جلسه‌ي انجمن دوستداران حافظ

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت همه‌ي دوستاي گلم.

جلسه‌ي انجمن دوستداران حافظ با حضور استاد دكتر محمود اسلامي.

روز پنجشنبه ۱۰ / ۱۱ / ۱۳۸۷

ساعت ۱۴ تا ۱۶

در محل كلاس‌هاي سازمان ملي جوانان در طبقه‌ي دوم برگزار مي‌شود.

اينهم يه خبر خوب براي اونهايي كه خيلي دلشون براي كلاس‌ها تنگ شده بود و دوست داشتند استاد اسلامي رو زيارتشون كنند.

به اميد ديدار و خدانگهدار ....

طنز!!!؟؟؟؟

به نام خداوند جان و خرد

چند شب خسته و کوفته داشتم از سرکار می‌اومدم خونه دلم گرفته بود و حال و هوای خوبی نداشتم گفتم برم تو حرم چند لحظه توقف کنم شاید حال و هوام عوض بشه. چشمتون روز بد نبینه تا وارد حرم شدم یکی دو صحنه دیدم که یک لحظه تا حد انفجار پیش رفتم. خیلی دوست داشتم یه جایی بودم و می‌تونستم همه‌ی دردام رو خالی کنم. سریع اومدم بیرون تو خیابون مثل بهت زده‌ها بودم اومدم تا رسیدم خونه اصلا حالم خوب نبود تا اینکه یکی از بچه‌ها تماس گرفت یه کم باهاش حرف زدم سبک شدم و تصمیم گرفتم که تمام مطالب اون شب رو براتون بنویسم. امروز که اومدم بنویسم که چه بر من گذشت دیدم شاید زیاد جالب نباشه قرار شد اینجا چیزی نوشته بشه که به مذاق شماها خوش بیاد نه به مذاق من، در یک چرخش 180 درجه‌ای تصمیم گرفتم یه مطلب طنز بنویسم.....

اول یه مقدمه کوتاه بعد هم بریم سراغ موضوع امروز

یه روز به یکی از بچه‌ها گفتم کاش اونقدر فضا مهیا می‌شد که می‌تونستیم سرکلاس از ادبیات طنز صحبت کنیم. اونوقت بجای اینکه بچه‌ها تا خونه پیاده برند و خسته بشند همگی از در و پنجره خودشون رو پرت می‌کردن بیرون.

واقعا نمی‌دونید چه سیطره‌ی وسیعی در ادبیات طنز فارسی و بخصوص در ادبیات طنز ایران نهفته است. از طنز عجیبی که در کلام عبید زاکانی است تا طنزهای سیاسی و اجتماعی زیبایی که در شعر دلکش حافظ شیرازی نهفته است. و حتی طنز امروز که خودش به تنهایی دنیایی حرف می‌طلبد.

 مطلبی که امروز براتون حاضر کردم توسط یکی از دوستان به دستم رسید و چون برای خودم جالب بود گفتم برای شماها اینجا بیارم شاید براتون جالب باشه. پیشاپیش ذکر این نکته ضروری به نظر می‌رسد که دوستان توجه داشتند زبان طنز مانند ضرب‌المثل است که می‌گویند در مثل مناقشه نیست. سعی کنید بخوانید و بگذرید کسی ذوقی داشته و چیزی نوشته حالا فردا نگید فلانی فلان کرده و فلان نوشته بخوانید و لذت ببرید. با اینکه کلی از این مطلب رو حذف کردم با این حال باز هم پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم. شاد باشید و شاداب...........

 رد صلاحیت
با توجه به اعتراض شخص موسوم به " خواجه حافظ شيرازي " به خاطر رد صلاحيت ايشان در انتخابات اخير جزاير لانگرهانس و حومه و با توجه به اصرار خود این شخص براي آشکار کردن اسناد عدم صلاحيت ايشان و همچنين لزوم شفافيت و روشنگري در جامعه تاريخ مدني، اين جوابيه براي کنف کردن اين آدم تهيه شده است.

خيلي از ما حافظ را مي شناسيم و به او احترام مي گذاريم غافل از اينکه پشت اين چهره به ظاهر مردمي و دموکرات چه غول کريه و مجموعه رذايلي پنهان شده است.

 با مرور پرونده اين مهره سوخته، چهره قبيح و فاسد او به خوبي مشخص مي شود. اين شخص علاوه بر فساد کامل اخلاقي کارهاي بسياري را در همسويي با بيگانگان، همکاري با عناصر سلطنت طلب، اشاعه منکر، فساد مالي و ترويج افکار التقاطي انجام داده است.

بررسي فساد اخلاقي او مجموعه بسيار مفصلي را مي طلبد که در اين کوتاه مجال آن نيست .اکثرمطالب منتسب به ايشان موسوم به " ديوان " يا شرح مجالس لهو و لعب است و يا تحريک جوانان معصوم ما به کارهاي بي تربيتي و مصرف انواع مشروبات و مخدرات است.

با نگاهي اجمالي به اين کتاب نکات زير مشهود است:

مصرف ترياک و تحريک جوانان معصوم ما به اين کار:

دل ما را که ز مار سر زلف تو بجست
از لب خود به شفاخانه ترياک انداز

ترياکي بودن شاعر حتي از لحن شعر به خوبي پيداست چرا که همانند ترياکي هاي فول تایم " صفا خانه " را " شفاخانه " مي گويد.

همکاري با خواننده تابلو لس آنجلسي " ناهيد " (همان کسي که ترانه " سيا جون دلربا- سيا دندونش طلا " را خوانده است ) :

غزل سرايي ناهيد صرفه اي نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز

شرب خمر و برپايي مجالس لهو و لعب در خانه هاي فساد زير نام خانه عفاف :

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشين باده مستانه زدند

 ولگردي و مزاحم ناموس مردم شدن در پارک رکن آباد شيراز

تا که اندر دام وصل آرم تذروي خوشخرام
در کمينم وانتظار وقت فرصت مي کنم

 بازهم تعريف و تمجيد از شرب خمر :

آن تلخ وش که صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنــــاواحلي من قبلـــــه العـــــذارا

{معنی مصراع دوم: در نزد ما تحریک کننده تر و شیرین تر از بوسیدن گونه های دلبرکان است}

 ترويج فساد و بي بندوباري با تعريف کردن صحنه هاي تحريک کننده فيلمهاي بي ادبي :

زلف آشفته و خو کرده و خندان لب و مست
پيرهن جاک و غزلخوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان
نيمه شب مست به بالين من  آمد بنشست

 دست زدن به بدن زن نامحرم به صورت پنهاني :

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

 

بي ناموس بازي در دهي به نام قدح:

در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

 مصرف داروهاي توهم زا از قبيل اکس و آمفي تامين در حمام و چرت و پرت گفتن در حال توهم زير دوش :

دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند!!!

 رفيق بودن با زن بدنامي معروف به " نرگس مست " که نام او را در اشعار بسياري آورده است از قبيل :

شرمش از چشم مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد بــــاز

 استفاده بسيار از حرف "سين" براي تحريک جوانان معصوم ما به فساد و وسوسه اين عزيزان:

رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

 شايان ذکر است که اين آدم از يک خانواده معلوم الحالي بوده و نه تنها خود او که پدرش هم آدم مشکوکي بوده است و خود او نيز به اين مطلب اذعان دارد و در ابياتي ابوي مرحومش را معرفي مي کند :

نه من از جامه تقوا به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

يا اين بيت :

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جويــي نفروشم

 مطالب فوق شمه اي از فساد اخلاقي او بود. حال به بررسي سياست تشويش اذهان عمومي و تفرقه اندازي او می پردازیم :

 توهين به قوه مقننه و کنايه زدن به جلسات غير علني مجلس :

مصلحت نيست که از پرده برون افــــــتد راز
ور نه در مجلس رندان خبري نيست که نيست

 بي اهميت جلوه دادن مجمع تشخيص مصلحت نظام و وظايف قانوني آن :

مصلحت ديد من آنست که ياران همه کار
بگــــذارند وخـــــــم طره ياري گيرند

 توهين مستقيم به دولت :

ديدم به خواب خوش که بدستم پياله بود
تعبير رفت و کار به دولـــــت حواله بود!

 افترا بستن به قوه قضاييه ومتهم کردن آن به اهمال و لاپوشاني در مورد مفاسد اقتصادي :

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد

 توجيه پديده شوم و ننگين فرار مغزها و سرمايه ها :

چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند

 اشاعه کذب و همکاري با بيگانگان :

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

 شاعر به صراحت به همکاري با آمريکا ر اشغال افغانستان و باز کردن پاي آن به ماوراء النهر اعتراف مي کند.

 همکاري با عناصر سلطنت طلب و اعتراف به اخذ پول از آنها :

بدين شعر تر و شيرين ز شاهنشه عجب دارم
که سرتاپاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد

 نفي توطئه خارجي :

من از بيگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

 شاعر با اين بيت همه مشکلات جزاير لانگرهانس را به گردن حکومت مي اندازد و وجود توطئه خارجي را نفي مي کند .

جاسوسي براي عناصر سلطنت طلب :

صد نامه فرستادم آن شاه سواران
پيکي ندوانيد و سلامي نفرستاد

 اشاعه افکار التقاطي و شک در وجود روز قيامت :

گر مسلماني از اينست که حافظ دارد
وای اگر از پــــس امروز بود فردايي

 سرودن ترانه براي خوانندگان مهدور الدم و فاسد از جمله :

" اين چه شوريست که در دور قمر مي بينم " براي داريوش .
" اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي " براي هايده .
Let's talk about love" " براي سلنديون
" اي واي اي واي به ممد حيدري " براي ريکي مارتين و...

 همانطور که ديديد اينها که ادعاي آزادي و دموکراسي شان گوش فلک را پر کرده است در عمل داراي اينچنين سوابق پليد و خيانت کارانه اي هستند.

البته ملت هوشيار و هميشه در صحنه بايد توجه داشته باشند اينها تنها بخشي از توطئه هاي آمريکاي جهان خوار براي به زانو در آوردن ملت هاي آزاده است و ما بايد با هوشياري همه توطئه هارا خنثي کنيم .

حال تصور بفرماييد اگر ما صلاحيت اين آدم را تاييد مي کرديم و خداي ناکرده ايشان وارد مجلس مي شد ، آنوقت معلوم نبود چه پدري از اين کشور و ملت قهرمان آن در مي آورد. پس خيال نکنيد وارد مجلس شدن آسان و کشکي است .

به قول يکي از شاعران انقلابي و مسلمان اين کشور :

که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها

 

 

نیلوفر و باران.....

سلام به همه‌ی دوستای مهربونم.
خوشحالم که امتحانات بعضی‌هاتون تمام شده و در حال استراحت هستید و امیدوارم اونهایی هم که امتحاناتشون تمام شده این روزها و شبها با جدیت درس بخونن تا موجب سرافرازی باشند.
زیاد وقتتون رو نمی‌گیرم. یکی از دوستا پیام داده بود که روی نت جمع بشیم من زیاد موافق نیستم. تو کلاس که هستیم اول اینکه دور همیم و خنده‌ها و شادی‌ها همه یکجا منتقل می‌شه و نشاط خاص خودش رو داره دومی که از اولی هم خیلی مهمتره و باید اول می‌گفتم حالا دوم می‌گم و شما هم ببخشید اگر اول نگفتم و دوم شد اینکه تو کلاس لااقل باید جانب احتیاط رو حتی المقدور رعایت کرد اگر اینجا کلاس راه بیاندازید چهار روز دیگه همتون می‌شوید مثل من و همین چهارتا اعتقاد درست و حسابی رو هم که دارید از دست می‌دهید. یکجااااااااااا
پس فکر اینترنت رو از ذهنتون بیرون کنید و بذارید هراز چند گاهی دور هم جمع باشیم همونجا تو سازمان که لااقل ترمز من هم کشیده بشه و زیاد پرحرفی نکنم......(نخندید کی تا حالا دیگه من پرحرفی کنم اصلا من سرکلاس حرف می‌زنم م م م م م ).

اینها شوخی بود که یه کم بعد از امتحاناتتون بخندید و شاد باشید. من سه‌شنبه‌ها ساعت ۱۰ تا ۱۱ روی اینترنت هستم. اگر کسی کاری داشت درخدمتش هستم. با این آی دی   Jame_may@yahoo.com

 حسن ختام هم چند خط شعر که یکی از دوستان برام ایمیل کرده بود و چون خیلی به دلم نشست براتون اینجا نوشتم...

شعرهايم همه تقديم تو باد!
زكه پنهان مي كني راز دل خسته خويش......
ز خدايي كه خودش مي داند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق وحشي تر از آنست كه
پنهان ماند!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته منهم در چند کلمه جواب دادم که:

نیلوفر و باران در تو بود   جنگل و فریادی در من

ویادمان باشد که به قول زنده یاد احمد شاملو:

قلب را شایسته‌تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند......

در پناه یزدان پاک پیروز و سربلند باشید.

 

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس......

سلام به همه‌ی دوستای مهربونم

امیدوارم که روزگاری سرشار از شادابی و نشاط همراه با تندرستی و سلامتی در پیش داشته باشید. این روزها برای همتون دعا می‌کنم که انشاءالله در امتحانات موفق پیروز و سربلند باشید.

سرکار خانم رحمانی و دیگر دوستان هنوز شرمنده‌ی اردوی شیراز هستیم انشاءالله در اولین فرصت که همه چیز دست به دست هم داد و چرخ و فلک روزگار بر وفق مراد ما گشت و مشکلی پیش نیومد و آسمان چون جمع مشتاقان پریشان نکرد و دل زمین هم نلرزید و آروم بوووووود....... راستی اصلا داشتم چی می‌گفتم فکر کنم دوباره رشته‌ی تسبیح کلام از هم بگسست به هر حال معذورم بدارید که........ بووووود

صحبت کردن تو این روزگار به قول مرحوم دکتر شریعتی آدم رو یاد دمونتس می‌اندازه.
دمونتس یه آدم بدقواره‌ی بی‌زبون کم حرف بود بعد پدرش که مرد حقش رو تو دادگاه خوردن چون آدمهای مقابل دمونتس آدم‌های زبون‌بازی بودن.
دمونتس تصمیم گرفت که فن بیانش رو قوی کنه اومد بیرو شهر یه حفره کند و روزها درون این حفره قرار می‌گرفت در اطراف این حفره میخ‌های زیادی کوبید و محدوده‌ی حرکت دست، سر و دیگر اعضای بدنش رو مشخص نمود. سالها تلاش کرد و در حصار این میخ‌ها توانست حرکتهای بدنش رو هدایت کنه و در نهایت تبدیل شد به یه سخنران بسیار بزرگ........

صحبت کردن در این روزگار شده دمونتس و میخ‌های اطرافش. تا می‌خواهی یه کلام صحبت کنی می‌بینی که دستت می‌خوره به میخ سمت راست تا میایی کله‌ای تکون بدی و حرفی بزنی سرت می‌خوره به میخ سمت چپ........

چند وقت پیش که جلسه‌ی انجمن با عنوان«حسین مظهر عشق الهی» در منزل آقای رضوانی برگزار شد حرف‌هایی زدم که در ذهن همه ایجاد شبهه کرد. مادر یکی از بچه‌ها که جراتش از دیگران بیشتر بود گفت: فلانی اگر این حرفها درسته پس چرا در کوچه و بازار گفته نمی‌شه؟؟؟ در جواب یاد خاطره‌ای از یکی از استادان افتادم می‌گفت رفتم سری به مرحوم صالحی نجف‌آبادی(نویسنده‌ی کتاب شهید جاوید) بزنم. صحبت شد گفتند بیش از 20 جلدددددددد کتاب در رد کتاب شهید جاوید تا کنون نوشته شده!!!!!! بعد وقتی نگاه می‌کنی در همان زمان که این کتاب به رشته‌ی تحریر درآمده چند جلد کتاب در همین کشور ایران و در همان مقطع زمانی نوشته شد که در آنها به تمام مقدسات مسلمانان و حتی به خداوند متعال و شخص پیامبر خاتم و رییس مذهب شیعه جعفری توهین شد و سرجمع تمام کتابهایی که در جواب آنها به رشته‌ی تحررررررررررررررریر درآمد به عدد انگشتان دست نمی‌رسید!!!!!!!

خوب نگاه کنید شخصی کتابی نوشته و قیام عاشورا را مورد تحقیق و بررسی قرار داده در جوابش بیش از 20 جلد ردیه نوشته‌اند و شخصی به خدا توهین کرده و .........

اینها دردهایی است که متاسفانه اگر در جامعه ازآنها دم بزنی و مطرح کنی بعنوان یک فرد شورشی، یک فرد ضد مذهب، یک فرد بی‌دین و خدانشناش شناخته می‌شی و اگر دم نزنی پیش وجدان خودت و پیش خدای خودت شرمنده هستی.

راهی در پیش داری که به قول اخوان ثالث اگر دم درکشی آرام وگر سربرکنی فریاد.

یاد جلسه‌ای افتادم که چند وقت پیش در جایی تشکیل شد بعد یه آقایی رشته‌ی سخن رو در دست گرفته بود و هرچه می‌خواست می‌گفت. صحبتش که تموم شد علی‌رغم میل باطنی‌ام جواب سخت و شکننده‌ای دادم که واقعا نتوانستم ساکت بمانم. بعد وقتی اومدیم بیرون یکی از دوستان با کمال شجاعت و شهامت گفت فلانی چرا اینقدر شخصیتت رو خراب می‌کنی چرا تو هم همرنگ جماعت نمی‌شی چرا تو هم در آغوش نرم این جریان آرام قرار نمی‌گیری؟؟؟؟؟؟!!!!! نگاه کن به فلانی که هر چی حرف می‌زنه هیچ کس مخالفش نیست و همه جا محبوبه و همه جا مورد تاییده و هیچ دشمنی نداره اینطور تو برای خودت دشمن می‌تراشی و اعتبار و حیثتت رو از بین می‌بری....
خندم گرفت دلم سوخت برای خودم برای جامعه‌ام برای زمان و مکانی که در آن به سر می‌برم از اینهمه مصلحت‌پرستی و مصلحت‌اندیشی.........

سعی کنید از عاشورا درس واقعی بگیرید وتلاش کنید پیام واقعی عاشورا را دریافت کنید.

 ما زنده به آنیم که آرام نگیریم      موجیم که آسودگی ما عدم ماست

خدانگهدار

 

بيا ساقی آن می که حال آورد......

سلام دوستان
اینهم از ساقی‌نامه‌ی خواجه‌ی اهل راز حافظ شیرااااااااز.....

بيا ساقی آن می که حال آورد                   کرامت فزايد کمال آورد

به من ده که بس بیدل افتاده‌ام                 وز اين هر دو بیحاصل افتاده‌ام

بيا ساقی آن می که عکسش ز جام        به کيخسرو و جم فرستد پيام

بده تا بگويم به آواز نی                           که جمشيد کی بود و کاووس کی

بيا ساقی آن کيميای فتوح                     که با گنج قارون دهد عمر نوح

بده تا به رويت گشايند باز                      در کامرانی و عمر دراز

بده ساقی آن می کز او جام جم              زند لاف بينايی اندر عدم

به من ده که گردم به تاييد جام               چو جم آگه از سر عالم تمام

دم از سير اين دير ديرينه زن                   صلايی به شاهان پيشينه زن

همان منزل است اين جهان خراب            که ديدهست ايوان افراسياب

کجا رای پيران لشکرکشش                    کجا شيده آن ترک خنجرکشش

نه تنها شد ايوان و قصرش به باد              که کس دخمه نيزش ندارد به ياد

همان مرحلهست اين بيابان دور              که گم شد در او لشکر سلم و تور

بده ساقی آن می که عکسش ز جام       به کيخسرو و جم فرستد پيام

چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج        که يک جو نيرزد سرای سپنج

بيا ساقی آن آتش تابناک                      که زردشت میجويدش زير خاک

به من ده که در کيش رندان مست         چه آتش پرست و چه دنياپرست

بيا ساقی آن بکر مستور مست             که اندر خرابات دارد نشست

به من ده که بدنام خواهم شدن            خراب می و جام خواهم شدن

بيا ساقی آن آب انديشه سوز               که گر شير نوشد شود بيشه سوز

بده تا روم بر فلک شير گير                    به هم بر زنم دام اين گرگ پير

بيا ساقی آن می که حور بهشت           عبير ملايک در آن می سرشت

بده تا بخوری در آتش کنم                     مشام خرد تا ابد خوش کنم

بده ساقی آن می که شاهی دهد         به پاکی او دل گواهی دهد

میام ده مگر گردم از عيب پاک               بر آرم به عشرت سری زين مغاک

چو شد باغ روحانيان مسکنم                در اينجا چرا تخته‌بند تنم

شرابم ده و روی دولت ببين                  خرابم کن و گنج حکمت ببين

من آنم که چون جام گيرم به دست        ببينم در آن آينه هر چه هست

به مستی دم پادشاهی زنم                 دم خسروی در گدايی زنم

به مستی توان در اسرار سفت              که در بيخودی راز نتوان نهفت

که حافظ چو مستانه سازد سرود            ز چرخش دهد زهره آواز رود

مغنی کجايی به گلبانگ رود                  به ياد آور آن خسروانی سرود

که تا وجد را کارسازی کنم                    به رقص آيم و خرقه بازی کنم

به اقبال دارای ديهيم و تخت                  بهين ميوه خسروانی درخت

خديو زمين پادشاه زمان                       مه برج دولت شه کامران

که تمکين اورنگ شاهی از اوست          تن آسايش مرغ و ماهی از اوست

فروغ دل و ديده مقبلان                        ولی نعمت جان صاحبدلان

الا ای همای همايون نظر                     خجسته سروش مبارک خبر

فلک را گهر در صدف چون تو نيست        فريدون و جم را خلف چون تو نيست

به جای سکندر بمان سالها                  به دانادلی کشف کن حالها

سر فتنه دارد دگر روزگار                       من و مستی و فتنه چشم يار

يکی تيغ داند زدن روز کار                     يکی را قلمزن کند روزگار

مغنی بزن آن نوآيين سرود                   بگو با حريفان به آواز رود

مرا با عدو عاقبت فرصت است               که از آسمان مژده نصرت است

مغنی نوای طرب ساز کن                     به قول وغزل قصه آغاز کن

که بار غمم بر زمين دوخت پای              به ضرب اصولم برآور ز جای

مغنی نوايی به گلبانگ رود                   بگوی و بزن خسروانی سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن                    ز پرويز و از باربد ياد کن

مغنی از آن پرده نقشی بيار                  ببين تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکش آواز خنياگری                     که ناهيد چنگی به رقص آوری

رهی زن که صوفی به حالت رود            به مستی وصلش حوالت رود

مغنی دف و چنگ را ساز ده                 به آيين خوش نغمه آواز ده

فريب جهان قصه روشن است               ببين تا چه زايد شب آبستن است

مغنی ملولم دوتايی بزن                     به يکتايی او که تايی بزن

همی بينم از دور گردون شگفت            ندانم که را خاک خواهد گرفت

دگر رند مغ آتشی ميزند                      ندانم چراغ که بر میکند

در اين خونفشان عرصه رستخيز           تو خون صراحی و ساغر بريز

به مستان نويد سرودی فرست             به ياران رفته درودی فرست

 

همیشه شاد و شادکام و سرحال باشید..........

الهی به مستان میخانه ات.....

سلامی چو بوی خوش آشنایی

امیدوارم که همگی خوب باشید و خرم. ببخشید اگر بعضی از دوستان خبر نشدند برای برنامه‌ی روز جمعه. البته به همه‌ی دوستان از طریق روابط عمومی انجمن خبر داده شد. حالا شاید بعضی ها نتونستند پیام رو دریافت کنند. خبر بدند تا در برنامه‌ی بعدی خبرشون کنیم. باز هم شرمنده....

امروز می‌ریم سراغ ساقی‌نامه‌ی رضی‌الدین آرتیمانی که خیلی زیبا و جالبه......

الهی به مستان میخانه ات          به عقل آفرینان دیوانه ات

به مستان افتاده در پای خم         به رندان پیمانه پیمای خم

که خاکم گل از آب انگور کن         هوسهای من آتش طور کن

الهی به آنان که در تو گمند         نهان از دل و دیده مردمند

به میخانه وحدتم راه ده              دل زنده و جان آگاه ده

مئی ده که چون ریزمش در سبو   برآرد سبو از دل آواز هو

مئی معنی افروز و صورت گداز      همه گشته معجون ناز ونیاز

پریشان دماغیم ساقی کجاست   شرابی زشب مانده باقی کجاست

مئی کو مرا وا رهاند زمن           زآئین کیفیت ما ومن

دماغم زمیخانه بوئی شنید        حذرکن که دیوانه هوئی شنید

مغنی نوای طرب ساز کن          دلم تنگ شد مطرب آواز کن

به میخانه آی و صفا را ببین        ببین خویش را و خدا را ببین

به رندان سرمست آزاده دل        که هرگز نرفتند جز راه دل

تو در حلقه می پرستان در آی    که چیزی نبینی به غیر از خدای

بزن هر چه هواهیم پا به سر      سر مست از پا ندارد خبر

 الهی به جان خراباتیان            کز این محنت هستیم وارهان

در پناه یزدان پاک سرحال و شاداب باشید........

 

بده ساقی آن می که مستم هنوز.....

بنام حضرت دوست که این همه نام و نشان از اوست......

سلام به همه‌ی دوستای گلم امیدوارم دراین روزها که مصادف است با ایام امتحانات با ذوق و شوق تمام درس‌هاتون رو بخونید  و با توکل بر خداوند متعال در تمامی مراحل موفق، پیروز و سربلند باشید....

پریشب با استاد اسلامی نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. استاد کتاب سیاه مشق امیرهوشنگ ابتهاج رو ورق می‌زدند که به ساقی‌نامه رسیدند.
وقتی ساقی‌نامه‌ی ابتهاج رو خوندیم با اینکه من قبلا هم شنیده بودم یه حال و هوای نابی دست داد. بعد بحث سر ساقی‌نامه‌های مشهور تو ادبیات فارسی شد. از حافظ گرفته تا رضی‌الدین آرتیمانی، ملاهادی نراقی و امیرهوشنگ ابتهاج..... گفتم بد نیست این چند تا ساقی‌نامه رو براتون بنویسم که هم جالبه هم خواندنی و می‌تونید مقایسه کنید. البته از نظر حقیر و استاد اسلامی برخلاف غزلیات نابی که خواجه اهل راز حافظ شیراز داشتند در زمینه‌ی ساقی‌نامه شاید در بین این 4 موردی که براتون در این چند پست می‌آورم ساقی‌نامه‌ی حافظ در رده‌ی‌های پایین‌تر قراردارد....

خوب بهتره دامنه‌ی سخن رو کوتاه کنم و قضاوت رو بذارم به عهده‌ی شما دوستان.......

ابتدا از ساقی‌نامه‌ی امیرهوشنگ ابتهاج شروع می‌کنیم....

 بيا ساقي آن مي كه جام آفريد
به من ده كه جان جامه بر تن دريد
كجا تن كشد بار هنگامه اش
كه او جان جان است و جان جامه اش

 بيا ساقي آن مي كه خون حيات
ازو شد روان در رگ كاينات
به من ده كه خورشيد رخشان شوم
ز گنج نهان گوهرافشان شوم

 بده ساقي آن مي كه جان بهار
ازو جرعه اي خورد و شد پرنگار
به مستي شبی در گلستان بخفت
سحر رنگ و بو گشت و در گل شكفت

 بده ساقي آن مي كه هستم هنوز
همان عاشق مي پرستم هنوز
به مستي كه جان در سر مِي  كنم
همه عمر در پاي خم طي كنم

 بيا ساقي آن مي كه چون گل كند
همه باغ پر بانگ بلبل كند
به من ده كه چون گل بخواهم شكفت
كه راز شكفتن نشايد نهفت

 بيا ساقي آن مي كه چنگ صبوح
بدين مايه سر كرد آواز روح
به من ده كه اسب سخن زين كنم
سرود كهن را نو آيين كنم

 نواسنج خوش خوان من ياد باد
كه چندين نواي خوشم ياد داد
برفت و برفتند از خود برون
سراپرده بردند در دشت خون

 نگه كن كه راه دلم چون زدند
كه اين زخمه در پرده ي خون زدند 

بيا ساقي آن مي كه چون بنگريم
ز خون سياووش ياد آوريم
به من ده كه داغ دلم تازه شد
سر دردمندم پر آوازه شد

 از آتش گذشتند با جان پاك
كه پاكان از آتش ندارند باك
وليكن بدي چون كند داوري
ز نيكان همان طشت خون آوري
ستم بود آن خون فرو ريختن
سزاي ستمكاره آويختن

 بيا ساقي آن مي كه دفع گزند
ازو جست فرزانه ي دردمند
به من ده كه با داغ و دردم هنوز
سر از جيب غم بر نكردم هنوز

دريغ آن گرانمايه سرو جان 
 كه ناگه فرو ريخت چون ارغوان 
 چه پر خون نوشتند اين سرگذشت 
 دلي كو كزين غصه پر خون نگشت ؟

 خردمند ديرينه خوش مي گريست 
 اگر مرگ داد است بيداد چيست ؟

بچه‌ها از این ساقی‌نامه‌ها به سادگی گذر نکنید. خدا را تامل خدا را دمی.......

در پناه یزدان پاک شاد و خرم باشید......

 

عاشورا در فرهنگ ملل

سلام دوستان امیدوارم که حال همگی خوب باشه
جلسه‌ی دیروز بد نبود جاتون خالی نبود چون قرار بود من نیم ساعت حرف بزنم بعد ۲ ساعت مغز همه رو خوردم که اگر استاد آهنگران نمی‌گفت نمی‌فهمیدم که چقدر از وقت رفته.....
خوب بگذریم یه شعر ناب از اقبال لاهوری انتخاب کردم. با اینکه این شاعر بزرگ از برادران اهل سنت هست ولی شعری درباره‌ی قیام عاشورا گفته که شاید به جرات گفت کمتر در آثار شاعران شیعه بتوان این چنین شعر بامعنی پیدا کرد....

هركه پيمان با هوالموجود بست                 گردنش از بند هر معبود رست
مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست   عشق را ناممكن ما ممكن است
عشق را آرام جان حريت است                   ناقه‏اش را ساربان حريت است
آن شنيدستى كه هنگام نبرد                     عشق با عقل هوس پرور، چه كرد؟
آن، امام عاشقان پور بتول                         سرو آزادى ز بستان رسول
الله، الله باى بسم‏الله پدر                          معنى ذبح عظيم آمد پسر
بهر آن شهزاده خيرالملل                           دوش ختم المرسلين نعم الجمل
سرخ‏رو، عشق غيور از خون او                   شوخى اين مصرع از مضمون او
در ميان امت كيوان جناب                          همچو حرف قل هو الله در كتاب
چون خلافت رشته از قرآن گسيخت            حريت را زهر اندر كام ريخت
خاست آن سر جلوه خير الامم                  چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمين كربلا باريد و رفت                         لاله در ويرانه‏ها كاريد و رفت
تا قيامت قطع استبداد كرد                       موج خون او، چمن ايجاد كرد
بهر حق در خاك و خون گرديده است          پس بناى لا اله  گرديده است
مدعايش سلطنت‏بودى اگر                      خود نكردى با حسين سامان سفر
دشمنان چون ريگ صحرا لاثقه                 دوستان او به يزدان هم عدد
سر ابراهيم و اسماعيل بود                     يعنى آن اجمال را تفصيل بود
عزم او چون كوهساران استوار                 پايدار و تند سير و كامكار
تيغ بر عزت دين است و بس                   مقصد او، حفظ آئين است و بس
ماسوى‏الله را مسلمان بنده نيست          پيش فرعونى سرش افكنده نيست
خون او، تفسير اين اسرار كرد                 ملت‏خوابيده را بيدار كرد 
تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد               از رگ ارباب باطل خون كشيد
نقش الا الله بر صحرا نوشت                  سطر عنوان نجات ما، نوشت
رمز قرآن از حسين آموختيم                   ز آتش او، شعله‏ها اندوختيم
شوكت‏شام و فر بغداد رفت                    سطوت غرناطه هم از ياد رفت
تار ما از زخمه‏اش لرزان هنوز                 تازه از تكبير او، ايمان هنوز
اى صبا اى پيك دور افتادگان                   اشگ ما، بر خاك پاك او رسان

روحش شاد و یادش گرامی.......

اشک رازی است لبخند رازی است..... عشق رازی است

سلام امیدوارم همه خوب و خوش و سلامت باشید....
فکر کنم دیگه فصل امتحانات فرا رسیده و همگی درحال خوندن درسهاتون هستید. برای همگی‌تون دعا می‌کنم امیدوارم که خداوند تمامی فرزندان این مرز و بوم را در راه تحصیل علم و دانش و معرفت موفق بدارد.....

تو شعرهای عاشقانه نگاه می‌کردم این شعر زیبا به چشمم اومد گفتم اینجا قرارش بدم بخونید این هم یه نوع از شکوه‌های عاشقانه و تنهایی است در پست بعدی یه شعر از شاملو براتون دارم....

 

روزها می گذرد  لحظه ها از پی هم  می تازند

و گذشت ایام ، چون چروکی است که بر چهره  من می ماند

روزها می گذرند ، که سکوتی ممتد ، بر لبم می رقصد

قصه هایی که زدل می آیند ، زیر سنگینی این بار سکوت

بی صدا می میرند

روز ها می گذرند ، که به خود می گویم

گر کسی آمد و برداشت  زلبم مهر سکوت

گر کسی امد و گفت قطعه شعری بسرود

گر کسی امد و از راه صفا ، دل ما را بربود

حرفها خواهم زد ، شعر ها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان ، قصه ای خواهم ساخت

روزها می گذرند

که به خود می گوییم

گر کسی امد و بر زخم دلم ، مرحمی تازه گذاشت

گر کسی امد و بر روی دلم ، طرحی از خنده گذاشت

گر کسی امد و در خاطر من ، نقشی از خود انداخت

صد زبان باز کنم

قصه ها ساز کنم

گره از ابروی هر غم زده ای در جهان باز کنم  باز کنم

من به خود می گویم

اگر امد ان شخص !!!!!!!!!!

من به او خواهم گفت ، انچه در محبس دل  زندانیست

من به او خواهم گفت ، تا ابد در دل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

امدی نقشی  زخود در سرم افکندی

دل ربودی و به زیر قدمت افکندی

دیده دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت ، تو به جای لبخند ، بر لبم افکندی

دل به امید دوا امده بود

به جفا درد بر ان زخم کهنه افکندی

روزها می اید

لحظه ها از پی هم می تازند

من به خود می گویم

مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب

من نیستم

آنکه باید می بود ، انکه باید باشم

 

ایام به کام...........

ارزش عمر

خدا رحمت كند شيخ اجل سعدي شيرازي را گفتم چون همگي جوان هستيد بد نيست پندي چند از او بشنويم.....

 جوانا ره طاعت امروز گير   كه فردا جوانى نيايد ز پير  

 قضا روزگارى ز من در ربود   كه هر روزش از پى شب قدر بود 

 من آن روز را قدر نشناختم   بدانستم اكنون كه در باختم 

 به غفلت بدادم ز دست آب پاك   چه چاره كنون جز تيمّم به خاك 

 چه شيبت درآمد به روى شباب   شبت روز شد ديده بر كن ز خواب 

 كنون كوش كآب از كمر درگذشت   نه وقتى كه سيلابت از سرگذشت 

 مكن عمر ضايع به افسوس و حيف   كه فرصت عزيز است و الوقت ضيف 

 

چشمی کنار پنجره ی انتظار

سلام چو بوي خوش آشنايي

چند روز پيش با يكي از دوستان صحبت از دوستي و مهر و محبت بود بعد از كلي شكوه و گلايه از كسادي بازار محبت ياد اين مصرع افتادم كه: «اين روزها آدما كمند پشت نقاب پنجره» ….. البته شايد اين كمي رو بتوان به حساب گرفتاري بيش از حد گذاشت …..

بگذريم يه شعر بسيار زيبا براي امشب در نظر گرفتم  باز هم از كتاب سياه مشق شاهكار استاد اميرهوشنگ ابتهاج معروف به سايه. شعر در سال 1340 سروده شده است و از كارهاي قوي سايه به شمار مي‌رود. شعر عنوانش هست«چشمي كنار پنجره انتظار» كه تقديم مي‌كنم به همه‌ي اونها كه منتظرندددددددد.

 چشمي كنار پنجره‌ي انتظار

اي دل بكوي او زكه پرسم كه يار كو؟
در باغ پرشكوفه كه پرسد بهار كو؟

نقش ونگار كعبه نه مقصود شوق ماست
نقشي بلندتر زده‌ايم، آن نگار كو؟

جانا نواي عشق خموشانه خوشتر است
آن آشناي ره كه بود پرده‌دار كو؟

ماندم درين نشيب و شب آمد، خدايرا
آن راهبر كجا شد و آن راهوار كو؟

اي بس ستم كه بر سر ما رفت و كس نگفت
آن پيك ره شناس حكايت گزار كو؟

چنگي بدل نمي‌زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگي شب زنده‌دار كو؟

ذوق نشاط را مي و ساقي بهانه بود
افسوس، آن جواني شادي گسار كو؟

يكشب چراغ روي تو روشن شود، ولي
چشمي كنار پنجره‌ي انتظار كو؟

خون هزار سرو دلاور به خاك ريخت
اي سايه! هاي‌هاي لب جويبار كو؟

در پناه یزدان پاک پیروز پرتلاش باشید..........

اختلاف مذهبی...

با سلام امیدوارم که حال همگی خوب باشه....
دیروز که جمعه بود و آخرین جلسه رو با بچه های تاجیکستانی داشتیم. ضمن صحبت یاد این بیت شعر از حافظ افتادم که «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه    چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند».
بعد هم گفتم کاش مردم همیشه با هم متحد بودند و اینقدر اختلاف نظر و عقیده آنها را آزار نمی داد. امروز یاد مطلبی از کتاب چکیده های تاریخ افتادم گفتم براتون بیان کنم خالی از لطف نیست:

اختلاف مذهبي و قتل عام مردم  اصفهان
در سال 633 يعني در عهد اوگتاي قاآن نزاع بين حنفيه و شافعيه تجديد شد و شافعيه اينبار با مغول كه هنوز بر اصفهان مستولي نشده بود ساختند. و قرار گذاشتن كه دروازه‌هاي شهر بر روي ايشان بگشايند. و ايشان در عوض حنفيه قتل عام كنند. مغول در نتيجه خيانت قسمتي از مردم اصفهان به آن شهر وارد شدند. و شافعيه و حنفيه هر دو را تمامي كشتند. و آن شهر را كه تا اين تاريخ از دستبرد آن قوم خونريز محفوظ مانده بود با خاك برابر كردند. و كمال‌الدين اسماعيل شاعر نامداري اصفهاني در اين باب مي‌گويد:

كس نيست كه تا بر وطن خود گريد
بر حال تباه مردم بد گريد
دي بر سر مرده‌اي دو صد شيون بود
امروز يكي نيست كه بر صد گريد

بعد از واقعه‌ي قتل عام اصفهان كمال‌الدين اسماعيل در گوشه‌اي منزوي شده خانقاني جهت خود اختيار نمود تا در سال 635 اتفاقا به دست مغولي به قتل رسيد

افسووووووووووووس افسوس و صد افسوس.......

شب خوش

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد....

سلام خدمت همه ی دوستای گلم امیدوارم حال همگی خوب باشه

امروز بازهم جلسه بود با تاجیک ها، جاتون خالی استاد اسلامی صحبت کردند از رودکی گفتند و از ملک الشعرای بهار که خیلی لذت بردیم. بعد هم من یاد قدرت مرحوم بهار در حاضرجوابی و قدرت آن زنده یاد در فی البداهه شعر گفتن افتادم..... به این دو بیت اشاره کردم.

ملک الشعرای بهار، شهریار، علمداری و دیبا هر ۴ نفری از تهران به سوی کرج حرکت می کنند ورودی کرج به ملک الشعرا می گویند تو که اینقدر ذوق شعری داری شعری بگو در رابطه با ورود ما به کرج... مرحوم بهار فی البداهه این دو بیت را می گوید:

ای کرج بهرت سه تن از شهر یار آورده ام
با علمداری و دیبا شهریار آورده ام
خلق می گویند که با یک گل نمی آید بهار
زین سبب بهرت سه گل با یک بهار آورده ام

که واقعا انسان به هوش سرشار و ذوق زیبای این مرد باید آفرین بگوید.

و اما فردا(جمعه ۶ دیماه ۱۳۸۷) آخرین جلسه ی مشترک انجمن دوستداران حافظ استان با میهمانان تاجیکستانی است. برنامه از ساعت سه و نیم بعد از ظهر شروع می شه مکانش هم همون جای قبلیه(خیابان باجک انتهای کوچه ی ۴۱ مرکز آموزش های کوتاه مدت و فرصت های مطالعاتی). جلسه ی فردا یه جلسه ی آزاده که همه ی دوستان می تونند شرکت کنند. قراره یه تفاهم نامه همکاری بین انجمن و سازمان ملی جوانان تاجیکستان بسته شود و انشا الله روابط بین این دو مجموعه قوی تر گردد.

دوست دارم همه بچه ها فردا باشند. می خواهیم به امید خدا یه روز به یاد ماندنی رقم بخوره....

به امید دیدار ..........

هر که را در سر نباشد عشق یار.......

سلام به همه‌ي دوستاي مهربونم
اميدوارم كه روزگار همچنان بر وفق مراد همگي باشه.....

خواستم چند خطي درباره‌ي شعر زمستان مرحوم اخوان ثالث بنويسم ديدم توضيح اين شعر نياز به حس و حال داره كه انشاالله يه روزي اگر دوباره دور هم جمع شديم در مورد صحبت مي‌كنيم. بعد گفتم بعد از چند روز چي براتون بنويسم. همينطوري داشتم فكر مي‌كردم شعري از مرحوم عطار نيشابوري ديدم و بعد ياد خاطره‌اي افتادم گفتم بد نيست براي شما اينجا بازگو كنم....

يه روز سر يكي از كلاس‌ها چندتا ميهمان ناخوانده داشتيم كه كسي نمي‌شناختشون بعد وسط كلاس اين چند ميهمان عزيز شروع كردند به سوال و پرسش كردن. جواب يكي از سوال‌ها رو من اينطور دادم كه(ما 4 جلسه درباره‌ي عشق در صحبت كرديم كه متاسفانه تشريف نداشتيد اگر اون جلسات رو بوديد الان مساله بهتر قابل فهم بود) كه ديدم گفتند خدا رو شكر كه نبوديم!!!!.... گو اينكه از عشق حرف زدن بيهوده سخن گفتن و وقت تلف كردن است. خيلي اون روز دلم به حال اون چند نفر سوخت خواستم اين بيت از شيخ بهايي رو بخونم كه: 
 هر كه را در سر نباشد عشق يار        بهر او پالان و افسارى بيار
بعد ديدم درست نيست اون روز به تلخي از كنار اين مساله گذشتم تا امشب به اين اشعار از عطار نيشابوري برخورد كردم. به خوبي در اين اشعار دقت كنيد و بنگريد. حرف اضافه‌اي نياز نداره.......

 بود در غزنين امامى از كرام                   نام بودش ميوه عبد السلام  
 چون سخن گفتى امام نامدار                 خلق آنجا جمع گشتى بى شمار  

 هر كه را در شهر چيزى گم شدى           روز مجلس پيش آن مردم شدى  
 بانگ كردى آنچه گم كردى براه              پس نشان جستى زخلق آنجايگاه  

 روز مجلس بود مردى سوكوار                 زانكه خر گم كرده بود آن بى قرار  
 بر سر آن مردم مجلس نيوش                 مرد خر گم كرده آمد در خروش 

 كى مسلمانان خرى باجل كه يافت          چه خرى بل اسب بل دلدان كه يافت  
 چون نداد آنجا كسى از خر نشان             مرد شد بر خاك از آن غم خون فشان 

 آن امام القصه گفت آغاز كرد                 دفتر عشاق از هم باز كرد  
 وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت         از كمال عشق آشفتن گرفت 

 پس چنين گفت او كه ذرات جهان          جمله در عشقند پيدا و نهان  
 در جهان كس بود كو عاشق نبود؟          يا كمال عشق را لايق نبود؟ 

 هست در مجلس كسى زين جايگاه         كو بسر عشق گم كرده است راه  
 غافلى برخاست پنداشت آن سليم           كانكه عاشق نيست كارستش عظيم 

 گفت اگر چه يافتم عمرى تمام              هرگزم عشقى نبوده است اى لاآم  
 ميوه گفت آن مرد خر گم كرده را           روفسارى آرو گير اين مرده را 

 كانچه تو در جستنش بشتافتى               منت ايزد را كه اينجا يافتى  
 مرد را بى عشق كارى چون بود             اين چنين خر بى فسارى چون بود 

 هر كه عاشق نيست آنرا خر شمر          خر بسى باشد ز خر كمتر شمر
(از مصيبت نامه عطار) 

 در پناه خالق نیلوفرها باشید..... التماس دعا

زمستان است

سلام به گل‌های همیشه بهار سلام به دوستای مهربون و بی‌نظیرم
امیدوارم در اولین روز زمستان دلهاتون گرم گرم گرم گرم باشه.

یکی دونکته بعد هم یه شعر زیبا.... دیشب یکی از دوستان زنگ زد فال حافظ می‌خواست با اینکه هفته گذشته سرکلاس گفتیم زیاد به فال حافظ نباید اعتماد کرد. ولی (یواشکی می‌گم عجب فالی بودهاااااا) امیدوارم که اون دوست خوب هم به مراد دلش رسیده باشه. نکته بعدی اینکه درسته من دارم یه داستان می‌نویسم اما حکایت این داستان اینه که مدتها بود که یه مشکل بزرگ تو زندگیمون درست شده بود به هر دری می‌زدیم درست نمی‌شد تقریبا ناامید شده بودیم تا اینکه خدا خواست و مشکلمون حل شد.من هم دو تا نذر کردم یکی که بین من و خدا بود و دیگری اینکه داستانی رو که مدتها بود داشتم می نوشتم اما نیمه کاره رها شده بود رو تمام کنم  که خوشبختانه به لطف خدا این مشکل به کلی حل شد. منهم شروع کردم به نوشتن داستان و تا الان هم تقریبا به نیمه‌های داستان رسیدم داستان بدی نیست ولی فعلا نمی تونم بزارمش روی وبلاگ به دلایل خاصی اما شاید بعد از اینکه تمام شد این کار رو کردم سعی می کنم................

وامااااااااااااااااااا شعر ناب و بینظیر و زیبای مهدی اخوان ثالث که اگر عمری باقی موند در اولین قرارمون که دور هم جمع شدیم درباره‌اش خیلی حرفها هست که بد نیست شما هم بشنوید(البته شما همگی ماشاالله ماشاالله بزنم به تخته علامه دهرید و همه چیز رو می‌دونید و همه می‌دونند که چقدر سطح مطالعتون بالاست...) این شعر رو اخوان وصیت کرده تا زیر سنگ مزارش بنویسند و با خودش همیشه در خانه ابدی داشته باشه از بس که این شعر رو دوست داشته. حالا بخونیدش در اولین روز سرمای زمستان تا بعد درباره‌اش صحبت کنیم..


زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

شاد و سربلند و پیروز باشید................

فال حافظ

سلام به همه‌ی دوستای گلم امیدوارم که حال همگی خوب باشه....

سرکار خانم رحمانی امر کردند تفالی به حافظ بزنم. واقعیت اینه که من خودم خیلی می‌ترسم به حافظ فال بزنم. چون بدجوری می‌پیچونه. روز سه‌شنبه هم که در خدمت دوستان در سازمان ملی جوانان بودم گفتم که زیاد دور و بر فال حافظ نروید مگر برای رفع دلتنگی و شنیدن چند کلمه از زبان دلنشین خواجه اهل راز حافظ شیراز..

ولی به هر حال امر ایشان رو اطاعت کردم تفالی به دیوان خواجه زدم که شعر بسیار زیبایی آمد...

خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه‌ی ارم
جزطرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
ما دل به عشوه‌ی که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده‌دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته‌ی کردگار چیست...

واقعا عجب شعری بود من که بعد از مدتها یه حالی کردم با این ابیات حافظ امیدوارم که شما هم به مراد دلتون رسیده باشید. یادم باشه اگر عمری بود و روز و روزگاری دوباره توفیق دیدارتون حاصل شد حتما درباره‌ی این شعر یه کم سرتون رو درد بیارم

و اما یک بیت هم حرف دل خودم رو براتون بنویسم

بندي به پاي دارم و باري گران، به دوش
در حيرتم كه شهره به بي بند و باري ام

اینهم جواب ................... ولش کن بی خیال امیدوارم همگی‌تون خوش باشید

زبان نگاه

سلامي چو بوي خوش آشنايي      بدان مردم ديده‌ي روشنايي

دوستاي گلم سلام اميدوارم كه روزگار به كام باشد و اين ايام سرور و شادي بر همگي شما خجسته باد.

و اما كوتاه سخن اينكه بخشي عظيمي از ادبيات ما مربوط مي‌شود به ادبيات عاشقانه. همه مي‌دانيد كه قله‌ي شعر عاشقانه در ادبيات غني فارسي كسي نيست جز استاد مسلم سخن بزرگ مرد تاريخ ايران زمين شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي(رحمه الله عليه) كه اميدوارم عمري باقي باشد و بتوانم به زودي از اين مرد بزرگ سخن بگوييم.
براي امشب و بخاطر عوض شدن فضاي وبلاگ شعر عاشقانه‌ي زيبايي از شاعر گرانمايه جناب آقاي اميرهوشنگ ابتهاج(معروف به سايه) براتون انتخاب كردم كه اميدوارم از خوندنش لذت ببريد....

در ضمن روز سه‌شنبه (26 / 9 / 1387)  ساعت ۶ بعدازظهر مراسمي از طرف دوستاي تاجيكستانيمون در همان محل مراسم قبلي(باجك كوچه‌ي 41 – مركز آموزش‌هاي كوتاه مدت و فرصت‌هاي مطالعاتي) برگزار مي‌شه. كه از همگي رفقا دعوت رسمي بعمل آوردند تا در اين مراسم شركت كنند. جناب استاد اسلامي، حقير و چند تن ديگر از دوستان نيز در مراسم شركت خواهيم كرد....

 زبان نگاه

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تست
تا اشارت نظر نامه‌رسان من و تست 

گوش كن، با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و تست

 روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و تست

 گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه‌ي عشق نهان من و تست

 گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و تست

 اينهمه قصه‌ي فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي زجهان من و تست

 نقش ما گو ننگارند به ديباچه‌ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است، نشان من و تست

 سايه! زاتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و تست

 ايام به كام

دست بردار از این عابر مست.....

سلام دوستاي گلم اميدوارم كه ايام به كامتان باشد و در اين روزها زندگيتان لبريز از شادي باشه.

من زياد اهل پاسخ دادن و حرف زدن نيستم. يه بار جواب كسي رو دادم كه دوسه تا از دوستان گفتند عجب چه جوابي؟؟؟؟؟؟؟ تصميم گرفتم ديگه جواب ندم فقط حرف خودم رو بزنم. ولي انگار بعضي وقتها چاره‌اي نيست جز پاسخ دادن. دوستي هست كه من او را نمي‌شناسم چند باري صحبتي كرد من هم آرام از كنارش گذشتم كه وظيفه‌ي من چيز ديگري است و لطف آن دوست چيز ديگر. اين ابيات را نه در پاسخ كه به دلتنگي گفتم شايد جوابي باشد براي هزار سوال آن دوست  كه چرا چنين شد و چرا چنان مااااااااااند....

 دست بردار از اين هيكل غم
كه زويراني خويش است آباد
دست بردار كه تاريكم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد

 دست بردار زتو در عجبم
به در بسته چه مي‌كوبي سر
نيست، مي‌داني،‌در خانه كسي
سر فرو مي‌كوبي باز به در

 زنده، وين گونه به غم
خفته‌ام در تابوت
حرف‌ها دارم در دل
مي‌گزم لب به سكوت

 دست بردار كه گر خاموشم
با لبم هر نفسي فرياد است
به نظر هر شب و روزم سالي است
گر چه خود عمر به چشمم باد است

 رانده‌ اندم همه از درگه خويش
پاي پرآبله، لب پرافسوس
مي‌كشم پاي بر اين جاده پرت
مي‌زنم گام بر اين راه عبوس

 پاي پرآبله، دل پر اندوه
از رهي مي‌گذرم سر در خويش
مي‌خزد هيكل من از دنبال
مي‌دود سايه من پيشاپيش

 مي‌روم با ره خود
سر فرو، چهره به هم
با كسم كاري نيست
سد چه بندي به رهم؟

 دست بردار! چه سود آيد بار
از چراغي كه نه گرماش و نه نور؟
چه اميد از دل تاريك كسي
كه نهادندش سر زنده به گور؟؟؟؟؟

 مي‌روم يكه به راهي مطرود
كه فرو رفته به آفاق سياه
دست بردار از اين عابر مسسسسسسسسسست
يك طرف شو، منششششششين بر سر راه ه ه ه ه ه!!!!!

 تا درودي ديگر دو صد بدرود.

 

اختیار از نظر مولوی

سلام به همه ی دوستای گلم.
اول تشکر کنم از اونهایی که زحمت کشیدند روز سه شنبه تشریف آوردند در جلسه ی مشترک با همزبانانمون که از تاجیکستان اومده بودند. دستتون درد نکنه.
دوم: من دیشب دکتر بودم یه دکتر مخصوص بهم گفته نه دیگه باید حرف بزنی نه چیزی بگی. فکر کنم مدتها باید روزه ی سکوت بگیرم. حالا دیگه تقصیر من نیست قرار بود از هفته ی دیگه کلاسها شروع بشه ولی خوب فعلا باید حرف آقای دکتر رو گوش کرد. پس همچنان آسوده و راحت باشید که از کلاسهای چرند و پرند گذشته حالا حالاها خبری نیست.
سوم: کتاب عرفان حقیقی رو که می خوندم دیدم این استاد نویسنده نوشته مولوی به اختیار اعتقاد نداشته و کاملا بحث جبر رو پیش گرفته و از جبریون بوده و فلان و فلان..... یادم افتاد به یه داستان از مثنوی که در دفتر پنجم مولوی نگاشته است. گفتم جواب اون آقا رو فعلا داده باشم تا سر فرصت حسابی یه حالی بهش می دیم.
چهارم: بدونید روزی نیست که من از شماها یاد نکنم از آقا میلاد که توفیق یافته تا حالا چهره ی نحس ما رو ندیده تا دوستای گلی که همش من رو شرمنده می کنند....

اینهم شعر مولوی

 آن يكى بر رفت بالاى درخت                      مى‏فشاند آن ميوه را دزدانه سخت

 صاحب باغ آمد و گفت اى دنى                     از خدا شرمت بگو چه مى‏كنى؟

 گفت از باغ خدا بنده‏ىِ خدا                         مى‏خورد خرما كه حق كردش عطا

 عاميانه چه ملامت مى‏كنى                         بُخل بر خوانِ خداوند غنى

 پس ببستش سخت آن دم بر درخت                مى‏زدش بر پشت و پهلو چوب سخت

 گفت آخر از خدا شرمى بدار                         مى‏كُشى اين بى گنه را، زار زار

 گفت با چوب خدا اين بنده‏اش                      مى‏زند بر پشت ديگر بنده خوش

 چوب حق و پشت و پهلو آن او                       من غلام و آلت فرمان او

 گفت توبه كردم از «جبر» اى عيار                   اختيار است، اختيار است، اختيار

 اين كه فردا اين كنم يا آن كنم                      اين دليل اختيار است اى صنم!

 

 

ایام به کام و خدانگهدار

مشکل عشق

سلام دوستان امیدوارم که همه ی روزهای عمرتون عید باشه شاد باشید و شادکام....

پست قبلی که مربوط به مشق عشق بود شاید یه کم مشکل ساز شد حرفهای گل همیشه بهار حرفهای دیگر دوستان و ایمیل ها و پیامک هایی که رسید همه حاکی از اون داشت که ما وقتی به بحث عشق می رسیم یه جوری می لنگیم. نظرات مختلف می شه دامنه ی حرفها زیاد می شه. خوب این خاصیت عشقه که فقط کافیه یه بار تو عمرت دلت لرزیده باشه بعد دیگه هر وقت حرف عشق میاد همه صاحب نظر می شیم و صد البته حق ماست چون دردش را کشیدیم(به قولی خودمون رو کارشناس این کار میدونیم... بابا چقدر کارشناس اینجاست)

بگذریم قصدم فقط یه شوخی بود امیدوارم اونهایی که مزه ی عشق رو نچشیدند برای یه بار هم که شده طعم این شهد شیرین رو حتما بچشند.(البته مواظب باشید اولش شیرینه بعد یه تلخی داره که تحملش کار هر کسی نیست به قول حافظ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها). امروز بعد از مدتها یه غزل از حافظ براتون می نویسم که خیلی حرف داره نمی خوام در موردش صحبت کنم فقط خودتون بخونید و نظر بدید....

دست در حلقه ي آن زلف دوتا نتوان كرد

تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد

آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم

اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد

عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت

نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان كرد

سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع

چه محل جامه ي جان را كه قبا نتوان كرد

نظر پاك تواند رخ جانان ديدن

كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد

مشكل عشق نه در حوصله ي دانش ماست

حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد

من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف

 تا به حدي ست كه آهسته دعا نتوان كرد

به جز ابروي تو محراب دل حافظ نيست

طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد

بچه ها اين اول راه عشقه كه خيلي سرسبز و زيباست حالا بمونيد تا پست بعدي بهتون بگم آخرش چي مي‌شه.......