مدتي، به دليل مسايل سياسي اي كه براي عمويش پيش آمده بود، از نيروي هوايي اخراج شد و به طور ناخواسته فضا براي ادامه تحصيل مجدد خسرو پرويز ايجاد شد. فضايي كه مي توانست به ضرر او نيز تمام شود. مردان بزرگ هميشه از ميان نا ملايمات ظهور مي كنند و خسرو پرويز غني زاده نيز چنين بود. وقتي شرايط و اوضاع پشت سر هم براي او نامناسب شدند، او به جاي تسليم و رضايت به شرايط موجود، در اتاقش را بر روي خودش بست و موفق شد، پس از يك سال تلاش بي وقفه در دو رشتهء طبيعي و رياضي و فيزيك ديپلم بگيرد. آقاي كاظم اسماعيل زاده در اين مورد مي گويد:
( در اتاقي كه اجاره كرده بود، ماند، و شب و روز كارش درس خواندن شد. باور كنيد هفته اي يكبار هم از اتاق بيرون نمي آمد و با پشتكار عجيب و نيروي شگفت انگيزي كه در درونش داشت باقيماندهء دورهء دبيرستان را تمام كرد و در رشته هاي طبيعي و رياضي فيزيك ديپلم گرفت.)
با گرفتن ديپلم دورهء ديگري از زندگي غني زاده رقم خورد و در لباس سپاه دانش عازم خدمت سربازي شد. دورهء سربازي نيز هم چون بقيه دوره هاي زندگي وي، توام با كمك به فقرا بود. از آنجايي كه خدمت او در مشهد بود، بيشتر اوقات بيكاري خود را با چذاميان مي گذراند. تا آنجايي كه مي توانست به آنها كمك مالي مي كرد و بيشتر پول خود را صرف خريدن سيگار و ديگر نيازهاي جذاميان مي نمود. پس از پايان دوره سربازي، وارد بانك صادرات شد. كار در بانك نيز با روحيه او سازگار نبود. اين بود كه پس از چند ماه بانك را رها كرد و براي دورهء تكنسين وزارت راه و ترابري امتحان داد و در آن دوره پذيرفته شد و به اين ترتيب ورق ديگري از كارنامهء او رقم خورد. ورقي كه در حقيقت در كارنامهء تك تك مردم ايران تأثير گذاشت و او را بر مسيري قرار داد كه شايستهء آن بود. دو سال بعد، آن دوره را با موفقيت به پايان رساند و در وزارت راه و ترابري مشغول به كار شد. چندي بعد خسرو پرويز غني زاده در بحبوحهء كار و مشغله بسيار در دانشگاه تبريز در رشتهء راه و ساختمان پذيرفته شد و همه در شگفت بودند از اينكه وي چگونه با اين همه كار و تلاش مي تواند ادامه تحصيل دهد. روزها هم در اداره راه كار مي كرد و هم درس مي خواند و شبها در پرورشگاه مشغول به كار بود. حاصل كار او ماهي پانصد تومان بود كه سيصد تا سيصد و پنجاه تومان آن را به دانشجويان فقير كمك مي كرد و صد و پنجاه تا دويست تومان را براي خودش نگه مي داشت. پس از دو سال تحصيل در دانشگاه تبريز، وي با رتبهء اول تحصيلات خود را در رشته مهندسي راه و ساختمان به پايان رساند، و به طور كامل در خدمت وزارت راه و ترابري قرار گرفت. خدمت سرسختانه، شگفت انگيز، و عاشقانه وي چنان بود كه كمتر كسي توان ادامهء كار با او را داشت. بي كمترين چشم داشتي كار مي كرد و به نظر تمامي كارشناساني كه مورد سؤال قرار گرفتند كار او از لحاظ فني ، سرعت، و پايين بودن هزينه در هيچ جاي جهان همتا نداشت. در نظر او زمان كار و تعطيلي‌ ، عيد و غير عيد، تفريح و كار هيچ تفاوتي نداشت. باور داشت، تا اين مردم نياز دارند بايد كار كرد، تا اين خاك نياز دارد بايد ايستادگي كرد ، بايد تعليم خالصانه به آنهايي كه نياز دارند هديه كنيم، در اين مملكت نبايد منتظر برگ مأموريت و حكم ماند بايد سفر كرد زيرا جاي جاي اين خاك در انتظار دستي براي كمك مي باشد.
پاي بندي عملي به اين باورها و تلاش در جهت تحقق هر چه بهتر آنها از او كوهي ساخته بود يكپارچه اراده و همت، چنانكه از هر كه در مورد او پرسيديم ( صلوات فرستاد) و با صدايي پر از درد و افسوس بيان داشت كه حرف زدن از او كار ساده اي نيست و بعد كه در زندگي و آثار او كاوشي كرديم، متوجه شديم كه به راستي سخن گفتن از او كار ساده اي نيست زيرا با هر فرد جديدي كه مواجه شديم، بخش نهفته اي از كارهاي او را روشن كرد. يكي گفت ، ( چند خانوادهء محروم در فلان جاي شهر تحت پوشش او بودند) يكي گفت، ( عصر پنجشنبه هميشه او را در سراي سالمندان كهريزك در حال كمك به سالمندان مي ديدم) ، يكي گفت،‌( از لحاظ طراحي پلهاي فلزي در دنيا تك بود) يكي گفت ( در آسيب شناسي پلها عجيب بود) يكي گفت،‌( براي فلاني دست مصنوعي گذاشته ) ، يكي گفت،‌(عمل قلب فلاني را او هزينه كرده است) يكي گفت،‌( پل دويست ميليون توماني را با حدود هشت ميليون تومان تعمير كرده است‌)،‌يكي گفت،(هميشه با كار گران غذا مي خورد و غذاي گرم خودش را به آنان مي داد.) اين سخنان آن قدر عجيب و شگفت انگيز بود، كه هنوز هم مانده ايم از چه ويژگي او بگوييم. مردي كه بعد از اين همه كار ، سطح دانش خود را به حدي رسانده بود كه با مدرك ليسانس به اساتيد كار كشته تعليم مي داد. خالي از لطف نخواهد بود اگر در مورد هر كدام از ويژگيهاي او مثالي يا خاطره اي از همكاران و دوستان وي ذكر شود.
او انسان كمال يافته و وارسته اي بود كه كمال و وارستگي را در هيچ مكتب و مدرسه اي نياموخته بود. در حين كار با بقيه كارگران هيچ تفاوتي در پوشش و لباس نداشت، و اين وضعيت گاهي اوقات چنان بود، كه هيچ كس نمي توانست وي را از بقيه كارگران متمايز كند. آقاي اكبر مغاني كه يكي از كارمندان دفتر تأسيسات و ايمني راههاست، خاطره اي از مهندس غني زاده نقل مي كند كه نشان از اين ويژگي زيباي او دارد:
( يك روز سر پلي كار مي كرديم كه شخصي آمد و مشخص بود از افراد دولتي و مسئول است. پس از معرفي متوجه شدم از استانداري آمده و سراغ مهندس غني زاده را از من گرفت و من با اشارهء دست، مهندس را به وي نشان دادم. او از من ناراحت شد، و فكر كرد كه من شوخي مي كنم، سرش را پايين انداخت و رفت . بعدها كه متوجه شد مهندس غني زاده همان شخص است، آمد و معذرت خواهي كرد و گفت:‌( راستش اول فكر كردم با من شوخي مي كني، ولي من در طول عمرم چنين مهندسي نديده ام) و من نيز به او گفتم:( و ديگر هرگز نخواهي ديد.)
مهندس خسرو پرويز غني زاده انسان خود تكليفي بود كه نياز به تكليف دادن و حكم كردن نداشت. وظيفه شناسي و مسئوليت پذيري او ويژگيهايي بودند كه در منحصر به فرد بودن او ، نقش بسزايي داشتند. او وقتي مشكلي مي ديد، اسباب كار را فراهم مي كرد و تا برچيدن آن، از پاي نمي نشست. آقاي مجيد كاهه رانندهء وي خاطره زيبايي در اين باره بيان مي نمايد: ( روزي من و او با همديگر به يك مأموريت ده روزه رفتيم و مأموريت ما اين بود كه تا پل مارون بين اهواز و آبادان برويم و برگرديم. در حكم مأموريت ما بيشتر از ده روز قيد نشده بود و لزومي نداشت به استانهاي ديگر برويم اما ايشان هميشه دوست داشت پلهاي ديگر را ببيند به همين دليل دو روز زودتر از تاريخ مأموريت حركت كرديم و رفتيم به اهواز و بعد به آبادان از آنجا اضافه بر حكم مأموريت به فاو هم سر زديم بعد به من گفت:( مجيد ، من دوست دارم در ادامه مأموريت از تمامي پلهاي جاده ها ديدن كنم) بنابراين از آنجا به استان بوشهر رفلتيم و سفر خودمان را ادامه داديم. او تمامي پلها را بازديد كرد، به زير پلهاي بزرگ مي رفت و آنها را بازديد مي كرد و به من نشان مي داد و مي گفت: (مجيد نگاه كن، همهء اين پلها كه مي بيني بچه هاي من هستند و اگر من به اينها نرسم كسي به اينها نميرسد.) و تيرهايي كه زنگ زده بود يا كنار كوله ها كه نشست كرده بود را يادداشت مي كرد و به مركز استان مي برد و به آنها تذكر مي داد كه به اين بچه هاي من برسيد تا بتوانند براي شما كار كنند. از آنجا به استان هرمزگان كه در مسير جاده هاي تابعه بندر لنگه بود رفتيم و تمامي پلهاي آن منطقه را نيز بازديد كرد و همان طور به آقاي مهندس حسني هم تذكرهاي لازم را داد كه مواظب پلها باشند و گفت: (هميشه غني زاده نيست كه بتواند به بچه هايش برسد) و بعد به لارستان رفتيم و تمام پلهاي جاده هاي لار را نيز بازديد كرد و به مسئولين راه و ترابري آنجا هم تذكرهاي لازم را داد و سپس پل خان را در نزديكي شيراز بازديد كرد و وقتي ديد آن پل نشست كرده است. با شركت شمع گستران تماس گرفت و يك دستگاه شمع اجاره كرد و به پل خان انتقال داد تا زير آن را از وسط پايه اي شمع كوبي كند تا هم پايه اي در وسط گذاشته شود و هم به تناژ پل اضافه شود و طول عمر پل را بيشتر كند.)
تعهد و حساسيت مهندس غني زاده نسبت به كارش چنان بود كه از دشوارترين تا ريزترين مسئله در حين انجام كار غافل نمي شد. كار او در حقيقت از انجام وظيفه گذشته بود. زندگي او يك سره ايثار بود و از خود گذشتگي. مجيد كاهه نكته اي بيان مي كند كه تعهد و حساسيت مهندس غني زاده نسبت به كارش را نشان مي دهد:
( اگرپلي را مي ساخت و يا تعمير مي كرد اول خودش با يك دستگاه كاميون از روي آن عبور مي كرد تا اگر اتفاقي پيش بيايد اول خودش آزمايش كرده باشد و بعد ديگران استفاده نمايند. او براي پل غازيان سنگ تمام گذاشت ، هميشه با همديگر به سر پل غازيان مي رفتيم و از نيروي دريايي در خواست كمك مي كرد كه دو عدد لباس غواصي بدهند و خودش هم لباس غواصي مي گرفت و جلوتر از غواصها زير آب مي رفت و پايه هاي پل غازيان را بازديد مي كرد و ايرادهاي نشست پل را بررسي مي نمود. تا جايي كه امكان داشت از نيروي جرثقيل براي جابه جا كردن تيرهاي پل استفاده نمي كرد و تير آهنها را خودش با دست جا به جا مي كرد تا يك وقت كج يا خم نشود.)
به راستي راز اين همه تعهد، استقامت و اصرار در انحام كار به بهترين صورت ممكن، چه بود؟ آيا اين ويژگيها آموختني است؟ آقاي هوشنگ لاهوتي كه از بستگان وي است مي گويد :( خسرو فرد قدرتمندي بود كه با تلاش و پشتكار عجيب و غريبي كه داشت، هر غير ممكني را ممكن مي ساخت و چنانچه تصميم مي گرفت ويژگي خاصي را در خود دروني كند آن قدر روي آن اصرار مي كرد تا اينكه سرانجام آن را در خود دروني مي كرد. مثلا وقتي از نيروي هوايي اخراج شد، آمد و در اتاق را بر روي خودش بست و در مدت كمتر از يك سال نه تنها باقيمانده دوره دبيرستان را تمام كرد، بلكه ديپلم رياضي و فيزيك را نيزگرفت.) و باز آقاي محمد تقي مزيناني تعريف مي كند:
(تابستاني مهندس غني زاده به نشتارود رفت تا مدتي در ويلاي دوستش آقاي زرگر استراحت كند. وقتي به آنجا رفت، ديد مردم دسته دسته روي چوبهايي كه بر روي رودخانه گذاشته بودند به زحمت عبور مي كنند. خسرو اهل ديدن و گذشتن نبود. لباس كارش را پوشيد ، با اداره راه مازندران تماس گرفت و چند روز بعد در حالي كه به پل ساخته شده مي نگريست گفت: ( تفريح خسرو يعني اين.)
زماني كه سه روز از او خبري نشد، هيچكس فكر نمي كرد، خسرو زنده باشد. سيستان و بلوجستان را سيل فرا گرفته بود. رفت تا پل (قرآن) را بررسي كند. سه روز خانواده اش هيچ خبري از او نداشتند. همسر وي خانم فاطمه كلهر در اين مورد مي گويد: ( سه روز از او خبر نداشتيم. خسرو كه آمد قابل شناختن نبود. گفتم چرا اينطور شده اي ، پاسخ داد:‌( از شصت تا هفتاد روستا عبور كردم. رفتم در خاك پاكستان و آنجا پلي كه آب برده بود را با هلي كوپتر برداشتم و آوردم سرجايش) حتي وزير راه هم تعجب كرده بود. كار برايش، زندگي بود. به مسافرت كه مي رفتيم سفر ما پر بود از زير پلها ايستادن و سفت كردن پيچها ، وقتي مي گفتم خسرو تو به مسافرت آمده اي يا مأموريت ، نگاهم مي كرد و مي گفت:( فاطمه اگر يكي از اين پيچها شل شود و حادثه اي رخ دهد، من مسئولم.)
از ديگر ويژگيهاي خسرو پرويز غني زاده به حداقل رساندن هزينه ها، سرعت در كار و دانش فني بالاي او بود. او حتي پلهايي كه ديگران جرأت ارايه طرح در مورد آنها را نداشتند ، بي درنگ در كمترين زمان ممكن طراحي و بر پا مي كرد. مهندس عبدالرضا رفيعي شهر بابكي كه پنج سال در گروه غني زاده كار كرده است، در مورد دانش فني او مي گويد: ( او استاد همهء ما بود حتي اساتيد دانشگاه مي آمدند و از او رفع اشكال مي كردند. استاد در زمينه طراحي و اجراي ابنيه بزرگ واقعا بي نظير بود. با همه مشغله اي كه داشت، با پيشرفته ترين مؤسسات دنيا در تماس بود. هميشه در حال فرا گرفتن بود. اصلا وقتي از او سؤالي مي شد. تا طرف به طور كامل آن موضوع را فرا نمي گرفت او را رها نمي كرد. اهل پنهان كردن اطلاعات و دانستنيهايش نبود. ديگران را در كار مشاركت مي داد. او در زمينه آسيب شناسي و بهسازي سازه هاي بتني و فلزي نيز تخصص زيادي داشت. با روشهاي خاص خود، آسيب پلها را شناسايي و با دستهاي توانمندش تعمير مي كرد. طرح تعمير پل غازيان را خيلي سريع ارايه داد. پلي كه هيچ مشاور و متخصصي حتي نتوانست در مورد آن اظهار نظر كند. هر چه از استاد بگويم كم است.)
مهندس پرويز نيك چي نيز كه از دوستان و همكاران بسيار نزديك مهندس غني زاده بود، دربارهء سرعت عمل و مهارت مهندس در كم كردن هزينه ها چنين مي گويد: ( پل دختر در راه ميانه ـ زنجان بسيار حادثه ساز شده و جان بسياري را گرفته بود. با مهندس غني زاده به آنجا رفتيم. همه فكر مي كردند، اگر قرار باشد اين پل تعمير شود حداقل د و ماه بايد راه را بست. اما مهندس با نگاه اول همه چيز را گرفت. گفت بايد دست به كار شد. اين راه فقط ده ساعت بايد بسته شود. در ابتدا مسئولين آنجا موضوع را بسيار مشكل تر از اين مي دانستند . غني زاده خيلي سريع چهار طرح به آنها داد. هر طور بود كار را شروع كرد. كار طوري طراحي شده بود كه هم زمان با ساخت پايه ها، شابلون ها نيز آماده شدند. وقتي پايه ها و شابلون ها آماده شدند، ده ساعت راه مسدود شد و دقيقا ده ساعت بعد خسرو با لبخندي عاشقانه نظاره گر نخستين قطاري بود كه بر روي پل مي گذشت. طبق برآوردي كه شده بود هزينه تعمير و طراحي و بر پا كردن اين پل دويست ميليون تومان مي شد، اما غني زاده آن را با هشت ميليون تومان بر پاكرد. هميشه آستينهايش براي كار بالا بود. شيوه او در تعمير پلهاي فلزي منحصر به فرد بود.)
ذكر بخشي از خاطرات و دست نوشته هاي مهندس غني زاده در اين مورد، لياقت و تواناييهاي اين مرد بزرگ را نشان مي دهد:
( پل كل واقع در محور سه راهي بندر عباس ـ حاجي آباد به طرف بندر لنگه در هفتاد كيلومتري بندر عباس واقع شده است. در سيل بهمن ماه سال هزار و سيصد و هفتاد و يك تخريب شد و آب به ارتفلاع پنج متر از روي تمام دهانه ها عبور كرده بود و تمام تابليه هاي پل را تا دو كيلومتر با خود برده بود...) وي بعد از ذكر ويژگيهاي فني پل و اشاره به اينكه پل مورد نظر دوبار در اثر سيل تخريب شده است، اضافه مي كند: ( در مرحلهء سوم توسط شركت... احداث آب نما مطرح و نقشه اي هم با همكاري مهندسين مشاور ... بنا به پيشنهاد مهندس سعيدي كيا تهيه شده بود با هزينهء اجرايي به مبلغ چهارصد ميليون تومان كه اين طرح توسط اداره كل نگهداري راه و ابنيه برادر مهندس بخارايي مورد قبول قرار نگرفت. بار ديگر از آقاي مهندس ... از مهندسين مشاور ... دعوت به عمل آمد و (وي نيز ) از پل تخريب شده بازديد كرد. نامبرده (فقط) جهت تهيهء نقشهء مرمت پل ، مبلغ پنجاه ميليون ريال دستمزد و يك دستگاه وانت تويوتا دو كابين تقاضا نمود، كه مورد موافقت قرار نگرفت. در مرحلهء بعدي تهيه نقشه جهت مرمت و نظارت عاليه به صورت يك پل اضطراري كه مي بايستي قبل از سيلابهاي سال بعد به اتمام مي رسيد در تاريخ دهم شهريور هفتاد و دو به اينجانب واگذار گرديد كه با پشتيباني برادر مهندس هوايي و به ويژه برادر مهندس بخارايي نقشهء اجرايي در مدت يك هفته تهيه شد.) مهندس غني زاده پس از توضيح ويژگيهاي فني نقشه تهيه شده و مشكلاتي كه د ر راستاي تهيه قطعات پل متحمل شده بود اضافه مي كند: ( جهت تهيه قطعات اين پل و تقويت آن زحمات زيادي متحمل شدم. هر قطعه اي را از اداره اي تهيه نمودم و به محل پل حمل كردم و به هر ترتيب جهت مونتاژ و نصب پل روز دوشنبه يازدهم بهمن هفتاد و دو به طرف پل كل حركت كردم. كار عمليات مونتاژ و نصب با زحمات شبانه روزي نيروي زحمتكش اداره راه و ترابري گرگان و پشتيباني و تداركات اداره كل راه و ترابري هرمزگان با مبلغ پنجاه ميليون تومان در روز بيست و نهم بهمن ماه هفتاد و دو تمام شد.)
مهندس خسرو پرويز غني زاده با طراحي و احداث پل مرزي غني زاده كه ايران را به آسياي ميانه وصل كرد به عنوان (پدر پلهاي ايران) لقب گرفت و به حق كه اين لقب برازندهء او بود.عظمت پل غني زاده كه نمادي از راست قامتي، مهارت، كارداني، همت و خستگي ناپذيري يك انسان وطن دوست مي باشد ، پاسخگوي غرور ملي هر ايراني است.
فقط ويژگيهايي همچون خود تكليفي، تعهد، مسئوليت پذيري، پشتكار، خستگي ناپذيري، دانش فني بالا نبود كه از او انساني برجسته ساخته بود. او عاشق واقعي مردم فقير و مظلوم بود و در اين ويژگي چنان پيش رفته بود، كه مي توان او را (علي گونه اي) خواند. (علي گونه اي) ساده زيست و مردم دار كه هرچه داشت جز در خدمت محرومان نگرفت ، او به قول خودش (براي هر يك ريال پول بيست ريال زحمت مي كشيد) و با لذتي بيش از لذت كار كردن كه براي او بسيار لذت بخش بود، آن را به مستمندان تقديم مي كرد. آقاي مجيد كاهه در اين باره مي گويد:
(هر وقت حقوقش را مي گرفت اول از همه به من يا همكاران مي گفت : (هر كس را كه مي دانيد احتياج دارد به من معرفي كنيد.) اگر زماني من را ناراحت مي ديد تا به او نمي گفتم رهايم نمي كرد و هي مي پرسيد و به محض گفتن، مشكلم را حل مي كرد و بعد از اداره راه كه خارج مي شديم به منزل مستمندان مي رفت و مبالغي به آنان مي داد و بعد از آن به بهشت زهرا مي رفتيم، به كارگران بهشت زهرا مي گفت: (اگر مي دانيد كسي به كمك احتياج دارد به من معرفي نماييد) بعد از ظهر پنج شنبه ها هميشه به سراي سالمندان كهريزك مي رفتيم و به آنها كمك مي كرد و مبلغي هم به حساب آنها واريز مي نمود و مي گفت : ( ما كاري براي اينها انجام نمي دهيم، فقط دين خود را ادا مي كنيم.)
آقاي مهندس پرويز نيك چي در اين باره مي گويد: ( فايلي در اتاقش در وزارت راه داشت كه هميشه مقداري پول در آن وجود داشت. هركس از همكاران نياز پيدا مي كرد به او مي گفت و مهندس غني زاده به او اجازه مي داد و بدون اينكه خودش بيايد، آن فرد مي رفت و از آن پول مقدار مشخصي برمي داشت و بعد به صورت قسطي بر مي گرداند سر جايش تا ديگران از آن استفاده كنند. اين فرايند به طور خودكار صورت مي گرفت و آن پول فقط مورد استفاده همكاران قرار مي گرفت.)
همسر وي فاطمه كلهر كه همواره در كنار وي بوده است در اين باره مي گويد:
( منزل ما جاي درد دل و مطرح كردن مشكلات آشنايان و دوستان و افرادي بود كه خسرو را مي شناختند . آشنايان ما مي گفتند، اسم منزل شما را بايد گذاشت (مهمان پذير) . خسرو پرويز هميشه به من مي گفت : ( فاطمه نمي داني چقدر لذت بخش است كه آدم غذاي گرم خودش را به كارگران بدهد و بعد آنان بغچه اشان را باز كنند و نان خود را به ما بدهند. عموي من مي گويد: ( اگر پورياي ولي بود، اگر تختي بود، سومي اش را بايد گفت خسرو پرويز غني زاده.)
از ديگر ويژگيهاي خسروپرويز غني زاده مشاركت دادن اطرافيان خود در كارهايشان بود. او همواره سعي مي كرد همسر و فرزندانش را هر چند براي آنان مشقت بار بود در كارهايش مشاركت دهد. مهندس غني زاده بر اين باور بود كه هر كسي بايد واقعيتها را تجربه و لمس نمايد. خانم غني زاده در اين مورد مي گويد: (از سن پانزده تا شانزده سالگي كارهاي گرافيك را به بچه ها ياد مي داد. خيلي اصرار داشت بچه ها كارهايش را ياد بگيرند. موقعي كه سر پل فاو كار مي كرد در بحبوحه چنگ و حمله هاي هوايي پسر بزرگم هفده روز و آن يكي پسرم بيست و دو روز با او بود . يكبار من را همراه خود براي ساخت پل كل برد. يكي از مهندسان به من گفت:‌( خانم غني زاده شما اينجا چه كار مي كنيد؟ گفتم: راستش من را به عنوان آشپز آورده است!)
مهندس غني زاده هميشه پنج فرزندش علي، محمد، عليرضا، مرتضي و مجتبي را به فراخور سن (البته طبق معيار خودش كه با معيارهاي معمولي تفاوت بسيار داشت) ، در كارهايش مشاركت مي داد.
دو صفت بارز ديگر در مهندس غني زاده وجود داشت كه يكي عدم استفاده از امتيازهايي كه امروزه معمول است و ديگري دوري گزيدن از شهرت طلبي. او چهار سال به طور مستقيم درگير كارهاي ساخت و ساز پلها در جبهه هاي جنگ بود، اما بعد از جنگ حتي يكبار هم مطرح نكرد، كه بر او چه گذشته است و چه خدماتي انجام داده است. در حين تعمير يكي از پلها در جبهه هاي جنگ شيميايي شد، اما اين موضوع را حتي همسرش نيز متوجه نشد، مگر افرادي كه به طور مستقيم با كارهاي او مرتبط بودند. برگ‌ آزمايش او كه در كانادا صورت گرفته بود، مرگ نزديك او را خبر مي داد. اما حتي همسرش هم نمي دانست كه براي مداوا به كانادا سفر كرده است. آقاي كاظم اسماعيل زاده مي گويد: ( هفده كيلو وزن كم كرده بود ، اما به هيچ كس نگفت چرا.)
غني زاده معتقد بود،‌(وقتي پل را امتتحان كردم ، ديگر وظيفهء من تمام شده است.) او براي امتحان پل ، خودش نخستين نفري بود كه با كاميون از روي آن مي گذشت و هيچ گاه منتظر مراسم افتتاحيه نمي ماند. مهندس نيك چي در اين باره مي گويد :‌( ده دقيقه قبل از مراسم افتتاحيه، مهندس غني زاده وسايلش را عقب ماشين مي ريخت و مي رفت.) عكسهاي باقيمانده از وي اين موضوع را به خوبي نشان مي دهد. در آن عكسها هيچ نشاني از مراسم افتتاحيه نيست، مهندس علي غني زاده فرزند بزرگ مهندس غني زاده خاطره اي تعريف مي كند كه گوياي اين موضوع است:
( سال هزار و سيصد و شصت و هفت بود كه دهانه وسط پل كرخه را آب برده بود و ايشان هم با چند پيمانكار صحبت كردند كه بيايند و البته آمدند و وقتي وضعيت را ديدند نماندند. چون عراق به شدت آنجا را زير آتش گرفته بود. در اين موقعيت من كه سنم كم بود ترسيده بودم، گفتم:‌( بابا برويم تهران)، پدرم گفت : ( هيچ جا نمي رويم، اينجا به ما احتياج دارند.) ما حدود سه هفته آنجا مانديم و از بندر امام و ايستگاه دوازده آبادان، دوازده متر تابليه فلزي به عرض نود نياز بود كه تهيه كردند و آوردند در محل و بعد از سه هفته، تردد در آنجا شروع شد. هميشه كار كه تمام مي شد، پدرم بي آنكه منتظر مراسم افتتاحيه باشند سريع ما را سوار ماشين مي كرد و به تهران برمي گشتيم و مي گفتند: ( ديگر وقت رفتن است.)
چيزي به عيد سال هفتاد و شش نمانده بود، كه پدر پلهاي ايران تصميم گرفت پل بيشه دو شاخ واقع در شهرستان خرامه استان فارس را مونتاژ و نصب نمايد. اسباب كار را فراهم نمود، همكاران و دوستان، دور و برش را گرفتند، براي كسي عجيب نبود كه مهندس هشت روز مانده به سال نو كار جديدي را شروع مي كند، اما آن بار هر كسي سعي مي كرد او را از رفتن باز دارد. مهندس رفيعي شهر بابكي مي گويد‌: ( گفتم استاد اين بار من و همكاران را بفرستيد. اگر مشكلي پيش آمد شما بياييد. لبخندي زد و گفت: شهر بابكي من مي خواهم به مردم آن منطقه عيدي بدهم. خودم مي روم، شما احساس من را نداريد، نديده ايد مردم با چه زجري سوار بر بشكه از رودخانه عبور مي نمايند.) اين بود كه هشت روز مانده به عيد در روز بيست و يكم اسفند هزار و سيصد و هفتاد و پنج در هنگام نصب تابليه فلزي پل بيشه دو شاخ، قطعه اي سقوط كرد و ناگهان (پلهاي ايران) پدر عزيز و بي نظير خود را از دست دادند پدري كه نه تنها پدر آنها بود، بلكه پدر همهء آناني بود كه شايد هنوز هم انتظار او را مي كشند. و در رثاي او اين چنين آواز شد كه :
(غروب پر زده از كوه
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر
غمي بزرگ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.)
آقاي امير برنا كه دو سال با مرحوم مهندس غني زاده كار كرده است، در نامه اي ساده و بي تكلف شخصيت مهندس غني زاده را چنين توصيف كرده است:
(آقاي شريفي سلام،
مرور خاطره ها برايم دشوار است. اما هر وقت به بهشت زهرا مي روم نيروي عجيبي مرا به قطعه نود و شش مي كشاند. تا به حال تنهايي سر قبر آن مرحوم نرفته ام . هميشه يكي از اقوام با من بوده و نتوانسته ام با تمام وجودم برايش درد دل كنم. اما الان تنهايم. من نه شما را ديده ام و نه برخوردي با شما داشته ام. اكنون مي خواهم پس از يك سال براي يك شخص نانشاس درد دل كنم.
يك ماه بود كه به من پيشنهاد شده بود با او كار كنم. از ترس كار با او زير بار نمي رفتم. روزها پشت سر هم سپري مي شد و من همچنان زير بار نمي رفتم. يك روز در اتاق نقليه وزارت راه نشسته بوديم كه ناگهان وارد شد و گفت بچه ها سلام . برق از چشمانش مي جهيد . نيروي عجيبي مرا به طرف او راند. فرداي آن روز با معرفي نامه رييس نقليه وارد اتاقش شدم. سرش خلوت بود، اما فكرش شلوغ .
گفت :( بفرماييد بنشينيد، امري داريد.)
گفتم : ( من را به عنوان راننده شما معرفي كرده اند.) از جايش بلند شد. چاي اش را جلو من گذاشت و گفت: ( اول چاي را بخوريد بعد با هم صحبت مي كنيم.)
چاي را كه خوردم، بدون مقدمه گفت: ( اول بگو ببينم، سيگار مي كشي يا نه؟)
گفتم: ( خيلي كم) (در حالي كه واقعيت را به او نگفتم).
گفت: ( مي داني كه من ميگرن دارم). گفتم: (بله) گفت: ( پس لطفا سيگارت را ترك كن ) پاسخ دادم: (چشم ) و بعد پرسيد : (اسمت چيست و چند كلاس سواد داري؟ ) گفتم: (امير برنا و تا كلاس سوم راهنمايي درس خوانده ام.) گفت: ( شبانه ثبت نام كن خرجش به عهدهء من. هر كمك ديگري بخواهي آماده ام.)
و بعد توضيح داد: ( مي داني كار من زياد است، شايد مدت ها در مأموريت باشيم و خانواده هايمان از ما خبري نداشته باشند. پسر جان، تا حالا كسي نتوانسته است با من براي مدت زيادي كار كند. همه از كار زياد فراري اند.) گفتم: (آقاي مهندس الان يك ماه است كه روي اين موضوع فكر مي كنم.)
آقاي شريفي،
شايد اين كتاب چندين سال ديگر دست كسي بيفتد كه خسته از كار روزانه قصد داشته باشد، زندگي مرحوم غني زاده را مطالعه كند. من هم به نوبهء خود مي خواهم ، مردي كه در تمام طول عمرم مثل او را نديده ام ، معرفي كنم:
(خسرو پرويز غني زاده مردي بود خستگي ناپذيز ، سخت كوش ، با غيرت، مردم دار، با تدبير، با هوش و كاري، مردي كه به تنهايي كار چند نفر را انجام مي داد. طرحهاي او را هيچ كس جز خودش نمي توانست اجرا كند، كوچه پس كوچه هاي ايران را بلد بود، راههاي ايران را مثل كف دست مي شناخت ، تمام پلها و جاده هاي ايران را مثل فرزندان خودش دوست داشت . من دو سال با او كار كردم احساس خستگي نكردم، دو سال تمام جاده هاي ايران را با او گشتم اما خسته نشدم، دو سال در طراحي چندين پل با او كار كردم، اما خسته نشدم، دو سال به معناي واقعي سختي كشيدم اما احساس خستگي نكردم.
آقاي شريفي،
تمام دوستان وقتي حرف از غني زاده مي زنند اول صلوات مي فرستند، مواظب حرفشان هستند، مواظب گفته هايشان هستند.
اما زماني من خسته شدم، كه ديدم ديگر پدر پلهاي ايران در بين ما نيست، زماني خسته شدم كه طبقهء ششم وزارت راه و ترابري بي سر و صدا شد، زماني خسته شدم كه همسرش سراسيمه در حالي كه به پيشواز عيد مي رفت با پاكتي پر از دارو دنبال غني زاده مي گشت. اگر مي خواهيد زندگي او را بنويسيد، حتما ابتدا يكي از فيلمهاي او را ببينيد.
او هميشه مي گفت:( ما با پول اين مردم درس خوانده ايم، با پول اين مردم مهندس شده ايم، پس بايد به اين مردم خدمت كنيم. چند بار از كشورهاي خارجي به او پيشنهاد دادند، اما او هميشه مي گفت: ( بايد براي مردم سرزمين خودمان كار كنيم، اينجا بيش از همه جا به ما نياز دارند.) به حيوانات علاقه زيادي داشت. اگر مي ديد حيواني زخمي شده است از آن مراقبت مي كرد و اگر حيوان اسيري مي ديدآزاد مي كرد. به طبيعت علاقه بسيار زيادي داشت.
در كار بسيار جدي بود اگر كسي كم كاري مي كرد به او حرفي نمي زد خودش بيشتر كار مي كرد. بارها ديدم كارهايي انجام مي داد كه ديگر براي او با اين سن و سال بعيد بود. مثل جابجا كردن تير آهنهاي صد و چهل و پنج كيلو گرمي، يا ضربه زدن با پتكهاي سنگين وزن. هيچ گاه از لباس نو استفاده نمي كرد. معمولا يك دست لباس را چند سال مي پوشيد اما هميشه تميز بود. از لباس كارش بگويم. يك جفت دستكش پاره كه تمام انگشتانش پيدا بود. يك شلوار كار كه معلوم نبود چند سال كار كرده ، يك پيراهن چهارخانه نازك و يك كلاه ارتشي از نوع پارچه اي و يك جفت كفش ايمني كه نمي دانم همسرش برايش خريده بود يا فرزندش علاقهء شديدي به تمام كردن كار داشت و وقتي سازه اي تمام مي شد، با شوق چند عكس از آن مي گرفت و تا ديگران آماده مراسم افتتاحيه مي شدند او مي رفت.
منبع كتاب اراده هاي پولادين معاصر ايران نوشته حسين شريفي و سعيد فتح اللهي راد

در رثاي زنده ياد عبدالحسين زرين‌كوب..

شعر زير يكي از كارهاي بچه‌هاي مجله‌ي گل‌آقا است كه درباره‌ي استاد عبدالحسين زرين‌كوب نوشته شده، زيبايي اين شعر در اينجاست كه نام چند كتاب  از كتابهاي استاد در اين شعر آمده است. بخوانيد و سپس فاتحه‌اي به روح بزرگ زنده‌ياد زرين‌كوب هديه كنيد.... التماس دعا

از كوچه‌ي رندان

با تو «از كوچه رندان» گذري بايد كرد                       تا به سرمنزل عرفان سفري بايد كرد

در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن                    دل مجنون طلبيد و خطري بايد كرد

زبر و زير كتابم به مقامات نبرد                               با كرامات تو زير و زبري بايد كرد

به بلنداي تو بايد به بلندي‌ها رفت                          به تولاي تو هر دم هنري بايد كرد

پير صاحبنظر! از روزنه‌ي ديده‌ي تو                          به افق‌هاي فراتر نظري بايد كرد

«پله پله به ملاقات خدا» بايد رفت                         سر هر پله تمناي سري بايد كرد

«سرني» از لب شيرين تو بايست شنيد                وزني خامه‌ي تو نيشكري بايد كرد

در سپهري كه زاختر همه «زرين كوب» است          هر نفس آرزوي بال و پري بايد كرد

شهر در آينه با چشم تري بايد ديد                        «بحر در كوزه» به خون جگري بايد كرد

بهر استاد سخن، «بلبل گويا» اينك                       طلب آب زچشمان تري بايد كرد

                                                     «محمد علي گويا»

تامل خدا را تامل دمی.....

سلامي چو بوي خوش آشنايي                           بدان مردم ديده‌ي روشنايي

چند روز پيش بعد از نزديك به 4 سال يكي از دوستاي قديمي رو روي اينترنت ديدم. حين صحبت گفت فلاني من «مستغرب» شدم – در برابر كلمه‌ي مستشرق – خيلي برام جالب بود. مي‌گفت زياد علاقه‌اي به ادبيات فارسي ندارم و به نوعي شايد ادبيات انگليسي براش شيرين‌تر و جذاب‌تر بود. البته هر كسي با هر سليقه‌اي حق داره از چيزي خوشش بياد يا نياد ولي خوب بعضي وقت‌ها بدليل عدم توجه كافي و عدم شناخت درست نسبت به چيزي كه در دسترس داريم دچار دوگانگي و گاهي بي‌تفاوتي مي‌شيم. يادش بخير يه دوستي داشتم به نام دكتر اميرحسين انصاري كه در نوع خودش نمونه‌ي يك انسان موفق و كم‌نظير بود. دكتر به هفت زبان زنده‌ي دنيا آشنايي كامل داشت. و يك انسان دنيا ديده بود. تو يكي از خاطراتش تعريف مي‌كرد:

«در سال 1356 خورشيدي، سردبير بخش فرهنگي يكي از مجلات لندن بودم. چون به كارم وارد بودم مسئول نشريه در كار من دخالت نمي‌كرد. و هر روز مطالب رو براي گزينش توسط اينجانب به بخش مي‌فرستاد و تمامي مسئوليت كارها با من بود. يك روز بر خلاف رويه‌ي هميشگي يك برگه كاغذ فرستاد كه روش نوشته بود«اين شعر در همين شماره چاپ شود» من هم نگاهي انداختم ديدم شعر قوي و محكمي نيست. به همين  خاطر زير كاغذ نوشتم اين شعر قابل چاپ نيست. فردا كه در دفتر كارم نشسته بودم و مثل هر روز مشغول كار بودم تلفن بخش زنگ زد. رييس اونطرف خط بود گفت آقاي انصاري تا حالا شده وسط جنگل‌هاي آمازون حسابي چربت كرده باشند و يه لحظه نگاه كني كه يه ماده ببر گرسنه در چند قدميت ايستاده باشه؟؟ تا حالا همچين حسي داشتي؟ گفتم: نه خوشبختانه نداشتم. گفت: تا چند لحظه‌ي ديگه اينچنين حسي بهت دست خواهد داد...

طولي نكشيد كه ديدم يه خانمي كه از لباسهاش معلومه يه از طبقه‌ي اشراف زادگان و بزرگان انگلستان هست دم درب اتاقم ظاهر شد. گفت:«انصاري تو هستي؟» گفتم:‌ «بله بفرماييد.» تعارف كردم تا نشست. گفتم:‌ «چيزي چاي يا قهوه؟»  گفت: «زهر مار.» خيلي آرام و عادي زنگ زدم آبدارخانه گفتم: «ببخشيد تو آبدارخانه زهر مار هم داريم؟» گفتند: «نه نداريم» رو كردم به خانم و گفتم:«ببخشيد زهر مار نداريم. حال چاي مي‌خوريد يا قهوه؟» با حالت عصبانيت تمام گفت:«تو گفتي شعر من تو مجله چاپ نشه؟»

من تازه متوجه شدم كه اين خانم صاحب شعري است كه من براي چاپ قبول نكرده بودم و در ضمن از اقوام نزديك ملكه‌ي انگلستان نيز بود.

گفتم:«بله همينطوره. ولي من از سرزميني مي‌آيم كه به اين مطالب نمي‌توان عنوان شعر داد.»

خلاصه دكتر اون روز تعريف مي‌كرد كه وقتي از ادبيات فارسي براش گفتم و چند قطعه شعر براش خوندم. خانم از مريدان ادبيات فارسي شد تا جايي كه شروع كرد به خواندن زبان فارسي و آشنا شدن با ادبيات غني ايران زمين.

بگذريم من داستان رو كاملا خلاصه براتون تعريف كردم. باز هم ياد اين بيت از شعر حافظ افتادم كه:

سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد                                 آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي‌كرد

كمي به خودمان بياييم «خدا را تامل خدا را دمي» بياييد با فرهنگ غني خودمان كه يادگار سالهاي سال تلاش و جانفشاني بزرگانمان بوده است آشتي كنيم. سخن در اين زمينه فراوان است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.......

جواب چند سوال از زبان بایزید بسطامی...

بايزيد بسطامي را پرسيدند كه بر روي آب مي‌تواني راه بروي؟ گفت:‌ چوب نيز بر سر آب مي‌رود.

گفتند: در هوا تواني رفت؟ گفت: مرغ نيز در هوا مي‌رود،

گفتند: در يك شب به كعبه تواني رسيد؟ گفت: جادوگري در يك شب چندين مرحله را طي مي‌كند.

گفتند:‌ پس كار مردان و عارفان چيست؟ گفت: آنانكه دل در كس نبندد جز خداي و نخواهند جز خداي، و با مردم نيكي كنند و محشور باشند از براي خداي.

خواجه عبدالله انصاري از اين كلام اقتباس كرده آنجا كه گويد:
اگر بر هوا پري مگسي باشي و اگر بر آب روي خسي باشي دل به دست آر تا كسي باشي.

دلارامی که رمز عشق داند گهی جان میدهد گه می ستاند....

سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم که روزگار خوبی داشته باشید....
حدود ۱۸ سال پیش بود که کتاب اشک مهتاب از مرحوم مهدی سهیلی رو خوندم. اون روز تو اون حال و هوای جوونی بعضی از شعرهاش خیلی به دلم چسبید. یکی از اونها رو با نام دختر زشت چند روز قبل براتون نوشتم حالا یکی از شاهکارهای اون کتاب رو با هم می خونیم....

غروبی بود و صحرایی غم آلود
به رخسار افق، دردی نهانی
به کوه و دشت خورشید جهانتاب
همی پاشید گردی زعفرانی

 نصیب ابر میشد رنگ زردی
در آغوش سپهر لاجوردی

 درون سینه ی دریای آرام
نمایان بود نقش روی خورشید
بسان خرمن زر، چهره ی مهر
میان آب دریا میدرخشید

 کلاغی روی دریا بال میزد
جوانی، نی در آن احوال میزد

 زمِین در ماتم هجران خورشید
چو مصروعی دمادم جان بسر بود
تو گویی جان او بر لب رسیده
که همچو دردمندی محتضر بود

 ز برّ و بحر و دشت و جنگل و کوه
همه بودند غرق درد و اندوه

 زمین گویی به گوش شمس میگفت -
که : دور از روی تو خاموش و سردم
مرو ، ای گرمی جان من از تو
بمان تا روز و شب دورت بگردم

 مکن عزم سفر ، آرام من باش
تو بخت روشنی بر بام من باش

 ولی مهر درخشان نرم نرمک -
ز پیش دیده در مغرب فرو رفت
تو گویی نو عروس نامرادی -
به زیر خاک با صد آرزو رفت

 زمین هم در عزای روی خورشید
به تن از شب، لباس سوگ پوشید 

پس از چندی ز پشت کوه خاور -
جمال نقره فام ماه ، سر زد
فلک با دست ماه عالم افروز
در و دیوار را رنگی دگر زد

 ربود از دیده بینندگان خواب
که دارد عالمی دامان مهتاب

 در آن دم بر فراز تخته سنگی -
که بر پیشانی ساحل عیان بود
سر مهپاره ی خورشید رویی -
بدامان جوانی خسته جان بود

 جوان در ماهتاب بوسه انگیز
همی زد بوسه بر چشمی هوس ریز

 نگاه آندو ، با هم راز میگفت
نگاه ، عاشقانرا صد زبان است
بود پوشیده از چشم من و تو
هر آن رازی که بر عاشق عیان است

 (( تو مو می بینی و او پیچش مو ))
(( تو ابرو ، او اشارت های ابرو ))

 جوانک زلف دختر را به نرمی
به انگشت نوازش تاب میداد
پریرو گریه میکرد از سر شوق
به نرگس های چشمش آب میداد

 میان گریه گاهی خنده میکرد
لبش کار مه تابنده میکرد

 جوانک زیر لب با خویش میگفت:
- مه من ، دلربا شیرین دهانست
(( میان ماه من تا ماه گردون ))
(( تفاوت از زمین تا آسمان است ))

 قمر ، این زلف عطرآگین ندارد
قد موزون ، لب شیرین ندارد

 لبش چون مادری گم کرده فرزند -
بروی چهره ی جانانه میگشت
تو گویی در میان بوستانی -
بروی برگ گل ، پروانه میگشت

 گل یک بوسه از شیرین دهانی -
بود شیرین تر از جان جهانی

 پریرو تا برد دل را ز عاشق -
به نگام نیازش ناز میکرد
خمار آلوده نرگس را به صد ناز -
گهی می بست و گاهی باز میکرد

 دلارامی که رمز عشق داند
گهی جان می دهد گه میستاند

 جوان ، آهی کشید و گفت : ای گل -
(( چه خوش باشد که بعد از انتظاری...))
کلامش را برید و گفت آن ماه : -
(( به امیدی رسد امیدواری ))

 جوان گفتا که : من امیدوارم
پری گفت : امشب امّیدت بر آرم

 هزاران راز دل گفتند با هم
که گوش باد هم نشید آن را
بلی ، راز دل آشفته دلها
نخواهد بار منّت از زبان را

 به چشم یکدگر تا خیره بودند -
هزاران گفته از هم میشنودند

 جوان با چشم گریان ، گاهگاهی -
بچین موج دریا خیره میشد
غم و شوق و امید و نا امیدی -
بجان دردمندش چیره میشد

 زمانی از ته دل ، ناله ها داشت
حکایت ها نهانی با خدا داشت

 گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش -
به روی یار ، گرد آه می ریخت
گهی با قطره های روشن اشک -
ستاره بر رخ ان ماه می ریخت

 ز اشک و آه ، طوفانی بپا بود
 خدای عشق آنجا (( ناخدا )) بود

 پریرو ، موی عطر افشان خود را -
پریشان در مسیر باد می کرد
ز هم پاشید بنیاد جوان را
که در عاشق کشی بیداد می کرد

 ورق میزد کتاب دلبری را
که تا خواند فصول آخری را

 جوان ، آهسته و آرام آرام
سرش بر سینه ی معشوق خم شد
فروغ از دیده ی او رخت بر بست
صدای ناله اش یکباره کم شد

 ز شوق خود به پای یار جان داد
به جانان بهتر از جان کی توان داد؟

 در آن حالت بروی عاشق زار -
نسیمی نرم نرمک باد می زد
زمرگ عاشقی هجران کشیده -
خروشان موج دریا ، داد می زد

 پریرو با نگاهی حیرت آمیز -
پریشان بود با حالی غم انگیز

 در آن دم ناله ی صحرا نوردی -
به کوه و دشت پیچید از ره دور
که او با سوز دل این شعر میخواند -
به آهنگ (( نوا )) اما به صد سوز

خوش آن دلداده‌ای کاین بخت دارد
که پیش روی جانان جان سپارد

 

 دلتان لبریز از ترنم‌های بهاری.........

قاصدک.....

سلام دوستان امیدوارم که حال همگی خوب باشه...
من این چند روز اهواز بودم جای همتون خالی بود کلی یادتون کردم....
بگذریم.. این روزها نزدیک بهار راه به راه قاصدک ها از راه می رسند و خبر می آورند. ولی بعضی ها اونقدر تنها هستند که حتی......
شعر زیر رو بخونید. یکی از شاهکارهای مرحوم زنده یاد مهدی اخوان ثالث می باشد اگر خواستید با صدا بشنوید یه نوار کاست هست به اسم «قاصدک» که بسیار زیبا و دلنشینه...

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما، اما
گردِ بام و درِ من
بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار و دیاری
 باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دلِ من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی، تو دروغ
که فریبی، تو فریب

قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم-
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک
ابر های همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

پوریای ولی.....

امروز یه داستان خوندم هر چند قبلا هم خونده بودم ولی بعضی داستانها رو باید هر روز خوند هر روز تکرار کرد.... از اول تا آخر که خوندم فقط اشک ریختم و حسرت خوردم به انسانهای بزرگی که چگونه بر هوای نفس غلبه میکردند.... این داستان هیچ حرف اضافه ای نیاز نداره فقط بخونیددددددددددد.

پورياي ولي
 پورياي ولي يكي از پهلوانان دنياست و وزرشكاران هم او را مظهر فتوت و مردانگي و عرفان مي‌دانند و مرد عارف پيشه‌اي بوده كه يكروز به كشوري سفر مي‌كند تا با پهلوان درجه‌ي اول آنجا در روز معيني مسابقه‌ي پهلواني بدهد در حاليكه پشت همه‌ي پهلوانان را به خاك رسانده بود.
در شب جمعه به پيرزني برمي‌خورد كه حلوا خير مي‌كند و از مردم هم التماس دعا دارد. پيرزن پورياي ولي را نمي‌شناخت، جلو آمد و به او حلوا داد و گفت: حاجتي دارم براي من دعا كن. گفت: چه حاجتي؟ پيرزن گفت: پسر من قهرمان كشور است و قهرمان ديگري از خارج آمده و قرار است در همين روزها با پسرم مسابقه دهد. تمام زندگي ما با همين حقوق قهرماني پسرم اداره مي‌شود. اگر پسر من زمين بخورد، آبروي او كه رفته است هيچ، تمام زندگي ما تباه مي‌شود و من پيرزن هم از بين مي‌روم. پورياي ولي گفت: مطمئن باش من دعا مي‌كنم.
اين مرد فكر كرد كه فردا چه كنم؟ آيا اگر قويتر از آن پهلوان بودم او را بزمين بزنم يا نه، به اينجا رسيد كه قهرمان كسي است كه با هواي نفس خود مبارزه كند. روز موعود با طرف مقابل كشتي گرفت، خود را بسيار قوي يافت و او را بسيار ضعيف، بطوري كه مي‌توانست فورا پشت او را بخاك برساند،‌ولي براي اينكه كسي نفهمد مدتي با او هماوردي كرد و بعد هم طوري خودش را سست كرد كه حريف او را بزمين زد و روي سينه‌اش نشست. نوشته‌اند در همان وقت احساس كرد كه گويي خداي متعال قلبش را باز كرد، گويي ملكوت را با قلب خود مي‌بيند. چرا؟ براي اينكه يك لحظه جهاد با نفس كرد. بعد همين مرد از اولياءالله شد. چرا؟ چون المجاهد من جاهد نفسه، چون اشجع الناس من غلب هواه،‌ چون قهرماني‌اي بخرج داد بالاتر از همه‌ي قهرماني‌هاي ديگر و همانطور كه پيغمبر اكرم فرمود:‌«زورمند و قوي آن كسي نيست كه وزنه را بلند كند، بلكه آن كسي است كه در ميدان مبارزه با نفس اماره پيروز شود.»

 

باز هم به رنگ هر چه دلت می‌خواهد...

اين همه گفتيم ليك اندر بسيج             بي عنايات خدا هيچيم هيچ
بي عنايات حق و خاصان حق              گر ملك باشد سياهستش ورق
اي خدا اي قادر بي چند و چون            واقفي بر حال بيرون و درون
اي خدا اي فضل تو حاجت روا             با تو ياد هيچ كس نبود روا
اين قدر ارشاد تو بخشيده اي               تا بدين، بس عيب پوشيده اي
قطره دانش كه بخشيدي زپيش            متصل گردان به درياهاي خويش

خوب این شعر آغازین از مثنوی معنوی.... از همه‌ی دوستان عذرخواهی می‌کنم بابت اینهمه تاخیر و اینهمه بدقولی روی وبلاگ، اول قرار بود که روزانه مطلب جدید روی وبلاگ داشته باشیم ولی باور کنید این روزها اونقدر مشغله هست که خدا می‌دونه.. بگذریم این هم چند تا مطلب شاید تلافی این چند روز شده باشه....

اول از نفس بداندیش بگوییم..
اشجع الناس من غلب هواه : شجاع‌ترين مردم كسي است كه بتواند در اين جنگ پيروز شود.

اين نفس بدانديش به فرمان شدني نيست           اين كافر بدكيش مسلمان شدني نيست
جز با نفس پير طريقت كه خليل است                   اين آتش نمرود گلستان شدني نيست
جز با قدم خضر حقيقت كه دليل است                  اين وادي پربيم به پايان شدني نيست
جز با دم پيران مسيحا نفس، اين درد                   هرگز نشود چاره كه درمان شدني نيست

 اینهم یه روایت از داستان بشر حافی
ابتداي توبه‌ي بشر حافي آن بود كه او مردي بود شوريده‌ي روزگار يك روز مست مي‌رفت كاغذي يافت برآنجا نوشته كه«بسم الله الرحمن الرحيم» آن را برداشت و عطر خريد و آن كاغذ را معطر گردانيد و از روي تعظيم بجاي ديگر بنهاد، آن شب بزرگي به خواب ديد كه به او گفتند برو و بشر را بگوي كه طيبت اسمي فعزتي لأطيبن اسمك في الدنيا والآخره. يعني نام مرا خوشبوي كردي به عزت من كه نام تو را در دنيا وآخرت خوشبوي گردانم تا كسي نام تو نشنود در دنيا و آخرت الا كه راحتي در دل او درآيد. بزرگ گفت: آن مرد فاسق است مگر غلط مي‌بينم طهارت گرفت و نماز گزارد و به خواب رفت، باز به خواب ديد، همچنان بار سيم، بامداد برخاست و بشر را طلب كرد گفتند: به مجلس شراب است، رفت تا بدانجا كه وي بود پرسيد كه بشر اينجا هست؟ گفتند خير است، گفت بگوييد كه به تو پيغامي دارم، بشر بيامد كه پيغام كه مي‌گذاري؟ گفت: پيغام خداي! بشر گريان شد كه عتابي داري يا عقابي؟ گفت وقت آن نيامد كه آشتي كني؟ گفت: باش تا ياران را بگويم، در آمد نزد ياران و گفت اي ياران مرا خوانده‌اند رفتم و شما رو بدرود كردم كه بعد از اين مرا هرگز نخواهيد ديد! توبه كرد و طريق زهد پيش گرفت و از شدت غلبه‌ي مشاهده هرگز كفش در پاي نكرد، وي را حافي از آن گفته‌اند، گفت: آنگه كه آشتي كردم پاي برهنه بودم الحال نيز شرم دارم كه كفش در پاي كنم

اینهم از حکایت عجب که از خطرناکترین دشمنان است...
قال الله تعالي لداود: «يا داود بشر المذنبين و أنذر الصديقين،» قال: كيف ابشر المذنبين و أنذر الصديقين؟ قال:«بشر المذنبين أني أقبل التوبه و أعفو عن الذنب و أنذر الصديقين أن لايعجبوا بأعمالهم، فانه ليس من عبد أنصبته للحساب الا هلك.»... این متن عربی رو خودتون ترجمه کنید خیلی زیباست

بيزارم از آن طاعت كه مرا به عجب آرد، بنده‌ي آن معصيتم كه مرا به عذر آرد...(خواجه عبدالله انصاري رحمه الله عليه)

 شنيدم كه پيري به راه حجاز                به هر خطوه كردي دو ركعت نماز
چنان گرم رو در طريق خداي                 كه خار مغيلان نكندي زپاي
به آخر زوسواس خاطر پريش                 پسند آمدش در نظر كار خويش
به تلبيس ابليس در چاه رفت                كه نتوان از اين خوبتر راه رفت
گرش رحمت حق نه دريافتي                غرورش سر از جاده برتافتي
يكي هاتف از غيبش آواز داد                 كه اي نيكبخت مبارك نهاد
مپندار اگر طاعتي كرده‌اي                    كه نزلي بدين حضرت آورده‌اي؟
به احساني آسوده كردن دلي              به از الف ركعت به هر منزلي
(بوستان شيخ سعدي عليه الرحمه باب دوم)

اینهم دعای آخر.....
اي خداي پاك بي انباز و يار                 دست گيرو جرم ما را در گذار
ياد ده ما را سخنهاي رقيق                  كه تو را رحم آورد آن اي رفيق
هم دعا از تو اجابت هم زتو                 ايمني از تو مهابت هم زتو
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن             مصلحي تو اي تو سلطان سخن
كيميا داري كه تبديلش كني                گر چه جوي خون بود نيلش كني
اين چنين ميناگريها كار تست               اين چنين اكسيرها زاسرار تست
دفتر اول و دوم مثنوي معنوي

از همگی دوستان مهربونم التماس دعا دارم....

سیرت زیبا و صورت شکیبا.......

سلامی چو بوی خوش آشنایی                                 بدان مردم دیده‌ی روشنایی

روز و روزگار بر همگی شما خوش، خیلی وقت بود که می‌خواستم شعر(دختر زشت) از شاهکارهای مرحوم مهدی سهیلی رو براتون بنویسم ولی متاسفانه فرصت دست نداده بود امروز تصمیم گرفتم هر طور شده این کار رو انجام بدم. درباره‌ی مهدی سهیلی خیلی حرف‌ها هست که باید شنید، که اگر عمری باقی ماند و کاری که در دست اقدام دارم به نتیجه رسید اطلاعات بیشتری درباره‌ی این مرد خواهید شنید. یکی از معروف‌ترین کتابهای شعر مهدی سهیلی مجموعه‌ی زیبای(اشک مهتاب) است که به قول قدیمی‌ها تا نمردید برید این کتاب رو بخونید.
امروز شعر دختر زشت رو از همین کتاب براتون انتخاب کردم بخونید ولی به راحتی از کنارش رد نشید.........

 دختر زشت

خدایا بشکن این آیینه ها را                           که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست                     ولی از زنده ماندن ناگزیرم

از آن روزی که دانستم سخن چیست               همه گفتند این دختر چه زشت است
کدامین مرد او را می پسندد                          عجب بی طالع و بی سرنوشت است

چو در آیینه بینم روی خود را                        در آید از درم غم با سپاهی
سیه روزی نصیبم کردی اما                          نبخشیدی مرا چشم سیاهی

به هر جا پا نهم از شومی بخت                       نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم                     یکی در حلقه‌ی گیسوی من نیست

مرا دل هست اما دلبری نیست                       سرم دادی و سامانم ندادی
به من حال پریشان دادی اما                         سر زلف پریشانم ندادی

به هرجا ماهرویان رخ نمودند                         نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه‌ای سر در گریبان                       به درگاه تو نالیدم به زاری

چو رخ پوشم زبزم خوبرویان                          همه گویند او مردم گریز است
نمیدانند زین درد گرانبار                               فضای سینه ی من ناله خیز است

به هر جا همگنانم حلقه بستند                        نگینش دختری ناز آفرین بود
ز شرم و روی نازیبا در آن جمع                      سر من لحظه ها بر آستین بود

چو مادر بیندم در خلوت غم                          به لطف و مهربانی می‌نوازد
ولی چشم غم‌آلودش گواه است                      که در اندوه دختر می‌گدازد

به بام آفرینش جغد کورم                              که در ویرانه هم نا آشنایم
نه آهنگیست مرا تا نغمه خوانم                       نه روشن دیده ای تا بر گشایم

خدایا بشکن این آیینه‌ها را                            که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست                     ولی از زنده ماندن ناگزیرم

خداوندا خطا گفتم ببخشای                           تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه رویی ناخوشایند                            دلی روشنتر از آیینه دادی

مرا صورت پرستان خوار دانند                        ولی سیرت پرستان می‌ستایند
به بزم پا ک‌جانان چون نهم پای                     در دل را برویم می‌گشایند

میان سیرت و صورت خدایا                           دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا کریما                    دلم بر زشتی صورت شکیباست

 امیدوارم سیرتی زیبا و صورتی شکیبا داشته باشید..............

فقط 68 ثانیه.....

سلام خدمت دوستای گلم. امروز دو تا مطلب گذاشتم که تلافی این چند روز دربیاد. واقعیت اینه که دیشب که از راه رسیدم تا موبایلم رو روشن کردم دیدم یه پیامک اومد. یکی از بچه ها بود که نوشته بود:«ببخشید استاد شما در جلسات علوم غریبه در تهران شرکت می کنید!!!!!!!؟؟؟؟؟؟» برام خیلی جالب بود اولش خندم گرفت بعد هم دلم به حال خودم سوخت که تو چقدر تنهایی که اگر حرفی هم می زنی مردم فکر می کنند داری......... بی خیال ولش کنید مطلب زیر رو بخونید خالی از لطف نیست. شاید جواب این دوستمون توش باشه......

بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند. 
 اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد. 
 در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟! 
 خوب آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ... 
ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن. 
بدون اینکه 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن. 
هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شاملا 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!! 
 به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد.. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم. 
کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می توانی.

پس از همین الان شروع کنید........

 

از چای خود لذت ببرید....

سلام به همه‌ی دوستای مهربونم امیدوارم که همگی سالم و سلامت و تندرست باشید. ببخشید مدتی این مثنوی تاخیر شد رفته بودم یه گوشه‌ی دنج داشتم داستان رو ادامه می‌دادم که خودش شد یه مثنوی هفتادمن کاغذ.....بگذریم این یه تیکه داستان بچسب بود که براتون امروز گذاشتم بخونید تا ادامه....


از چای خود لذت ببرید
گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.

پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.» در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد

حدیث عشق......

سلام امروز زیاد مقدمه نداریم خیلی سریع می‌ریم سراغ اصل موضوع.
بعضی کلمات و گفته‌ها حیفه که با کلمات عادی و عامیانه مخلوط بشه. حیفه که اینقدر جنس ناجور قاطیش بشه. پس این کلمات رو بدون هیچ حرف اضافه‌ای بخوانید....

رو سوره یوسف خوان تا بشنوی از قرآن .... حق است حدیث عشق، افسانه چرا باشد؟

 عشق براي تمام عمر
پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه»
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران از اول دليل عجله‌اش را پرسيدند. پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است.
هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد.چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي‌داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟
پير مرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي‌دانم او چه كسي است …!

فرجام سخن اینکه:
جز حدیث عشق حرفی نیست در دیوان ما            سوره‌ی یوسف بود سرتاسر قرآن ما 

متفکر باشید و متحیر.....

شهر سوخته....

(شهر سوخته)
شهر سوخته نام محوطه باستاني بزرگي است كه در 56 كيلومتري جنوب غربي شهر زابل قرار دارد و با مساحتي بالغ بر 150 كيلومتر از بزرگترين محوطه هاي باستاني دوران آغاز تاريخي فلات ايران به شمار مي رود كه 5200 سال قدمت دارد.
نخستين كسي كه به مطالعه علمي شهر سوخته پرداخت, باستان شناس معروف انگليسي سراوارل اشتين بودك ه اطلاعات مفيدي درباره آن به دست آورد. پس از آن از سال 1346 تا انقلاب اسلامي اين محوطه باستاني توسط باستان شناسان ايتاليايي به سرپرستي مارتيسوتوژي بررسي گرديد و كاوش شد پس از گذشت 19 سال كارشناسان ميراث فرهنگي كشور به سرپرستي دكتر سيدمنصور سجادي پژوهشي بر اين تپه را آغاز كردند.

(وجه تسميه شهر سوخته)
علت اينكه چرا به اين شهر نام سوخته داده اند به دليل وجو د آثار سوختگي شديد و باقيمانده خاكسترهاي بسيار زياد در سطح آن است كه باعث شده مردم محلي اين نام را براي آن انتخاب كنند.
   آثار تمدني موجود در شهر به 4 دوره و 11 مرحله تقسيم مي شود. دوره اول مطابق با دوران آغاز نگارش در ميان رودان و خوزستان است كه كهن ترين ادوار سكونتي اين شهر را در بر مي گيرد.
  دوره دوم در اين دوره شهر سوخته به اوج شكو فايي خود رسيده و مساحت آن به 80 هكتار برآورده شده است اين دوره مربوط به دوران آغاز شهرنشيني و نيز مصادف با اواسط دوران مفرغ است. دوره سوم استقرار در شهر, در فاصله زماني بين سالهاي 2500 تا 2300 ق.م  مي باشد و تنها آثار معماري منسوب به دوره چهارم بناي معروف به (كاخ سوخته) است.
  شهر سوخته كه تاكنون اذهان بسياري از دانشمندان را به خود معطوف كرده ارزش مطالعه شهر سوخته جداي از تلاشها محققان دشتها تپه ها و اشيا’ و ابزارهاي آن است كه اسلم و دست نخورده باقي مانده است. طبق گزارشهاي توژي شهر سوخته با مساحتي نزديك به 150 هكتار وسعت در 2500 سال ق.م بزرگترين شهر و مركز تمدن در دنياي شرق فارس آن زمان بوده است.
 دوم آنكه آثار موجود در اين شهر به طرز شگفت انگيزي در طول هزاران سال به همان شكل اوليه باقي مانده است. دليل اصلي سالم ماندن آثار (شهر سوخته): انحراف رودخانه هيرمند از مسير و بستر خود هنگام طغيان و بالا آمدن نمك به قشر سطحي زمين و نيز بادهاي شديد و موسمي 120 روزه سيستان و دور شدن رودخانه هيرمند از جنوب سيستان اين منطقه و مساله مهمتر نمك و خشكي بيش از حد هوا و ساير  شرايط اقليمي در سيستان است كه باعث مي شود تا نمك پيوسته به سطح زمين بيايد و باعث حفظ بيولوژيك آثار زير خاك شود و به همين دليل در اكتشافات اين ناحيه باقيمانده ارگانيك مثل موي سر, چوب, طناب و را مي توان تقريبا با همان حالت اوليه مشاهده كرد.
  البته عظمت آثار شهر سوخته نبايد اين پندار را به وجود آورد كه پيدايش و شكوفايي اين تمدن بر خلاف زمان حال در موقعيت مناسبي بوده است آب و هوا در گذشته و حال تغيير كرده و ميزان آب هيرمند در طول اين مدت ثابت نبوده است. 

بزرگترين قبرستان تاريخ
بزرگترين و سالم ترين گورستان باستاني جهان در شهر سوخته كشف شد و قبرستان شهر زير قشر ضخيم سيمان مانند نم سالم و دست نخورده مانده است. طبق تحقيق هاي به عمل آمده در اين مكان بين 25 تا 35 هزار قبر در آن وجود دارد و بنابراين بزرگترين و وسيع ترين قبرستاني است كه در دنيا از اما قبل تاريخ تا به حال وجد داشت هاست. اهميت علمي و فني اين قبرستان ها به دليل وجود اشيا’ داخل قبرها نيست بلكه مربوط به استخوانهاي مردگان است كه سالم مانده است.
  از آنجا كه در قبر بين دو تا چهار جسد وجود دارد حدود صد هزار جسد در آن تخمين زده مي شود و اين يكي از گنجينه هاي عظيم شهر سوخته است.
 مردمان شهر سوخته مردگان خود را در ميان پارچه مي پيچيده اند و در جهت هاي جغرايفيايي گوناگون و به شكل هاي مختلف به حالت چمباتمه و جنيني به خاك مي پسردند . با توجه به اعتقادات مردم نياز و اغذيه لازم براي زندگي پس از مرگ در جهان ديگر را داخل ظروف مختلف مي گذاشته اند كه عمده ترين آن مانند كفش فرش حصيري و لباس و غذا مثل انگور, جو, گندم, گوشت و سير و نوشيدنيهاي گوناگون و لوازم شخصي مثل شانه, سبد, ظروف, انواع مهره هاي رنگي و لوازم و ابزار نيايشي و آييني مثل نذورات بوده است. 
يكي از جالب ترين اشيا به دست آمده در گورها جمجمه دختري كه 13 _ 12 ساله كه مبتلا به هيدروسفالي بوده است كه پزشكان شهر سوخته حدود 2750 سال ق.م بيماري او پي برده و سر او را تحت عمل جراحي قرار داده اند و اين عمل قديمي ترين نمونه جراحي شناخته شده در ايران است.       پروفسور توژي در تحقيقات خود به نتيجه رسيده است قرن سوم ق.م شهر سوخته يكي از بزرگترين شهرهاي مسكوني در تمام مرزهاي هند و ايران بوده است.
  از ديگر آثار مشخصه اين شهر خانه و ساختمانهاي شهر سوخته است كه همگي با خشت بنا شده و ساختمان كاوش شده همگي داراي اجزاي لازم يك خانه است ديوار, كف, سقف, پلكان, درگاه و انبار و بالاخره اتاق علاوه بر وجود چنين ساختمانهايي وجود خيابانهاي باريك كه بين دو بلوك ساختماني قرار دارد از ديگر مشخصه هاي اين شهر مي باشد و همين طور از مهم ترين مشخصات رشد و توسعه شهرنشيني در اين شهر سيستم لوله كشي و لوله فاضلاب شهري بوده است.
از اشيا و كتيبه هاي به جا مانده معلوم شده كه خط مردم "شهر سوخته" خط ايلامي بوده ولي درباره زبان آنان هنوز نتيجه هايي به دست نيامده و حدس زده اند كه زبان هند و اروپايي در آنجا رايج بوده است.
مهمترين دليل تخريب شهر سوخته را مي توان به آثار به دست آمده ناشي از جمله اقوام بيابان گرد يا عقب نشيني و تغيير بستر رود هيرمند و در نهايت آتش سوزي از طريق صاعقه يا تهاجمات بيابان گردان دانست.

منبع:
   _ هدايت ا... علوي _ در سفينه تاريخ ص 218 _ 221
   _ اقتباس از مجله دانستنيها شماره 265.

هان اي دل عبرت بين....

با سلام خدمت همه‌ي دوستاي مهربونم اميدوارم كه روزگار خوبي در پيش داشته باشيد. ديروز كه دوستان دور هم جمع بودند به پيشنهاد خانم عليخاني قرار شد درباره‌ي مرگ صحبت كنيم. خوب خوشحالم كه آخرين جلسه‌ي كلاس به اين موضوع اختصاص داده شد چون تنها موضوعي بود كه تا بحال درموردش هيچ بحثي بين دوستان نشده بود. به هر حال اونهايي كه تو اين مدت اومدند سركلاس و كلي هم فكر كنم خسته و كوفته شدند تو سرما و گرما رنج راه رو بر خودشون هموار كردند از همشون سپاسگزارم و اميدوارم كه دوست كوچكتر خودشون رو بخشيده باشند بخاطر پرحرفي‌ها و چرت و پرت‌ گفتن‌هاي زياد كه معمولا باعث رنجش خاطر دوستان بود.
ديروز دوست داشتم وقتي از مرگ حرف زده مي‌شد اين شعر رو از خاقاني بخونم كه وقت نشد. شعر رو براتون اينجا مي‌آرم اميدوارم كه از اين شعر خوشتون بياد و سعي كنيد شعر رو چند بار بخونيد به يك بار اكتفا نكنيد كه مطالب بسيار آموزنده‌اي در اين شعر نهفته است.

هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان
ایوان مدائن را، آیینه‌ی عبرت دان

 یک ره ز ره دجله، منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله، بر خاک مدائن ران

 خود دجله چنان گرید، صد دجله‌ی خون گویی
کز گرمی خونابش، آتش چکد از مژگان

 بینی که لب دجله، کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش، لب آبله زد چندان

 از آتش حسرت بین، بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی، کاتش کندش بریان

 بر دجله ‌گری نو نو، وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست، از دجله زکات استان

 گر دجله درآموزد، باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدان

 تا سلسله‌ی ایوان، بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

 گه‌گه به زبان اشک، آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان

 دندانه‌ی هر قصری، پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه، بشنو ز بُن دندان

 گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه، اشکی دو سه هم بفشان

 از نوحه‌ی جغد الحق، مائیم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

 آری چه عجب داری، کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

 ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خذلان

 گوئی که نگون کرده است، ایوان فلک‌وش را
حکم فلک گردان، یا حکم فلک گردان

 بر دیده‌ی من خندی، کاینجا زچه می‌گرید
گریند بر آن دیده، کاینجا نشود گریان

 نی زال مدائن کم، از پیرزن کوفه
نه حجره‌ی تنگ این، کمتر ز تنور آن

 دانی چه مدائن را، با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن، وز دیده طلب طوفان

 این است همان ایوان، کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی، دیوار نگارستان

 این است همان درگه، کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

 این است همان پرده، کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

 پندار همان عهد است، از دیده‌ی فکرت بین
در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

 از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین، شه مات شده نعمان

 نی نی که چو نعمان بین، پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش، كشته به پی دوران

 ای بس پشه پیل افکن، کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش، در ماتگه حرمان

 مست است زمین زیرا، خورده است بجای می
در کاس سر هرمز، خون دل نوشروان

 بس پند که بود آنگه، بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون، در مغز سرش پنهان

 کسری و ترنجِ زر، پرویز و تره زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

 پرویز به هر خاني، زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر، زرین تره را بستان

 پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

 گفتی که کجا رفتند، آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است، آبستن جاویدان

 بس دیر همی زاید، آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه سِتدن آسان

 خون دل شیرین است، آن می که دهد رَز بُن
ز آب و گل پرویز است، آن خم که نهد دهقان

 چندین تن جباران، کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر، هم سیر نشد ز ایشان

 از خون دل طفلان، سُرخاب رُخ آمیزد
این زال سپید ابرو، وین مام سیه پستان

 خاقانی ازین درگه، دریوزه‌ی عبرت کن
تا از در تو زین پس، دریوزه کند خاقان

 امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی، توشه طلبد سلطان

 گر زادِ رَه مکه، تحفه است به هر شهری
تو زادِ مدائن بر، تحفه ز پی ِشروان

 این بحر بصیرت بین، بی‌شربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری، لب تشنه شدن نتوان

 اِخوان که ز ره، آیند آرند ره‌ آوردی
این قطعه ره‌ آورد است، از بهر دل اِخوان

 

شاد باشيد و شاداب........